جلو رفت وبا عصبانیت جفت دستاشو روی سینه های رهام گذاشت وعقب هلش داد و غرید 

– تو با چه رویی تا جلوی درمون میای هان؟

حالا به ناموس من چشم داری عوضی ؟

رهام خیلی خونسرد بهش گفت 

– اروم باشین توضیح میدم …

اولین مشتی که به صورتش زد دیگه نتونستم تو ماشین بمونم سریع پیاده شدم وداد زدم 

-باربد نکن توروخدا ولش کن 

-نمیخواد تو ازش طرفداری کنی بتمرگ تو ماشین زودباش!!

با هم گلاویز شدن …

اصلا دلم نمیخواست این صحنه هارو ببینم ،بیتوجه به حرف باربد نزدیکشون شدم واز دستای باربد گرفتم

-ولش کن باربد تورخدا ولش کن شر به پا نکن …

-چه شری هان؟! با این مرتیکه رابطه داری؟ هوم؟

رهام پرید وسط و گفت 

– منم به خاطر گیتا خانم اومدم اینجا …

شاخ دراوردم .. به خاطر من؟ اخه ننت خوب بابات خوب واس چی اومدی اینجا اخه…

بهش زل زدمو گفتم 

– تو برا چی اومدی اینجا هان؟با چه جرعتی اومدی؟!

باربد پوزخندی زد ودرادامش گفت 

-خب معلومه نتونسته ازت خبری بگیره زده اومده تا اینجا ….

-تو دیگه چرت نگو باربد …

برگشت که تو دهنم بزنه رهام سفت از لباسش گرفت وبه دیوار کوبید 

عصبی گفت 

-حرف دهنتو بفهم !! من با خانم شما هیچ نسبتی ندارم ….یه سوتفاهم شده اومدم تا اینجا حلش کنیم همین 

– بله اینو نگی چی بگی اخه …

یعنی باربد اینقدر بهم بی اعتماد بود حتی سر سوزنی بهم اعتماد نداشت؟!

اشک هام پایین ریختن …

رهام نفس عمیقی کشید وگفت 

– منو گیتا خانم درواقع …. درواقع ما با هم دیگه …

در همین حین صدای بیسیمش پیچید وسریع جوابشو داد….

شنیده بودم پلیس شده اما باورم نمیشد …

سریع به طرف ماشینش دویید وگفت 

-بعدا صحبت میکنیم قول میدم …

بعد از رفتنش باربد نگاهی بهم کرد وگفت 

– طرف پلیسم هست! هه! راحتین دیگه نه؟! 

رومو ازش گرفتم و به سمت ماشین راه افتادم 

چه طور این حرفارو به زبون میوورد درحالی که هیچی درموردش نمیدونست ….

تا خود ازمایشگاه حرفی نزدیم …دلم نمیخواست حتی یه کلمه باهاش حرف بزنم ….

وقتی ازمایش دادیم  کارای سونو تموم شد و به خونه برگشتیم …

اما دوباره درارو قفل زد ورفت….

این طوری نمیشد باید یه راه چاره پیدا میکردم، تا کی منو خونه زندونی کنه ومنم مثلِ اسیرا تو خونه بمونم …

بی حوصله تو خونه نشسته بودم که دیدم زودتر از روزای دیگه برگشت …

لباساشو دراورد وگفت 

– پاشو حاضر شو میخوایم بریم خونه مامانم …

-چه خبره باز ؟جلسه ی سِری گذاشتن؟!

-به تو ربطی نداره اگه میلی به رفتن نداری میتونم  تنهایی برم…

یکم با خودم فکر کردم بهترین فرصت بود نباید از دستش میدادم …

سریع از جام بلند شدم وبی تفاوت گفتم 

-نه میام …اینقدر تو خونه نشستم خسته شدم …

یکم اب وهوام که عوض میشه ..

زیر چشمی نگاهی بهم کرد وگفت 

– نه انگار داری عاقل تر میشی !!

سریع تو اتاق رفتمو لباس مرتب و شیکی پوشیدم …

امشب وقته تلافیه اقا باربد …حالا به زنه باردارت شک میکنی؟! تو فقط صبر کن ببین چه اشی برات میپزم وایسا فقط..

یکم ارایش کردم وبا هم از خونه بیرون زدیم ….

وقتی خونه ی مامانش رسیدیم فیلم بازی کردنم شروع شد…

خیلی سرد و مظلومانه با همه سلام واحوالپرسی کردم …

از شانسم مهبد وزنشم با چند نفر از فامیلاشون هم دعوت بودن ….

خیلی ساکت واروم یه گوشه کنار باربد نشستم و قیافه ی ماتم زده به خودم گرفتم ….

همه بگو وبخند میکردن اما من همچنان اروم وساکت بودم ….

تا اینکه تیرم به هدف خورد …

مامان متوجه ناراحتیم شد وگفت 

– گیتا جان ، چیزی شده ناراحتی ؟!

باربد سریع گفت

-نه مادر من چی میخواد بشه از علایم بارداریه دیگه یکم حساس شده همین …

ای مارمولک فکر‌کرده میتونه سرکوبم کنه ….

رو به مامانش گفتم 

– راستش موضوعی هست که میخوام بهتون بگم ….

یه لحظه همه ساکت شدن وبهم زل زدن 

نگاهی به باربد کردم که خون خونشو میخورد ….

اصلا دلش نمیخواست خرابش کنم مخصوصا که مهبد هم تو این مهمونی بود ….

از جام بلند شدم ومیخواستم لب باز کنم که باربد سریع بلند شدو دستمو گرفت کشید

– گیتا بیا عزیزم یه چیزی هست که بهت نگفتم …

دهنم باز مونده بود که از سالن دورم کرد ….

توی یکی از اتاق ها وارد شدیم که درو بست وگفت 

-تو چی میخواستی ور ور کنی هان؟! 

-حقیقتو !! میخواستم به مادرت بگم که پسرت یه مریض روان پریشه …بگم که پسرت به عالم شک داره ….

به زنِ باردار خودش شک داره …

-تازه بگم که مثل روانی ها تو خونه زندونیم میکنه حتی گوشیمم میگیره 

عصبی به سمتم قدمی برداشت وگفت 

-تو منو میخوای دیونه کنی هان؟! 

اصلا فکرشم نکن که بزارم ابرومو جلوی اون مهبد ببری فهمیدی ؟! 

لبخندی زدم وگفتم 

– پس تو هم مراقب کارات باش تو خونه زندونیم نمیکنی 

گوشیمم بهم پس میدی !! 

پوزخندی زد وگفت 

-نه بابا کمت نباشه تو ؟

دست به سینه شدم وگفتم 

-یا چرت وپرت واون شک های مزخرفتو میریزی دور و کلید های درو گوشیمو پس میدی یا من همه  چی رو میزارم کف دست ننه بابات …

گوشی و کلید هارو بهم داد وگفت 

-هه ، فکر کردی دیگه تنها نمیشیم دیگه نه؟! اونوقت چیکار میکنی هان؟!

چشمامو ریز کردم وگفتم 

-ببین باربد یه بار دیگه کارای زشتتو تکرار کنی من میدونم و تو …

این اولین واخرین مهمونی نیست که یعنی دیگه دعوتمون نمیکنن ؟ اون موقع ابروتو میبرم ….

-باشه اون کارارو تکرار نمیکنم ولی یه روز که مچتو میگیرم بیا بریم پایین الان فکر میکنن چی شده….

لبخند عمیقی زدم وگفتم 

– مرسی شوهر جونم حالا درست شد بریم ….

رفتیم پایین که همه چشمشون رو ما بود …

مامانش با نگرانی جلو اومد وگفت 

– چی شده گیتا ؟ چی شده باربد نگرانمون کردین!!

-هیچی مامان فقط میخواستیم همتون رو برای هفته ی بعد برا شام دعوت کنیم …

باربد نگاهی بهم کرد ودنباله ی حرفمو گرفت 

– اره مامان راست میگه خیلی وقته نیومدین …

-ای بابا پسرم شامو میخواین چیکار گیتا جون بارداره زحمت نمیدیم …

-عه مادر من ناراحت میشمااا این تعارفا چیه دیگه ….

باخوشحالی شام رو خوردیم واخر شبم برگشتیم خونه ….

لباسامو با لباس خواب نازکی عوض کردم وویراژ میدادم …

که گفت 

-اینقدر اینطوری نچرخ من بهت دست نمیزنم 

فسم خوابید ….

کنارش رو مبل نشستم و گفتم 

-ولی تو شوهرمی باربد منم زنتم!!!

زنی که با یکی دیگه رابطه داره؟ هان؟ نخیر امکان نداره نزدیکت بشم …

-چرت نگو باربد من فقط واسه توام چرا حرفامو باور نمیکنی ….

 

-اره معلومه ، پس عمه ی من بود که تا جلو در اومده بود هان؟! 

اینطوری نمیشد باید کاری میکردم ولی فکرم جواب  نمیداد….

خودمو بهش نزدیک تر کردم ، با لوندی دستمو رو بدنش کشیدم و لبهامو نزدیکش بردم وخواستم ببوسم که عقب کشید واز کنارم بلند شد …

میدونستم که دوستم نداره حالا هم که بهم شک کرده بود دیگه بدتر شده بود …

رفت تو اتاقش و گرفت خوابید منم از حرصم رو همون کاناپه خوابیدم …

صبح که بیدار شدم رفته بود … یکم تو جام قلت زدم وبالاخره بلند شدم ..

بعد از خوردن صبحونه گوشیمو برداشتم و اول از همه به مامانم زنگ زدم 

یکم سرم غر زد که چرا بهشون سر نمیزنم و نه زنگی چیزی ..

بعد از اینکه حرفم تموم شد 

خوی شیطانیم بیدار شد …من باید بدونم اون عوضی چی از جونم میخواد …

شمارشو گرفتم که یه بوق نخورده جواب داد 

-به سلام گیتا خانم

-سلام وزهرمار واس چی پاشدی تا جلوی درمون اومدی هان؟! به خاطر تو رابطم با شوهرم بد شده میفهمی؟ 

-من فقط شنیدم شوهرت باهات بدرفتاری میکنه خواستم فقط سوتفاهم ها برطرف بشه …

-هه ، به لطف شما برطرف نشد هیچ تازه زدی بدترشم کردی اقا …

-میخوام ببینمت گیتا…

-چی ؟این از کجا دراومد؟ میخوای چیکار منو ببینی هان؟! 

من میگم دست از سرم بردار تو میگی باید ببینمت؟

-راستش کار مهمی دارم باهات !!

کنجکاو پرسیدم

– کارتو همین حالا بگو من بیرو میرون بیا نیستم بگم فقط…

-اخه گفتنی نیست میخوام یه چیزی بهت بدم باید ببینمت حتما….

فضولی داشت خفم میکرد یعنی چی میخواست بده بهم ؟! 

گفتم تا باربد بیاد خونه سریع میرم وبرمیگردم 

کسی هم متوجه نمیشه یکمم بهش گوشزد میکنم تا دور ورمون نپلکه اینطوری از شرش راحت میشم 

با ترس و دودلی اماده شدم وبا گرفتن تاکسی به ادرسی که داده بود رفتم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *