سریع جلو دهنمو گرفتم تازه فهمیدم که چه حرفی زدم!!!.

خندش گرفت برای اینکه صدای خندش بلند نشه دستش جلو دهنش گرفت.

با صدای تق تقو سکوت جمع کنجکاو سرم برگردوندم که نگاهم به پیر مردی افتاد که داشت از پله‌ها پایین می اومد

مهبد از کنارم بلند شد همزمان رهامم تندی بلند شد رفتن پایین پله‌هاایستادن.
منم با دهن باز مونده زل زده بودم به صحنه!!

همین که پیر مرده اومد روی اخرین پله هردو به نوبت خم شدن دستش

بوسیدن و حالشو پرسیدن که پیرمرده یه نگاه از بالا بهشون کردو کنارشون زد و رفت روی بالاترین مبل تو نشیمن نشست و عصاش که سرش انگار طلا بود بین دو پاش گذشت کف دو دستشم رو سر عصاش….

یه نگاه به من و اون دختره، زن رهام کردو گفت:

_بی عرضه‌ها… برید کنار زناتون بشنید.
پس ایشون جناب بابا بزرگ بودن!!

با اومدن مهبد همین که برگشتم حرف بزنم لب زد:

_الان نه…
اخطار گونه حرفش زد تا بشینم و برم تو جلد گیتای مودب و موجه!

جناب پدر بزرگ یه نگاه ازبالا بهمون کرد که عمه خانم لیوان شربت مقابلش گرفت و گفت: _بفرمایید پدرجون گلوتون تر کنید.

لیوان با مکث از روی پیش دستی مقابلش برداشت و کمی ازش مزه کردو لیوان به پیش دستی برگردوند و گفت:
_ چه خبرا؟
حرفش به جمع بود حسم می گفت که مخاطبش رهام و مهبده…
شوهر عمه مهبد شهرام تو جاش جا به جا شدو گفت:
_والا پدر جون…
نذاشت بدبخت نطق کنه تند بهش توپید:
_ با تو نبودم حیف نون
بیچاره موش شد سرش به زیر انداخت‌.
عمه خانمم اخماش توهم رفت از بی‌احترامی واضح پدرش به شوهرش!!

یه نگاه به زن رهام از دور انداخت و یکم رو صورتش مکث کردو گفت:
_بیشتر نداشتی بمالی به صورتت؟
با حرفش جو سنگین تر شد.
خداروشکر کردم که آرایشم کمی کرم پودر و ریمل بوده وگرنه اگه همچین تیکه‌ای به می نداخت ساکت نمی موندم.
دختر دیدم رنگش سرخ شدو رهام چپ چپ نگاش کرد وبانگاه تهدید گرش بهش فهموند حرف نزنه.

_پاشو برو بشور این جا جای عروسک نمایی نیست دختر.
دختره حرصی لبش گاز گرفت و بلند شد رهامم خواست بلند بشه که پدربزرگ با لحن محکمی گفت:
_بشین سرجات،کی به تو گفت بلند بشی؟
رهام تندی نشست و ببخشیدی زیر لب گفت.
فکر کنم این ارث و تحکم پدر بزرگ اونقدر هست که کسی جیک نمی زنه فقط صدای نفسای تندشون می شنوم.
_ههی دختر تو… اسمت چیه؟
لبم با زبونم تر کردم گفتم:
_ گیتا
رو به مبهد گفت:
_بچه تر ازین نبود بگیری؟
با حرفش چشمام گرد شد برگشتم سمت مهبد ببینم چه جوابی میخواد بده که با مکث لب زد: 26 سالشه پدر جان…

دوباره عصاشو محکم به زبون کوبید وبا قلدری گفت:

_اینجا یه مسلمون نیست یه لیوان اب بده به دستم؟

عمه مهبد خیز کرد از سر جاش پاشه تا براش اب بیاره که باز دوباره اون عصا کوفتیو کوبید روی زمین و داد زد.
_تو نه…تو!!!

سرم پایین بود که با سلقمه مهبد سرمو بالا گرفتم.
_پدربزرگ با شماست.

یه نگاه به جمع یه نگاه به پدر بزرگ کردم نگاه پیر وجوون و کوچیک بزرگ میخ من بود سریع از سر جام پاشدم تا سرمنم داد نزنه.

رفتم توی آشپزخونه می خواستم لیوان بردارم که یکی از همون خانومایی که تو اشپزخونه بودن یه لیوان اب همراه با پیش دستی مقابلم گرفت
_بیا خانوم.

یه نگاه به لیوان اب انداختم دیدم دورش بخار گرفته وتوشم چندتا یخ گندس.

یکم با خودم فکر کردم سنی ازش گذشته اب به این یخیو نمی خوره،دلو به دریا زدم رفتم لیوان وخالی کردم یکم آب جوش ریختم یکمم اب معمولی از شیر جوری که اب نه گرم بود نه اونجوری یخ یخ…

گذاشتمش توی بشقاب و سریع رفتم بیرون ورفتم سمت پدربزرگ.
با استرس بشقاب و مقابلش گرفتم ومودبانه گفتم.
_بفرمایید…

نگاهشو از جمعیت گرفت ویه نگاه به سرتا پا من انداخت.

با نگاهش اشاره کرد بشقابو بزارم رو میز کنارش دلم می خواست بشقابو برمی داشتم می رفتم ادمم انقدر مغرور و اونوق؟!

بشقابو گذاشتم خواستم برم کنار مهبد بشینم که باز اون عصارو فرتی کوبید ورو زمین نگاهش کردم که با سر اشاره کرد کنارش وایسم.

_لیوانو بده بهم!!!

استغفرال… شیطونه می گفت بگم خودت دست داری اما انگار عجیب تو جلد گیتا مودب و موقر فرو رفته بودم.

لیوان وبرداشتم وگرفتم مقابلش.
_بفرمایید…

با کلی مکث وبالا و پایین کردن ازم گرفت.

یه قورت خورد قشنگ می تونستم سنگینی صدتا نگاه و رو خودم حس کنم توعمرم انقدر استرس نگرفته بودم که امشب انقدر این پیرمرد یه تنه بهم استرس داده بود.

بالاخره افتخار دادن و دو کلمه گفتن:
_افرین.

اصلا انتظار نداشتم بگه افرین!!
_می تونی بری بشینی.

بی هیچ حرفی رفتم کنار مهبد نشستم می تونستم ذوق و خوشحالی و از تو نگاه مهبد بفهمم.

_بالاخره یکی تواین خونه فهمید من چه مدل ابی رو می خورم.

عمه مهبد که معلوم بود حرصش گرفته گفت:
_وا باباجون اب ابه مدل نداره که!!!

 

پدربزرگ از گوشه‌ی چشم نگاه به عمه مهبد کردو گفت: آب یخ برای من پیرمرد مضر شمام که فکر سلامتی من نیستید.

عمه لب گزیدو دخترش نازیلا دخترش که شب خواستگاری خیلی رو مخم رفته بود با خودشیرینی گفت:

پدرجون مگه میشه ما فکر شما نکنیم شما عزیز مایید.

با نگاه چپی که پدر بزرگ بهش انداخت خندم گرفت.
مشخص بود که منظورش خودتی اونی که منو فرض کردی.

_از کی تاحالا زبون مادرت شدی؟

با برگشتن زن رهام که آرایشش پاک کرده بود با کنجکاوی نگاه ش کردم ببینم که زیر اون همه لوازم ارایشی چه شکلی که دیدم بدک نیست.

خوشگله یه خوشگلی عادی!

با اخم کنار رهام نشست که رهام اروم چیزی کنار گوشش پچ زد، اخمش باز شد.

_خوب، ببینم خبری ندارید؟

فکر کنم که خیلی دلش میخواد بگه زود باشید بچه پس بندازید دیگه پس شبا چیکار میکنید.
انگار مسابقه‌است!

مهبد لبخند زدو گفت: نه پدرجون…

حوصله ام داشت تو جمعشون سر میرفت همشون انگار عصا قورت دادن!!

حیف پدر بزرگ خودم نیست قربونش برم آدم کنارش فکر میکنه تو بهشت بس که شیرین.

چند دقیقه بعد توی سکوت و حرفای معمولی گذشت تا خدمتکار اومد و گفت که میز شام آماده‌ است

2 پاسخ به “رمان پرستار شیطون من/پارت دوازده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *