کمرش صاف کرد و با پوزخند پارچی که روی میز کنارمون بود برداشت داخل لیوانی که کنار پارچ بود آب ریخت و پارچ رو میز برگردوند و گفت: برات خوبه.

در حالی که من با حرفاش آتیش زده بود وارد سرویس بهداشتی شد.

چند بار از حرص لبهام تکون خورد و در آخر از حرص کلماتی که شنیده بودم پام محکم کوبیدم بجایی… وقتی درد از نوک پا تا فرق سرم پیچید فهمیدم پام زدم به پایه‌ی میز!!

جیغه خفه‌ای کشیدم و پام بلند کردمو چسبیدمش… هرچی فحش بلد بودم نثار روح مهبد کردم.

من فقط پولم بگیرم از دست توی روانی راحتشم یه شوهری کنم که ببنیش دهنت کف کنه مرتیکه گولاخ… حیف این قیافه خوشگل که تو داری!! 

 صدای باز شدن در سرویس که شنیدم سریع پام ول کردم، یه لحظه از درد چشمهام سیاهی رفت ولی بیخیالش شدم، باید نشون مهبد می‌دادم که خونسردم، حرفهاش تاثیر نداشته روم!!

 

هرچند که بیخوده و دلم می خواد برم موهای خوشگلش دونه دونه بکنم!!

 شایدم گیتا بدجنس وجودم با کندن سر مهبد راضی تر باشه!!

 سرش از لای در سرویس بهداشتی بیرون آورد، درحالی که مسواک تا دسته‌ توی حلقش کرده بود نگاه‌م کرد‌ و گفت: خوبی؟

چپ چپ نگاه‌ش کردم لیوان آبی که برام ریخته بود برداشتم رفتم سمتش قبل اینکه عکس العملم پیش بینی کنه تمام آب پاشیدم تو صورتش و با لبخند مزحکی گفتم: 

عالیم.

همینکه خواستم پا به فرار بزارم یهو بین ذهن مشغولیام به کف حاصل خمیر دندون دور دهنش اشاره کردم و گفتم:

_دکتر کف کفی … هنتم نمیتونی اب بکشی بعد مثل جوجه که تخم کفتر دادنش پشت سر هم حرف میزنی.

و پا زدم فرار.

به آشپز خونه پناه بردم و برای رد خطر احتمالی شروع کردم به یه صبحانه مختصر درست کردن. با گذشت حدودا ۱۰دقیقه که صبحانه آماده شد و دیدم هیچ خبری از ازش نیست نفس راحتی کشیدم و فکر اینکه بیخیال این شده ، که به قول خودش حساب کار دستم بده …یه کم خیالم رو راحت کرد.

ظرف مربای آلبالو رو روی میز گذاشتم و همونطور که پشتم به قسمت ورودی آشپزخونه بود صداش زدم:

_مهبد بیا صبحونه بخور صدات برا عربده کشیدن تازه شه…

با دست سردی که رو پهلوم نشست چنان ترسیده و شُک زده شدم که نفسم رفت.

_اگه بجا صبحونه بخوام تورو بخورم چی؟دوس داری؟

زود قصد پس زدنشو کردم و تقلا کردم از بین دوتا دستش که قفل پهلوم کرده بود خلاص شم.

_برو کنار تا بیشتر از این اعصابمو خورد نکردی…بابا چته مثل زنبور هی از صبح باید ببینمت هی ویز ویز صدای زشتتو دم گوشم بشنوم.

از دستاش خلاص شدم و صندلی برا خودم عقب کشیدم و روش نشستم.

همونطور که به طرف صندلی رو به رو من میرفت گفت:

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *