با دیدن دختر عمه ی لاغر مردنیش وسط سالن خونه مات موندم …

لباس بلند و پر زرق وبرقی پوشیده بود …

ارایشم که ماشالا هیچی کم نزاشته بود …شوکه شدم این اینجا چیکار میکرد ؟!

وقتی چشماش بهم افتاد لبشو گاز گرفت وسرشو پایین انداخت …

هه ! خانم چه به خودشم رسیده بود انگار عروسی ننشه بیشرف …

خیلی بدی باربد خیلی نامردی …دیگه ادم قحطی بود که میخواستی با این دختره رو هم بریزی‌؟! 

اخه ادم توفشم حیف روی این دختر بیریخت بندازه …چه برسه به اینکه بخواد جای من بیاد …

یه بار تو مهمونی شیراز دیده بودمش …نگو همون موقع مخ زدن یا بعدش نمیدونم …

بغض بزرگی تو گلوم افتاد …انگار نمیتونستم نفس بکشم ….

پس شهلا راست میگفت بدبخت …

باربد نمک نشناس میزاشتی حداقل طلاق بگیریم بعد این کثافت کاریتو راه مینداختی …

نم اشک تو چشمام نشست هیچ وقت فکرشم نمیکردم که باربد بخواد همچین کاری کنه …

اخه یه دکتر ،یه ادم تحصیل کرده بیاد از این کارا بکنه ؟!

جلوی خودمو گرفتم تا اشکی از چشمام پایین نریزه …

نباید خودمو ضعیف نشون بدم ….باید بهشون میفهموندم که کارشون بینهایت وقیحانه وزشته …

دلم میخواست دختره ی عوضی رو با دست های خودم خفه کنم ولی به زدن یه سیلی تو گوشش اکتفا کردم …

واسه همین با قدم های محکم به سمتش راه افتادم تا سیلی ابدار وجانانه ای تو گوشش بخوابونم بلکه دلم خنک بشه ….

با تموم حرص و عصبانیت از جلوی در به سمت پذیرایی راه افتادم …همین که دستمو دراز کردم توی گوشش بزنم یهو لامپ ها روشن شدن…

یکی با کل برف شادی رو تو سرم خالی کرد وصدای جیغ ودست وهورای بقیه بلند شد …

همونجا خشکم زد …

هیچ حرکتی به ذهنم نمیرسید …همین طوری به جمعیت خیره شده بودم که چشمم به شهلا افتاد …

چه اب زیرکاهی بودی تو شهلا که من خبر نداشتم …

باربد با گل بزرگی به سمتم اومد وبا خنده گفت 

– تولدت مبارک همسر عزیزم …

تولد؟ تولد من؟! 

با لکنت گفتم 

– توولددد ممنن مگهه امروز چندمهه ؟! 

همه با صدای بلند شروع به خوندن اهنگ تولدت مبارک کردن …

لبخند عمیقی زدم که باربد دستمو دنبال خودش کشید ورو به بقیه گفت 

– خیلی ممنون از همگی خانومم سورپرایز شد حالا  تا شما یکم خوش بگذرونید خانومم لباسشو عوض کنه بیاد…

با چشمم اشاره ای بهش کردم واروم گفتم

-چه لباسی اخه ،من که لباس نگرفتم ..

دستمو کشید وگفت 

– کاریت نباشه دنبالم بیا …

با لبخندی ساختگی دنبالش راه افتادم وبه سمت اتاقمون رفتیم …

درو باز کردم و بادیدن لباس ابی ملایمی که روی تخت گذاشته بود با خنده گفتم 

-فکر همه جاشو کردی نه؟

از پشت دستاشو دور شکمم حلقه کرد وکنار گوشم گفت 

– یه گیتا که بیشتر نداریم!

برگشتم طرفش و گفتم

-الان این تدارکات واین کارات معذرت خواهی دیگه نه؟ 

-اره ولی تو هم باید بهم حق بدی گیتا …خودت از در اومدی تو ناموسن اول چه فکری کردی هان؟

فکر کردی دارم بهت خیانت میکنم اصلا واسه همینم تا اینجا اومدی؟مگه نه ؟!

همه چی رو گردن من ننداز ،منم ادمم گیتا بهم حق بده …

یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم

– تو نباید بهم شک میکردی باربد …

-عه پس تو چرا شک کردی هان؟! 

یک به یک شدیم گیتا خانم….

راست میگفت بیچاره من که چیزی ازش ندیده بودم بهش شک کرده بودم ولی اون تازه پیام ومکالمه وبدتر از همه قرارمونم دید باید شک میکرد خب …

لبخندی زدم وگفتم 

– باشه …بخشیدم ولی ازت میخوام دیگه بهم اعتماد داشته باشی باربد…. نمیخوام تقی به توقی خورد دوباره اون فیلم هاتو تکرار کنیا …..

خودشو بهم چسبوند واروم کنار گوشم گفت 

-باشهههه جووون خانم نازکشم داره …

شروع به بوسیدن گردنم کرد که پلک هام رو هم افتادن …

خیلی سفت بغلم کرده بود ومیبوسید …منم که دلتنگ …

حسابی تو فاز رفته بودم …دستشو اروم اروم روی بدنم به حرکت دراورده بود ….

به موهاش چنگ زدم و سرشو بالا گرفتم ..لبهامو روی لبهاش گذاشتم …

همچین اوج گرفته بودیم که قلبمون تند تند میکوبید …

با تقه ای که به در خورد سریع از هم فاصله گرفتیم …

باربد با صدای بلندی گفت 

– کیه ؟! 

شهلا از پشت در گفت 

– بیاین دیگه یه ساعته دارین لباس میپوشید مثلا؟! 

یکی نیست بگه به تو چه اخه فوضول خب زنو شوهریم …

سریع باربد رو بیرون فرستادمو سریع لباسامو از تنم بیرون کشیدم ….

سلیقه ش حرف نداشت …لباس خوشگلی بود ….

ماکسی بلند وابی رنگ …

سریع پوشیدمش و یه ارایش ملایمم کردم …دیگه وقت کافی نداشتم واسه همین موهامو یه اتوی ساده کشیدم ودو طرف سرم ریختم ….

هول هولی کفش ستی که براش خریده بود پوشیدم وبه سمت پایین راه افتادم …

ولی خوبه از لحاظ سایز و اینا مطمئن بوده وگرنه الان افتضاح میشد …

وقتی پایین پله ها رسیدم با دست وهورای همه بلند شد 

خانواده ی منو باربد هم تازه رسیده بودن …

فکر کنم فقط من بیخبر بودم

باربد با دیدنم لبخند عمیقی زد وبه سمتم اومد 

دستمو گرفت و به سمت دیگه ی خونه رفتیم 

با دیدن کیک بزرگ وچند طبقه ای که عکسمو روش دراورده بودن دستمو جلوی دهنم گرفتم 

با هم نزدیک کیک شدیم و همه ی شمع هاشو فوت کردم 

بعد کلی رقصیدن ودادن کادو واینا با کلی خستگی بالاخره جشن تموم شد …

همه رو بدرقه کردیم و وارد سالن شدیم ‌….

از خستگی نمیتونستم رو پام وایسم …رو مبل دراز کشیدم که صدای باربد بلند شد 

-پاشو پاشو اینجا جای خواب نیستا لنگر ننداز!!

-ول کن توروخدا باربد خیلی خسته شدم …

کنارم نشست …تا انگشت هاش به سمت شکمم رفت صدای خندم بلند شد ‌…

-بسته باربد بستههههه ….

-حالا میگم پاشو واسه من ناز میکنی ؟اررره ؟! 

یه کاری میکنم بدو بدو برو تو اتاق بخوابی وایسا …

با خنده بریده بریده گفتم 

– با..باشهه…باش ههه ..میرم میرم …

دستاشو عقب کشید که یه نفس عمیق وراحت کشیدم …

از کنارم بلند شد وگفت 

-خب پاشو مثل یه دختر خوب لباساتو عوض کن وتو تختت بخواب…. 

دوباره چشمامو بستم وکه با صدای بلند تری گفت

-اهان تو میخوای لوس بازی دربیاری اره؟! 

الان خودم به حسابت میرسم …

یهو از روی مبل جدا شدم …سریع چشمامو باز کردم که چهره ی خندون باربد رو دیدم …

منو تودستاش گرفته بود وبه سمت اتاق حرکت میکرد 

-حالا به خانم میگم برو اتاقت واسم ناز میکنه …

خیلی اروم روی تخت گذاشت و مشغول عوض کردن لباس هاش شد ….

زیر چشمی نگاهی بهم کرد وگفت

-نکنه میخوای لباستم من عوض کنم هان؟! 

شونه ای بالا انداختم که با لبخند شیطانی نزدیکم شد وکنارم نشست 

-نه تو کلا میخواری الان فهمیدم…

خنده ی ریزی کردم که دستش به سمت لباسم رفت و زیپشو پایین کشید …

نگاهی بهم کرد وگفت 

– نه بارداری بهت ساخته ها تپل تر شدی !!! 

تو اغوشش فرو رفتم …

صبح که از خواب بیدار شدم هنوز خستگی تو تنم مونده بود نای بلند شدن نداشتم …

نگاهی به باربد کردم که مثل خرس خوابیده بود …

یعنی این خونه رو باید تنهایی تمیزش کنم ؟! 

باربد رو صدا زدم وگفتم 

– باربد پاشو ببینم من تنهایی نمیتونم خونه رو  تمیز کنم پاشو ..

خوابالود گفت 

– نمیخواد بگیر‌ بخواب کوچولو میگم بیان تمیز کنن ..

دستمو گرفت وکشید که تو بغلش افتادم …

-بگیر بخواب بابا کله صبح ….جایی بهتر از بغل من؟! 

واقعا که اینو خوب اومد … چشمام گرم شد ودوباره خوابم گرفت …

نمیدونم چقدر گذشته بود با فرو رفتن چیزی تو دماغم سریع چشمامو باز کردم …

باربد با یه پر تو دستش بالا سرم نشسته بود وهر هر میخندید …

چشمامو باز کردم و گفتم 

-مرض داری تو؟! بزار بخوابیم دیگه …

سینی صبحونه رو جلوم گرفت وگفت 

-بیا وخوبی کن …واسه خانم صبحونه درست کردم ….اصلا تو این دست نمک نیست که نیست …

با دیدن سینی صبحونه چشمام برق زد وسریع تو جام نشستم …

همه چی هم گذاشته بود ….

با ذوق نگاش کردم وگفتم 

– واسه من درست کردی باربد؟! 

-نه واسه عمم که تو راهه واس اونه نخوری یه وقت …

به بازوش زدم وگفتم 

-واقعا که باربد یعنی چی ؟!

– اخه چرت میپرسی واسه کی درست میکنم اخه …

از کنارم پاشد و جلوی اینه موهاشو شونه میزد …

منم دو لپی مشغول خوردن شدم که  از تو اینه نگاهی کرد و با خنده گفت 

-یواش بابا الان خفه میشی ….!!

فقط همین یباره ها عادت نکنی گفته باشم …

خوبه حالا اولین بارشه ها …

-خونه رو دست نزن زنگ زدم بیام تمیز کنن منم یه سر میرم بیمارستان و عصری میام….

بعد رفتن باربد یه دوش گرفتم ولباس هامو پوشیدم … 

نظافت چی به موقع رسید ‌….

درو براش باز کردم و مشغول تمیز کاری شد …

انگار که تو خونه بمب ترکیده بود در این حد وضعش خراب بود …

دمت گرم باربد من با این حالم عمرا دست به این خونه میزدم …

هر چی خورده بودن دوبرابرشو رو زمین ریخته بودن ….

خانومه مشغول تمیز کاری بود منم فیلم میدیدم …

یعنی تا اخر بارداری کارم همینه ؟! اخر چه طوری تو خونه بشینم من …

نظافت چی هم اینقدر کند کارشو میکرد …ادمو حرص میداد …

باربد اینو از کجا پیدا کرده ای بابا …

ولی از اینکه باهاش اشتی کردم و برگشتم خونم خوشحال بودم ولی وقتی فکر نه ماه بعد رو میکنم ته دلم خالی میشد ….

یعنی بچه که به دنیا بیاد باربد طلاقم میده ؟! 

خب گیتا قرارتون همین بود مگه غیر اینه ؟! 

اخه منه دیونه از کجا میدونستم این پای عشق و عاشقی هم وسط باز میشه …

اصلا چرا احتمال ندادم که بهش علاقه مند میشم ..‌.

3 پاسخ به “رمان پرستار شیطون من پارت چهل و یک”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *