با چشم های سرخ شده به سمتم میومد …از ترس زبونم بند اومده بود 

این چش شد یهو ؟…

با نگرانی از جام بلند شدم وخیلی اروم گفتم 

– باربد ؟چیزی شده ؟ خبر بدی رسیده ؟!

گوشی رو گفت سمتم وغرید

– این چیهههه گیتااا!

از همه جا بی خبر گوشی رو از دستش قاپیدم وبا دیدن پیام ناشناسی که نوشته شده بود 

(خیلی خوب شد که دیدمت)

(ممنونم اگه امکانش هست میخوام دوباره ببینمت گیتا خانم…)

دیگه انگار عضویی به اسم مغز نداشتم …گیج و با چشمای گرد شده به باربد زل زدم وزیر لب گفتم

– این چیه؟ 

پوزخندی زد وگفت 

-از من میپرسی ؟! هان؟

با سیلی محکمی که تو دهنم زد مزه ی خون رو احساس کردم..

صدای عصبیش بلند شد

– حالا پشت سر من داری یواشکی غلط های اضافه میکنی اره؟! این کدوم بیناموسیه گیتا هان؟!

با گریه گفتم 

– من چه میدونم ؟بخدا نمیدونم مزاحمه شاید !!

کجی خندید وگفت 

-کدوم مزاحم حرومیه که اسمتم میدونه هاااان؟؟؟

-من نمیدونم باربد نمیدونم …

میخواست سیلی دومو تو گوشم بزنه که دستمو رو صورتم گرفتم وخودمو جمع کردم 

دستاش همون بالا ثابت موند ،نفس عمیقی کشید و یواش دستش کنارش افتادولب زد

– برو دعا کن که بارداری وگرنه زنده ت نمیزاشتم 

تموم حرصشو رو میز غذا خالی کرد ،با کشیدن رو میزی همه ی غذاها وظرف ها پخش زمین شدن …

از ترس جیغ بلندی کشیدم که از موهام گرفت وگفت 

-از کی با این مرتیکه ای گیتا هوم؟!

– بابا من با کسی نیستم چرا باور نمیکنی اخه هان؟! چرا به زنت اعتماد نداری اخه؟!

-چون چیزایی که با چشمم دیدم با عقلم جور درنمیاد 

اون پیاما الکی نیست واسه من فیلم نیا گیتا مثل بچه ی ادم بنال تا خودم به حرف نیوردمت!!

کنترلمو از دست دادم وعصبی از دهنم پرید 

– اصلا ازدواجمون صوریه به تو ربطی نداره ..!

با چهره ی سرخ شده سیلی دومو این دفعه تو گوشم خوابوند 

موهامو بیشتر تو دستش جمع کرد و کنار گوشم شمرده شمرده گفت 

– ازدواجمون صوریه درست! اما اینقدر بی غیرت نشدم زنی که اسمش تو شناسناممه و باهام خوابیده وزنم شده جلو چشمام با یه مرد غریبه باشه من خودم حساب جفتتون رو میرسم …

موهامو رها کرد که رو زمین افتادم …اخرشم گلدی محکمی به میز زد ورفت تو اتاقش ….

خدا لعنتت کنه عوضی ای کاش پام میشکست امروزم بیمارستان واسه دیدنش نمیرفتم …

قلبم درد گرفت ..

یعنی باربد الان دیگه بهم اعتماد نداره ؟! 

خاک توسرت گیتا میخواستی یه کاری کنی که بهت علاقه مند بشه ولی ببین زدی ریدی توش …

با گریه داشتم ظرف هایی که شکسته بودن رو جمع میکردم و به باعث وبانیش‌ لعنت میفرستادم که یهو با دیدن سایه ای بلند جلوم ترسیدم وجیغ خفه ای کشیدم که گفت 

-منم بابا نترس !!

از جام بلند شدم و گفتم 

– تو با این سنت نمیدونی یه زن باردارو نمیترسونن ؟! 

یه اِهِنی اوهونی ، سرفه ای کوفتی چیزی ؟! 

-عههه با صدای بیام که شما تماس ها وپیام بازی های یواشکیتونو خاتمه بدی؟! 

یاخدا حالا بیا بفهمون که اشتباه میکنی بابا ..

نفسمو با صدا بیرون فرستادم که گفت 

– من تا نخ اینو درنیارم باربد نیستم حالا ببین !!

شونه ای بالا انداختم وگفتم 

-برو هر کاری عشقت کشید بکن من به خودم مطمئنم!!

-که اینطور !! گوشیتو بده !

یکه خورده لب زدم

-چی ؟ گوشیمو بدم؟! 

-مگه کری؟گفتم اون گوشی بیصاحبتو بده !!

صداشو جوری بالا برده بود که از ترس گوشیرو کف دستش گذاشتم 

سرشو تکون داد وگفت 

– خوبه! از فردا هم پاتو از خونه بیرون بزاری خودم قلمش میکنم !!! 

حیف که بچم تو شکمته وگرنه فردا اینموقع طلاقتم داده بودم وتو خونه ی ننه بابات بودی !!

وقتی حرفشو گفت ورفت همونجا وا رفتم …

خیلی اروم روی صندلی نشستم ..

بغضم گرفت

-من چم شده بود ؟مگه قرار نبود براش یه وارث بیارم وبعدش جدا بشیم ؟ مگه قرار نبود حقمو بگیرم وبرم!!

پس چرا الان با شنیدن اسم طلاق پاهام سست شد ؟..

فریب دادن خودم احمقانه بود ،من باربد رو دوست داشتم شاید خودش نمیدونست اما منکه از دلم خبر داشتم …

وقتی اشپزخونه رو جمع کردم ،خیلی خسته بودم …

حرفایی که از باربد شنیدمم برام سخت وسنگین بود …

کم تهمتی نبود که بهم میزد ..شاید شوخ باشم شاید شیطون باشم اما دیگه هرزه که نیستم….

دلم شکسته بود واسه همین تو اتاق نرفتم همونجا رو کاناپه خوابم برد ….

صبح که پاشدم خیلی کمر درد داشتم …

بعد از اینکه دست وصورتمو شستم وارد اشپزخونه شدم وداشتم زیر کتری رو روشن میکردم که با لباس شیکی بدون سلام وصبح بخیر از جلوم رد شد …

مکثی کرد ودوباره برگشت ..

بهم زل زد وجدی گفت

-کلید های خونه؟! 

یعنی میخواست زندانیم کنه؟! 

یه دستمو به پهلوم زدم وگفتم 

– واسه چی مثلا؟! 

-واسه اینکه درو قفل کنم تا شما به قرار های عاشقونت نرسی …

چرا درموردم همچین فکری میکرد …

خدا بگم چیکارت کنه شهلا که این اشو تو پختی برام !!

صدامو بالا بردم و گفتم 

-یعنی چی باربد؟! مگه بچه ام که منو زندونی میکنی ؟ هان؟‌

شاید کاری داشتم ! شاید خواستم جایی برم ! یعنی چی؟! 

-یعنی همین از این به بعد همینی که هست ! تو هم چاره نداری تا اطاعت کنی ، وگرنه بچمو که ازت بگیرم طلاقت میدم ویه پاپاسی هم بهت نمیدم افتاد؟! 

این الان باربد بود؟! داشت تهدیدم میکرد پرو؟ 

با بغض کلید هارو به سمتش پرت کردم وگفتم 

– بیا اگه شک هات با این برطرف میشه بیا بکن تو چشمات !

کلید هارو از روی اپن برداشت وگفت 

-نه هنوز برطرف نشده الان دارم میرم سر وقت اون کثافت حساب اون با منه !!

سریع در خونه رو کوبید واز پشت قفل کرد ورفت …

ای خدا یعنی رفت بیمارستان پیش همون پسره حسام؟! حالا چه غلطی کنم من؟!

گوشی مو ازم گرفته بود خدارو شکر یادش نبود که تلفن خونه هست …

 

با لبخند دندون نمایی دستامو بهم کوبیدم وسه سوت خودمو به تلفن رسوندم …

داشتم رقم دوم شماره ی شهلا رو میگرفتم که با چرخیدم کلید تو قفل در همونجا خشکم زد …

وقتی منو با تلفن تو دست دید عصبی به سمتم اومد وگوشی رو گرفت وروش کوبید 

-دیدی میتونم مچتو بگیرم؟! این یه نمونش بود خوبه برگشتم !!

وای وااای 

-من داشتم به شهلا زنگ میزدم 

-که بگی گوه کاری هاتو جمع کنه ؟اررره ؟! 

 نه هرچی میگفتم بدتر میشد…

جلوی نگاه بهت زده ی من تلفنو از جاش کند وبه سمت اتاق خواب رفت تلفن اونجارو هم کند و زیر بغلش زد وبیرون رفتنی گفتم 

-من اگه طوریم بشه چه طوری بهت خبر بدم ؟هان؟

-مهم نیستی که ،فقط به خاطر بچم میام بهت سر میزنم !

درو کوبید ورفت 

پامو رو زمین کوبیدم و خودمو روی مبل انداختم 

خیلی بیشوری باربد 

بی اراده از گوشه ی چشمم اشکی پایین افتاد …

-فقط بچه بچه بچه …

اخه بی انصاف منم زنتم یکمم من برات مهم باشم !!

در جواب افکار احمقانه ی خودم زیر لب گفتم 

-اخه احمق اون که دوستت نداره ما فقط ازدواج صوری کردیم همین ..

اون مثل تو بی جنبه نیست که سریع وا بده و عاشق بشه ….

حالا مثل زندونی ها باید تا شب تو خونه بمونم …

از یه جا نشستن وفیلم دیدن خسته شده بودم …تموم فکرمم تو بیمارستان و باربد واون پسره حسام بود ….

یعنی الان دعواشون شد؟یعنی حسام همه چی رو گفته بهش؟ نکنه حسام ده تا هم روش گذاشته و گفته ؟!

هععی خدا چیکار کنم نه میشه زنگ زد ونه بیرون رفت …

نمیخوام واسه باربد اتفاقی بیوفته ..

بیشتر از این اگه یجا میشستم حتما این فکر های جور واجور دیونم میکرد…

سریع از جام بلند شدم وکارای خونه رو کردم …با اینکه کار چندانی نبود اما خودمو سعی میکردم با هر چیزی مشغول کنم 

حقته گیتا حقته اینا هنوز روزای خوبتن ،روزای بدترت هم میاد !!

ماتم گرفته بودم یعنی هر روز کارم ساختست صب تا شب خونه خونه خونه …

بالاخره با هزار جون کندنی که بود زمان لعنتی گذشت ..دلهره ی بدی داشتم کنجکاو بودم ببینم چی شده 

لباس های مرتب پوشیدم واز قصد لباسی که سینش حسابی باز بود رو انتخاب کرده بودم و پوشیده بودم

با شلوارک تنگ وکوتاهی که تنم کردم که حسابی تو چشم باشم ….

باربد که اومد خیلی خونسرد جلو تلوزیون نشسته بودم …

کنترل رو برداشت و خاموشش کرد خیلی اروم تر از دیروز گفت 

-ادرسش کجاست ؟! 

به چشماش زل زدم وگفتم 

-ادرس چی ؟ادرس کی؟! 

یکم جلوم خم شد و اروم گفت 

– ادرس معشوقت ! 

همونی که امروز از بیمارستان غیبش زده ، همه جارو گشتم نبود ! حتی تو پروندشم ادرسش نبود!!

همش کار خودته نه؟! به فکرت نرسید که بیام از خودت بپرسم هان؟؟!

دستمو رو میز کوبیدم وگفتم 

-تو دیونه شدی منم دلیل نمیبینم که بهت حساب پس بدم …

پاشدم که برم بازومو گرفتو کشید ، به دیوار کوبیده شدم ..

هیکل درشتش جلوم قرار گرفت

بهم زل زد و اروم دستشو روی لبهام کشید که پلک هام رو هم افتاد !

دستاشو پایین کشید واز روی گردنم به سمت سینه هام حرکت کرد که نفسم رفت ..

بدن گرم وداغش نزدیکتر شد …قلبم محکم میکوبید …

دستاش از روی سینه هام سر خورد پایین و به سمت باسنم رفت ….

داشتم دیونه میشدم ، بیتاب بوسیدنش شدم …

صورتمو نزدیکتر بردم تا لبهاشو ببوسم که باسنمو محکم با دستش فشرد …

جیغم هوا رفت و سرشو خم کرد وکنار گوشم گفت

– ببینم تونسته به اینا هم دست بزنه یا نه؟! 

با دست دیگهش چونمو گرفت وگفت 

-این لب ها چی ؟ ایناروبوسیده یانه ؟! بگو گیتا !!

به عقب هلش دادم و شوکه شده با گریه عقب عقب رفتم وناباور لب زدم 

-تو…تو ..چی  چی میگی؟ تو میفهمی ..تو …

هرقدم که عقب میرفتم اون یه قدم به سمتم میومد ..

نمیدونم چی شد که پام به لبه ی ورودیه اشپزخونه گیر کرد وبا باسن رو زمین افتادم 

درد بدی تو دلم وکمرم پیچید ….

خیلی نگران کنارم زانو زد وگفت 

– گیتا چیشد؟ گیتا خوبی؟! 

دستمو رودلم گذاشتم واز درد به خودم پیچیدم

تو چشماش نگرانی و پشیمونی موج میزد ….

بایدم نگران بچش بشه هرچی باشه بالاخره وارث کوچولوعه ….

با حرص بهش توپیدم 

– برو گمشو کنار برو گمشو باربد …برو نمیخوام ببینمت فقط برو …

حس کردم مایع گرمی ازم خارج شد …

با دیدن شلوارکم که خونی شده بود چشمام سیاهی رفت

5 پاسخ به “رمان پرستار شیطان من پارت سی و شش”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *