_کجا بودی؟ تو از۱۲مرخصی گرفتی‌و الان بعد من خونه برگشتی؟

ساک خرید بالا گرفتم و گفتم: اینا که میبینی دستم… 

_رفتی خرید؟ گیتا منو مسخره کردی؟ 

_نه چه مسخره ای؟

وارد اتاق شدم ساک خرید رو تخت گذاشتم حین در آوردن مانتو مهبدم وارد اتاق شد و گفت: تو مگه حالت بد نبود؟

به تایید سرتکون دادم شلوارمم در آوردم و با تاپ و لباس زیر مقابل کمد وایستادم تا لباس بردارم.

_چرا… ولی الان خوبم.

با دیدن نگاه‌‌ش که یه لحظه رو تنم چرخید تیشرت دم دستم سمتش پرت کردم و گفتم: خسته‌ام

تیشرت تو هوا گرفت و گفت: مشخص!!

تیشرت و‌شلوار گذاشتم رو تخت و گفتم: حوصله غذا درست کردن ندارم میتونی یچیزی از بیرون سفارش بدی؟

منتظر نشدم جوابش بشنوم وارد حموم شدم و گفتم: مرسی که حالم میفهمی…

در حموم بستم و به در تکیه دادم. نقش بازی کردن سختترین کار دنیاست!!

خداروشکر که به خلقیاتم شناخت نداره وگرنه میفهمید که یچیزیم هست که پشت هم دارم کلمه ردیف می کنم و به خوردش میدم.

زیر دوش رفتم اولش با سرد زدم بعد دسته‌ی شیر بردم وسط تا آب ولرم بشه.

کاری که هروقت وجودم آتیش می‌گرفت انجام می‌دادم تا آروم بشم.

بافکر کردن به روزمرگی‌هام و کارایی که فردا باید انجام می‌دادم جلو فکر کردن به اتفاق صبح گرفتم

دوشم که گرفتم موهای خیسم یه طرف شونم جمع کردم روی آیینه بخار گرفته دستم کشیدم.

تصویر تو آیینه داشت بهم دهن کجی میکرد که هرچقدرم خودم بزنم به در بیخیالی فایده نداره!!

با دیدن حوله‌ی سرخ آبی رو آویز فهمیدم که مهبد برام گذاشته.

 تنش کردمو حوله‌ی کوچیکم دور سرم بستم و بیرون اومدم.

لباسایی که روی تخت گذاشته بودم پوشیدم. 

تیشرت بلند و شلوارکی که تا زیر زانو، بامزه‌م کرده بود‌. دستم خودم نبود عادتم شده بود و اینطور لباس پوشیدن دوست داشتم‌.

سشوآر برداشتم که در اتاق شد و مهبد سرش از لای در داخل آورد.

 لباس که تنم دید گفت: غذا آوردن

_باشه برو من موهام خشک کنم میام.

_باشه منتظرتم… زود بیا

در اتاقو بست.

 نگاه به سشوآر کردم و به موهای نم دارم دست کشیدم.

 حالا که دارم فکر می‌کنم می‌بینم حوصله ندارمو گرسنم…

 سشوآر رو تخت گذاشتم تا بعد غذا از خجالت موهام در بیام‌.

از اتاق بیرون اومدم ظرف غذاش با نوشابه و سالاد مقابل خودش گذاشته بود و داشت با ولع می خورد.

_چقدرم که منتظرم موندی…

با قاشق روی اوپن نشون دادو گفت: برای تو اونجاس… امروز فرصت نکردم ناهار چیزی بخورم.

برداشتمشون و پشت میز نشستم و نی توی نوشابه گذاشتم کمی خوردمش. 

توفکر این بودم که چه طور سر بحث به موردی اورژانسی صبح بکشونم و بفهمم حالش چطوره‌.

تیکه‌ای از کباب با چنگال برداشتم بهش گاز زدم با لحنی که مثلا بی‌تفاوت بود گفتم: از بیمارستان چه خبر؟

_خبرای همیشگی

نامحسوس دندون روهم ساییدم.

 دلم میخواست جای کباب گردنش زیر دندونام له کنم!! 

حرصم میگیره وقتی مشخص فهمیده منظورم چیه جواب سربالا بهم میده!!

آهانی زیر لب گفتم و چند تا قاشق بزرگ تو دهنم گذاشتم تا جلو زبون آوردن فکرا توسرم بگیرم!!

غذا که تموم بشه بعد می‌تونم زنگ بزنم یکی از بچه های شیفت یا نه فردا که میرم بیمارستان بفهمم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *