_خوب پس من برم دست به آب اومدن بگو زودی بیام.

بلند شدم و نازگل گفت: بمون بزار مهبد بیاد با اون…

_نمیخواد… ضروری.‌..

مهبدو رهام پشت بهمون مقابل پیشخوان بودن و داشتن سفارش می دادن.

از رستوران بیرون اومدم و جایی که نازگل گفت سرویس بهداشتی دیده نگاه کردم. 

این دختر چه حواسش جمع، من موقع اومدن فقط جلو پام دیده بودم وبس!!

وارد سرویس شدم، کارم که تموم شد مقابل آیینه دست‌هام شستم و با دستمال خشک کردم.

سرویس جایی بود که از جلو رستوران تو دید نبود، فقط تابلوش بود که باعث می‌شد مسافرا بفهمند سرویس پشت رستوران!

به جمع پسرایی که کمی اونطرف تر ایستاده بودن و باهمدیگه مشغول صحبت بودن نگاه کردم.

از دیدن ظاهر غول تشن و خالکوبی‌هاشون ترسیدم‌ خیلی آروم ولی با عجله از سرویس بیرون اومدم و سمت رستوران راه افتادم تا قبل اینکه متوجه ام بشند از مهلکه فرار کنم.

خودم از فکرم خندم گرفت، بدبختا اگه میفهمیدن ازشون تو ذهنم چه دیوی ساختم!

همینطور داشتم به فکر خودم میخندیدم که چشمم به جناب مهرزاد روشن شد.

با دیدنش که داشت چهره درهم سمتم می اومد، ماتم برد‌.

 یه لحظه به خودم شک کردم که نکنه کاری کردم، اما دیدم نه ایشون جنی شدن!!

همین که بهم رسید، شالم‌ رو سرم جلو کشیدو گفت: اینجا چیکار می کنی؟

نگاه‌ش که به پسرا افتاد بازوم محکم گرفت دنبال خود کشوندم و منتظر نشد من حرف بزنم با خشم گفت: با خودت چی فکر کردی که سرت انداختی پایین اومدی این قسمت، ه‌‌‌…ان؟

با تعجب نگاه‌ش کردم و گفتم: چی شده؟

فشار دستش بیشتر کردو گفت: کم از دست رهام عصابم خورد تو دیگه لطفا دست بردار…

_وا! به من چه، ول کن دستمو کندی!

چپ چپ نگاه‌م کردو دنبال خودش کشیدم داخل رستوران که پام گیر کرد به لبه‌ی پله قبل اینکه پخش زمین بشم کشیدم بالا و غرید: راه رفتن بلد نیستی؟

_تو داری منو میکشی دنبال خودت چطور جلو پام ببینم؟

با دیدن بقیه داخل رستوران دست از تقلا برداشتم و زیر لب غریدم: ای بابا، دستم کندی، ول کنش.

فشار انگشتاش کمتر کرد و گفت: میمونی کنارم، دور این دخترم نمی‌پلکی!

_این دختر آدمخواار؟

با نگاه وحشتناکی که بهم انداخت و جرعت مخالفت کردن، نکردم و نمایشی زیپ دهنم کشیدم.

معلوم نیست باز اون پسرعموش چی بهش گفته که داره خشمش سر من بخت برگشته خالی می‌کنه! 

با یه لبخند زورکی کنارش نشستم.

_مادر جون خوبی؟ رنگت چرا پریده!

در جواب مادر مهبد لبخند زدم و جای اینکه بگم بخاطر پسر وحشیت گفتم: چیزی نیست مادرجون خوبم.

با ندیدن آقا بزرگ گفتم: آقا بزرگ نیومدن؟

نازیلا با افاده دست زیر بینی عملیش کشیدو گفت: آقاجون با پرواز شب میان شیراز.

عجب! خوب چی می‌‌شد ما هم با پرواز شب می‌‌‌‌‌‌رفتیم شیراز؟ پولتون کم می‌شد؟ البته این فقط به خودم گفتم مگه جرعت دارم جلو این قوم اجنبی همچین حرفی بزنم؟ برمیگردن میگن دختر دنبال پولمون! اصلا هم که همچین نیست.

انگار سوالم از نگاه‌م فهمید که گفت: همه پروازای امروز به شیراز پر بودن وگرنه الان مجبور نمی‌شدیم با ماشین بریم‌.

الهی! چه ناراحت کننده! 

برای دلداری دادنش گفتم: اشکال نداره عزیزم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *