تنش از روم کنار رفت و کنارم دراز کشید

به ساعتی که روی دیوار مقابل تخت زده شده بود نگاه کردم خوب یه ساعتم نشده بود به گفته ش نباید بلند میشدم.

با اینکه علاقه ی عجیبی به حمام کردن داشتم بیخیالش شدم و دراز کشیدم تا صبح حموم کنم.

***

تنپوش حموم رو تخت انداختم لباسم پوشیدم. 

برای اینکه قرار بود چند ساعتی تو راه باشیم بجای مانتو تیشرت پوشیدم و از اتاق بیرون.

مهبد وقتی توی حموم بودم لباسش عوض کرده بود حالا داشت قهوه‌اش می خورد.

 وارد آشپزخونه شدم و برای خودم چایی گذاشتم که گفت: فرصت نمیشه، بزارش یه چند ساعت دیگه تو راه می‌خوری.

_سردرد میگیرم.

صندلی مقابلش بیرون کشیدم بهش که قهوه‌ش آروم آروم مزه می‌کرد نگاه کردم و گفتم: کیا میان؟

_عمه اینا‌‌‌… قرار بریم شیراز 

سرم رو میز گذاشتم.

با جوش اومدن آب بلند شدم چایی گذاشتم که گفت: چمدونا میبرم توام زود باشه. تو پارکینگ منتظرتم.

_باشه.

با رفتنش چاییم هولهولکی خوردم و چک کردم تا چیزی جا نذاشته باشم‌ پنجره ها بستم و با نگاه کلی به خونه کتونیم پوشیدم درو پشت سرم بستم با آسانسور پایین رفتم.

از اتاقک آسانسور بیرون اومدم دیدمش که تو ماشین نشستهـ. 

سوار شدم و گفتم: این همه عجله برای چیه، هنوز ده نشده!

استارت زد، همینطور که ماشین از پارک بیرون می آورد گفت: اگه بخوایم سر ساعت بریم که تو دیگه نمیشد از خونه بیرون آورد.

چشم گرد کردم و گفتم: وا!

_والا

تکیه به صندلی دادم و گفتم: دستت درد نکنه!

_خواهش میکنم.

مشخص بود چیزی ذهنش مشغول کرده که بی‌حوصله جوابم میده.

به خونه عمه جون، جایی که قرار داشتیم رسیدیم.

همه اومده بودن انگار ما آخرین نفر بودیم.

پشت ماشین رهام پارک کرد.

 رهام اولین نفر بود که متوجه ما شد.  

سمت ماشین اومد دستش لبه‌ی پنجره گذاشت و گفت: احوال پسرعمو…

پیاده شدم. 

مطمئن بودم که هرکسی رفتار این دوتا پسر عمو باهم ببینه متوجه تظاهرشون میشه و میفهمه که چشم دیدن هم ندارند.

دو انگشتش کنار سرش گذاشت و رو به من گفت: شما چطوری؟

_ممنون خوبم.

به مهبد که هنوز پیاده نشده بود گفتم: من میرم پیش مادرجون.

مهبد به معنی فهمیدن سرش تکون داد.

 داخل رفتم مادر جون و عمه خانما و دختراشون مقابل هم نشسته بودن با دیدنم مادر جون با مهربونی بلند شد باهم رو بوسی کردیم.

3 پاسخ به “رمان پرستار شیطان من/پارت بیست”

  1. سلام,لطفارمان هاتون ادامه بدید,پارت گذاری هاتونم مث قبلا کنیدفیلترینگ زیادشده حداقل رماناتونوتمام کنیدبعدرمان جدیدبزاریداینجوری بهترتا ی رمان نصفه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *