مثل خودش، بهش صبح بخیر گفتم.

واقعا که زن پر انرژی!

 یعنی منم وقتی به سن و سالش برسم همینقدر سرحالم؟

متفکر شکرپاش برداشتم و بالا استکان چاییم گرفتم. 

به اندازه که ریختم، شکرپاش سرجاش برگردوندم‌و شکر با قاشق تو چاییم حل کردم.

عادتم بود که صبح حتما چایی شیرین بخورم. 

از بچگی اهل صبحانه با مخلفات زیاد نبودم و مامان برام فقط چایی شیرین می‌ذاشت.

بعد صبحانه بی‌حوصله از جمعی که هرکدوم بیرون رفته بودند یا کنار هم نشسته بودندو حرف می‌زدنند… بلند شدم تا کمی توی حیاط قدم بزنم‌.

از بعد صبحانه مهبد ندیده بودم.

 نمی‌دونم کجا غیبش زده!! مهمم نیست!

با یاد تماس شهلا سمت در خروجی رفتم.

در که پشت سرم بستم و برگشتم با دیدن بهشتی که مقابلم بود، ماتم برد. 

فراموش کردم که هرچیزی که تو سرم می‌گذشت…

تماما پر از گل‌، مخصوصا رز که من عاشقش بودم. 

با رنگهای باور نکردنی!!

با قدم‌های نا‌باور جلو رفتم و دست‌هام لبه‌ی نرده گذاشتم.

عمرا شبیه این گل‌ها تو جایی غیر هلند پیدا بشه!! 

چشم‌هام باز بسته کردم تا ببینم چیزی که می‌بینم واقعی یا توهم زدم!!

درخت‌ها به زیبایی بهشون شکل داده شده بود، با قانون خاصی کنار هم کاشته شده بودند.

یک لحظه نگاه‌م به پایین افتاد با دیدن حوض کوچیک و گرد که با سنگ ساخته شده بود و دورش پر از گل و سبز بود، کنجکاو خم شدم، با دیدن آبنما چسبیده به دیوار بین دو پلکان هیجان زده جیغ زدم.

از پلکان سمت چپ پایین رفتم.

آبنما از چهارپله سنگی داشت که دورش به زیبایی تزئین شده بود و آبش به قدری زلال بود که به راحتی می شد کف حوض رو دید.

بعد یک ربع به این باور رسیدم که پا توی خونه باغی گذاشتم که همتا نداره!

پشت ویلا تاب و استخر قرار داشت. برای خلوت کردن عالی بود!

دلم می‌خواست برگردم به اتاق گوشیم بیارم تا چندتا عکس از خودم و این خونه بگیرم‌‌ و توی صفحه اینستام بزارم.

باورم نمی‌شه که توی شیراز همچین خونه باغی باشه!!

ذوق زده کف دو دستم بهم کوبیدم که چشمم به کلبه‌ی چوبی بین درختا افتاد کنجکاو شدم که داخلش ببینم نگاه به اطراف کردم و ذوق زده دویدم سمتش…

از سه پله چوبی کلبه بالا رفتم و پشت درش ایستادم. همه زیبایی این خونه باغ یک طرف و این کلبه چوبی یک طرف…

بخاطر پرده‌ای که به پنجره‌اش خورده بود نمی‌شد داخلش ببینم.

بدون فکر در کلبه باز کردم و با این فکر که کسی نبینتم سریع داخلش شدم و درو بستم.

نگاه‌م روی وسایل کم کلبه چرخید. از تمییز بودنش مشخص بود که قابل استفاده‌ است.

عقب عقب رفتم با حس تخت پشت زانوهام که لحظه ورودی یک لحظه چشمم بهش افتاده بود نشستم. زیرم یچیزی بود تا اومدم ببینم چیه که صدای داد مردونه‌ از کنار گوشم بلند شد. وحشت زده جیغ زدم و سریع بلند شدم

10 پاسخ به “رمان پرستار شیطان من پارت سی”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *