بقیه به سلام لفظی اکتفا کردن‌ و کنار مادرجون نشستم.

_صبحانه خوردید؟

رو به عمه بزرگ مهبد که کمی چهره‌ش مهربون تر بقیه گفت: بله خوردیم.

با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: خبری ندارید؟

با حرفش نگاه همه سمتم اومد. اینکه همشون میدونستن این ازدواج یه دلیل محکمتری برای شکل گرفتنش بوده یکم اذیتم می کرد! 

انگار همشون منتظر بودن ببینن کی میتونه نوه‌ای که اقا بزرگ میخواد زودتر  بهش بده.

_نه…

نازیلا موهاش از جلو چشمهاش کنار زد و گفت: عزیزم اگه میخوای آدرس یه دکتر خوب بهت بدم کارش رد خور نداره هرکی پیشش رفته جواب گرفته.

_مرسی. ما مشکلی نداریم که لازم به دکتر باشه‌.

من نمی‌دونم این دخترو مادرش با من چه مشکلی دارند که همش آماده تیکه انداختن یا چسبوندن یه مشکل بهم هستند.

یک ساعت همگی به حیاط رفتیم و تصمیم شد با پنج تا ماشین بریم و بقیه ماشیناشون همین جا بزارند.

_خیلی خوب پس من میرم وسایلم بزارم رو ماشین پسرعمو.

با حرفش مهبد سریع عکس العمل نشون دادو گفت: تو ماشین من چرا؟

_با تو میام

و با پرویی رفت ساک و چمدونش از صندوق ماشینش برداشت به مهبد گفت: بزن صندوق 

جای رهام اگه بودم هرگز همچین کاری نمی کردم ولی اون انگار براش مهم نبود که با مهبد تو یه ماشین باشه و بیشتر قصدش اذیت کردن بود.

مهبد عصبی ریموت تو دستش فشرد و دکمه باز شدن صندوق زد. 

دست بردم در عقب باز کنم بشینم که مهبد با خشم غرید: بیا جلو بشین حوصله این بزمجه ندارم کنارم.

رهام که حرف مهبد شنید در صندوق بست و به من گفت: با دلی عقب بشین

و در مقابل چشمهای به خون نشسته مهبد با شیطنت چشمکی بهش زد و سوار ماشین خودش شد تا توی حیاط پارکش کنه.

مهبد از خشم مشتش روی سقف ماشین کوبید.

در برابر نگاه‌ش، شونه بالا انداختم و عقب سوار شدم.

چند دقیقه بعد همسر رهام اومد،  به نسبت بار اول که دیده بودمش آرایش کمتری داشت.

سوار که شد هندزفری تو گوشش گذاشت و چشماش بست.

اینطور که معلوم بود قرار بود همصحبتی نداشته باشم و بحث پسرعموها تماشا کنم‌.

اصلا با این دختر چه حرفی می تونم داشته باشم؟ از اینکه پیش کدوم دکتر بینیش عمل کرده یا کجا رفته گونه گذاشت بپرسم شایدم بخوام آدرس آرایشگاهش بگیرم!!

رهام سوار شد با دیدن هندزفری تو گوش همسرش اخم کرد و به عقب خم شد هندزفری از گوشش بیرون کشیدو گفت: یه امروز ازین بکش بیرون

و هندزفری پرت کرد روی پاهاش و سرجاش برگشت.

مهبد سوار شدو به رهام که با پخش درگیر بود نگاه کرد که آهنگا یکی یکی رد می کرد.

_دنبال چی می گردی؟

رهام نچی کردو گفت: آهنگ…

سرش بالا آوردو گفت: نداری؟

_پس اینا که رد میکنی چیه؟

_به اینا که آهنگ نمی‌گن!

فلش مهبد بیرون آورد و فلش دیگه‌ای جاش گذاشت ولوم بالا برد و با انگشت پخش نشون داد  و گفت: اینو میگن آهنگ پسر عمو

با شنیدن ریتم تند آهنگ به چشم‌های گرد شده نگاه به دوتاشون کردم‌.

مهبد عضلات فکش منقبض و چهره‌اش سخت شده بود وهر آن منتظر بودم که رهام از ماشین پرت کنه پایین اما نفس عمیقی کشید و دستاش دور فرمون گذاشت تا مبادا مشتش تو صورت رهام بنشونه!! و صدای پخش کم کردو استارت زد.

رهام که قصدش فقط بازی با عصاب مهبد بود، عکس العملی دلخواه‌ش که ندید نیشخند زد و تکیه اش به صندلی داد و گفت: پسر عمو شیشه بدم پایین، از گرما سرخ شدی.

انگار که این پسر تنش میخاره تا دردسر درست نکنه بیخیال نمیشه اما خوب انگار مهبد دست کم گرفته نمی‌دونه که با کی طرفه!!

_ میچایی.

رهام با خنده دوباره صدا پخش بالا برد و مهبد اهمیتی نداد با تک

بوقی برای بقیه، ماشین از پارک در آورد و حرکت کرد.

از یکجا نشستن خوابم گرفته و فقط صدای پخش بود که گه گاه باعث می شد چشم‌هام باز بشه و وقتی دوباره می‌رفت رو ریتم آروم چشم هام بسته میشد. 

آخه به اینم میگن مسافرت؟ خوبه میدونن این دوتا باهم مشکل دارن و آبشون تو یه جوب باهم نمیره بعد همون کردن تو یه ماشین… ای خدا

_ببخشید؟

با شنیدن صدای ریزی کنار گوشم، چشم باز کردم یه نگاه گیج و خواب آلود به مقابلم کردم و دوباره خواستم چشم‌هام ببندم که یه بسته چیپس مقابلم قرار گرفت.

 با تعجب سرم برگردوندم به همسر رهام که اسمش به خاطر نمی‌آوردم نگاه کردم. این که بس سکوت کرده یادم رفته بودش!

_بفرمایید.

صاف نشستم و از بسته یه برگ چیپس برداشتم که گفت: نمی‌خواستم مزاحم خوابتون بشم ولی حوصله‌ام سر رفته راهم که طولانی!

طفلی حق داره خوب… منم از بی‌حوصلگی کم مونده در باز کنم خودم بندازم تو جاده!! ولی خوب چه میشه کرد باید بسازیم

نفسم بیرون دادم و گفتم: منم خسته شدم.

با پرویی دستم تو بسته چیپس بردم یه مشت برداشتم که لبخند رو لبهاش نشست و گفت: بازم دارم، می‌خوای؟

_آره، چی داری؟

ساکی که زیر پاش بود باز کرد و یه بسته دیگه در آورد، سمتم گرفت.

با خوشحالی مشتی که برداشته بودم تو بسته‌اش خالی کردم و بسته‌ از دستش گرفتم و گفتم: مرسی

_من نازگلم.

_گیتا

بسته باز کردم و یه برگ از چیپس تو دهنم گذاشتم از مزه تندش چهره‌ام توهم رفت. 

نگاه به مزه‌ش کردم، بادیدن فلفلی بودنش لبهام جلو دادم و گفتم: مزه دیگش نداری؟

یکی دیگه دستم داد و باتشکر ازش گرفتم و فقط برای اینکه از شر سکوت راحت بشم گفتم: از خودت بگو یکم باهم آشنا بشیم.

انگاری از خداش بود که گل از گلش شکفت و شروع کرد از خودش گفتن.

یا تعریفای اون شب مهبد فکر می‌کردم دختر بدی باشه ولی رفتارش اینو نشون نمی داد.

 نظرم در موردش عوض شده بود.

رهام و مهبدم خیلی تو خودشون بودن و نمی‌دونم خوابشون نمیگیره از این همه سکوت!! آهنگم که مهبد قطع کرده بود رهام با گوشیش بازی می کرد.

با نازگل با اینکه حرف مشترکی نداشتم فقط برای سر نرفتن حوصله‌ام هم صحبت شدم.

با توقف ماشین دست از صحبت کشیدم و نگاه به بیرون کردم که تابلو رستوران سر راهی دیدم تازه یاد گرسنگیم افتادم‌و آروم گفتم: چه عجب فکر غذا خوردنم افتادن

نازگل ریز خندیدو گفت: دختر تو ساک خوراکیم خالی کردی باز گرسنته؟

چپ چپ نگاه ش کردم و گفتم: خسیس بازی در نیار! بعدشم هیچی جای ناهار نمیگیره.

خندید و گفت: موافقم

ازش خوشم اومده بود، اخلاقش برخلاف قیافه‌ش که نشون می‌داد نوک دماغش می‌بینه، بی شیله پیله‌ای بود. 

بین حرف زدنمون چند بار متوجه نگاه اخمالوی مهبد رو خودم شدم ولی اهمیت ندادم‌.

 انتظار داشت صم‌و بوک بشینم و حرف نزنم که اصلا به من نمی اومد.

از ماشین پیاده شدیم.

 مهبد گفت: بریم داخل تا بقیه‌ هم بیان.

چهارتایی وارد رستوران که چیدمان چوبی جالبی داشت شدیم.

 دیزاینش تو وهله اول هرنگاهی به خودش جلب می کرد. تا حالا فرصت نشده بود از تهران خارج بشم و تصورم از رستوران سرراهی چیز دیگه‌ای بود.

  مانتوم از پشت کشیده شد، احتمال دادم به چیزی گیر کرده باشه با تعجب برگشتم به پشت سرم نگاه کردم که دست مهبد دیدم.

 کشیدم کنار خودشو یواش گفت: من بهت نگفتم باهاش جیک تو جیک نشو؟

چشم‌هام براش گرد کردم و گفتم: نه.

_الان که گفتم. پس گوش کن.

دستش از پشت مانتوم جدا کردم و گفتم: نمیشه که، زشته.

_گیتا!

خودم به نشنیدن زدم و مقابل چشم‌هاش سمت نازگل رفتم.

 مشکل اون با پسرعموش بود که به من مربوط نبود.

یکی دوساعت راه نبود که بیشتر۶ساعت قرار بود کنار هم باشیم، نمی‌تونستم لالمونی بگیرم تا اون راضی باشه.

 پشت میزی که قسمت دنج تری بود نشستیم‌ و رهام و مهبد برای دادن سفارش رفتن‌.

برای شستن دستام دنبال سرویس بهداشتی میگشتم که نازگل گفت: دنبال چی می گردی؟

_سرویس بهداشتی.

_داشتیم می‌اومدیم بیرون دیدم انگار کنار رستوران.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *