به چشماش زل زدم وگفتم 

-اگه نی نی مون چیزیش شد دیگه تقصیر من نیستااا بگم فقط !!

-نترس بیا جلو خودم هواتو دارم !

با اینکه تو رابطه خیلی مراعات میکرد اما هر بار که تموم میشد کمر درد میگرفتم …

با بی حالی روی تخت افتاده بودم وچشمامم باز نمیشدن که صدای باربد رو شنیدم 

-گیتا پاشو ببینم ! پاشو شام بخور بعد بخواب !!

خوابالو گفتم 

-نمیخوام ،خوابم میاد میخوام بخوابم !!

-لوس نشو پاشو ! سفارش دادم غذا بیارن برامون !

با گرفتن سینه هام وفشردنشون چشمامو تا ته باز کردم 

با نیشخندی گفت 

-اینقدر صدات میکنم خودتو زدی به نشنیدن !!!

دستشو کنار زدم وگفتم 

-یکم از این روتو کم کنی بد نیستا ،دیونه شدم تو خواب !!

-حقته ! تا توباشی وقتی میگم پاشو سریع بلند شی‌!!

خجالتم نمیکشه با بچه تو شکمش گرفته گشنه تشنه خوابیده !! 

بچه م چه گناهی کرده که مادرش یه خل وچله !!

– گناهش اینه که باباش یه الدنگه حالا فهمیدی ؟! 

درضمن از خداتم باشه والا تو فامیلای عتیقت لنگه ی منو هم ندارین !!!

با خنده گفت 

-فقط اون اعتماد به سقفتو من …

با صدای زنگ ایفون حرفشو خورد و از اتاق بیرون زد 

خدا بگم چیکارت کنه باربد تازه چشمام گرم شده بوداا ..

حوصله ی جمع کردن وپوشیدن لباسام که هر کدوم یه طرف پخش و پلا شده بود رو نداشتم واسه همین 

بعد پوشیدن لباس زیرم یکی از لباس های بلند باربد رو تنم کردن واز اتاق بیرون زدم …

با دیدنم تو پله ها سوت بلندی زد وگفت 

-به به خانم چه خوشتیپ شدن به لطف لباس های ما ….

بیا بیا خوب اومدی غذا رو اوردن …

نگاهی به غذاهای روی میز انداختم وگفتم 

– چشم دارم کور نیستم که …

-اگه نبودی که لباس منو اشتباهی نمیپوشیدی !

چشمامو ریز کردم ویه پامم روی زمین کوبیدم ولب زدم 

-منو حرص نده ها بچه ت منگل میشه درست لنگه ی خودت…

دست از چیدن میز کشید وبه سمتم اومد …

دوپله مونده بود بیام پایین که یهو دستاشو زیر باسنم حلقه کرد وروهوا بلندم کرد …

-خانم کوچولوی من حرص نخوره من دارم شوخی میکنم باهاش …

مثل دیونه ها به سمت اشپزخونه میرفت ومنو رو هوا میچرخوند 

از ترسم رو شونش زدم وگفتم 

-دیونه بزارتم پایین یهو میوفتیم …باربد کار دستمون نده ادم باش 

منو رو اپن گذاشت وبا زدن انگشتش به نوک بینیم گفت 

-اینجا آدمی نیست که منم ادم بشم !!

غذا رو جلو کشید وقاشق اول رو پر کرد و به زور چپوند تو دهنم و گفت 

-عی جونمم بخور بخور که پسرم جون بگیره میخوام مثل باباش قوی بشه …

غذا تو دهنم موند وبا همون دهن پر گفتم

-باربد ؟تو از کجا فهمیدی پسره؟!

سرشو خاروند وگفت 

-نمیدونم والا همینطوری از دهنم پرید !! حالا مگه پسر بده ! خیلیم بهتر میشه !!

-من دختر دوست دارم!!

-عه نه بابا الان سفارش میدیم !

زد زیرخنده وغذای خودشم جلو کشید و مشغول شد 

نیم نگاهی بهم کرد ووقتی دید ساکتم گفت 

-اینقدر تو قیافه نرو حالا هیچی معلوم نیست شاید دختره !!

با شنیدن اسم دختر نیشم باز شد ودوباره مشغول شدم …

وقتی غذامون تموم شد گرفتیم خوابیدیم !!

کَله ی صبح با صدای زنگ گوشی و در از خواب پریدم 

باربد که مثل خرس خوابیده بود …لاحاف رو کنار زدم ومیخواستم از اتاق بیرون برم که تازه متوجه ی لباس توی تنم شدم …

سریع لباس تنمو با بولیز شلوار عوض کردم وبه سمت در رفتم با دیدن مامان وبابا در رو باز کردم !!!

تا مامان اینا بیان دستشویی رفتم و دست وصورتمو اب زدم 

در خونه رو که باز کردم مامان محکم منو تو بغلش کشید وشروع کرد به توف مالی کردن صورتم …

با چشمای گرد شده گفتم 

-چی شده مامان اول صبحی ؟!

-میخواستی چی بشه دارم نوه دار میشم و انوقت من اخرین نفرم که باید بدونم ؟!

به طرف بابا چرخیدم وگفتم 

-ما خودمون دیروز فهمیدیم به شما کی گفت؟! 

-دیشب با مادر شوهرت داشتیم حال واحوال میکردیم بهمون گفت ولی چون دیر وقت بود گفتیم صبح بیایم ….

مامان با دقت تموم به چهرم زل زده بود که گفتم 

-وا؟ مامان چرا اینطوری نگاه میکنی تو؟! 

-بچه ت پسره پسر من مطمئنم خوشگل تر شدی اخه !!!

یعنی همه یه جور باید بزنن تو ذوقمون دیگه !!!

بابا من دختر دوست دارم ،دلم میخواد موهاشو براش ببافم و گلِ سرهای رنگی رنگی بخرم براش اووف ..

همینطور که بابا ومامان رو راهنمایی میکردم گفتم 

-عه مادر من بیخیال این خرافات بشین بابا چه خوشگلی بچه ی من هنوز یه ماهم نشده خیلی کوچیکه …

-نه مادر تو هرچی هم بگی من قبول نمیکنم بچه ت پسره …

-حرف فقط حرف خودشون بود …

تا برم باربد رو بیدار کنم مامان برامون صبحونه ی مشتی اماده کرده بود ..

دمِ مامانم گرم ، دیگه اینجوری اگه پیش بره باید اسممو نفر اول تنبلا ثبت کنن …

بعد خوردن صبحونه و یکم حرف زدن مامان وبابا رفتن و باربدم شروع کرد به اماده شدن 

منم سریع لباس هامو از کمد بیرون کشیدم ومشغول اماده شدن شدم که با صدای جدی باربد به طرفش برگشتم

-کجا ؟

-یعنی چی کجا خب بیمارستان دیگه !

-نه بابا من فکر کردم خونه ی عمم میخوای بری !نکنه خانم با این وضعش میخواد کارم کنه واسه ما !

-ببین باربد ما حرفامونو قبلا زدیم، قبول کردی که تا ماه های اخر سرکارم باشم …

-اگه من قبول کردم حالا میزنم زیرش حرفیه؟!

یکی به بازوش زدم و گفتم 

-عه باربد اذیت نکن من مثل احمق ها تو خونه بشینم چی کار کنم اخهه!!

پیشونیمو بوسید ورفتنی گفت 

-ریلکس عزیزم ، استراحت کن استراحت !!!

دهن کجی بهش کردم که باخنده از اتاق بیرون زد ورفت !!

هعی خدا حالا من چیکار کنم اخه !تا شب کلی تایم مونده اخه الکی حرومشون کنم که چی بشه …

نه اینطوری نمیشه …من نمیتونم مثل پیرزنا تو خونه بمونم و از اتفاق های بیمارستان عقب بمونم …

تازه باید دسته گلی که شهلا خانم اب داده رو هم درست کنم …

پاشدم و از پنجره بیرونو نگاه کردم به محض اینکه باربد از خونه بیرون زد 

به سرعت اسنپ گرفتم وتا ماشین بیاد لباسامو تنم کردم ….

از الان بد عادتش بدم فردا لابد میگه تو کوچه هم حق نداری پاتو بزاری والا دیگه انگار زندانه منم حبس خورده …

با اومدن اسنپ سریع سوارش شدم وبه سمت بیمارستان حرکت کردیم 

فوقش اینه که توی چشم نباشم تا باربد نبینه همین اگه هم دید خب ببینه میگم حوصلم سریده اومدم…

وقتی از ماشین پیاده شدم با دیدن بیمارستان چشمام برق زد 

اخه تو خونه ام بمونم فکر همش اینجاست خب چه کاریه میام اینجا تا راحت باشم دیگه …

سریع از نگهبانی رد شدم و وارد ساختمون شدم اول از همه حلال زاده خودِ شهلا رو دیدم …

با دیدنم راهشو به راهروی دیگه کج کرد دختره ی بیشور انگار میخوام سلاخیش کنم حالا ادا درمیاره واسه من …

قدم هامو تیز کردم وبهش رسیدم زدم رو شونش و گفتم 

-قبلا یه سلامی علیکی الان راه کج میکنی ؟! 

-عه گیتا تویی سلام ندیدمت کی اومدی؟! 

-اون عمه ی نداشته تو من …

-خب حالا چه طوری دختر ،مسافرت ساخته ها خوشگل شدی !!

ابرو بالا انداختم و گفتم 

-مسافرت نه عزیزم تو بگو بارداری !!

جیغ خفه ای زد ومحکم بغلم کرد کنار گوشم گفت 

-داری مامان میشی تو هنو خودت کوچولویی اخه !!!

از خودم جداش کردم وبا انداختن چینی رو بینیم 

گفتم 

-چشم های تو که درست بودن شهلا ! من کجام کوچیکه ؟! 

-ای بابا از لحاظ سنی گفتم !

-نه بابا مامان تو هم سن من بود که تو رو زاییده بود و یکی هم بغلش بود چی میگی تو ؟!

-اون بچه از زبونم به تو بکشه دیگه هیچی جمیعا  بدبخت شدیم رفت ….

هردومون زدیم زیر خنده که چشمم به باربد افتاد 

خیلی جدی با یکی داشت حرف میزد 

شهلا رو کشیدم جلوم و اروم گفتم 

-هیسسس شهلا هیچی نگو جون مادرت یه جایی مخفیم کن تا باربد نفهمه !!

سرشو برگردوند که یکی زدم تو سرش و گفتم 

-اینطوری که تو زل بزنی به اون کارمون تمومه که …

-اوکی اوکی !!

اروم اروم به سمت راهرویی که ازش جدا میشد رفتیم ونفس راحتی کشیدم …

بی وقفه لب زدم 

-حالا تو از گندکاریت بگو ببینم !!

-اهانن اون مرده ! گیتا هنوزم تو بیمارستانه مرخص نشده !!به تو زنگی چیزی نزده ؟! 

-نه هنو ولی ممکنه بزنه اینم هست !!اخه خنگولی دیگه …

-دلت نمیخواد ببینیش ؟! 

سریع از دهنم پرید 

– نه اصلا ،هیچوقتِ هیچوقت 

پیش خودم گفتم حالا که یبار دیدن عیبی نداره تازه من بعد به دنیا اومدن بچه م قراره طلاق هم بگیرم 

واسه خاطر اون روزها هم که شده یکم ببینمش !!

سرمو اروم برای شهلا تکون دادم که دستمو گرفت وکشید 

جلوی اتاقش که رسیدیم گفت 

-بیا برو پنج دقیقه ببینش و بیا تازه الانم ارامبخش بهش زدیم خوابهِ خوابه !!

اب دهنمو پایین فرستادم وبا دودلی درو باز کردم و وارد شدم …

 

درست میگفت خواب بود ! 

نزدیک ونزدیک ترش شدم … عجیب بود که هنوزم بعد این همه مدت موهاشو همون مدلی کوتاه کرده بود 

یادم نمیره روزی که موهاشو مسخره کردم بعد اون روز همون مدلی که من گفته بودم موهاشو کوتاه میکرد …

عضله های برجسته و بزرگش از بین لباسش که دکمه هاشو باز گذاشته بود معلوم بود 

وسوسه ی فرو کردن دستام توی موهاش به جونم افتاد ….

من دارم چیکار میکنم ؟! این کارم اشتباست …

وسوسه ی تو وجودم بیشتر و بیشتر میشد تا جایی که دستم بالا رفت و همینطور که میلرزید به سمت موهاش دراز کردم …

ای کاش رهام نمیکردی لعنتی ! ای کاش یهو بدون دلیل نمیزاشتی وبری … ای کاش نابودم نمیکردی !!

چشمام نم دار شدن دستم تو میلیمتریش بود که یهو دستاش بزرگش دور مچ دستم حلقه شد ..

اینقدر حرکتش سریع بود که جیغ خفه ای زدم، انگشتشو جلوی بینیش گرفت وگفت 

-هییس کاریت ندارم اروم باش فقط !!

سرمو تکون دادم که مجبورم کرد کنارش بشینم !

با صدای گرفته ای لب زد 

-خوبی؟!

اروم سرمو براش تکون دادم و گفتم 

-اره خیلی !!

-پس خدارو شکر !!

میخواستم از کنارش بلند بشم که دستمو سفت تر گرفت 

بهش گفتم 

-ولم کن میخوام برم !

-اگه میخواستی بری چرا اومدی؟

-میخواستم ببینمت و یه توف تو صورتت بندازم ولی میبینم ارزش اونم نداری!!

یهو در باز شد خیلی فرز بود سریع دستمو رها کرد 

با دیدن باربد خون دیگه به مغزم نرسید،حس کردم قلبم وایساد !! نفسم بالا نمیومد…

خیلی اروم نگاهی بینمون چرخوند واروم لب زد

-تو اینجا چیکار میکنی؟! 

از جام بلند شدم و با لنکت گفتم 

-من ..من راستش …یعنی باربد ..من

-برو تو اتاقم تا بیام !

بی چون وچرا از اتاق بیرون زدم و با گریه به سمت اتاقش راه افتادم ..

ای خداا اگه الان فکر بد کنه چی ؟ الان چی میشه یعنی ؟!

اگه ازم متنفر بشه چی ؟! اگه حالش ازم بهم بخوره و فکر کنه پشتش همیشه اینطوریم چی ؟! 

جلوی اتاقش به خودم اومدم وبا خودم گفتم 

-گیتا مگه برای تو مهمه ؟ اصلا مگه مهمه که چه فکری کنه یا نکنه !

مگه قرار نیست طلاق بگیرین ؟! این ازدواج یه ازدواج صوریه چرا خودتو عذاب میدی !.

شما که عاشق و معشوق نیستین !!!

خودمم میدونستم که اینا همش حرف بود !! خیلی برام مهم بود که باربد درموردم فکر بد نکنه !!

یا اصلا خود باربد برام مهم شده بود اونم نه یه ذره نه یکم بیشتر از اونی که فکرشو کنم !!

همینم کم بود که بهش علاقه مند بشم !

7 پاسخ به “رمان پرستار شیطان من پارت سی و چهار”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *