از حموم دراومد وبی توجه به من خودشو روی تخت انداخت ولبتابشو جلوش کشید ومشغول شد …

جلوی اینه رفتم وموهای بلندمو باز کردم ومثلا میخواستم جلب توجه کنم اما نه انگار نه انگار …

لباسمو بالا پایین میکردم ولی حتی یه نیم نگاهی هم نمیکرد این چش شده بود ؟! 

تو فکر رفته بودم که بدون اینکه نگام کنه گفت 

-اینقدر واسه من ادا واطوار در نیار من بهت دست نمیزنم !حتی فکرشم نکن!

نفسم بیرون فوت کردم وخودمو کنارش انداختم لباس خوابم اینقدر باز بود که نیازی نبود کار دیگه ای کنم …

دستمو اروم روی دستش گذاشتم وگفتم 

-چرا انوقت؟ توکه دوست داشتی؟! الان چی شده؟! 

یهو چشماشو قفل چشمام کرد که دلم هری ریخت خیلی اروم گفت 

-الانم میخوام ولی نمیشه !

عصبی شدم ولبتابشو بستم و گفتم

-چرا نمیشه درست حرف میزنی یا نه!

موهامو پشت سرم انداخت وبوسه ی کوتاهی روی لبم زد وگفت 

-اخه خانوم کوچولو بارداره …

خندیدم وگفتم 

-یعنی هر کی بارداره دیگه بهش ممنوع الرابطه میشه؟! 

-نه خب اخه الان خیلی کوچیکه میترسم چیزیت بشه !

یقشو گرفتمو وکشیدمش جلو لباشو محکم مکیدم وگفتم 

-دیوونه ، نترس واسه کوچولوت چیزی نمیشه !!

-عه من دیونه بشم مراعات نمیکنماات بگم فقط !

کشیدمش رو خودم و بالوندی گفتم 

-جوون بابا …

انگار حق با باربد بود بعد رابطه کمر درد گرفتم همین جوری رو تخت افتاده بودم ..باربد برای دومین بار دوش گرفت واز حموم بیرون اومد وبا دیدن من که به خودم میپیچیدم گفت 

-چته؟ چی شدی؟

-کمر درد دارم فقط!

-من که بهت گفته بودم کو گوش شنوا؟! الان خوبت شد؟! من مراعاتتو میکردم تو خیالات برت داشته بود !

پاشیم بریم دکتر ؟! 

-نه نمیخواد یکم که استراحت کنم خوب میشم …

با این که حال حموم رفتن نداشتم ولی یه دوش کوتاه گرفتم و بعدش خوابیدم 

زودتر از همه پشت میز صبحونه نشسته بودم و دولپی میخوردم ..انگار بارداری حسابی ساخته بود …

هر کی پایین میومد با ساک وسایلش به دست میومد ..

منم وسایلمو جمع کرده بودم وتو اتاق گذاشته بودم تا باربد بیاره پایین …

بعد صبحونه اول اقاجون رو تو فرودگاه گذاشتن وما هم اماده شدیم ….

همه وسایل خودشونو میبردن تو ماشینشون ‌…

اینقدر نشسته بودم که حوصله م سررفته بود‌..پاشدم ساک های کوچیک رو برداشتم تا تو ماشین بزارم که با صدای بلند باربد همونجا پاهام به زمین چسبید و تکون نخوردم 

-کی بهت گفته تو وسایل ببری هان؟! 

جوری داد زد که همه به طرفمون چرخیدن …دلم نمیخواست اینطوری حرف بزنه باهام …بغضم گرفت …

با قدم های بلند خودشو بهم رسوند وساک رو از دستم گرفت عصبی عصبی گفت 

-اخه زن باردار وسایل برمیداره ؟! مغزت مثل گنجیشک میمونه ..!

باهمون بغض تو گلوم گفتم 

-اصلا وزنی نداره که اینطوری داد میزنی!!!

-هر چی ، هرچی هم باشه نباید برداری متوجه نیستی ؟! 

مهبد با پوزخندی کنج لبش از کنارمون رد شدنی گفت 

-ناراحت نشو گیتا داره حرص وارث کوچولو رو میخوره ..

اینو گفت وسریع رفت ..

مامان باربد جلو اومد ودست پسرشو گرفت و گفت 

-باشه باربد چیزی نشده که داد میزنی !

-نه اخه مادر من یعنی خودش نمیدونه تو چه شرایطی هستش ؟!ادمو کفری میکنه ! برو بشین تو ماشین تا بیام 

با اخم وتَخم تو ماشین نشستم ودرشو کوبیدم …

پسره ی بیشور جلوی همه سر من داد میزنه نفهم !انگار نه انگار که وارثشو من میخوام به دنیا بیارم 

حسابی جلوی بقیه تحقیر شدم …

همه ی ماشینا دونه دونه راه افتادن … نمیدونم بقیه رو چیکار کرده بود ولی تو ماشین تنها شده بودیم کسی باهامون نبود …

ماشین که راه افتاد با اخم رومو کرده بودم به سمت شیشه و حرفی نمیزدم …

یکم که گذشت محکم روی رون پام زد وگفت 

-ها چیه ؟ به خانم برخورده؟! 

با توپ پُر به سمتش برگشتم و بلند بلند گفتم 

-اره که برخورده ، البته که برمیخوره !جلو اون همه ادم سرم داد زدی باربد خجالت نمیکشی؟! 

-اره که داد میزنم خوب میکنم !کدوم احمقی میدونه بارداره اما وسایل برمیداره هان ؟ که تو دومیش باشی !!

-گفتم که سبک بود!

-منم گفتم که غلط کردی ! هر وقت من مردم انوقت ازادی !

دست به سینه دوباره رومو به طرف شیشه چرخوندم که از چونم گرفت ومجبورم کرد به چشماش نگاه کنم

با لبخند گفت 

-مثل بچه ها قهرم میکنه حالا!

-بچه خودتی !بلد نیستی با زنت چه طور حرف بزنی جلو بقیه !!

ماشینو کنار جاده زد کنار و گفت 

-باشه حق باتوعه منم زیاده روی کردم !یهو عصبی شدم دست خودم نبود …

الان که فکر میکنم کارم درست نبود!

-اهاان خوبه حالا اینو فهمیدی!

-اره دیگه ادم باید حرف حق رو بگه !!!

بگم ببخشید درست میشه ؟! 

باتخسی نوچی گفتم که پوفی کشید و گفت 

-اینطوری نمیشه پ !

سرمو گرفت ونزدیک خودش کشید 

لبهای داغشو روی لبهام گذاشت وشروع کرد به بوسیدن …

پلک هامو بستمو منم همراهیش کردم وقتی نفس نفس زدنمو دید کنار کشید و باخنده گفت 

-خوب دیگه خانم تحریک نشه اینجا جاش نیست !

به بازوش کوبیدم وبا خنده گفتم 

-خیلی پرویی باربد !!

کل مسیرو گفتیم وخندیدیم اخرای راه هم خوابم گرفت تا برسیم خونه ….

با صدای باربد چشمامو باز کردم 

-خانم خابالو پاشو رسیدیم خونه !

همینطور که چشمامو میمالیدم گفتم

-عه؟ کی رسیدیم ؟! 

-دیروز عصر !

-وا؟

-خب الان دیگه مُنگل نمیبینی تو خونه ایم اینم سواله میپرسی تو ؟! 

همین طور که باربد در باز میکرد گفتم 

-ای کاش بیدارم میکردی از مامان بابات خداحافظی کنم الان خیلی بد شد نه؟!

-نه بابا مثل خرس خوابیده بودی مامانم دلش نیومد بیدارت کنم وگرنه بیدارت میکردم !

چشم غره ای رفتم ووارد خونه شدم ..خجالتم نمیکشه میگه بیدارت میکردم !!! انگار حالا این همه مدت ننش اینارو ندیده بودیم اونجا !

اینقدر خسته بودم که لباسارو هر کدوم یه طرف پرت کردم وخودمو روی تخت انداختم ….

و به باربد که لباساشو دونه دونه میکند گفتم 

-هیچ جا خونه ی ادم نمیشه راحت شدیم!

-اره میبینم نه که اونجا اخه ناراحت بودی !مارو که سرویس کردی تو …

-خیلی هم دلت بخواد پرو !!

-اره که میخواد بازم میخوام !!

سریع پتو رو کنار زد وخودشو بهم چسبوند !!

دستش که به سمت لباس زیرم رفت سریع رو دستش زدم وگفتم 

-برو کنار ببینم خجالت نمیکشی همین دیروز حرف از مراعات واینا میزدی !

-اون دیروز بود دیگه امروز امروزه !

5 پاسخ به “رمان پرستار شیطان من پارت سی و سه”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *