آهی کشیدم و گفتم: همچین دوست داشتنی کم پیدا میشه.

نگاه‌م کرد و راه افتاد‌.

مگه چی گفتم؟ 

شونه بالا انداختم و دستام تو جیب مانتوم گذاشتم.

امروز به نظرم از دنده چپ پاشده که اخلاق نداره‌.

_یه ساعت دیگه بیا اتاقم باهات کار دارم.

خوب چی میشد اگه حرفش الان می‌زد؟ یه ساعت دیگه با الان چه فرقی داره؟

_شنیدی چی گفتم؟

سرم تکون دادم و گفتم: آره دیگه.

***

بیکار تو راهروها برای خودم می‌چرخیدم.

 ساعت ملاقات بود و کاری نداشتم همین که یه ساعتی که مهبد گفته بود تموم شد رفتم سمت اتاقش.

 در زدم جواب نداد. 

سرم کج کردم گوشم رو در گذاشتم.

یکی تو اتاق بود.

اینبار محکم تر در زدم که صداش از داخل اتاق اومد: چند لحظه منتظر باشید.

فکر کنم فهمید منم.

کنار کشیدم به دیوار تکیه دادم.

 گوشیم از جیب مانتوم بیرون آوردم که در باز شد با دیدن ملکی یادم اومد که کل بخش داشتم دنبالش می گشتم اما پیداش نکرده بودم.

حالا میدیدمش که داشت از اتاق شوهر جان بیرون می اومد!

با دیدنم، اخم کرد و انگار نه انگار منو دیده راهش کشید رفت. 

خواستم برم دنبالش تا بیخیال شیفت شبم بشه که مهبد صداش از داخل اتاق اومد.

_بیا تو

یه نگاه به ملکی کردم و یه نگاه به اتاق مهبد تصمیم گرفتم بزارم ببینم مهبد باهاش چیکار داره بعدش برم دنبال ملکی!

وارد اتاق شدم دیدمش داره با سر تو لبتابش.‌

درو بستم، منتظر شدم ببینم چیکارم داره‌ ولی انگار نه انگار که هستم. 

سرفه‌مصلحتی کردم تا شاید متوجه‌ام بشه اما یه سانت نگاه‌ش از رو صفحه لبتاب بالاتر نیومد.

اومدم میزش دور بزنم، برم ببینم چی داره تو لبتابش میبینه که پاک حواسش برده که صداش مانعم شد‌.

_بشین کارم تموم بشه.

پس متوجه ام بود فقط به روی خودش نمی آورد.

عقب رفتم روی مبل رو به روی میزش نشستم… 

چند دقیقه بعد لبتابش بست و گفت: برای یه هفته مرخصی میگم برات رد کنن میریم شیراز…

_برای چی؟ 

_دستور از بالا صادر شده.

_مرخصیم از امروز؟

سر تکون دادو‌گفت: از فردا… قرار قبل ناهار حرکت کنیم‌.

با یادآوری شیفت شبم دستم رو لبم گذاشتم.

_شیفتت که تموم شد برو خونه وسایلمون جمع کن من امشب جایی کار دارم دیر میام.

_نمیشه که…

با حرفم برگشت سمتم و گفت: چرا؟

_شیفت شب خوردم.

_چرا؟

_چرا نداره… شیفت خوردم. بیخودی بیخودی!! حالا صبح جمع میکنم.

نفسش بیرون دادو گفت: میگم ملکی…

_نه نمیخواد تو پادرمیونی خودم…

با جدیت حرفم کات کردو گفت: قرار نیست بگم بیخیالت بشه که!! میگم بزار برای وقتی که برگشتیم. 

همینم خوب بود حداقل شاید وقتی برگشتم یادش رفته بود.

_لازم دست از کارات برداری ملکی بیخودی به کسی سخت نمیگیره‌.

نیشخند زدم و گفتم: اون با من لج افتاده!

مقابلم اومد و گفت: برای چی؟ 

بلند شدم.

 با شیطنت دستم رو گردنش کشیدم و سرم جلو بردم و گفتم: حالا!!

با حس تند شدن نبض گردنش خندم گرفت. 

 با سرانگشت همون قسمت لمس کردم و ازش فاصله گرفتم.

_خوب دیگه من برم به کارم برسم.

4 پاسخ به “رمان پرستار شیطان/پارت هجده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *