توی این یک ماهی که اون بازی مسخره رو شروع کرده بودم اونقدر بی حوصله شده بودم که هرروز با باربد بحث میکردم.
حوصله توضیح دادن هیچ مسئله ای رو نداشتم و همین هم باعث میشد از همدیگه دورتر بشیم . فقط از خدامیخواستم زود این بازی مسخره تمومشه راحت شم.

اونروز بعد از تموم شدن تایم کاری اونقدر خسته و بی حوصله بودم که حتی نتونستم بمونم با باربد خداحافظی کنم.
زود لباسهام رو با مانتو شلوار مشکیم عوض کردم و از بیمارستان زدم بیرون.

نگاهی به ساعت گوشیم انداختم ساعت حدودای 4عصر بود ، حساب تقریبی کردم …اگه میرفتم خرید حدودای ساعت 10شب میرفتم خونه و این یعنی جنگ اعصاب بین من و باربد که چرا بدون خبرش تا اونوقت شب بیرون بودم.
یه smsکوتاه مبنی بر اینکه میرم خرید و امکان داره تا10برنگردم رو نوشتم و براش فرستادم.
گوشی رو دوباره توی کیفم انداختم و جلوی اولین تاکسی که رد میشد رو گرفتم.

اون منطقه از تهران ، اونهم اونوقت روز خیلی شلوغ بود حسابی ملت شیرین عقل ایرانی با تورم نجومی داشتن خرید میکردن.

پوزخند بی تفاوتی زدم و به طرف قسمت مورد نظرم رفتم.امروز میخواستم حسابی از خجالت جیبم در بیام.

به سمت مغازه مورد نظرم که جزو مغازه های انتهایی پاساژ بود رفتم و با نگاه سرسری به ویترینش وارد شدم.
فروشنده یکی از دوستای قدیمی مون بود. با لبخند جلو اومد و با فروتنی گفت:

_خدای من ببین کی اومده …گیتا خودتی دیگه؟
لبخند تصنعی زدم و باهاش دست دادم.
_سلام عزیزم…یه مدت مسافرت بودم .
دروغ مگه جرم بود؟
کاتالوگ رو جلوم گذاشت ، موهای فرشده بلوندش رو پشت گوشش زد:

_خب دخترم خودت انتخواب کن دیگه.
تا من برات بیارمشون.
بدون کوچیک ترین نگاهی به کاتالوگ آروم گفتم:
_یه5مدل از جدید ترین و بـ.ـاز ترین لباس خواباتون رو برام بیارید .

همونطور که ویترین حلالیش رو دور میزد گفت:
_میخوای دیوونش کنی دیگه؟
منظورشو گرفتم … به خنده افتادم:
_سالم نبوده که بخواد دیوونه بشه…

خندید و دیگه چیزی نگفت.بعد از اینکه سفارشمو آورد نگاهی به مدل و رنگ بندیشون کردم ، قطعا مهشر بودن…
اونقدر خوشکل که میتونستم قیافه مظلوم باربد رو تصور کنم و دلم اذیت کردنش رو بخواد.

با لبخند شیطونی لباس خواب یشمی رو از بینشون بیرون کشیدم و رو به فروشنده گفتم میشه بجای این رنگ رنگ زردش رو بیارید؟
_آره عزیزم چند لحظه صبر کن…

باشه ای گفتم و منتظر موندم
آروم تو دلم تکرار کردم…امشب برات برنامه دارم آقای دکـ.ـتر……

لباسی رو که می خواستم خریده بودم و حالا توی ماشین اژانس نشسته بودم داشتم برمی گشتم خونه.
_خانوم رسیدیم.
دوتا تراول دهی دراوردم وبه راننده دادم وپیاده شدم.

کیسه های خرید توی دستم سنگینی می کردن امروز حسابی از خجالت خودم در اومده بودم.
به سختی کلید رو توی در انداختم و با آسانسور رفتم بالا.

دم در خونه بودم داشتم کلید رو توی در می نداختم که یهو در باز شد.

قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم وبی تفاوت به نگاه سرزنش کنندش از کنارش رد شدم ورفتم سمت اتاق.

خداروشکر اونقدر فهمیده بود که دنبالم نیاد.
کیسه مورد نظرمو باز کردم لباسامو دونه به دونه دراوردم رفتم توی حموم یه

دوش دو دقیقه گرفتم فقط بخاطر اینکه تحرک زیادی داشتم وعرق کرده بودم.
حوله دورم پیچیدم واومدم بیرون.

جلوی آیینه ایستادم مداد مشکیمو برداشتم توی چشمام خط کشیدم وبرای تکمیلش یه رژ زرشکی زدم.

موهامو دست نزدم وگذاشتم همونجوری خیس دورم باشن.

اخه شنیده بودم موهای خیس که آزادانه رها شده از نظر مرداخیلی سک.سی وهوس انگیز بنظر می اومد.

لباس کوتاهمو بدون هیچ شورت وسوتینی که بیشتر شبیه لباس خواب بود پوشیدم.

توی ایینه به خودم نگاه کردم.
تن خورش عالی بود.

یکی از بندای لباسمو از قصد روی بازوم انداختم و از اتاق زدم بیرون.

نگاهمو توی هال چرخوندم توی هال نبود.
توی آشپزخونم نگاه کردم اونجام نبود.
کم کم داشت می خورد توی ذوقم فکرمیکردم بی خبر از من رفته بیرون اما یهویی نگام به تراس خورد.

باد پرده رو واسه یه لحظه زد کنار وتونستم ببینمش که اونجا ایستاده.

با قدمای شمرده خودم به سمت تراس رفتم.

انگار حضورم رو حس کرد که برگشت وبهم نگاه کرد.

واسه چندثانیه از بالاتا پایینمو خوب با چشمای هیزش رصد کرد ودر اخر خیلی سنگین وشیک گفت:

_رفتی حموم برو تو سرما می خوری.
پوفی کشیدم تو دلم گفتم به درک بی لیاقت منو باش واسه کی به خودمون رسیدیم.
بی هیچ حرفی برگشتم داشتم می رفتم که یهو گفت:

_وایسا.
برگشتم نگاش کردم اومد سمتم مقابلم ایستاد خم شد.
اولش فکر کردم می خوادببوستم اما دم گوشم گفت:
_پسر بچه هیفده ساله نیستم که با همچین چیزایی خر بشم.
سرشو ازم فاصله داد.

خیلی سعی کردم خونسرد باشم تا نفهمه چقدر این حرفش بهم برخورده.
_اما از اونجایی که خیلی جنتلمنم وتوهم شوهرتو می خوای قبول می کنم.
پوزخندی زدم.

_کی گفته من شوهرمو می خوام؟
دست برد جفت بندای لباسمو کنار زد واشاره ای به سینه های برهنم کرد.
_نوک سینه هات سیخ وسفت شدن.
لب گزیدم لعنتی فکر این جاشو نکرده بودم.
دستمو گرفت وگفت:

_ادامشو بریم توی اتاق.
سعی کردم دستمو از تو دستش درارم.
_نمی خواد.

ضربه ملایمی به باسنم زد وگفت:
_بدو بریم باهات کارا دارم.
با این حرفش اخمم کمرنگ شد لعنت بهش خوب می دونست چجوری باید ارومم کنه.

_میای بریم اتاق یا همینجا ایستاده دست به کارشم؟البته بدم نیستا واسه تجربه سومت پوزیشن ایستاده فقط چون هنوز خیلی تنگی ممکنه یکم اذیت شی اما حالش نسبت به پوزیشن خوابیده بیشتر…
_خیلی بی ادبی هاااا…
خم شد لپمو گاز گرفت وگفت:

_فعلا تا زنو شوهریم بیا کیفشو از هم دیگه ببریم.
رو برگردوندم ووانمود کردم چیزی نیست اما خدامی دونست تا چه حد از کلمه فعلانش بدم اومد.

یک پاسخ به “رمان پرستار شیطون من/پارت شش”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *