_نه زیادی حرف می زنی سرمو می خوری.
دستشو روی موهام کشید و گفت:
_ادم با شوهرش که اینطور حرف نمی زنه ضعیفه.

در قابلمه لپه ها رو برداشتم وگفتم:
_انتظار داری بهت بگم عزیزم لطفا از آشپزخونه برو بیرون؟

_نه دیگه انقد خشن عزیزم تهش از صد تا فحش بدتره.
یه دونه لپه برداشتم تست کنم ببینم له شده یانه.

_خوبه خودتم می فهمی باهوشیااا.
موهامو از روی شونم کنار زد.
خم شد اولش حس کردم میخواد گاز بگیره برای همین گفتم:

_قسم می خورد باز بخوای گاز بگیری می کشمت.

تو گلو خندید و اهسته جایی که گاز گرفته بود رو بوسید.
بااین کاری که کرد یهو لپه توی دستم ول شد و افتاد باز تو قابلمه.
_می خوای قیمه درست کنی؟
_هوم؟
آهسته به بازوم زد.

_حواست کجاست دارم می پرسم قیمه داری درست می کنی؟
تند تند پلک زدم من خاک بر سر داشتم چیکار می کردم؟

سر خودم داد زدم خودتو جمع کن دختر الانه بفهمه.
_نه کوفته.
آهانی گفت.
_شورش نکنی.
در قابلمه رو گذاشتم وتوپیدم.

 

_اگه تو بری بیرون من حواسمو جمع کنم شور نمی شه.

دستشو به نشون تسلیم برد بالا.
_چشم خانوم پرستار شما به خودت مسلط باش من رفتم بیرون.

به محض رفتنش برگشتم و دستمو گذاشتم رو قلبم.

لعنتی چرا انقدر تند میزد؟
دیوونه چرا بادیدن یه پسر خوشگل دستو پات داره می لرزه؟
یه لیوان اب برای خودم ریختم وتو یه نفس سرکشیدم.

باید افسار دلمو سفت و محکم می چسبیدم این طور نمی شد که هی زرتی جلوش وا بدم.

باحس بوی سوختگی به سمت گاز دویدم.
***
_هومم بدک نیست.
چپ چپ نگاش کردم.
_چیه نزدیک بود خونرو بفرستی رو هوا!!!
چشمامو براش گرد کردم.

_تو چرا این همه بزرگش می کنی؟رفتم یه لیوان اب بخورم یه ته گرفتگی ساده بود همین!!!!

خونه نزدیک بود بره رو هوا از کجا اوردی؟
_همه اتفاقای بد از همین جاده خاکیا شروع می شن دیگه.

جعبه دستمال کاغذی به سمتش پرت کردم.

_از خداتم باشه غذا به این خوشمزگی دادم بخوری حقته عین خیلی از زنای دیگه بشینم ناخونامو لاک بزنم شوهرمم دندش نرم بره از رستوران برام غذا بگیره.

_ایول اینو از کجات در اوردی؟
دست به سینه شدم ودرست عین خودش گفتم.

_همه چی از همین جاده خاکیا شروع میشه دیگه…

_پاشو ظرفارو بشور کم کم حاضر شو بریم.

چنگالمو تو تیکه نصفه شذه کوفته فرو کردم وگفتم:

_فکر کن یه درصد، غذارو من پختم شستن ظرفاش با تو.
زد زیر خنده نمایشی اشک گوشه چشمشو پاک کرد وگفت:

_چقدر با مزه ای اخه نمی گی انقدر با من شوخی می کنی از خنده می میرم؟اخه کدوم مردی دیدی ظرف بشوره؟
از سرجام پاشدم رفتم سمتش با نگاهش رصدم کرد دستشو گرفتم وگفتم:

_همه چی از همین جاده خاکیا شروع میشه.

از سرجاش بلند شد با دستاش دور صورتمو قاب گرفت.

_تاتورو دارم نیازی به طوطی ندارم.
آستین پیرهنشو بالا زد.

_حتی فکرشم نکن تنها ظرف بشورم لااقل اگه کمکم نمیکنی کنارم وایسا.
متعجب نگاش کردم.

_جدی می خوای ظرفارو بشوری؟
همونطور که دستشکش دستش می کرد گفت:

_به موقش جبران این کارتو می کنم.
پوفی کشیدم.

_پس بگو میگم تو مجانی کاری واسه کسی نمی کنی نگو به فکر خودتی.
شیر ابو باز کرد.

_بسه زیاد حرف نزن به جاش اون ظرفارو بیار.
ظرفارو از روی میز جمع کردم و گذاشتم کنار دستش که یه نگاه به من یه نگاه به ظرفا کرد.

_زود باش دیگه…
کفشمو پام کردم و سوار اسانسور شدم.
یه نگاه تحسین برانگیز به سرتا پام انداخت اما انگار مغرور تر از اونی بود که بهم بگه که چه خوشگل شدم.

از اسانسور پیاده شدیم داشتم به این فکر می کردم بااین پاشنه ها چجوری از این سرازیری برم پایین که انگار حرف دلمو شنیدکه گفت:

_تو از اون در برو لازم نیست بااین کفشات سرازیری پارکینگو بیایی پایین ماشین از پارکینگ دراوردم میام همونجا سوارت می کنم.
بدون هیچ مخالفتی گفتم:

_باشه…
دم در ایستاده بودم که از دور دیدم یه پسر جوون و خوشتیپ داره میاد سمتم.
اولش فکر کردم مزاحم اما بعدش وقتی اومد سمتم وپرسید.
_شماهم مال همین ساختمونید؟
فهمیدم که همسایه ایم.
_بله.
سرشو تکون داد وگفت:

_چه خوب کدوم طبقه اید؟
_طبقه سوم.
چشماشو ریز کرد وسوالی پرسید.
_همسر دکتر مهرزادید؟
لبخندی زدم.

_بله شما می شناسیدش؟
دستشو دراز کرد تا باهام دست بده.
یه نگاه به دستش انداختم بی ادبی بود اگه دستشو رد می کردم بالاخره همسایه بود.
دست دادم که گفت:

_فکر نکنم اینجا جا مناسبی برای معرفی کردن خودم باشه اما معرفی میکنم آرمان هدایت هستم قرار که اگه خدا بخواد همکار همسرتون بشم.
دستمو کنار کشیدم و بالبخند گفتم:
_ع چه جالب شماهم دکترید؟

نگام کرد وگفت:
_اگه خدا بخواد یه شیش سالی اره.
_پس باید تخصص داشته باشید.
خواست جوابمو بده که همون موقع صدای بوق ماشین اومد نگاه کردم که دیدم مهبد.
_معذرت می خوام همسرم…
از جلوم کنار رفت وگفت:
_از آشنایی با شما خوشحال شدم خانوم؟؟
با عجله گفتم.
_گیتا سلحشور هستم.
و به سمت ماشین رفتم…
به محض سوار شدن مهبد پرسید.
_کی بود؟
کمربندمو بستم و گفتم:
_ارمان هدایت همسایمونه جالبیش اینه که اونم دکتره.
همونطور که دندرو جا می زد با بدخلقی گفت:
_هیچم جالب نیست تو همیشه با غریبه ها انقدر صمیمی می شی؟
چپ چپ نگاش کردم وگفت:
_اولا غریبه نبود دوما همسایمون بود سوما منه تحصیل کرده خیلی زشته بلانسبت عین خر سرمو بندازم پایین و جواب همسایمو ندم چهارما چه صمیمیتی؟اسم این کار که صمیمیت نیست بهش میگن برخورد اجتماعی.

دهن باز کرد تا چیزی بگه اما انگار صلاح ندونست و حرفشو خورد.
از دستش ناراحت بودم برای همین رومو به سمت شیشه برگردوندم وتا وقتی که رسیدیم یه کلمه باهاش حرف نزدم.
اونم انگار قد تر از من بود که یک کلمه حتی باهام حرف نزد.
روبروی خونه مامانش اینا بودیم می خواست ماشین پارک کنه که یهو یه ماشین مشکی رنگ پیچید مقابلش که اگه مهبد به موقع ترمز و نمیزد می زدیم یه ماشین جلویی.
_برخرمگس معرکه لعنت!.
_میشناسیش؟
به سمتم برگشت و گفت:
_پسر عمومه.
یه تای ابرومو بالا دادم و با تعجب پرسیدم.
_چرا اینجوری کرد؟!!

✨?✨?✨?

4 پاسخ به “رمان پرستار شیطون من/پارت نه”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *