نگاهی توی آینه به خودم انداختم. قیافم طوری شده بود که خودمم خودمو نمی‌شناختم.
نمیدونم زشت شدم با خوشگل اما زیادی تغییر کردم.
مادر باربد که زن خوش بر و رویی بود با لبخند گفت
_هزار ماشالله مثل پنجه ی آفتاب شدی.
مریم دختر عموش با طعنه گفت
_دست ارایشگرشون درد نکنه.
و با تحقیر نگاهم کرد. سری با تاسف تکون دادم و از زیبایی هام لذت بردم. حالا که دختر عموی حسودش اینو گفت مطمئن شدم که خوشگل شدم.
لبخندی زدم که آرایشگر گفت
_برای فیلمبرداری تشریف ببرید سالن پایین عروس خانوم.چند دقیقه بعدم آقا داماد و می‌فرستیم بیاد.
سر تکون دادم و آروم آروم با اون کفش های پاشنه بلندم پله ها رو پایین رفتم.
آرایشگر با دیدنم شروع به دستور دادن کرد و گفت
_شما اینجا روبه روی آینه وایستا…خودتو نگاه کنو با عشوه دست به موهات بکش! آقا داماد که اومد آروم برگرد به سمتش و…
وسط حرفش پریدم و بی خیال وقار عروسیم گفتم
_مگه فیلم هندیه؟لابد بعدشم شروع کنم به آواز خوندن و رقصیدن؟
خندید و گفت
_وقتی فیلم عروسیت در بیاد میفهمی کاری که بهت گفتم و بکن.
با حرص برگشتم سمت اینه و گفتم
_خوب من عشوه اومدن بلد نیستم.
_ای بابا بلدی که یه دست به موهات بزنی.
نفسمو فوت کردم و در حالی که توی آینه زل زده بودم دستی به موهام کشیدم و لبخند زدم.
کم کم از این نقش خوشم اومد. بوسه ای توی آینه فرستادم و دستی به کمرم کشیدم که صدای هلهله بلند شد.
سرمو برگردوندم و با دیدن باربد نفسم بند اومد.این پدرسگ چه قدر خوشتیپ شده بود

با دیدنم خنده ی گیتا کشی کرد و گفت
_فکر کنم خانومم با خانوم یکی دیگه اشتباه شده.
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم
_خیلی خری
جلو اومد و گفت
_نه انگاری درسته…
فیلمبردار خندید و گفت
_آقای داماد فیلم و خراب کردید لطفا تشریف ببرید دوباره بیاید تا…
باربد وسط حرفش پرید
_میتونم یه لحظه با خانومم تنها باشم؟
فیلمبردار البته ای گفت و تنهامون گذاشت.
به سمتم اومد و دست گلو به سمتم گرفت و آروم گفت
_بد نیست یه شوق و ذوقی از خودت نشون بدی.مامانم شک کرده.
با اخم گفتم
_دیگه چی کار کنم به خاطر اینکه قراره زنت بشم جفتک بندازم؟ ببین من…
با حلقه شدن دستاش دور کمرم حرفم قطع شد.
آروم کنار گوشم گفت
_دختر عموم داره ما رو نگاه میکنه.دستاتو بنداز دور گردنم… بخند.
خدایا عجب گرفتاری شدیم.
با اجبار دستامو دور گردنش حلقه کردم و بدون تکون خوردن لبام گفتم
_خانوادگی داغونین!
مثل خودم جواب داد
_نه داغون فقط منم که تو رو گرفتم.
محکم پاشو و لگد کردم که آخی گفت
ازش فاصله گرفتم و با لبخند گفتم
_نوش جونت عزیزم!
اخماش و در هم کشید. دستشو جلو آورد و روی قفسه ی سینم گذاشت و کشدار گفت
_اینجوری میخای بیای عروسی؟

با لبخند موذیانه ای گفتم
_مشکلی داری عزیزم؟
با طعنه گفت
_به نظرت من میذارم زنم چاک سینه شو بندازه بیرون و توی عروسی جوعلون بده؟
دستمو روی قفسه ی سینش گذاشتم و گفتم
_اجازه میدی عزیزم،به خاطر اون ثروت هنگفت بابا بزرگتم که شده اجازه میدی.
پوزخندی زد و گفت
_خیال کردی.
با شیطنت ابرو بالا انداختم.جناب دکتر هنوز منو نشناخته بود انگار.

* * * *

مچ دستمو گرفت و غرید
_آبرومو بردی دیگه بشین سر جات.
با حرص گفتم
_عروسیمه ها امشب نرقصم کی میخوام برقصم؟
آروم گفت
_بسه گیتا…از اولی که عروسی شروع شد وسطی اونم با این لباست. صبر منم حدی داره.
بلند شدم و گفتم
_متاسفم آقای دکتر ولی به خاطر آبروی تو شبم و خراب نمیکنم هنوز کلی قر توی کمرم وول میخوره.
نموندم تا عصبانیتش و سرم خالی کنه و دوباره رفتم وسط

داشتم با مجید پسر عمه ی مامانم می رقصیدم که کسی مچ دستمو گرفت. برگشتم… آقای دکتر بود… در حالی که صورتش قرمز شده بود به زور لبخندی زد و گفت
_عزیزم یه لحظه میای با یه نفر آشنات کنم؟
با اکراه سر تکون دادم و گفتم
_باشه.
مچ دستمو دنبال خودش کشوند. در کمال تعجب به سمت خروجی باغ قدم برمی‌داشت. متعجب گفتم
_مگه نمیخواستی با یه نفر آشنام کنی؟
جوابم و نداد. از باغ بیرون رفتیم. ایستاد و تا بخوام بفهمم چی شده شنلم و روی سرم انداخت و تا روی نوک دماغم پایین کشید.
صدام در اومد
_چیکار میکنی؟
دستم و گرفت و گفت
_میریم.
ناباور گفتم
_چیییی؟هنوز شام نخوردیم کلی از مراسم مونده وای عروس کشون… ول کن دستمو آقای دکتر.
در ماشین گل زده شو باز کرد و وادارم کرد که بشینم. خودشم سوار شد و با اخم استارت زد.
شنلمو از صورتم کنار زدم و گفتم
_زده به سرت؟چی کار داری می کنی؟
پاشو روی گاز گذاشت و گفت
_دارم خودمو از شر این عروسی مسخره خلاص میکنم. میریم خونه.
چشمام گرد شد و گفتم
_چی؟ چی داری میگی؟نگه دار بابا من شام عروسیمم نخوردم آخه تو چه آدم بی احساسی هستی منو پیاده کن خودت برو تو حوصله ت سر رفته چرا منو دنبال خودت کشوندی؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_مثل اینکه باید یادآوری کنم جنابعالی زن منی هر جا من باشم تو هم همون جایی

دلم میخواست جیغ بزنم. کوبیدم به در ماشین و گفتم
_بابا من فقط یه بار عروس میشم سر جدت برگرد بذار عشق و حالمو بکنم حداقل میذاشتی شام بخوریما ای بابا اون همه خرج آخر خودم یه لقمه نخورم؟
جواب نداد که جیغ زدم
_با توعمممممم
با حرص نگام کرد و گفت
_بهت گفتم لباس تو عوض کن. کم برقص در شان یه عروس رفتار کن حداقل اما آبرو نذاشتی واسم. از فردا مضحکه ی خاص و عام میشم… بی غیرتم مگه من که زنم تو بغل این و اون برقصه.
دود از کلم بلند میشد..فهمید و با اخم گفت
_اونی که باید شاکی باشه منم عروس خانوم پس قیافه تو این ریختی نکن.
بغ کرده نشستم. با اینکه کلی رقصیده بودم اما حس میکردم هنوز لذت کافی از عروسیم نبردم… اینم از شانس گند ماست.
* * * *
از ترس میلرزیدم. از دستشویی اومد بیرون و با دیدن من گفت
_نمیخوای لباس عروس تو در بیاری؟
سری به طرفین تکون دادم
به سمتم اومد.بیشتر توی خودم مچاله شدم.
کنارم نشست و گفت
_تو که انقدر میترسی و خجالت میکشی چرا قبول کردی؟
جوابی ندادم.
نفسش و فوت کرد و گفت
_در بیار لباس تو.

✨?✨?

8 پاسخ به “رمان پرستار شیطون من/پارت سه”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *