اشکم دراومده بود به چهره ی نگرانش زل زدم وگفتم 

-فقط دعا کن واسه بچم چیزی نشه باربد وگرنه خودم میدونم با تو !!

سریع از تو کمد لباس هامو اورد وتنم کرد به سمت در راه افتادم که دوباره دلم تیر‌کشید وخم شدم 

از پهلوم گرفت وبا صدای لرزونی گفت 

– گیتا ؟! خوبی؟ 

دستشو پس زدم وگفتم 

– اررره …به لطف تو ببین حالمو ؟!

الان راحت شدی ؟! الان بچم چیزیش بشه تو خیالت راحت میشه نه؟ با خیال راحت میبری طلاقمم میدی 

سمج تر از قبل بهم چسبید وگفت 

– لجبازی نکن گیتا بزار کمکت کنم ، الان وقت این حرفا نیست که میگی …

– نه اصلا کمکتم نمیخوام خودتم نمیخوام ولم کن باربد 

وقتی لجبازیمو دید توی یه حرکت از روی زمین بلندم کرد وبه سمت ماشین پاتیز کرد 

– چیکار میکنی هوی ؟! منو بزار پایین ،من با تو هیچ جایی نمیام باربد هیچ جا …

-دندون به جیگر بگیر گیتا اینقدر حرص نخور باید زود بریم بیمارستان ….

منو تو ماشین گذاشت وبا سرعت به طرف بیمارستان حرکت کرد …نزدیک ترین بیمارستان که رسیدم کنار کشید 

خواستم پیاده بشم که با فریادی که سرم زد همونجا خشکم زد 

-حق نداری پیاده بشیا …

بدجور دل درد داشتم ،ای خدا بچم چیزیش نشه فقط …

دروباز کرد ودوباره منو تو بغلش گرفت وبه سمت بیمارستان راه افتاد 

– باربد بزار زمین زشته !!

– هیس هیچی نگوهااا چه زشتی زنمی ، نامحرم که نیستیم …

 

سرمو تو گردنش فرو برده بودم ودونه دونه اشک میریختم 

پشت در اتاق دکتر خیلی از ادما نشسته بودن بدون توجه و نوبت بقیه سریع در اتاقو باز کرد وداخل شد 

صدای همه بلند شده بود که اقا چیکار میکنید نوبت ماست در جواب همشون بلند گفت 

-خانوم من حالش خوب نیست اورژانسیه نمیشه صبر کرد بخشید …

دکتر با دیدن باربد مریضه توی اتاق رو بیرون فرستاد و گفت 

-چی شده؟ بفرمایید

منو روی تخت کنار دکتر گذاشت ودرحالی که نفس نفس میزد گفت 

 -اقای دکتر خانومم .. خانومم بارداره وافتاده …

دکتر رو بهم گفت 

– دخترم الان درد داری؟! 

اشک هامو پاک کردم ولب زدم 

– بله،اما خونریزی هم دارم …

تا شنید خونریزی دارم از جاش بلند شد وبه سمتم اومد

-رو تخت دراز بکش دخترم باید سونوگرافی کنم 

سرمو تکون دادم و اروم دراز کشیدم …

خونریزی یعنی سقط یعنی از دست دادم بچه ام …خاک تو سرت گیتا که به دنیا نیومده از دست دادیش …لیاقت نداری که اخه …

یکم ژل زیر دلم ریخت ودستگاهشو زیر دلم گذاشت وبه مانیتور خیره شد …

تو دلم دعا دعا میکردم….اصلا حواسم به باربد نبود که یه گوشه وایساده بود و حالش بدتر از من بود….

همین طور داشتم اشک میریختم که یهو با صدای گروپ گروپی که تو اتاق پخش شد خنده ی هیستریکی کردم 

-خدارو شکر بچتون سالمه خانم …

همین طور که داشتم میخندیم به مانیتور زل زدم و یه چیزی کوچیکی مثل ستاره میدرخشید رو دیدم …

باربد نفس راحتی کشید وگفت 

– اقای دکتر شما مطمعنید اخه خانومم خونریزی داشته !!!

– بله بچه سالمه فقط واسه احتیاط یه سری سونو وازمایش مینویسم تا خیالتون راحتِ راحت باشه …

دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت و گفت 

– میتونید برید هر وقت جواب ازمایش و سونوتون اماده شد بیارین تا ببینم ….

سریع ژلِ روی شکمم رو پاک کردم وبعد از مرتب کردن لباسام از جام بلند شدم ….

باربد هم دفترچه رو گرفت واز بیمارستان بیرون اومدیم ‌….

به سمت خونه راه افتاد منم مثلا باهاش قهر بودم رومو به سمت شیشه کرده بودم وبیرون رو نگاه میکردم که گفت 

-فکر نکن اون موضوع روفراموش کردماا بگم بهت ..

چقدر پرو بود 

برگشتم وبهش توپیدم

-خیلی رو داری باربد ، به خاطر چرندیات تو نزدیک بود بچمونو از دست بدیم میفهمی؟ بچمون!.

-میدونم ببخشید گیتا ،ولی من تا ته اون موضوع رو بیرون نکشم خیالم راحت نمیشه !!

پوزخندی زدم وگفتم 

-نه بابا خیلی احمقی باربد که بعد این همه مدت بهم شک داری !!! 

– اره شک دارم چون ازدواجمون از روی عشق و علاقه نبود که ،یادت رفته به خاطر پول وقراری که گذاشتیم زنم شدی؟

-ولی بعدش که علاقه اومد!!!

یه لحظه خودمم فهمیدم که چه قافی دادم …سوتی از این تابلوتر …

ماشینو کنار زد وناباور گفت 

– چی ؟علاقه ؟ تو بهم علاقه داری گیتا؟! 

-من ؟ نه …من به تو علاقه مند بشم عمرااا !!

-انکار نکن گیتا خودم شنیدم راستشو بگو !!

-مگه احمقم بیام عاشق تو بشم اخه وقتی قراره از هم جدا بشیم ..

با حرص چشماشو ریز کرد وگفت 

– پس دیدی شَکَم درست بود ؟! یهو بگو عاشق اون مرتیکه شدی خلاص دیگه …

ماشینو به حرکت دراورد و زیر لب گفت 

-بالاخره که پیداش میکنم وحساب جفتتونم کف دستتون میزارم ..

یکی به پیشونیم کوبیدم و تو دلم گفتم 

– اخه خاک توسرت گیتا میای ابروشو درست کنی میزنی چشمشم کور میکنی اخه بگو دوست دارم تموم بشه بره دیگه …!

نه اخه چرا اعتراف کنم وقتی اینده ای با هم نداریم واونوقت تو خونه همش بهم ترحم میکنه 

-وقتی خونه رسیدیم لباسامو عوض کردمو سریع گرفتم خوابیدم …

صبح زود بیدار شدم وقتی دیدم باربد خوابیده خیلی اروم صبحونه اماده کردم وخوردم بعدش اروم جلوی اینه نشستم ویکم ارایش کردم …

لباسامو از تو کمد بیرون کشیدم ومشغول اماده شدن شدم …

مگه تو این مدت چقدر چاق شده بودم که شلوارم پام نمیرفت ..پوفی کشیدم وشلوار دیگه ای برداشتم ..

میخواستم پام کنم که باربد چشماشو باز کرد وقتی 

پاهای لختم رو دید سریع تو جاش نشست وگفت 

– به به خانم کجا تشریف میبرن ؟! 

رو صندلی جلوش نشستم وگفتم 

– وا ؟خب معلومه دیگه میرم سونو وازمایش بدم حرف دکتر رو که یادت نرفته ؟! 

یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت 

– که اینطور !! ولی یادم نمیاد اجازه داده باشم تنهایی بری بیرون !!

عصبی گفتم 

-باربد الکی گیر نده هااا، مثلا کجا میخوام برم هان؟! 

– پیش همونایی که یواشکی باهاشون حرف میزنی و قرار میزاری ،

عشق پنهونیت واین حرفا دیگه …

-لال بگیر‌ باربد تو حق نداری همچین وصله ای رو بهم بچسبونی من زنم احمق میفهمی ؟! 

– اتفاقا خوب میفهمم ، واسه همین دارم تحملت میکنم تا بچم به دنیا بیاد وبا تیپا پرتت کنم بیرون 

فقط دنبال یه آتوی کوچیکم که اون یه ذره سهمم بهت ندم وخلاص ….

تا صبحونه میخورم تو هم اماده شو بریم دکتر ….

تا از اتاق بیرون رفت وارفته اشکم پایین ریخت …

این انصاف نبود که من عاشق باربد بشم ولی اون واسه اینکه راحت طلاقم بده وسهمی بهم نده دنبال سرنخ میگشت ….

یعنی تو این مدت حتی کمترین حسی هم بهم پیدا نکرده بود؟! 

دیگه چیکار میکردم که نکردم اخه … 

لباسامو پوشیدم واماده جلوش وایسادم ، لقمه رو تودهنش نگه داشت واز سرتاپامو نگاه کرد 

خیلی جدی گفت

– برو لباساتو عوض کن زود باش !!

نگاهی به لباس تنم کردم وگفتم 

– ولی من که مثل همیشه لباس پوشیدم …

-اره مثل همیشه اما خانم اینقدر تو خونه ی من خورده و خوابیده که بهش ساخته الان این لباس ها براش تنگ شده ، منم امکان نداره بزارم با لباس های تنگ جلو ملت بچرخی بدو عوضش کن …

میدونستم دنبال بهونه بود 

– چرا چرت میگی باربد مگه من چقدر اخه چاق شدم یه جوری میگی انگار بیست کیلو اضافه کردم ، فوقِ فوش شاید یکی دوکیلو اونم اصلا معلوم نیست که 

سرشو تکون داد وگفت 

-اصلا اصلا چیزی که من دارم میبینم زمین تا اسمون با قبل فرق داره تا اون یکی روم بلند نشده برو عوضش کن ….

با لبهای اویزون به سمت اتاق برگشتم و با لباس هایی که یکم ازاد تر بود عوضشون کردم 

نگاه سرسری بهم انداخت و گفت 

– حالا بهتره بریم …

تو ماشین نشستیم و درِ پارکینگ رو زد بالا بره ….

ماشینو روشن کرده بود و اماده ی رفتن بودیم 

در که به طور کامل بالا رفت با دیدن حسام جلوی در قلبم وایساد …

این چی میخواست دیگه ….

باربد پوزخندی زد وگفت 

– بفرما ما پیداش نکرده خودش پیداش شد ،چه بهتر!!

از ماشین پیاده شدنی مچ دستشو گرفتم وگفتم 

– باربد ما هیچ رابطه ای نداریم داری اشتباه میکنی !!

با حرص وعصبانیت دستشو از دستم بیرون کشید وگفت 

– دارم اشتباه میکنم که پاشده تا اینجا اومده ؟ هاااان؟ 

ببین چقدر دلتنگ ونگرانت شده که اقا جرعت کرده تا جلوی در بیاد …

درو کوبید و به سمتش راه افتاد …..

8 پاسخ به “رمان پرستار شیطون من پارت سی و هفت”

  1. بابا اینقد به بنده خدا گیر ندین زود تر بذار زود تر بذار دندون به کبدتون بگیرین باو دست ایشون نیس که بیاد سریع میذارن خب باید بنویسن دیگه دستگاه چاپ که نیستن …صبور باشید عزیزان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *