همون شوهر مریلا خانم بود جوری داد زد که انگار به موهومات یا طلا وجواهرشون دست زدم 

دستپاچه سریع از جام بلند شدم وگفتم 

-من .. من فقط .. میخواستم ….

نزدیک تر شد وگفت 

-دختر جون کسی بهت نگفته که تو این کلبه بدون اجازه وارد نمیشن ؟ 

اینجا محل کار مریلا خانمه هرکسی نمیتونه پاشو اینحا بزاره …

خیلی ناراحت میشه 

واه واه چه اداهایی دارن این دوتا پیر عجوزه حالا انگار چی شده مگه 

با دلخوری باشه ای گفتم وسریع از کلبه بیرون زدم 

اخ که چقدر حس فضولی داشت منو از پا درومیوورد 

حیف که ناقص موند …

ولی انگار یه خبرایی تو اون کلبه بود که نمیخواست من بفهمم 

اخه دوتا تیر و تخته که این حرفارو وناراحتیارو نداشت 

شونه ای بالا انداختم و بیتفاوت به گل ها زل زدم 

ولش کن بابا ارزش نداره روزمو واسه این چیزا خراب کنم 

حالا که این ماموریتم نصفه موند لاقل برم گوشیمو بیارم تا ادامه ی حرفمو با شهلا بزنم 

دوباره از راهی که اومده بودم برگشتم و گوشی رو از تو اتاق کش رفتم وبه حیاط برگشتم 

تنها نقطه ای که کسی نبود و راحت میتونستم حرف بزنم ..

خیلی اروم شمارشو گرفتم که بعد چند تا بوق بلاخره جواب داد 

-بله گیتا !

-بله وبلا خب بگو ببینم فقط نگو خراب کاری کردی که خودم خفت میکنم شهلا

-اما .. ولی … راستش راستش گیتا ..

-پس بگو قاف دادی که داری مِن و مِن میکنی دیگه !

-نه فقط چیزه ! 

-عی کوفت چیزه شهلا درست بگو بینم چیکار کردی تو !

-فقط شمارتو داره !

یه دستی کوبیدم تو سرم 

-یعنی چی که شمارمو داره اخه احمق ادم شماره همکارشو به غریبه میده؟! وای وای شهلا 

-دور برندار گیتا اولا غریبه نبودو تورو بهتر از ما میشناخت دوما من ندادم که نگو به بهونه ی زنگ زدن گوشیمو گرفته بود بعدش فهمیدم شمارتو کش رفته از توش 

-یعنی خاک تو مخت خنگ بی دست وپا 

شهلا مگر اینکه دستم بهت نرسه !

حالا بدبختی مون کم بود اینم بیاد بشه قوز بالا قوز 

من الان میرم ولی حالا حالاها واست دارم بای ..

تا گوشی رو قطع کردم وچرخیدم با صورت توی سینه ی بزرگی فرو رفتم 

دستمو روی دماغم گرفتم ویه قدم عقب رفتم 

با دیدن باربد بهش توپیدم 

-تو خجالت نمیکشی پشتم وایسادی ؟! حال حرفای منو گوش میدی یواشکی ؟!

بازومو گرفت وگوشه ی کشوندتم و با عصبانیت گفت 

-بگو ببینم چیکار کردی که اینطوری داشتی یواشکی حل وفصلش میکردی هان؟! 

شماره تو به کی دادی ؟! کی قوز بالاقوزت شده ؟! 

با حرص بازومو بیرون کشیدم و غریدم 

-کسی که گوش وایمیسته یا ازاولشو گوش میکنه یا وقتی تا اخرشو نمیدونه الکی خودشو وسط نمیندازه .!

دست به سینه شد ولبهاشو گوشه ای جمع کرد بعد چند دقیقه فکر کردن گفت 

-باشه خودت خواستی بااااشه !

فقط بفهمم داری پشت سرم غلط اضافی میکنی اونوقته نه تنها شراکتمون بهم میخوره باید اشهدتم بخونی شیرفهم شدی؟!

دستمو روی سینش گذاشتمو وهلش دادم جلوتر راه افتادم وگفتم 

-هنو منو نشناختی دکی هه!

دستمو گرفت ودوباره رخ به رخ هم شدیم چونمو گرفت وگفت 

با اعصاب من بازی نکن گیتا رک بگو چه مرگته ؟! 

با عصبانیت سرمو عقب کشیدم و گفتم 

-تو معلوم نیست چته اصلا! 

این همه گیر میدی !بابا داری خفم میکنی یکمم راحتم بزار اوف !!

اینقدر اعصابم از کار شهلا بهم ریخته بود که فقط میخواستم یه جور خالیش کنم 

اصلا توجهی به تن صدام که بالا میرفت نداشتم 

دستشو جلوی دهنم گذاشت و کنار گوشم گفت 

-اروم اقاجون گفته دور هم ناهار بخوریم وگرنه همین الان یکاری دستت میدادم 

برو بابا سریع برگشتم وبا قدم های تند تند به سمت خونه میرفتم که چشمم به رزیتا افتاد که از بالکن به من خیره شده بود 

اون لبخند زشتی که گوشه ی لبش زده بود بیشتر از هرچیزی حرصمو در می اورد …

یکم سرعتمو کم کردم که باربدم بهم رسید ودرست کنار هم بودیم که دستمو بازوش گره زدم 

باربد که حسابی از رفتارم شوکه شده بود دستمو گرفت وبه سمت خونه رفتیم 

بساط میز و ناهار‌ چیده شده بود اقاجون بالاتر از همه نشسته بود و همه حاظر بودن الا من و باربد که رسیدیم 

اقاجون زیر چشمی نگاهی بهم انداخت وبعدش رو به زن مهبد کرد و بعد با صدای بلندی گفت 

-چرا هیچ کس خبری به ما نمیده ؟! 

عمه زودتر از همه گفت 

-اخه اقاجون یکم زوده حتما خبری میشه ایشالا …

ایش ایش حالم بهم خورد همه فکر خودشون بودن تو این شرایط ….

همه ی غذاها همونایی بودن که دوستشون داشتم اما عجیب میلی نداشتم انگار که به گلوم قفل زده باشن …

دوست داشتم فقط برم بخوابم، احساس خستگی میکردم 

باربد برام یکم پلو کشید وکنارش خورشت ریخت با بی میلی چند قاشق خوردم ودیگه نمیتونستم  

نگاهی بهم کرد وگفت 

-گیتا خوبی تو ؟! رنگت پریده عزیزم !

بایدم بپره ..اصلا غش میکردمم طبیعی بود این همه حرص خوردم که این چیزی نیست که 

دستشو روی پیشونیم گذاشت ودستمو اروم فشرد 

-گیتا نکنه مریض شدی ؟! بریم دکتر ؟! 

-نه لازم نیست حالم خوبه ! 

یه قاشق

یه قاشق دیگه باربد برام پر کرد وسمتم گرفت که نمیدونم یهو حالت تهوع گرفتم دیگه نمیتونستم جو سنگین رو تحمل کنم سریع با ببخشید به سمت سرویس بهداشتی رفتم 

یکم اب سرد تو صورتم پاشیدم و بیرون که اومدم باربد نگران پشت در وایساده بود 

حوله رو به دستم داد وگفت 

-گیتا واقعا تو مریضی بهتر ببرمت بیمارستان معاینه بشی !

بیشتر از هرچیزی نمیدونم چرا اعصابم بهم ریخته بود …

خیلی محکم گفتم نه نمیام !

-خوددانی ! یه وقت نصفه شب حالت بد نشه مارو اسیر‌کنیا از الان بگم بهت! 

دهنمو واسش کج کردم وگفتم 

-نترس از خواب شما نمیزنم !

با یه ببخشید از بقیه به سمت اتاقمون رفتم دلم میخواست دراز بکشم …

روی تخت ولو شدم که یهو با چیزی که مثل برق از ذهنم رد شد 

سرجام صاف نشستم 

یا خدا! یعنی امکان داره ؟!یعنی میشه؟!

دستمو جلوی دهنم گرفته بودم وریز میخندیدم که باربد داخل شد و وقتی خنده هامو دید 

با تعجب گفت 

-استغفرلله تو دستشویی سرت به جایی نخورده ؟! 

نه به اون مریضیت نه به این خنده هات…

خیل پرانرژی از جام بلند شدم وخودمو توی بغلش پرت کردم 

همین جوری ماتش برده بود که به چشماش خیره شدم و گفتم 

-باربد جون منو میبری دکترعزیزم؟!

دستشو روی پیشونیم گذاشت وگفت 

-نه تو واقعا یه چیزیت میشه 

پاشو پاشو اماده شو ببرمت بیمارستان 

اخرش دیونه میکنی مارو 

خیلی زودتر از موقع های دیگه لباسمو پوشیدمو سریع پریدم تو ماشینش

4 پاسخ به “رمان پرستار شیطان من پارت سی و یک”

  1. چرا انقدر دیر به دیر پارت جدید میزارین.کاش هر شب یه پارت میزاشتین و اینکه پارتهام خیلی کوتاهه.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *