وقتی دکتر گفت بارداری دیگه تو پوست خودم نمیگنجیدم …

از خوشحالی مثل بچه های دوساله بالا وپایین میپریدم …منو این همه خوشحالی محاله محاله ….

باربد بدتراز من خوشحال بود جوری شادی میکرد که انگار قرار بود حالا همین فردا بزام 

از خوشحالی تو راه کلی برام وسایل خرید از طلا گرفته تا لباس و خرت وپرت 

چی از این بهتر که هم یه وارث کوچولو داشتم به دنیا میاوردم واز طرفی هم پول خوبی بهم میرسید ..

تا خونه رسیدیم همه با دیدن وسایل هایی که خریدیم با چشمای گرد بهمون زل زده زدن …

انگار که جن دیده بودن 

باربد وسایل هارو همونجا جلوی در گذاشت و دستمو گرفت ووسط سالن رفت ….

از شدت هیجان قلبم نزدیک بود وایسه !!!

بوسه ای کوتاه روی دستم زد وبا صدای بلندی گفت 

-خب خب یه خبر توپ براتون دارم !

همه سکوت کرده بودن و فقط به دهن باربد خیره شده بودن تا ببینن چی ازش درمیاد که گفت 

-خانم خوشگل من بارداره !!! قراره بابا بشم !!!

خنده ی بلند کرد و همه از خوشحالی دست زدن جز مهبد وزنش 

قشنگ حرص خوردنشون معلوم بود …

همه تک تک باهامون روبوسی کردن وتبریک گفتن …

بالاخره نمردیم و لبخند روی لب اقاجون رو هم دیدم …

اشاره ای بهم کرد که نزدیکش شدم ودستاشو بوسیدم 

با دست دیگش روی شونم زد وگفت 

-انشالا به سلامتی دخترم …

سرمو پایین انداختم وبا باربد یه گوشه نشستیم …

مامان باربد که از شدت خوشحالی نمیدونست چیکار کنه همش دورم میچرخید و اسپند دود میکرد …

بهترین روز زندگیم شده بود …

قرار شد شب یه جشن کوچولو بگیرن برامون …

عجب خانواده ای هستنا اخه یه بارداری هم جشن واینا داره لاقل بزارین به دنیا بیاد بعد اینهمه ادا واطوار دربیارین …هنوز بچه ی نازنین من اندازه ی یه لوبیاست اخه !!

همه چی برا شب حاضر و اماده بود … همه خوشتیپ کرده بودن ومنم یه کت دامن یاسی رنگ شیک که باربد برام گرفته بود رو پوشیده بودم با کفش و شال سرخابی رنگ حسابی تو چشم بودم 

ارایش زیادی نکرده بودم خیلی ساده ولی شیک …..

اهنگ ملایمی گذاشته بودن و یه عده یه گوشه حرف میزدن ویه عده هم خیلی اروم وسط قر میدادن 

اخ که دلم میخواست پاشم یه اهنگ شاد بزارم واون وسط قر بدم که حیف نمیشد 

باربد هزار دفعه بهم گوشزد کرده بود که سنگین باشم 

دیگه دارم مادر میشم ..

بابا بزارین یه ماه بگذره بعد مادر مادر بگین اوف.

حوصله م حسابی سر رفته بود ودستمو زیر چونم زده بودم و فقط نگاه میکردم که مهبد دست زن عتیقشو گرفته بود وبه سمتمون میومد 

خدا اینو بخیر کنه دیگه …اصلا حرص خوردنش قشنگ معلوم بود 

زنشو کنار من انداخت و با زدن دستی روی شونه ی باربد به طرفش چرخید وگفت 

-افرین تبریک میگم بالاخره کار خودتو کردی !

-بعله دیگه شما همچنان به تلاشتون ادامه بدید شاید فرجی شد …

با حرص کنار گوش باربد گفت 

-زیادی داری خوشحالی میکنی باربدی ! یاد نره یه سیب که میخواد بیاد پایین هزار چرخ میخوره میدونی که!!!

یهو باربد عصبی شد وبا چشمای سرخ یقیشو گرفت و سمت خودش کشید عصبی عصبی گفت 

-تو یه الف بچه داری منو تهدید میکنی؟! 

خوب اون گوشاتو باز کن اگه فقط یه تار مو از زنم کم بشه یا اتفاقی واسه بچه م بیوفته رحم نمیکنم بهت اینو یادت باشه ..

یقشو رها کرد ودستای منو گرفت و دنبال خودش به وسط کشید 

دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو تو موهام فرو برد انگار که میخواست یکم خودشو اروم کنه خیلی اروم گفت 

-خیلی مراقب خودت باش منم مراقبتم !!

ته دلم یه جوری شد !! 

ای خاک تو مخت گیتا اینقدر رو این حرفا حساب باز نکن فقط واسه خاطر بچه ش میگه نه تو که اخه خنگ خدا …

نمیدونم چرا ولی از فکر اینکه به بچش بیشتر اهمیت میداد تو ذوقم خورد …

اروم سرمو براش تکون دادم که با تموم شدن اهنگ رفتیم ونشستیم 

موقع شام با دیدن غذاهای رنگی حسابی اب دهنم راه افتاده بود با لبخند به سمت میز راه افتادیم و پست میز نشستیم

تا پشت میز نشستیم یه بشقاب برنج کشیدم وتا دستمو دراز کردم خورشت کرفس رو بردارم مادر باربد سریع پرید واز دستم گرفت 

-نه مادر جان کرفس سقط کنندس یه چیز دیگه بخور …

میخوای ماهی برات بکشم ؟! 

باید حواست جمع باشه فردا یه لیست از خوراکی هایی که تا سه ماه اول نباید بخوری رو برات مینویسم 

دیگه کفری شدم ..هیچی دیگه از فردا حالا هی دستورات شروع میشه اینو بخور اینو نخور …

ای بابا این دیگه چه جورشه اخه …

ننه ی ما همه چی میخورد اخرشم یه بچه ناز وتپل مثل ما به دنیا میوورد …حالا ما یه روز نشده باید ممنوع الغذا بشیم …

با لبخند مصنوعی گفتم 

-نه دیگه ممنون مرغ میکشم …

ممنوع کردن رو خوب میان ولی یبار نمیگن شاید بارداره ویار کرده …

با بی میلی یکم مرغ کنار برنجم ریختم ومشغول خوردن شدم که رزیتا گفت 

-گیتا جون دیگه خیلی باید مراقب باشی ماه های اول سخته احتمال سقط زیاده ..

ای خدااا یعنی این جماعت حرف نزنن نمیگن این خانواده لالن

باربد دستشو روی دستم گذاشت وگفت 

-نیازی به این همه امر ونهی نیست خودم فردا براش بهترین دکتر تهرانو پیدا میکنم ومیبرمش …

با نگاه خاصی به چشمام زل زد ولبخندی زد به دنبالش منم لبخندم عمیق تر شد 

مهبد با صدایی که توش حرص موج میزد گفت

-اره حتما ببرش بالاخره هرچی باشه وارث کوچولوعه دیگه نبری چیکار کنی !

اقاجون عصاشو روی زمین کوبید وبا تک سرفه ای گفت 

-بسته دیگه چقدر بهم دیگه میپرین !

مهبد تو زنت تنبله ملت چه گناهی دارن !

فردا جمع کنید برمیگردیم تهران یه چند روز دیگه اینجا بمونیم فکر کنم شما با چوب بیوفتین به جون هم دیگه !!!

باربد به زور جلوی خنده شو گرفته بود واروم غذاشو میخورد…

دیگه هیچ بحثی نشد تا اینکه بعد شام مامان باربد حتی نزاشت دست به سیاه وسفید بزنم …

همه ی ظرف ها رو خودشون جمع کردن وخودشونم شستن …

 

بالاخره نمردیم ومزییت های بارداری رو هم دیدیم …

همه شب بخیر گفتن وبه سمت اتاق هاشون رفتن …

منم پرانرژی تر از روزهای دیگه دست باربد رو گرفتم وبه اتاق رفتیم …

باربد خودشو توی حموم انداخت تا دوش بگیره منم از فرصت استفاده کردم وبازترین لباس خوابمو که قرمز رنگ بود از تو ساک بیرون کشیدم وپوشیدم 

دلم میخواست دیونش کنم …

2 پاسخ به “رمان پرستار شیطان من پارت سی و دو”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *