_من در اینده که نمی تونم باز دوباره با اسم تو زندگی تشکیل بدم.
منو برگردوند سمت خودش وپرسید.
_الان شوهرت کیه؟

خیره خیره نگاهش کردم که اومد روم وگفت:

_من پس تا وقتی من هستم فکر زندگی بعدیتو نکن.

خواستم حرفی بزنم که اهسته وکوتاه لبمو بوسید.

_هیس بگیر بخواب.
وخودش از کنارم پاشد.

_کجا داری می ری؟
_بدون اینکه نگام کنه گفت:

_حموم تو بخواب.
تا زمانی که رفت تو حموم و درو پشت سرش بست نگاش کردم.

حرفشو می زد و خواب و از چشمم می برد و بعد راحت می گفت بخواب!

پلکامو محکم بهم فشردم باید می خوابیدم تا به خیلی چیزا فکر نکنم.
صدای دوش اب درست مثل لالایی بود برام و چشمامو گرم کرد.

نمی دونم چقدر گذشت که حس کردم توی بغلش فرو رفتم.
بوی شامپوش محشر بود
.
دلم می خواست ازش می پرسیدم کدوم از شامپوهاته که انقدر بوش خوبه…
اما همون موقع خوابم برد و نشد.
****
کیسه های خرید رو پشت در گذاشتم، یه دستم نون بود با اون یکی دستم درو باز کردم و رفتم داخل.

خریدارو روی اپن گذاشت وهمونطور که مانتومو در می اوردم به ساعت توی هال نگاه کردم.
ساعت نه بود.
اهسته رفتم سمت اتاق خواب.
مانتومو اویزون کردم وآهسته اومدم بیرون.

دلم هوس تخم مرغ کرده بود.
ماهیتابه از تو کابینت در اوردم وگذاشتم رو گاز یه ذره روغن زیتون ریختم وگذاشتم خوب داغ شه.

نمیدونستم اونم تخم مرغ می خوره یا نه برای همون محض احتیاط دوتا درست کردم.

کره مربام از تو یخچال در اوردم وگذاشتم رومیز.

فقط مونده بود برم بیدارش کنم.
داشتم می رفتم بیدارش کنم که صدای باز بسته شدن در سرویس اومد و بعد از تو راهرو اومد بیرون.
با دیدن ساعت گفت:

_ساعت نخوابیده؟
راهی که اومده بودمو به سمت آشپزخونه برگشتم.

_نه چطور مگه؟
وارد آشپزخونه شد با دیدن میز صبحونه سوتی کشید.

_اخه ندیدم تاحالا تو ساعت نه صبح بیدار شی.

صندلی و عقب کشید وپشت میز نشست
یه تیکه نون برداشت.
_رفتی نون خریدی؟

سرمو تکون دادم که خندید.
_نکن این کارارو ببین سر صبحی چقدر منو متعجب کردی.

یه لقمه گرفتم وقبل اینکه بزارمش تو دهنم گفتم:

_کم کم عادت می کنی.
دست دراز کرد سمت بشقاب تخم مرغا.
_چرا دوتا درست کردی کمه اینو الان من بخورم یا تو؟
شونه ای بالا انداختم:

_نمی دونستم دوست داری یا نه.
یه لقمه بزرگ گرفت وگفت:

_جز بامیه و بادمجون من همه چی دوشت دارم حتی کله پاچه!!
با شنیدن اسم کله پاچه چینی به بینیم دادم.

_منم همه غذا هارو میخورم جز همینی که گفتی.
قهقه زد وگفت:

_عالی پس فردا صبحونه یه کله پاچه مهمون منی.

بشقاب تخم مرغو جلوش هل دادم اشتهام کور شده بود.

_چیشد؟بابا فقط اسمشو اوردم ندادم که بخوری.
_بسه دیگه.
از روی صندلی پاشدم که دستمو گرفت.
_بیا اینجا ببینمت دخترم تو انقدر دل نازک بودی من نمی دونستم؟

خواستم دستمو از دستش درارم که نزاشت و مجبورم کرد روی پاهاش بشینم.

_ولم کن بشین صبحونتو بخور.
لقمه گنده ای که برای خودش گرفته بود و اورد سمت دهنم وگفت:

_ع کن هواپیما داره میاد.
بی اراده خندیدم که از فرصت استفاده کرد ولقمه رو چپوند تو دهنم.

_همش باید بالا سرت زور باشه دختر؟
حرصی یه بیشگون از دستش گرفتم که اونم نامردی نکرد وگازم گرفت.

از جا پریدم وچپ چپ نگاش کردم که یه لقمه گذاشت دهنش و یه چشمک برام زد.
متاسف سر براش تکون دادم ورفتم سمت اتاق.
صداش از تو آشپزخونه میومد.
_برو ببین اگه کبود شده خودم بیام برات بوسش کنن.

مقابل آیینه بلیزمو در اوزدم برگشتم و به جایی که گاز گرفته بودم نگاه کردم.
قشنگ رد دندوناش افتاده بود.
تو دلم یه وحشی نثارش کردم و رفتم حموم.
یه دوش دو دقیقه ای گرفتم واومدم بیرون.
همونطور حوله دورم بود که اومد داخل انگار داشت با یکی حرف می زد که از چشم چشم گفتناش حدس زدم مادرش باشه.

اخه جز اون با کسی انقدر مودبانه حرف نمیزد.
_مامان جان باید به گیتام بگم.
ابرویی بالا انداختم چی رو باید به من می گفت.

_یه لحظه.
از تو آیینه نگاهم بهش بود.
گوشی رو از گوشش فاصله داد و رو به من پرسید.
_مامان میگه امشب بریم اونجا نظرت چیه؟
شونه ای بالا انداختم.
_بریم.

باز گوشی چسبوند به گوشش وگفت:
_باشه مامان جان شب مزاحمتون می شیم.
با قطع کردن تماس گفت:
_پس کاراتو بکن ساعت شیش بریم.
_باشه.
_من برم حموم ریشامو اصلاح کنم.
اومد کنارم تو آیینه خودشو نگاه کرد و دستی به صورتش کشید.
_میگم به نظرت سیبیلامو بزنم زشت می شم؟

بهش نگاه کردم.
_نه فکر نکنم.
سرشو تکون داد.

_پس می زنمشون.
لپمو گرفت وکشید.
_تغییر گاهی وقتا بد نیست خانوم پرستار.

رفت و من به این فکر کردم منظورش از این حرفی که بهم زده بود چی بود.

موهامو شونه کردم و دم اسبی بستم بعدا نزدیک به رفتنمون جلوشو سشوار می کشیدم تا زیر شال خوش حالت تر وایسه.
یه شلوارک وتاپ پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه.

یکم برنج خیس کردم با لپه دلم هوس کوفته تبریزی کرده بود.
مشغول درست کردنش بودم که باربد اومد.
پشتم بهش بود که دستشو کشید رو کتفم وگفت:

_چه پوستت حساسه سیاه شده.
برگشتم تا بهش بگم بعله هنرمایی جناب عالی اما بادیدن صورتش حرفمو خوردم.
لعنتی نمی گفت قلبم وایمسه یهو؟؟
خوشتیپ وخوشگل بود حالا که سیبیلاشم زده بود دیگه بدتر.
آب دهنمو قورت دادم.
_بد شدم؟

می خواستم بگم خوشگل کی بودی اما دیدم پرو میشه برای همون اخم مصلحتی کردم و گفتم:

_زشت بودی زشت ترم شدی.
انگار فهمید دروغ میگم که زد زیر خنده.
_اونجا دروغگو.

با دستم یواش هلش دادم.
_بیا برو بیرون دارم غذا درست میکنم نیاز به تمرکز دارم.
سرشو اورد جلو.
_تمرکزتو بهم می ریزم؟

 

دوستان ادرس اینستاگرام منو دنبال کنین ممنون میشم رمان های جدید در استوریمون اعلام میشن

Ali_aghapoor22

3 پاسخ به “رمان پرستار شیطون من/پارت هشت”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *