به ادرسی که داده بود رسیدم ، یه کافیشاپ شیک وپیک بود ….

یکم اطرافو نگاه کردم وبعدش با دودلی پا تو کافیشاپ گذاشتم ..

اگه باربد اینسری ببینه دیگه کارم تموم میشه …دیگه حتما فکر میکنه خبریه …

از دور دیدم که پشت میزی نشسته بود ….سریع صندلی رو کشیدم و تا نشستم گفتم 

– خب زودباش بگو ببینم باید برم …

-سلام گیتا ، چی میخوری سفارش بدم ..

-شورشو درنیار من میگم وقت ندارم باید برم بعد تو میگی سفارش بدم ؟!

-اروم باش گیتا ،چیزی که میخوام بگم هم تورو راحت میکنه هم اون شوهرت از توهمات پوچش دست برمیداره ..

کنجکاو لب زدم 

-یعنی چی ؟منظورت چیه ؟!چی میخوای بگی خب بگو دیگه …

میخواست لبشو باز کنه وبگه که گوشیم زنگ خورد …

با دیدن اسم باربد یکی تو سرم کوبیدم ..

ای وای حالا چیکار کنم …اگه جواب ندم بدتر شک میکنه اگرم جواب بدم بگم کجا هستم اخه …

با ترس تماسو وصل کردم وگفتم 

– بله باربد …

-سلام گیتا کجایی؟! 

با خنده ی گفتم 

– ااا کجا میخوام باشم عزیزم … تو خونه ام دیگه ..

-چرت نگو گیتا ،پس چرا به خونه زنگ زدم جواب ندادی؟هان؟

-واقعا ؟اهان تو اتاق خواب داشتم استراحت میکردم شاید نشنیدم …

-که اینطور باشه خدافظ…

خداحافظی کردمو بعد از قطع کردن تلفن نفس راحتی کشیدم …

اخیش تا اینجاش که به خیر گذشت …

گوشی رو تو کیفم گذاشتم وگفتم 

– خب زود با بگو زودی باید برم…

یهو با صدای باربد از‌پشت سرم مات موندم …

-جدیدا اسم کافیشاپ شده خونه نه؟! 

یا خدا خودت رحم کن …دیگه همینجا زنده زنده چالم میکنه …

با ترس از جام بلند شدم ونالیدم

– باربد فقط …

با سیلی محکمی که تو گوشم زد همه به طرفمون چرخیدن …

اشکام پایین ریخت که رهام سریع بلند شد وغرید 

– تو خجالت نمیکشی دست رو زن بلند میکنی عوضی ؟! 

-زنی که قرار پنهونی میزاره بیشتر از این حقشه به تو هم هیچ ربطی نداره …

اینجا چیکار داری گیتا ؟! با این مرده چه نسبتی داری هان؟ زود بگو تا همینجا نکشتمت ..

دستمو روی گونم گذاشته بودم وبا گریه گفتم

-هیچی …بخدا هیچی نبود باربد … داری اشتباه میکنی ..

میخواست سیلی دومو بزنه که رهامو دستشو گرفت و گفت 

– داری اشتباه میکنی اقا باربد …

-تو یکی خفه شو حساب تو جداست عوضی..

گلاویز شدن ویکی باربد میزد یکی رهام …

همه ریخته بودن وسط تا جداشون کنن …

اصلا یه وضعی شده بودا….

وقتی مردم جداشون کردن رهام گفت 

-تو خیلی کثافتی که به زنِ پاک تر از گلت شک داری …

باربد درادامش گفت 

– تو یکی ببند دهنتو ، اگه بی ناموس نبودی به زنی که شوهر‌داره چشم نداشتی 

از تو جیبش کارتی رو بیرون کشید و روی میز انداخت 

– بگیر بکن تو چشمات …من چند روز دیگه عروسیمه بدبخت …اومده بودم به گیتا بگم اینو بکنه تو چشمات تا شاید شک هات برطرف بشه بدبخت ….

باربد متعجب نگاش روی کارت خشک شد …

اروم کارت رو از روی میز برداشت ونگاهی بهش کرد …

زیر لب گفت 

-عروسی؟ میخوای عروسی کنی؟! 

مردم که با دیدن اروم شدنشون کنار کشیدن و رفتن 

رهام لباساشو مرتب کرد وگفت 

-اره عروسی …هفته ی دیگه عروسیمه میخواستم شمارو هم دعوت کنم تا باچشماتون ببینید شاید شک های مسخرت تموم بشه وگیتا رو راحت بزاری …

بغض تو گلوم خیلی بزرگ شده بود …

نگاهی بهم کرد وگفت 

– گیتا یعنی تو….تو با این …..یعنی اشتباه کردم ؟!…

عصبی جلو رفتم وگفتم 

– دلمو شکستی باربد …چطور بعد این همه مدت بهم شک کرده بودی هان؟! 

همه ی رفتارهاتو تحمل کردم … ولی تعقیبم کرده بودی ؟!

چهطور تونستی درموردم اینطوری فکر کنی ؟هان؟

بچه ی تو توی شکممه باربد چهطور تونستی همچین فکری کنی ؟! 

با ناراحتی لب زد

– ولی گیتا …من وقتی اون روز دیدمتون فکر کردم …فکر کردم که …

– اشتباه فکر کردی ولی بدجور دلمو شکستی باربد بدجور …

تنه ای بهش زدن وسریع از کافیشاپ بیرون زدم …

دنبالم دویید واز بازوم گرفت وگفت 

– وایسا گیتا …ببخش …منو ببخش گیتا …

با دلخوری گفتم 

-نه نمیبخشمت باربد … یبار …دوبار …سه بار…هرچقدر منتظر شدم تا تو به اشتباهت پی ببری ولی بدتر شدی …

بازومو از دستش بیرون کشیدم وگفتم 

-دیگه دنبالم نیاها …برو … من خرابم ..من هرزه ام …تو برو با ادامای پاک بگرد …

بچه تم به دنیا میاد بهت میدم وازت جدا میشم …

وارفته گفت 

– یعنی چی گیتا ؟میخوای طلاق بگیری؟

-مگه قرارمون این نبود ؟هان؟ 

برو باربد …برو که بد خرابش کردی …برو ..

سریع پریدم تو خیابون وتاکسی گرفتم

تا سوار تاکسی شدم بغضم شکست ودوباره اروم اروم اشک هام تو صورتم ریختن ….

خیلی بده که غرور یه زنو بشکنی ….باربد تهمت بدی بهم زده بود و این اصلا کم نبود …در حالی که خودش نمیدونست بهش علاقه مند شدم …

جلوی خونه ی مامانم اینا از تاکسی پیاده شدم و زنگ خونشونو فشوردم …

در باز شد ووارد خونه شدم …

مامان با دیدنم سریع بغلم کرد وگفت 

-گیتا ؟ دخترم چه عجب یادی از ما کردی تو بالاخره …

چشمای قرمزمو که دید گفت 

– چی شده گریه کردی ؟! 

رو مبل نشستم و گفتم 

– بابا کجاست ؟! 

– رفته تا بیرون میاد تو بگو چی شده ؟چرا گریه کردی دخترم هان؟! 

با بغض گفتم 

-با باربد دعوام شده مامان ،میتونم یه مدت اینجا بمونم ؟..

دستمو گرفت وگفت 

– این چه حرفیه دخترم ؟ البته که میتونی …خونه ی خودته …ادم برای خونه ی خودش هم اجازه میگیره ؟!

-پس خودت به بابا یه جورایی بگو من میرم استراحت کنم …

سرشو تکون داد که وارد اتاقِ سابقم شدم…

روی تخت دراز کشیدم و اروم گرفتم خوابیدم ..

نزدیکای عصر بود که از خواب بیدار شدم …

هواتاریک شده بود …از اتاق بیرون رفتم که بوی غذای مامان کلِ خونرو برداشته بود…

خیلی گرسنه م شده بود با لبخندی سریع خودمو به پذیرایی رسوندم که با دیدن بابا لبهام جمع شد و سلام ارومی گفتم 

بابا با دیدنم لبخندی زد وگفت 

-سلام دختر گلم ،خوبی بابایی؟!

-مرسی بابا 

مامان از اشپزخونه داد زد

-تنبل خانم چقدر میخوابی؟ اون شوهرت اینقدر زنگ زده دیونمون کرده برو بهش زنگ بزن ببین چی میگه ..

اقا نگرانم شده مثلا؟! هه!

باشه ای گفتم ورفتم گوشیمو برداشتم با دیدن بیست سی میسکال و یه ده تایی پیام از باربد خندم گرفته بود ..

همه ی پیام هاشم در مورد ببخشید ومعذرت خواهی بود‌.

رفتم تو اتاقم وبهش زنگ زدم …

یه بوق نخورده جواب داد 

-گیتا عزیزم؟!

عزیزم؟! حالا که همه چی رو فهمیده بود عزیزش شدم ..

-زنگ زده بودی کاری داشتی؟! 

-اره میخواستم بیام دنبالت …بیام ؟! 

-نه اصلا … من دیگه پامو تو اون خونه نمیزارم ..

-اذیت نکن گیتا من که معذرت خواهی کردم ..

-عه که معذرت خواهی کردی؟زدی کلا منو تخریب کردی بعد الان با یه معذرت خواهی فراموش کنم کاراتو؟!

تازه حرفات به کنار دستتم روم بلند کردی یادت رفت؟! 

به این اسونیا نمیبخشم باربد تو هم برو بشین به کارات فکر کن خداحافظ…

گوشیرو قطع کردم وروی تخت پرتش کردم ..

همه چی بارم کرده …بلایی نموند سرم نیاره بعد فکر کرده با یکی دوتا ببخشید سریع خر میشم برمیگردم خونش… 

چند روز گذشته بود که دیدم مامانشو فرستاده خونمون …

انصاف نیست بگم که دلم براش تنگ نشده بود …

چرا دلتنگشم بودم ولی هر بار یاد کاراش میافتم بازم غصه تو دلم میشست …

مامانش کنارم نشست و گفت 

-گیتا جان باربد گفت که چی شده ،گفت که بحثتون شده….اومدم یکم باهم حرف بزنیم …

عههه نه بابا چقدر زرنگه این بشر …که یه بحث بوده هان؟! 

دستشو گرفتم وگفتم

-مادر جان میشه تو اتاقم یکم خصوصی باهاتون حرف بزنم؟!

-البته دخترم بریم …

تا وارد اتاقم شدم بهش گفتم 

-که پسرتون گفته یه بحث ساده بوده اره ؟ 

-اره مگه غیر از اینه ؟! 

خیلی مظلومانه گفتم 

-البته که همین نیست مادر من …خیلی اتاق ها افتاده که نمیدونم بهتون بگم یا نه …

ولی اصلا برام اسون نیست ببخشمش …

باربد بهم شک کرده بود .. حتی دستم روم بلند کرده ..

ناباور لب زد

-چییی؟! باربد ؟امکان نداره..

-حالا که داشته مادر جان … شما هم جای مامان خودم فرقی ندارین که خودتون راضی میشین همچین چیزایی سر دخترتون بیاد ؟!

سرشو تکون داد وگفت 

-اصلا …هیچ وقت فکر نمیکردم باربد این کارارو بکنه !

اون که خیلی عاقل بود همیشه کاراش با منطق بود حالا چی شده نمیدونم…من باهاش حرف میزنم …

لبخند شیطانی گوشه ی لبم نشست و به سمت پذیرایی راهنمایش کردم ….

خیالم راحت شد مامانشو که حسابی پر کردم دیگه خودتو اماده کن باربد خان…. 

بعد حدودا نیم ساعت مادرش رفت وبا خیالت راحت پاهامو انداختم جلوی تلوزیون نشستم …

بزار یکم بره اون پسرشو ارشاد کنه والا …. اومدیمو فردا پس فردا دوباره یه حرکت دید دوباره باید بهم شک کنه ؟!

دلم براش تنگ شده بود ولی این غرور لعنتی دیگه چه کوفتی بود که  نمیزاشت بهش زنگ بزنمو باهاش حرف بزنم …

چند بار گوشیرو برداشتم تا زنگ بزنم ولی پشیمون شدم وکنار گذاشتم …بزار خودش زنگ بزنه من چرا بزنگ اصلا …

 

دوساعت از رفتن مامانش نمیگذشت که دیدم خودش زنگ زد ..

منم که از خدا خواسته ..سریع جواب دادم 

-بله باربد ..

-بله وبلا ،اینا چیه که به مامان ردیف کردی و گفتی هان؟!

-حقیقت تلخه دیگه چه کنم ؟!

-گیتا رو اعصاب نرو اینقدر…

-چیه مگه بد گفتم …تو چرا از مامانت قایم کرده بودی هان ؟

ما دعوامون در حد بحث بود؟ چرا نگفتی به زنم شک داشتم ….تعقیبش کردم و تو گوشش خوابوندم …

تازه اون ماجرای زندانی کردنو که اگه میگفتم که دیگه هیچی …!

حالا بدهکارم شدم برا اقا …

-گیتا برگرد خونه تا مشکلمونو باهم حلش کنیم قبل از اینکا بزرگتر بشه…

-بزرگتر شده بابا خودت خبر نداری…!

-باشه گیتا پس ادامه بده ببینیم کارمون به کجا میکشه …

بوق ازاد تو گوشم پیچید …

خداحافظی هم بلد نیست با این سن وسالش ..

خدا به بچم رحم کنه که باباش قراره تو باشی باربد …

19 پاسخ به “رمان پرستار شیطون من پارت سی و نه”

  1. همش جای حساس تموم میشهههه ولی خوشم اومد زیاد کشش نداد نویسنده شک و اینارو باز جای امید داره اخرش قشنگ بشه\\;ممنون بابت پارت

  2. اخييييش بالاخره جريان اين شک تموم شد
    وگرنه کم کم داشتن از حرص خفه ميشدم
    🙂
    ممنون بابت پارت گرزاري

      1. سلام رویا جان، رمانتو تو یه کانال دارن میذارن هرشب یه پارت،با یسری تغیرات کوچیک،اسم باربدو کرده مهبد اسم مهبد رو روهام اون یکیم احسان، ولی کل رمان شماس، سفر شمالی که رفتن اونجاشو گذاشته،پارت چهل هم بذار لطفا که مردم دیگه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *