با کلافگی دستاش رو کمرش گذاشت و گفت: فکرت بزار برای بعد، داخل منتظرمونن.

پیاده شدم موهام باز کردم و پشت سرم محکم‌تر بستم و حین گذاشتن شال روی سرم گفتم: 

_چه تاریکی اینجا، یه دوتا چراغ میذاشتن چی میشد.

حرفم نشنیده گرفت و با بستن در ماشین گفت: دنبالم بیا.

همراه هم وارد شدیم با دیدن جمع دور هم آروم زیر لب گفتم: چقدرم منتظرمون بودن.

دستم تو دستش گرفت و فشار ریزی داد که یعنی حرف نزنم.

سمت جمع رفتیم دو زن و مرد مسن با دیدنمون بلند شدن که مهبد دستم ول کرد و رو بهشون گفت: پانشید لطفا. ببخشید گیتا خواب بود.

زن که چهره مهربونی داشت سمتم اومد و در اغوشم گرفت و گفت: خوش اومدی عزیزم… خوشبخت بشید.

از تو بغلش بودن حس خوبی بهم دست داد.

 دلم یه لحظه هوای بغل مامانم کرد.

 چقدر من بی‌معرفت بودم که خبری از بابا نمی گرفتم اونا مگه به جز من کی داشتن!

محکم بوسیدم و به مهبد گفت: بی معرفت باید الان می‌فهمیدیم که تو ازدواج کردی، ترسیدی که عروست بدزدیم‌.

با شیطنت دور چشم خانمه ابرویی برای مهبد بالا انداختم.

_نه مریلا خانم… این چه حرفیه شما ایران نبودید وگرنه از خدام بود که شما تو عروسیمون باشید.

مرد روی شونه‌ی مهبد زد و گفت:

_ شرمند نباش مرد. مریلا جانم چی کار بچه‌ها داری…

رو به من گفت: خوشبخت بشید گلم. خانم من یکم رو آقا مهبد حساسه… ناراحته که نتونسته تو عروسیتون باشه… رفع میشه ناراحتیش.

لبخند به روشون زدم. 

 نمی‌دونستم که چی بگم‌!!

مریلا ازم فاصله گرفت و گفت:

_ برید لباستون عوض کنید. بیاید کنارمون بشنید تا بگم میز شام بچینن.

بی حوصله و کسل ممنونی گفتم و با مهبد رفتم که لباسهامو عوض کنم.

تاپ نسبتا بازی انتخواب کردم و پوشیدمش…یه تاپ زرد رنگ ساده ،که حالت شب رنگی داشت و بیشتر از هرچیزی بهم میومد.شلوارمم با شلوار جین مشکی تنگم عوض کردم .

با شنیدن صدای در سرویس اتاق سرمو به سمتش کج کردم. مهبد بیرون اومد درحالیکه کمربند شلوارش رو باز میکرد نگاهش بهم افتاد.

_درش بیارش

پوزخند زدم و یا تای ابرومو بالا انداختم:

_به چه دلیل؟

کمربندشو در اورد و رو تخت انداخت.

_مثل اینکه خوشت میاد بهت بگن دم دستی نه؟با این لباس پوشیدنت معلومه چی میخوای از بقیه.

چجور به خودش جرعت میداد همچین حرفی بزنه؟

_احمقی ؟ چرا گاهی فکر میکنم نمیشناسمت؟

لبخند مصنوعی زدم و بیخیال گفتم:

_اره اصلا من خوشم میاد دربارم اینطوری رفتار کنن به تو هم ربطی نداره.

تو زندگی من دخالت نکن.

من اگه اینجوریم انتخواب خودمه ، اصلا زندگی خودمه مثل تو حرص و طمع پول کورم نکرد که حتی به زندگی خودم گند بزنم .

اومدم از اتاق برم بیرون که یه لحظه یه چیزی به ذهنم رسید . باید زهر حرفاشو بهش میریختم.

_منو توکه مهمون امروز فردای همدیگه ایم ، پس الکی خودتو سر چیزاییکه فقط به من مربوطه ناراحت نکن.

این خانواده ای هم که من دیدم اینقدر حرف زدنشون با تعلل و لحجه بود که فکر نکنم اصلا ایران زندگی کنن پس این لباس پوشیدنا براشون عادیه.

مکث کردم و پوزخند زدم:

_تو برو یه فکری به حال خودت کن که با یه تاپ پوشیدن وا ندی آقای دکتر…

مچ دستم گرفت و کشیدم عقب و دستش رو در گذاشت و گفت: تا در نیاوردی نمیزارم بری بیرون از این اتاق!! تا هر وقت زن منی حتی به موقت حق نداری اینطور بگردی!!

#قسمت‌76 

بازوم از دستش بیرون کشیدم و دست به کمر مقابلش قرار گرفتم و گفتم: 

_عجب!

جدی زل زد بهم و گفت: چته تو؟ 

_من چیزیم نیست ولی لباس پوشیدن من به تو ربط نداره. هرطوری که میخوام می‌گردم و میپوشم.

با تقه‌ای که به در خورد نگاه هردومون سمت در رفت.

_بچه‌ها میز شام چیدن بیاید.

مهبد نگاه‌ش برگشت روی من و گفت: میایم. 

با شنیدن دور شدن قدم‌های مامان مهبد برگشتم سمت در که مهبد بازوم گرفت کشوندم وسط اتاق از داخل چمدونمون تیشرتی بیرون کشید و قبل اینکه جلوش

 بایستم تاپ از تنم بیرون کشیدو بازور بی توجه به تقلاها من تیشرت تنم کردو پیراهن دکمه دار سمتم گرفت و گفت:

_ میپوشی یا خودم تنت کنم؟

زیر لب غریدم: عوضی! 

موهام که بهم ریخته بود، کش موش در آوردم دوباره موهام باهاش بستم و گفتم: عمرا…

قدمی سمتم دوباره برداشت که پیراهن از دستش بیرون کشیدم و گفتم: خیلی خوب.

خیره تو چشمهاش پیراهن پوشیدم که شال پرت کرد تو صورتم.

با چشمهای گرد شده گفتم: جدی که نیستی؟

_کاملا جدیم!

_تو به فامیلا خودتم نگاه می کنی؟؟؟ فامیل هیچی مامانت با تاپ نشسته بعد من…

اخم کردو گفت: من با بابام فرق دارم. بحث نکن سرت کن زود.

_تافته جدا بافته‌ بشم دیگه!!! 

جدی ‌و بی حرف نگاه‌م کرد. نفسم کلافه دادم بیرون و گفتم: دیوونه‌ای!

شال بی پروا انداختم رو سرم که به تایید ظاهرم سرش تکون داد و دست بالا اورد شال جلو کشیدو گفت: بریم حالا.

_احیانا به چادر که لازم ندارم؟

چپ چپ نگاه‌ش کردم و تو ذهنم لگدی به تحتش زدم.

با حرفم نگاه‌ش کوتاه از نوک پا تا فرق سرم چرخیدو گفت: 

_همین خوبه.

چشمهام از این همه پرویش گرد شد. زیر لب گفتم: روتو برم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *