پوست لبمو می‌جویدم و فقط نگاه میکردم..
خیر سرشون اومده بودن خواستگاری یا زهر چشم گرفتن؟اگه میدونستم چنین فامیلی داره عمرا به سی درصد رضایت میدادم.
زن عموهاش که تا آرنج النگو دستشون بود و هنوز هیچی نشده کلی تیکه انداختن. از دختر عمو های تحفه‌شم نگم بهتره…
دکتر مملکت بین قوم عجوج و موج زندگی میکنه.
با سقلمه ی مامان به خودم اومدم. زن عموی عنترش با فخر فروشی پرسید
_کجا با باربد آشنا شدید؟
گیج و توی هپروت گفتم
_باربد کیه؟
صدای سرفه ی دکتر بلند شد… تازه فهمیدم و تند با خنده گفتم
_آها باربد… با باربد… ما با باربد…
حالا خوبه قبلا تمرین کرده بودیم و یادم نمیاد.
دکتر مهرزاد وسط حرفم پرید:
_زن عمو گیتا یه کم خجالتیه من که براتون تعریف کردم.
زن عموش که انگار شک کرده بود گفت
_می‌خوام از زبون گیتا جونم بشنوم.
با لبخند به ظاهر خجالت زده ای گفتم
_خوب ما همون طور که می‌دونید توی بیمارستان آشنا شدیم.
دختر عموش با تمسخر گفت
_خوب؟
نگاه به قیافه ی غرق در آرایشش کردم و گفتم
_خوب به جمالت عزیزم،باقیش یه خورده شخصیه!
لبخند روی لب های دکتر و دیدم. همون لحظه پدربزرگ دکتر که انگار زیادی خوشحال به نظر می‌رسید گفت
_آقای سلحشور اجازه هست ما یه انگشتری به رسم نشون دست دخترتون کنیم؟

بابا نگاهی به من انداخت و گفت
_والا تصمیم جووناست. من اصلا خبر نداشتم دخترم توی بیمارستان دلداده شده.الانم هر چی خودش بگه.خانواده ی شما هم که خیلی وقته برای جا شناخته شدست.
همه به من نگاه کردن. سرمو انداختم پایین و گفتم
_اگه اجازه بدید یه سری حرفا دارم که قبلش باید با آقا آراد بزنم.
همه موافقت کردن.آراد بلند شد. اونم در حالی که با یه نگاه محبت آمیز به من نگاه می‌کرد. با یه لبخند محو بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. پشت سرم اومد…
همه نگاهشون این سمت بود.درو بستم و نفسمو فوت کردم.
روی تختم نشست و با تمسخر گفت
_خب بفرمایید شرایطتونو بگید.
روی صندلی نشستم و گفتم
_بعد ازدواج قراره با اینا زندگی کنیم؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_این همه راه منو کشوندی که اینا رو بگی؟
_مسئله کمیه؟
نفسش و فوت کرد و گفت
_من خیلی وقته مجردی زندگی میکنم پس مطمئنا دست زنمم نمیگیرم ببرم اونجا.
آسوده سر تکون دادم خودشو جلو کشید و گفت
_منم یه شرط دارم.
با تمسخر گفتم
_شرط؟
سر تکون داد و نگاهشو به سرتاپام انداخت و گفت
_نوع لباس پوشیدنتو عوض کن.. زیاده جلف

اخم کردم و گفتم
_لباس پوشیدن من به توچه؟ حالا نه اینکه فک و فامیل خودتون خیلی حجابشون درسته!
خودشو به سمتم کشید و آروم گفت
_من کاری به زن عموم ندارم اما همه میدونن من روی زنم غیرت دارم.
_از کجا میدونن؟مگه قبلا زن داشتی؟
_گفتم براشون…دختری که مال منه باید فقط مال من باشه.نمیخوام کسی جز من….
صورتم در هم رفت و وسط حرفش پریدم
_بسه بسه… حالم بد شد عین بابا بزرگای عهد بوق حرف میزنی.من آزادم…اون طوریم که دلم میخواد لباس میپوشم به فامیلاتم بگو نظرت عوض شده.
بلند شدم که بازوم و گرفت و طوری کشید که افتادم روی پاش…
ترسیده به در نگاه کردم و گفتم
_چی کار میکنی یکی الان میاد.
نگاهش و سر داد روی گردنم و دستشو روی بازوهام گذاشت و گفت
_فکر کنم سی درصد از سهم بابابزرگ ارزش اینو داشته باشه که یه مدت چاک سینه تو نشون هر کسی ندی!
مسخ شده گفتم
_یه مدت؟
با نگاه معناداری گفت
_تا وقتی حامله ت کنمو بچه مون به دنیا بیاد.
تنم لرزید. هلش دادم و سریع بلند شدم و با صورتی سرخ شده از اتاق بیرون رفتم. یه ذره حیا نداشت این پسر

* * * *
به محض اینکه دیدم داره میاد این سمت تند چند تا پرونده رو زیر بغل زدم و از قسمت پذیرش بیرون اومدم تا فلنگو ببندم اما از شانس بدم منو دید و صدام زد
_گیتا
لبمو گاز گرفتم و برگشتم. روبه روم ایستاد. دستاشو توی جیب روپوشش فرو برد و گفت
_نکنه جزام گرفتم که همش در حال فرار کردنی؟
خودمو زدم به کوچه ی علی چپ و گفتم
_نه من فرار نکردم.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_از شبی که صیغه ی محرمیت بینمون خوندن همش در حال فرار کردنی فکر نکن نفهمیدم.
نگاهم و ازش دزدیدم که گفت
_این طوری به جایی نمی رسیم…عروسی پسر عموم نزدیکه!
نگاهش کردم و گفتم
_خب؟ عروسی ما هم نزدیکه…
منظور دار نگاهم کرد و گفت
_بیا اتاقم.
خواستم اعتراض کنم اما نموند تا بشنوه.
ناچارا دنبالش رفتم.
در اتاقش و باز کرد و جلوتر از من رفت داخل.
پشت سرش رفتم. درو بستم و گفتم
_زود بگو… کار دارم.
برگشت به سمتم… نزدیک اومد.
چسبیدم به در و نگاهش کردم. روبه روم ایستاد و درو با کلید قفل کرد. گفت
_اینجوری میخوای یه بچه بهم بدی؟
سرمو پایین انداختم. دستشو زیر چونه م گذاشت و سرمو بلند کرد گفت
_تو که نمیخوای زیر قولت بزنی؟هوم؟

هول شده گفتم
_نه فقط…
_پشیمون شدی؟
سرمو پایین انداختم و گفتم
_نمیدونم من همیشه دلم میخواست جدا از خانوادم باشم. از ایران برم یه زندگی مستقل داشته باشم. نمیدونم از دست دادن یه سری چیزا ارزششو داره یا نه!
دستشو روی گونه م گذاشت و گفت
_بهت که گفتم… اسمی از من نمیره توی شناسنامت…هزینه ی ترمیم بکارتتم میدم فقط یه مدت با صیغه محرمم میشی و بعد از اینکه یه بچه بهم دادی میتونی به تمام چیزایی که میخوای برسی!
با تردید گفتم
_چه تضمینی هست که نزنی زیر حرفت؟
لبخند محوی زد و گفت
_تضمینی بالا تر از منم هست؟
خندیدم.که با شیطنت گفت
_از من خجالت می‌کشی؟
تند گفتم
_نه واسه چی خجالت بکشم؟
دستاش و دو طرف سرم روی دیوار گذاشت و معنادار گفت
_پس موردی نداره!
گیج گفتم
_چی؟
به جای جواب دادن سر جلو آورد و محکم لبم رو بوسید.
تکون شدیدی خوردم و چشمام گرد شد.
خندید و ازم فاصله گرفت گفت
_بازم از نامزدت خجالت میکشی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *