با خستگی دستمو پشت سرم گذاشتمو به صندلی تکیه دادم
نگاهی به اطرافم انداختم و چشمام رو بستم دوروز از عروسیمون گذشته بود و من بدبخت روز دوم از ازدواجم سرکار بودم
چشمام سنگین شده بودند باد کمی به صورتم میخورد
کمی نزدیک تر شد و تندتر با خیس شدن صورتم چشمامو باز کردم و به باربرد نگاه کردم که لباش غنچه بود

از جام پرید م و با چندش صورتمو پاک کردم

_اه چندش جمع کن خودتو صورتمو تفی کردی

باربد خندید و یه دستشو داخل جیب شلوارش فرو برد

_ چرا اینجا خوابیدی میرفتی اتاق من

پشت چشمی براش نازک کردم و پوشه مخصوص بیمارام رو برداشتم و به سمت راهرو راه افتادم باربد هم دنبالم

_کجا میری ؟

_به مریضا سر بزنم

_خسته ای بعدش بیا اتاق من یکم استراحت کن

با غیض به سمتش چرخیدم و پوشی رو تو بغلم گرفتم

_تو نگران من بودی منو میبردی ماه عسل

تک خنده ای کرد و یه قدم جلو اومد و فاصله بینمونو پر کرد
دستش رو بلند کرد و تار موهام رو به داخل مقنعه فرستاد

_ازدواجمون صوریه ها مثلا

چشم غره ای بهش رفتمو چرخیدم … پشت بهش به سمت اتاق اول رفتم و قبل از وارد شدنم نیم نگاهی بهش انداختم

_ماه عسل صوری نداریم ؟

بدون اینکه منتظر جوابش باشم وارد اتاق بیمار شدم

بعد از چک کردن بیمار هام پرونده رو سر جاش گذاشتم و دوباره روی صندلی لم دادم

مینو_چرا نمیری یکم بخوابی خیلی خسته ای

_مرادی بیاد میرم

مینو_کجا رفته باز ؟

_طبق معمول با دوست پسرش…

مینو خندید و لیوان چایی رو دستم داد

مینو_لابد دوباره رفته تو پارکینگ

ریز خندیدم … سری پیش باربد و دکتر بهرام تو پارکینگ مچ دستشو گرفته بودند و‌تا ۱ماه از ترسش به ده قدمی شون نزدیک نمیشد

چایی رو داخل دستم نگه داشتم تا گرماش کمی از خستگیم کم کنه …

مینو_ تو بگو شیطون … زندگی با دکتر فرزام‌چطوره ؟

لب باز کردم تا جوابش رو بدم که چایی از داخل دستم در اومد و همزمان صداش تو گوشم پیچید

_مگه میشه زندگی با من بد باشه ؟

مینو خجالت زده به زمین نگاه کرد و من هم چشم غره ای بهش رفتم‌
جرعه ای از چاییم خورد و روی میز گذاشت کلیدی به سمتم گرفت

_برو اتاقم استراحت کن چصمات قرمز شده

تخس دست به سینه نشستم و ابرو انداختم بالا

_نوچ نمیخوام

سرش رو کنار سرم خم کرد و از روی مقنعه گوشم رو بوسید مینو با شیطنت نگاهم کرد هر کی ندونه فکر میکنه چقدر عاشقیم

_عشق لجباز من … اذیت میشی چشمای خوشگلت اسیب میبینه

دست به سینه شدم و طلبکار نگاهش کردم

_پس اون زمانایی کا تو شوهرم نبودی چیکار میکردم؟

لبخند جذابی زد و چشمکی حواله مینو‌کرد

_اون موقع زن من نبودی خانوم ولی الان من مواظبتم یه خار نره تو پات …

با اومدن مرادی نتونستم بهش جواب بدم … مرادی با دیدن باربد با ترس سلام کرد و باربد هم با خنده جوابش رو داد و به صورتش اشاره زد

_رژتون پخش شده خانوم مرادی

ناشیانه دستش رو به کنار لبش کشید و بی دقت چشماش رو باز و بسته کرد،گفت :
_صبحونه نخورده بودم دیگه تایم آزادی که داشتم رفتم بوفه بیمارستان، بخاطر همونه….

دلم میخواست دلمو بگیرم و بخندم…آخه چقدر یه آدم میتونست ساده باشه ؟ اون اصلا امروز آرایش نکرده بود .
مشخص بود هنوز نفهمیده رودست خورده چون حق به جانب داشت باربد رو نگاه میکرد.

باربد درحالیکه جرعه دیگه ای از چایی رو میخورد زبونش رو روی لبش کشید . عادی ولی با لبخند گفت :

_بله شما درست میگید.
نگاهی بین هر سه نفرمون چرخواند و آهسته گفت.

_روز بخیر خانوما به کارتون برسید.
و به طرف اتاقش رفت.

مرادی گیج و هنگ همونجور دستش رو لبش خشکش زده بود.نمیدونستم بخندم یا سرزنشش کنم.

با چهره وحشت زده و چشم های از حدقه بیرون اومدش گفت:

_خاک برسرم من که اصلا رژ نزده بودم….چقدر احمقم آخه.
چشم هاش که از دلهره میلرزید رو بهم دوخت.
_رو دست زد بهم ! یعنی فهمید؟

دستم رو روی دستش گذاشتم و با ملایمت گفتم :
_دنبال چی رو گرفتی؟اصلا بفهمه مهمه مگه؟کسی نمیتونه تو زندگی تو دخالت کنه فقط کاش یه مناسب ترش رو انتخواب میکردی .

_دوستش دارم همین برا زندگی به هم ریخته من کافیه…
_اینکه یکی رو دوست داشته باشی و بهش تعلق خاطر داشته باشی خیلی خوبه…
ولی مهم تر از همش اینه که یکی رو پیداکنی ازت سو استفاده نکنه…شاید من اشتباه میکنم یا اینکه شاید واقعا همچین ادمی نباشه.به هر حال ماهم هرچی میگیم برا خودته عزیزم .

نیمچه لبخندی زد و دیگه هیچی نگفت..پوف کلافه ای کشیدم واقعا درکش نمیکردم
اونهمه حرف زدم که تهش بخنده؟

اینو از ته قلبم قبول داشتم که یه سری از مردم،تا یه چیزی به سرشون نیاد نمیفهمن چه غلطی کردن.

شونم رو بی تفاوت بالا انداختم و چایی دیگه ای برا خودم ریختم ، پولکی رو تو دهنم گذاشتم …نگاهم که به ساعت افتاد بی درنگ چایی داغ رو لاجرعه سر کشیدم و به طرف اتاق باربد رفتم.

خیلی خسته شده بودم باید میرفتم یه کم استراحت میکردم.

بدون اینکه اجازه ورود بگیرم درو باز کردم و سرم رو آروم از در رد کردم.
چشمم که به باربد غرق مطالعه افتاد.
صدام رو نازک کردم و بچه گونه گفتم:

_جناب آقای دکتــر اجازه هس؟

کتابی که دستش بود رو روی میز گزاشت و عینک مطالعش رو از چشمش برداشت.

_یعنی باور کنم؟
وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم ، همونجور که روی صندلی رو بروی میزش می نشستم گیج گفتم:

_هان؟چیو باور کنی؟

_اینکه اینبار اجازه گرفتی برعکس قبلا که…
با سکوتش چشم هام گرد شد…پرو داشت به من میگفت مثل یابو سرتو میندازی پایین میای داخل …الان ادمش میکردم.

اخمم رو توهم کشیدم و حرصی دندونامو در معرض دید گذاشتم و آروم گفتم:
_یابو خودتیو اون فکو فامیل سینه چاکت
پر صدا خندید … از اون خنده هاکه دل هر دختری براش میرفت….

از پشت میز بلند شد و به طرفم اومد رو صندلی کناریم نشست.
دماغمو بین دوتا انگشتش گرفت و کشید . دردم گرفت
_من کی گفتم یابو؟ خودت داری حرف تو دهنم میزاری.
سرمو عقب کشیدم تا این دیوونه شاید بیخیال کندن دماغم بشه.
_نگفتی ولی منکه تو رو میشناسم منظورت همین بود.
_ببین کچل خانوم حتی خودتم میدونی من با وجود تو دارم چه عذاب الهی رو به جون میخرم و….
_بسه بسه دوباره فکت گرم شد و چرتو پرت گفتناتم که تمومی نداره برو بیرون میخوام استراحت کنم .
با خنده پرویی زیر لب گفت و با تعلل از جاش بلند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *