سفارش غذایی که رهام و مهبد برای جمع داده بودند رو دو گارسون روی میز چیدن و یکیشون در حالی به احترام سرش خم کرده بود گفت: چیز دیگه‌ایم لازم دارید؟

مهبد با گفتن: نه ممنون. 

دکشون کرد.

اونقدر که همشون با رعایت مبادی اداب غذاشون می خوردن که نفهمیدم چی خوردم و چطور اصلا خوردم!

دلم همون تنهایی غذا خوردن میخواست که نگران نباشم چند جفت چشم زوم بشن روم!

 خوردن این غذای گرون جلو چند چشم زوم هیچ لطفی نداره!

در حالی که نیمی از غذام مونده بود دست از خوردن کشیدم که عمه مهبد انگار جای اینکه غذاش بخوره چشمش رو من بود گفت: عزیزم چرا نمی خوری؟

یعنی میشع یه روزی علم اینقدر پیشرفت کنه

که در جوابه همچین آدمایی

یه دمپایی ابری حالا خیس نه خشک به صورت خودکار

بخوره تو دهنشون و بگه ” به تو چه؟”

پوکر لبخند زدم و گفتم: سیر شدم.

_رژیمی گلم؟ 

لحظه‌ای کوتاه نگاه‌ش رو بدنم چرخیدو متاسف گفت: 

_اره دیگه گلم باید فکر هیکلت باشی بهم نریزه.

از این همه پرویش چشم‌هام گرد شد با شنیدن خنده از کنارم برگشتم چپ چپ نگاه به مهبد کردم تا چیزی به عمه اش بگه قبل اینکه مجبور بشه از زیر چک و لگدام جمعش کنه!

اما شونه بالا انداخت با چشم و ابرو اشاره کرد که به اون ربط نداره!

زیر لب لب زدم: بی بخار

با حرفم پقی زد زیر خنده لیوان نوشابه دستش دادم و زیر لب غریدم: بخور خفه نشی

 _شهلا جان عروسم ماشاالله اندام خوبی داره لازم نداره رژیم بگیره. 

با حرف مادرجون دلم پر کشید براینکه بپرسم سمتشو لپاش ببوسم. قربون دهنت مادر شوهر جان.

‌‌از شوهر شانس نیاورده باشم مادرشوهرم قربونش برم پشتمه.

نگاه زیر چشمی مهبد رو خودم حس کردم فکر کنم داشت به حرف مامانش فکر می‌کرد‌.

کور بود تا حالا ندیده بود این اندام رعنا مرتیکه جعلق!

به پاش زدم و زیر لب آروم غریدم: جمع کن چشمات.

با پوزخند نگاه‌ش گرفت و چیزی زیر لب گفت که متوجه نشدم فقط برای خالی نبودن عریضه چشم غره‌ای تو خیالم بهش رفتم تا اگه فحشم داده باشه  کار دستش بیاد.

بعد کمی استراحت بعد ناهار دوباره سوار ماشین شدیم.

برای اینکه باز مهبد پاچم نگیره خودم به خواب زدم تا با دختر بیچاره از همه جا بی خبر حرف نزنم! اونم که دید مثلا خوابم دیگه حرفی نزد شایدم رهام گوشش پیچونده باشه، که بعید نیست!! 

که بعد یه ساعت از حرکت آروم و گهواره ای ماشین خوابم برد.

با حس دستی رو سر شونه‌ام که تکونم می داد هوشیار شدم با دیدن صورت مهبد مقابلم جیغه خفه‌ای کشیدم که سریع دستش رو دهنم گذاشت و گفت: چیه؟ منم بابا.

دستش از رو دهنم کنار زدم و کنار کشیدم و گفتم: چرا همچین اومدی تو صورتم

هلش دادم عقبو گفتم: زهره ام آب شد.

با بدخلقی تنش عقب کشیدو گفت: پیاده شو همه رفتن داخل معطل جنابالی شدم.

با حرفش متوجه تاریکی فضای دورمون شدم. پس رسیده بودیم و الانم شب بود.

چقدر خوابیده بودم مگه به خواب زمستونی رفته بودم؟

_گیتا!! خوابت برد؟

با شنیدن حرفش از فکر اومدم بیرونو گفتم: نه داشتم فکر می کردم چقدر خوابیدم حالا شب که دیگه خوابم نمیبره.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *