یه لیوان شربت برداشتم یکیم خواستم برای مهبد بردارم که همون دختری که شربتارو اورده بود گفت:
_اگه برای مهبده نمی خوره.

سرتاپاشو یه دور رصد کردم خوش هیکل و خوشگل بود توی عروسیمون ندیده بودمش…
تو یه تصمیم آنی لیوان شربتمو دادم دست مهبد و برای خودم یکی دیگه برداشتم.
_اتفاقا می خوره ولی مرسی که بهم گفتی.

یه لبخند وار رفته بهم زد و منم ریلعکس نگاش کردم ازمون که رد شد مهبد گفت:
_حسودی نداشتیم خانوم پرستار.

چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
_حسودیم نشد فقط خوشم نمیاد یکی که نه نه سر پیاز نه ته پیازسلیقه شوهرمو بدونه!.
به خوبی منظور حرفمو گرفت.

آدم اونقدر احمق نبود که طرز نگاه اون دختر رو روی شوهرش ببینه و نفهمه قبلا بینشون چیزی نبوده.

_چیز خاصی نبوده…
نپرسیدم دوست نداشتم ادامه اون حرفمو بگیرم چون مطمعن بودم قرار نیست چیزای قشنگیو بشنوم.

خواست لیوان شربتو بزاره روی میز که گفتم:
_تا قطره اخرشو می خوری!!
بیخیال شونه ای بالا انداخت و گفت:
_تو حرف منو گوش دادی که حالا من حرفتو گوش بدم؟
نگاه اون دختر هنوز رو ما بود لبخند الکی زدم و زیر لب گفتم:
_الان وقت تلافی نیست، بچه نشو مهبد.

 

نگام کرد دو سه تاقورت از شربتش خورد لیوانو از دهنش فاصله داد وپرسید:
_خوبه؟
نگامو ازش گرفتم که گفت:
_لعنت بهش…
سوالی نگاهش کردم که دیدم داره به مقابلش نگاه می کنه رد نگاهشو که گرفتم رسیدم به پسر عموش.

دروغ چرا کنجکاو شده بودم دلیل این همه نفرتشون از همو بفهمم.

نگاهم بهش بود که چجوری زنشو نادیده می گیره و با بقیه گرم می گیره.
توی دلم از خودم پرسیدم
اگه دوسش نداره چرا باهاش ازدواج کرد؟
انگار مهبد صدامو شنید که گفت:
_رهام خیلی پسر شرو شیطونی قبلنا از دیوار راست بالا می رفت از هر نژاد و رنگ پوستی که بگی یه دوست دختر داشت

همیشه ادعاش می شد که خیلی زرنگه و می تونه همه ی این دخترارو باهم نگه داره…

آخرم همین زرنگیش کار دستش داد
زنشو می بینی؟
سرمو تکون دادم که ادامه داد.
_یبار با دوستاش رفته بود کرج این احمقم تا خر خره می خوره و بر میگرده تهران تو راه یکی دیگه از دوستاش زنگ می زنه و میگه بیا بساط مشروب خوری راه انداختیم و توهم بیا این خرم ماشینو گرد میکنه باز برمی گرده کرج…
خواهر همون دوستشم معلوم نیست چیشده چی جا گذاشته برگشته بود خونشون دم در رهام می بینتش تو عالم مستی اینو سوار میکنه دخترم گول ظاهر قشنگشو می خوره و سوار میشه می برتش بیابونای پشت خونه…
خود رهام میگه خود دخترم خوشش اومده همراهیش کرده خلاصه همون موقعم داداش

دختره که منتظر رهام بوده و اومده دنبالش ماشین رهام و میبینه و میره نزدیک می بینه ای دل غافل خواهرخودش و رهام باهمن…

دستم رو دهنم گذاشتم بی اراده هین بلندی کشیدم که نگاه همه سمت ما کشیده شده.

خجل لبخند زدم و مهبد توی جاش جا به جا شدو گفت:

_ ببین میتونی انگشت نمامون کنی؟
سوگل مامان مهبد جای همشون انگار زبون شده باشه از سرجاش بلند شد و اومد سمت من و گفت:

_چیزی شده عزیزم؟
_نه مامان جون چیزی نیست
یه لبخند مزحکم پشت بندش زدم که فکر کنم باخودش گفت عروس نگرفتم نگرفتم وقتیم گرفتم این خل گرفتم.

همین که دوباره نگاه‌ها ازمون گرفته شد برگشتم سمت مهبدو یواش پچ زدم:
_بعد چیشد؟
سرشو عقب بردو یه اخم ریز کردو گفت:
_ بعد چی؟
_همین که داداش دیدشون…
گوشه‌ی لبش از لحن صریحم کج شدو گفت: _بعد نداره… الان که میبینی جلومونن

_کثیفن…
_تو اولین نفری هستی که رهامم مقصر دونستی،تا اینجا فقط هرکس ماجرارو فهمید انداخت گردن دختره وازش متنفر شد.
_وا مگه تو این ماجرا فقط یه نفر دخیل؟خودش با خودش مگه چیز می کنه؟؟

2 پاسخ به “رمان پرستار شیطون من/پارت یازده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *