آخر شب بود که مهبد و رهام با نزدیک شدن به تایم نشستن پرواز آقا بزرگ، به فرودگاه رفتن و یک ساعتو نیم بعد به همراه آقا بزرگ اومدن. بماند که من فکر می‌کردم رسیده نرسیده به فرودگاه این دوتا هم می‌کشند!!

هر دو مثل بادیگاردا دو طرف آقا بزرگ ایستاده بودند نگاه‌م بهم نمی‌کردند. هر کی این دوتا می‌دید می‌فهمید که چشم دیدن هم ندارن!!

یعنی گرفتن این ارث چند صد میلیارد به قدری مهم که هردوشون همچین ریسکی کردند که دوتا دختر بیارن تو زندگیشون تا بچه‌ای به دنیا بیاره و بعد طلاقش بدن؟

زندگی این پولدارم عالمی برای خودش داره!!

اصلا به من چه!! من بچه به دنیا بیارم پولم بگیرم.

بالشت زیر سرم مرتب کردم و طاق باز زل زدم به سقف و دستام زیر سرم گذاشتم. 

چرا هرچی سعی میکردیم، من حامله نمی‌شدم؟ از ازدواجمون خیلی گذشته ولی همش بی نتیجه‌اس کارامون؟ 

شاید اصلا مهبد بلد نیست و جای اشتباهی میزنه؟

یه لحظه از این فکر خندم گرفت.  نصف شبی چرا همچین فکرایی می کنم!!

وای اگه زودتر زن رهام حامله بشه مهبد حتما سکته میزنه منم میکشه!!… کم پولی از دستش نمیره که!! همش میرفت دست رهام و سر مهبد بی کلاه میموند!!

لپام از شدت خنده باد کرده بود و نمی تونستم بخندم. دستم چند بار روی صورتم کشیدم تا خندم قورت بدم که با صدای یهویی مهبد کنارم از جا پریدم.

_چقدر وول می‌خوری، بخواب دیگه صبح شد.

از گوشه چشم نگاه ش کردم که بدخلق نگاه‌ش روی منه!

_چیکار تو من دارم؟

_برای خودت جوک تعریف میکنی؟ 

گیج نگاه‌ش کردم که چرخید پشت بهم گفت: خداکنه بچه‌ام هوشش به تو نره که باید فاتحه‌ش بخونم! سرو صدا نکن می‌خوام بخوابم.

با حرفش چشمام گرد شد.

_از خداتم‌ باید باشه… تو چی داری که به تو بره؟

پوزخند زد و سرش از رو شونه‌ش برگردوند یکجوری نگاه‌م کرد که حس کردم داره بهم توهین می کنه.

نیمه خیز شدم بالشت زیر سرم برداشتم و محکم کوبیدم تو سرش و اومدم از جام بلند بشم برم روی کاناپه‌ی گوشه اتاق بخوابم که دست انداخت دور کمرم و کشوندم رو خودش.

_ولم کن…

_کجا میخواستی بری؟

تقلا کردم که دستش دورم محکمتر کردو دست دیگش رو دهنم گذاشت و تو یه حرکت ناجوانمردانه جامون عوض کرد و اومد رو شکمم…

پاهاش دو طرف بدنم گذاشت.

مچ دو دستم تو یه دستش گرفت و دستهام بالا سرم قفل کرد توی فضای نیمه روشن اتاق زل زد تو چشم‌هام و گفت: کرم داری؟

طوری سوال پرسید انگار داره درمورد یه‌ مشکل بزرگ حرف میزنه. 

شیطونه میگه با زانو بکوبم اونجاش از مردونگی بندازمش.

شیطونه غلط کرده با هفت پشتش!!اینو از مردونگی بندازم که می خواد بچه بندازه تو دامنم؟!

_هیکل۹۰ کیلوایت از روم بکش پایین لهه‌ام کردی!!

با حس انگشتهاش رو پهلوم چشمام گرد شد. با نگاه‌م تهدیدش کردم که بی‌تاثیر بود.

انگشتهاش رو پهلوم کشید قبل اینکه صدا خندم بلند بشه خم شد دهنم لباش بست. هعی بوسیدنم قلقلکم داد.

از وول خوردن زیر تنش مشخص بود خودشم خنده‌ش گرفته اما نمی‌خواست دست برداره از بوسیدن و قلقلکم.

چند دقیقه نمیدونم گذشت که  از روم کنار رفت و گفت: 

_جیکت در نمیاد میگیری میخوابی وگرنه با یه روش دیگه این دفعه میام سراغت.

همینطور که نفس نفس می‌زدم و پهلوم چسبیده بودم از دهنم پرید: غلط می‌کنی!

خیز برداشت سمتم که خودم عقب کشیدم با کمر از روی تخت افتادم پایین….

2 پاسخ به “رمان پرستار شیطان من/پارت بیست و هفت”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *