از خونه بیرون نمیرفتم و خودمو تو خونه زندونی کرده بودم ..از اون روزی که با باربد پشت تلفن یکم تند حرف زدم دیگه نه زنگ زد ونه پیامی چیزی ….

عجب ادمیه هااا تا یبار زدم تو برجکش رفت وپشت سرشم نگاه نمیکنه بیشور ….

نمیگه اونی که بد کردم خودمم اونی که شک کرد وتعقیب کرد منم و درعوض گیتا زنمه خوب حقشه بهش بربخوره وقهر کنه ..وظیفه ی منه که برم از دلش دربیارم…اصلا انگار نه انگار ….

یه منت کشی هم بلد نیست …اوف گیتا اوف …

حالا حقت شد ؟!

اقا که عین خیالش نیست حالا تو بمون با این دلِ بیصاحبت که تند تند تنگ میشه …

بی حوصله نشسته بودم که دیدم اسم شهلا رو گوشیم افتاد …

حوصله ی این یکی رو دیگه نداریم….

هرچی میکشم از همین خانمه که داره زنگ میزنه ….

با کراهت گوشی رو برداشتم وتماسو وصل کردم

-بله شهلا…

-سلام گیتا جون خوبی؟کجایی دختر نیستی ؟! 

-اهااان ،یعنی تو خبر نداری از چیزی؟! 

-نه مگه چی شده؟! 

-هیچی چی میخواستی بشه با باربد دعوام شده اومدم خونه ی مامانم اینا ….

-وا دختر چرا اخهههه؟!

-بیخیال شهلا داستانش طولانیه ….

-باشه میگم پاشو بیا بریم بیرون یه چرخی بزنیم …دلم واسه خل بازیات تنگ شده گیتا…

-خل عمته شهلا…اصلا حالشو ندارم بیخیال …

-وااای مثل پیرزنا نشستی تو خونه که چی ؟اقا الان عشق و حالشو میکنه تو بشین با بچه تو شکمت هی غصه بخور تا درست بشه هی غصه بخور …

دیونه فردا پس فردا افسرده میشی و حتی نمیتونی بچه تو هم نگه داریااا از ما گفتن بود …

سریع از جام بلند شدم وهمین طور که عصبی عصبی قدم میزدم گفتم 

– تو چی گفتی شهلا؟ گفتی داره خوش میگذرونه ؟! 

با کی ؟‌چه طوری ؟! 

با صدای لرزونی گفت 

– عه گیتا چیزه …یعنی نهههه من همین طوری یه چیزی گفتم دیگه ….

-نه تو چیزی رو الکی نمیگی شهلا درست بنال تا نیومدم اونجا حالتو بگیرم زود باش …

چی دیدی ؟هان؟ 

-اینجا نمیشه گیتا پاشو بیا بیمارستان یکم حرف بزنیم …شوهرت یکم مشکوک شده …

با چشمای گرد شده ادامه دادم 

– چیییی؟! مشکوک شده ؟!

-اره تو پاشو بیا بهت تعریف میکنم ..

-اونجا که نمیشه باربد اونجاست …

-نه نیست خنگ خدا میگم که مشکوک شده اصلا یه روز درمیون میاد ..

– باش پس اومدم …

تلفنو قطع کردم وسریع تو اتاقم رفتم 

پسره ی جوالق فقط دو روز نبودما فقط دو روز …خیلی بدی باربد خیلیییی

با گریه داشتم لباسامو عوض میکردم که مامان وارد اتاق شد 

با دیدن چشمای خیسم گفت 

– گیتا ؟چی شده دخترم …

چی میخواستی بشه دخترت داره بدبخت میشه …با یه بچه تو شکمش اینجا از غصه داره میمیره اونوقت شوهرش داره با اینو واون عشق و حال میکنه 

اشک هامو پاک کردم وگفتم 

– هیچی مامان جون یکم دلم گرفته دارم میرم بیمارستان پیش شهلا تا یکم حال وهوام عوض بشه …

اره ارواح عمم …روم نشد بگم از باربد عصبیم …از اونی که عین خیالشم نیست من تو چه حالیم …

مامان دستامو گرفت وگفت 

– باشه اروم باش گیتا جان …من که چیزی نگفتم 

یکم اب وهوات عوض شد برگرد بیا … خودتم زیاد خسته نکن …

لباسامو که عوض کردم با مامان روبوسی کردم واز خونه بیرون زدم …

شهلای بدبخت راست میگه دیگه ….مثل احمقا نشستم تو خونه انوقت اقا باربد هم عین خیالش نیست بایدم نباشه دیگه اون که دوستم نداشت …

فقط به خاطر اینکه بچه بیارم براش باهام عروسی کرد …

حالاهم لابد پیش خودش میگه بچه م که به دنیا میاد 

گیتا هم که میخواد طلاق بگیره دیگه چی بهتر از این ….

خیلی بی معرفت بودی باربد من خبر نداشتم…

عه عه عه حالا من منتظر نشستم اقا بیاد از دلم دربیاره ….

خاک تو سرِ بی عقلت کنن گیتا از بس ساده وگیجی …

این قدر تو فکر بودم اصلا نفهمیدم چه طوری رسیدم بیمارستان …

از تاکسی پیاده شدم به سمت بیمارستان پا تیز کردم …

انگار که منتظر من بود تا منو دید اسممو صدا زد وبه طرفم اومد…

لبخند کم جونی زدم و به طرفش رفتم …

سفت بغلم کرد وصورتمو یکم تف مالی کرد که عصبی عقب کشیدم و گفتم 

– بسه دیگه شهلا عه ….کلِ اب دهنتو ریختی تو صورتم …

صورتشو جمع کرد وگفت 

– مارو ببین توروخدا که دلتنگ کی میشیم اخه ‌…

دستمو گرفت و تو یکی از اتاق ها رفتیم ….

تا نشستیم گفتم 

-خب شهلا بگو ببینم از باربد چی دید؟! چیکارا میکنه زود بگو همشو..

-شوهرم کم میاد و میره … اصلا کلا تغییر کرده گیتا ….کم حرف میزنه … بیشتر تو خونه میمونه انگار ..

چشمامو ریز کردمو ادامه دادم 

-یعنی چی شده شهلا …به نظرت با کسی رابطه داره …

شونه ای بالا انداخت وگفت 

– چی بگم والا نمیدونم ….خودت باید ته توشو دربیاری….

– چهطوری شهلا ؟! 

-کاری نداره که امروز نیومده بیمارستان …شب یه سر برو خونه الکی به بهونه ی برداشتن وسایل وچه میدونم یه چیزی دیگه …اگه با کسی باشه متوجه میشی دیگه …

بَدَم نمیگفت 

به بهونه ی برداشتن لباس و وسایل شخصی میرم خونه و زیر زیرکی یه نگاه به کل خونه میندازم ..

اگه با کسی باشه زود میفهمم ….

لبخندی زدم وگفتم 

-ایول شهلا …نمردی و یه فکر درست حسابی کردی …

با لبخند سریع ازجام بلند شدم وادامه دادم

-خب دیگه من برم …باید شب برم اونجا …

با شهلا روبوسی کردم واز بیمارستان بیرون زدم …

باربد خان حسابی اماده باش که دارم میام سراغت ….

تا خونه رسیدم دیدم مادرشوهر گرامی زودتر از من اومده و پیش مامان نشسته …

با یه سلام واحوال پرسی کنارش نشستم که درد ودلش شروع شد 

– گیتاجون تا کی میخواین این بچه بازی رو ادامه بدین اخه …

از اون روزی که رفتی پسرم نصف شده اصلا …

نه حرفی میزنه نه چیزی میخوره مثل افسرده هاشده …

هه! مادرش خبر نداشت …یکی نیست بگه اخه بیچاره داره واسه منو شما فیلم بازی میکنه …

اقا عین خیالشم نیست داره عشق وحالشو میکنه …

بعد که به تو و ما میرسه فیلم بازی میکنه …

خودشو به افسردگی نزنه که همه بهش مشکوک میشن بایدم اینکارو کنه دیگه …

با ناراحتی گفتم 

– اخه مادر جون شما که میدونید من تقصیری ندارم …باربد شروع کرد واون بود که دست روم بلند کرد 

تازه از اینا گذشته حتی نه زنگ میزنه ونه پیامی چیزی …

اصلا انگار که از خداشه من نیستم …

لبشو گاز گرفت وگفت 

– نگو اینجوری دخترم …پسرم شرمندست روش نمیشه …ازش چندباری پرسیدم بهم گفت که تو بهش رو نمیدی و نمیبخشیش …

اخم کردم وگفتم 

-اخه مادرِ من ادم با یبار ببخشید اون همه کاراشو نادیده میگیره ؟! 

من ازش دلخورم چون حتی دیگه زنگ نمیزنه حالمو بپرسه حالا قهر واینا به کنار ….مگه من زنش نیستم؟ مگه بچشو باردار نیستم ؟حتی نمیاد سر بزنه حال منو وبچشو بپرسه …

سرشو تکون داد وگفت 

– تو هم حق داری گیتا جون ولی چی بگم دیگه …

نباید زیاد دیگه کشش بدی دخترم من به خاطر خودت میگم …

زن باید سر خونه زندگیش باشه …

بالاخره مردا یکم غرور دارن متوجه ای که چی میگم ..

با یه معذرت خواهی از جام بلند شدم وبه بهونه ی عوض کردن لباسم به اتاقم رفتم …

خانم بهم میگه برگرد خونه واشتی کن …اینقدر سبکم که پاشم سرخود برم خونه و وانمود کنم که هیچی نشده ؟!

اخه مگه میشه ؟! 

وقتی عین خیالشم نیست من چرا خودمو سبک کنم ..

الان بدهکارمونم میکنن والا…..

لباسامو عوض کردم برگشتم ….

حالا جفت مادرا با هم گرم گرفتن و همش حرف پشت حرف…

 مادر منم ول کن نیست هی یه بحث این میکشه وسط یه بحث اون یکی باز میکنه …

همش نگام به ساعت بود منتظر بودم خانم بره پاشم برم ببینم باربد چیکار میکنه …

حالا مگه میرفت …

کنگر خورده بود لنگر‌ انداخته بود …

بی حوصله به درو دیوار نگاه میکردم و منتظر بودم مادر شوهر گرامی زحمتشونو کم کنن تابتونم از خونه جیم کنم برم …

یعنی اگه امشب نتونم برم خبری چیزی از باربد بگیرم از فوضولی دق میکنم …

نشسته بودم که شهلا بهم زنگ زد 

باز حرف زدن با شهلا بهتراز شرکت کردن تو بحث های این دوتا مادرا بود 

سریع تماسشو وصل کردم که گفت 

-سلام گیتا چی شد ؟چرا نرفتی؟! 

-سلام تو از کجا فهمیدی نرفتم ؟! 

یکم با لکنت گفت 

– چون …چون …اخه اگه میرفتی حتما یه خبری میدادی بهم میدونم …

اینم یه چیزیش میشه ها اخه منه اگه مچِ شوهرمم با یکی بگیرم به تو یکی که اصلا تعریف نمیکنم …

مگه احمقم بیام بهت تعریف کنم کل بیمارستانو پر کنی ؟! 

بی حوصله گفتم 

-نه مادر شوهرم اینجاست منتظرم پاشه بره تا بتونم از خونه بیرون برم …

-اهااان ..باشه دیگه موفق باشی من فعلا رفتم ‌..

به درک که رفتی ..تلفنو قطع کردم ودوباره به پذیرایی برگشتم …

پامو روهم انداخته بودم و به جفت مادرا زل زده بودم ..

طولی نکشید که دیدم گوشی مادر شوهر زنگ خورد ‌….

گوشیشو جواب داد

-سلام پسر گلم خوبی عزیزم

چه پسر گلی واقعا …عه عه به زنش که حامله ست زنگ نمیزنه ببین به ننش چه طوری زنگ میزنه ؟! 

اخه بگو به دستت میچسبه که یه زنگم به زنت بزنی ؟! ..

یکم با پسرش حرف زد و نمیدونم بهش چی گفت که سریع پاشد و خداحافظی کرد ورفت ..

اوف دمت گرم باربد زودتر زنگ میزنی دیگه پسر‌ کارمو راه انداختی …

تا مادر شوهر پاشو از خونه بیرون گذاشت سریع مشغول لباس عوض کردن شدم ….

همزمان گوشی رو برداشتم ویه اسنپ گرفتم …

مامان متعجب بهم زل زد وگفت 

– کجا میری گیتا این وقت شب ؟! 

-کجا رو دارم مامان جان ‌…میرم خونم یکم از وسایلم که لازم دارم مونده اونجا اونارو بیارم …

-حالا الان این وقت شب واجبه گیتا؟

-اره که واجبه …واجب نبود که نمیرفتم مامان جون …

ابرو هاشو بالا انداخت وگفت

– از دست تو گیتا داری یه کارایی میکنی ولی معلوم میشه …

دیگه الاناست که بابات بیاد زودی برو وبرگرد ..

لپشو کشیدم وگفتم 

-الحق که مادر منی، چشم زودی میام …

سوار اسنپ شدمو دِ برو که رفتیم …

ساعت نزدیک۹

شب شده بود باید قبل از شام سریع برمیگشتم …

یکم مونده بود که برسیم از ماشین پیاده شدم وکرایه رو حساب کردم ..

اروم به سمت خونه راه افتادم …

کلید خونه رو داشتم واسه همین نه زنگ زدم و نه در …

اروم کلید انداختم ودرو باز کردم …

همه جا تاریک بود …خیلی اروم داخل خونه شدم و با چیزی که دیدم شوکه شدم و مات موندم …

27 پاسخ به “رمان پرستار شیطون من پارت چهل”

      1. سلام عزیزم سیستمم خراب شده بود امروز حل شد.از امشب پارتارو‌ پشت سر هم میذارم.امیدوارم لذت ببرین.بخاطر تاخیر عذر خواهی میکنم

  1. دوشنبه گفتيد شب پارت ها گذاشته ميشه دوروز گذشت!به نظرم شما اول سيستمتو و نوشته هاتون رو چك كنيد بعد سايت باز كنيد چرن اينجوري اصلا جلوه قشنگي نداره😕😕😕

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *