ماه های اخرم بود ..شکمم خیلی بزرگ شده بود …تو این چند ماه رابطه ام با باربد حسابی خوب شده بود …

خیلی مراقبم بود …از مادرش شنیدم که زن مهبد هم باردار شده …چه عجب خانم بالاخره موفق شد …همه که فکر میکردن نازاست …ولی خب کار خدا بود که اونم باردار شد …

مثل همیشه کارای خونه رو کرده بودم وبعد شام ظرف هارو شستم وکنار باربد مشغول فیلم دیدن شدم هنوز پنج دقیقه نمیشد که نشسته بود یهو دلم تیر کشید….

کم کم پهلوم هم درد گرفت …دستمو رو پهلوم گذاشتم که باربد سریع متوجه شد وگفت 

– چی شدی گیتا ؟خوبی؟!

-اره اره فقط یکم درد دارم ….انگار تو کار زیاده روی کردم ..خسته شدم

-گیتا مطمئنی خوبی؟ قیافت از یکم درد بیشتر نشون میده ها…

-اره بابا نترس هنو دوماه مونده تا زایمانم ….!چیزی نمیشه …

گونمو محکم بوسید وگفت 

-یعنی دوماه دیگه فسقلی تو بغلمونه ؟! چه شود…

اره دیگه بایدم بچه مهم باشه ….گیتا کی باشه اخه…

با دلخوری از جام بلند شدم که دستمو گرفت وگفت 

– کجا میری گیتا ،بشین فیلم که تموم نشده …

-میرم بخوابم خسته ام خودت نگاه کن ….

سریع از جاش بلند شد وگفت 

– نه دیگه حالا که تو نگاه نمیکنی پس تنهایی صفا نداره بریم بخوابیم …

دستشو دور‌گردنم انداخت وهنوز یه قدم برنداشته بودم که احساس کردم لباس زیرم خیس شد …

دردم بدی تو کمر وشکمم پیچید که یکم خم شدم …

باربد با ترس گفت 

– گیتا چی شد ؟درد داری ؟بریم دکتر ….

با صورت جمع شده سرمو تکون دادم ونالیدم 

-باربد داره میاد …کیسه ابم ترکیده انگاری…

-تو که گفتی دوماه مونده اخه …

 کمکم کرد که روی مبل بشینم و دستپاچه به سمت اتاق رفت بعد از عوض کردن لباساش ،لباسی هم واسه من اورد وتنم کرد …

با نگرانی زیر بغلم رو گرفت وگفت 

– نترسیا گیتا ..الان میریم بیمارستان …

حالا خودش بیشتر از من ترسیده بودا رو نمیکرد …

منم راستش ترسیده بودم چون تازه هفت ماهگیش تموم شده بود هنوز خیلی زود بود …

جیغم بلند شده بود و باربدم با سرعت تموم بین ماشین ها حرکت میکرد و میرفت …

به بیمارستان که رسیدیم سریع تخت اوردن وروش دراز کشیدم …

هنگام ورود به اتاق عمل قیافه ی مضطرب ونگران باربد از جلوی چشمم دور نمیشد …

بعد مدتی تحمل درد بالاخره کوچولو به دنیا اومد ….

یه پسر سفیدو تپل ومپل …

خیلی کوچولو بود و چون زود به دنیا اومده بود دکترا تو دستگاه گذاشتن تا ریه هاش کامل بشه …

باباربد از پشت شیشه بهش نگاه میکردم …

هر دو خانواده از صبح زود اومده بودن بیمارستان ..

بعد از مرخص شدنم باربد اجازه نداد که خونه ی مامانم اینا برم خودش میخواست بهم رسیدگی کنه …

 

اسمشو بارمان گذاشتیم …

بعد تحمل چند روز بالاخره نی نی کوچولو رو هم مرخص کردن واوردیم خونه …

یه مهمونی کوچیک گرفتیم و همه ی مهمونا دعوت بودن …

اقاجون با بغل گرفتن بارمان گل از گلش شکافت با لبخند بهش نگاه کرد ورو به باربد گفت 

– پس وارث کوچولومون هم به دنیا اومد …

مهبد با حرص واخم کنار زنش نشسته بود که رو به مهبد گفت 

– مهبد شنیدم که زن تو هم بارداره بسلامتی …

-بله اقاجون همینطوره …

با صدای بلند ادامه داد ..

-خب من یه تغییر باید تو وصیت نامه بدم ….ارث و میراث بین مهبد وباربد به یک اندازه تقسیم میشه …

چون زن مهبد هم بارداره …

مهبد با خوشحالی از جاش بلند شد ودست اقاجون رو بوسید و گفت 

– خیلی ممنون اقاجون …

باربد عصبی شده بود که اقاجون گفت 

-دیگه این کینه ودشمنی بین تو وباربد باید تموم بشه …با هم دیگه روبوسی کنید ودشمنی رو کنار بزارین…

مهبد که خیلی مشتاق بود اما باربد برعکس مهبد هیچ میلی نداشت ولی با اصرار جمعیت با هم دیگه روبوسی کردن ….

بعد مهمونی باربد هنوز ناراحت وبهم ریخته بود …

تنها یه گوشه رو مبل نشسته بود که بارمانو روی تختش گذاشتم و به سمتش رفتم …

دستاشو گرفتم وگفتم 

-به خاطر کاری که اقاجون کرد ناراحتی باربد؟! 

-معلومه که اره …قرار بود همش به من برسه …

سرشو بوسیدم گفتم 

-به جاش دشمنی و این همه کینه رو کنار گذاشتین …نگاه کن باربد الان بابا شدی …چی باارزش تر از این …

دستمو کشید که تو بغلش افتادم لبهامو بوسید وگفت 

-و تو گیتا…

ابرومو بالا انداختم وگفتم 

– من چی ؟هان زودی بگو !

میخواست که دهنشو باز کنه صدای بارمان بلند شد …

سریع از رو پاهاش بلند شدم وبه سمت بچه رفتم …

فسقلی گرسنه ش  شده بود …

سینمو تو دهنش گذاشتم که شروع کرد به خوردن 

باربد کنارم رو تخت نشست وگفت 

-گیتا ؟! حالا که بچه به دنیا اومد راستش راستش میخواستم بگم که …

قلبم هری ریخت …

یعنی بعد این همه مدت میخواست بحث طلاق رو وسط بکشه؟! 

یعنی دلش میاد که این کارو کنه.؟!

کلافه از جاش بلند شد که مچ دستشو گرفتم و گفتم 

– باربد حرفتو نخور بگو …چی میخواستی بگی ؟! 

نگاهی بین من و بارمان چرخوند

وگفت 

-پولی که میخواست بهم برسه نصف شد خودت که دیدی ..

-اره حرف اصلیتو بگو …چی تودلته باربد …

همش میخواست بگه ولی جلوی خودشو میگرفت ..

سریع بلند شد واز اتاق بیرون زد …

بعد اینکه بارمان خوابید اروم روی تخت گذاشتمو پایین رفتم …

خیلی پکر رو مبل نشسته بود وتو فکر رفته بود ..

کنارش نشستم وگفتم 

-باربد چته ؟چرا نمیگی چی شده؟

یهو هرچی تو دلش بود بیرون ریخت 

-گیتا میخوای چیکار کنی الان تو هان؟! 

متعجب پرسیدم 

-‌یعنی چی که میخوام چی کار کنم باربد؟! 

-ماجرای قرارداد وطلاق و اینارو میگم …

یعنی واسه خاطر اینا ناراحت بود …

از جام بلند شدم و خواستم یکم اذیتش کنم واسه همین دست به سینه گفتم 

– اقا باربد الوعده وفا حالا که من وارثتو اوردم باید سهممو بدی وبعدش هرکی میری پی زندگیش …

با لبهای اویزون بهم زل زده بود که دیگه نتونستم تحمل کنم با صدای بلند زدم زیر خنده …

بلند بلند میخندیدم که از جاش پرید وبغلم کرد ..

کنار گوشم گفت 

– منو دست میندازی تو ؟ فکر کردی من طلاقت میدم هان؟! 

زمین به اسمونم بره من طلاقت نمیدم عشق کوچولوی من ….

یکم اخم کردم وادامه دادم 

– یعنی داری زیر قولت میزنی اقا باربد؟! 

-اره که میزنم زورم زیاده حرفیه ؟مشکلیه ؟! 

خندیدم ودستامو دور گردنش حلقه کردم 

خیلی نرم بوسیدمش و گفتم 

– تو هم فکر کردی من ازت طلاق میگیرم ؟! 

شیطون نگام کرد وگفت 

– نه بابا میدونستم ..هرچی مال بده بیخ ریش صاحبشه…

رو شونش زدم و گفتم 

– باااااربد ….

-یک به یک شدیم ….

بلند زد زیر خنده و حلقه ی دستشو دور کمرم تنگ تر کرد ..

خیلی اروم کنار گوشم گفت 

-عاشقتم دیونه ی من 

و من عشق رو تو اغوشش پیدا کردم … تو هرنگاهش ..تو هر لبخند بی ارادش …و صداش صداش صداش …

یه وقت هایی به دنبال عشق میگردیم در بین انبوهی از مردم چون هنوز یاد نگرفتیم که عشق های بزرگ پیدا نمیشن ….ساخته میشن(:

پایان

22 پاسخ به “رمان پرستار شیطون من پارت چهل و دو(پارت آخر)”

    1. این رمان رو خیلی کپی و تغییر دادن
      این رمان با ۳ جور اتفاقای متفاوت تموم شد
      ولی از نویسده رمان تشکر میکنم

  1. رمان قشنگی بود
    خوب بود تموم شده بود من خوندم وگرنه چطوری صبر میکردم برای قسمتهای جدیدش

    بازم سپاس💖💖💖💖

  2. خيلي عالي بود بعد از مدتي ك رمان نخونده بودم. شروع خوبي بود. لطفا اسم نويسنده رو بگيد. باتشكر

  3. نویسنده عزیز
    رمانت خیلی قشنگ بود؛ کش و قوس بیخودی نداشت و خیلی مختصر و مفید یه رمان شسته رفته عالی بود.
    کلی مرسی کلی خسته نباشی
    قلمت نویسا باشه و جوهر دلت همیشه پر رنگ …
    با آرزوی بهترینا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *