_چیزی گفتی؟

از گوشه‌ی چشم‌ نگاه‌ش کردم و دسته‌ی شال‌ رو شونه‌ام انداختم و گفتم: بریم منتظرمونند

_آهان.

در اتاق باز کرد خودش اول از اتاق بیرون رفت.

مثلا اگه با زانو می کوبیدم رو ما تحتش چی می‌شد؟

لبخند بدجنسی از این تصورم رو لبم نشست.

برگشت…سریع لبخندم قورت دادم قبل اینکه حرفی بزنه از اتاق اومدم بیرون در مقابل نگاه‌ش درو بستم و جلوتر ازش پله‌ها پایین رفتم.

پرو بودم دیگه چه می‌شد کرد.

کسی توی سالن نبود، چشم چرخوندم تا پیداشون کنم. صداشون می‌اومد اما تصویر قابل رویت نبود.

به بالا پله‌ها نگاه کردم، مهبد داشت آروم پله‌ها پایین می‌اومد.

نمی‌خواستم بفهمه که نمی‌دونم کجا برم!

با دست‌هام خودم بغل کردم و نشون دادم که دارم دکور خونه نگاه می‌کنم. حواسم به تابلو عجیب و غریب مقابلم که مشخص نبود طرحش چیه. انگار فقط نقاشش خواسته یچیزی بکشه!

دستی رو شونه‌ام قرار گرفت برگشتم با لحن متفکری گفتم: طرح جالبی نه؟

منظورم به نقاشی بود، پوزخند زد و گفت: همراه م بیا.

وارد راهرو کنار آشپزخونه شد. 

انگار مریلا خانم علاقه‌ی عجیبی به نقاش‌هایی که نمی‌دونند چی بکشند و فقط رنگ می‌پاشند رو کاغذ داره که همه جای خونه از همین تابلو‌ها استفاده کرده!

به انتهای راهرو که رسیدیم صدا‌ها قطع شده بود و فقط صدای قاشق و چنگال می‌اومد.

خوب باید خودم برای یه نمایش جدید تو غذا خوردن آماده کنم!

با حرفش جمع با صدای بلند خندیدن و من چشمم از این بی حیایشون گرد شد مهبد با یه لبخند به تایید حرف مری جون گفت: زدی به هدف مریلا خانم.

با حرف مهبد دیگه مگه می‌شد نیش مری جون جمع کرد همچین با ذوق بهمون نگاه کرد که یه لحظه فکر کردم نکنه مارو با غذای تو بشقاب مقابلش اشتباه گرفته!!

والا اخه قاشق و چنگالم دستش بود.

برای خودم کمی برنج کشیدم و خورشت ریختم. بقیه غذاهام دست نزدم چون از ظاهرشون نمی‌تونستم بفهمم چی هستند و چه مزه‌ای دارند منم که غذا بد مزه باشه نمیتونم قورتش بدم همین جا جلوشون توف میکنم بیرون!!

داشتم با آرامش و مثلا اداب از غذام می‌خوردم که با حرف مادرشوهر جان غذا پرید تو گلوم!

_مریلا جان هنوزم نقاشی میکشی؟

چند تا سرفه پشت هم کردم دیدم نه بند نمیاد. 

مری جون حین جواب دادن به سوال مادرشوهرم گفت: زهره جان من عاشق نقاشیم…. مهبد جان بزن پشتش خفه شد دختر قشنگم….نقاشی‌های خونه که می‌بنید کار خودمه‌.

مهبدم نامردی نکرد همچین با کف دست به کمرم کوبید که حس کردم معدم از دهنم میپره‌ بیرون الان.

_گیتا جان… چی شدی تو… خوبی؟؟؟

همچینم لحنش نگران بود که گفتم نکنه از نگرانیم سکته بزنه!!

مری جون آب ریخت برامو گرفت سمت مهبدو گفت: بده  بهش بخوره… چش شد آخه!!

از سرفه کردن اشک تو چشم‌هام جمع شده بود همه اجدادم جلو چشمم اومدن و رفتند.

ای خدا یعنی اون رنگ پاشیا کار خودش بودن!! بلا به دور!!

دست مهبد که همینطور پشتم کوبیده می‌شدو گرفتم تا نکوبه!!

کمرم شکست!!

سرفه‌ام که بند اومد بقیه برگشتن سرجاشون و نفس گرفتن…

فکر کنم داشتن فکر می‌کردن با این سرفه‌ها و مشتهای مهبد من میرم به دیار باقی و اونام باید برم لباس مشکی‌هاشون در بیارن و تن کنند برام!!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *