با اخم ازش فاصله گرفتم و راه افتادم دنبال ملکی که با اون هیکلش نفهمیدم کجا غیبش زد…

 بزور قدم از قدم برمیداشت حالا تا به من رسید نمیشه پیداش کرد.

باید پیداش می کردم تا بیخیال شیفت شبم بشه.

 به مهبدم نمیشد بگم همینطوریش بقیه چشم دیدنم نداشتن اگه میفهمیدن که رو انداختم به اون کله پاچم بار میذاشتند.

تو راهروها دنبال ملکی میگشتم که متوجه دختری شدم که از اتاقی بیرون اومدم. با یه نگاه شناختمش… با دیدنم لبخند زد و کنارم رد شد. 

اون ترس و وحشت دیروز تو صورتش نبود و مشخص بود که همه چی خوبه.

خواستم از کنار اتاق رد بشم که حسی مانعم شد.

با خودم فکر کردم که عیبی نداره که یه بار دیگه ببینمش بعدش می‌تونستم ندیدش بگیرم بقول اون مثل معروف شتر دیدی ندیدی

قدمی عقب رفتم. 

در نبسته بود، راحت می‌تونستم داخل اتاق ببینم. 

تخت درست مقابل در بود.

با کسی که نمیتونستم چهره‌اش ببینم داشت با خنده حرف می‌زد.

 

حرصم گرفت که چه راحت منو کنار زدو رفت پی زندگیش!!

همینطور داشتم تو ذهنم تیکه پاره‌اش میکردم که دستی رو شونه‌ام نشست. وحشت زده پریدم و قبل اینکه جیغ بزنم دستم جلو دهنم گرفتمو با چشمهای درشت شده از ترس به مهبد نگاه کردم‌.

 سر خم کرد حین نگاه کردن تو اتاق مشکوک پرسید: به چی نگاه میکردی؟

سرم تکون دادم و گفتم: هیچی

یجوری نگاه‌م کرد که انگار دستم خونده باشه.

زد رو شونه‌ام و گفت: خودتی

چشم گرد کردم و گفتم: چی؟

_همون که من فرض کردی…

چپ چپ نگاه م کرد دستاش تو جیبهای عمودی مانتوش گذاشت جهت مخالف من راه افتاد با حس سنگینی نگاهی سرم برگردوندم که دیدم اون باینکه حواسش به صحبتهای مرد کنار تختش،

 نگاهش رو من دستپاچه برگشتم دنبال مهبد رفتم کنارش که رسیدم همقدم باهاش شدم و گفتم: اینکه خودت اون فرض کردی تقصیر من نیست.

برگشت و طوری نگاه‌م کرد که لبخند از رو لبام محو شد.

دستم رو قلبم گذاشتم و گفتم: چرا همچین نگاه میکنی؟

_میخوام ببینم کی از رو میری!

 حواست تو بیمارستان جمع کن من حوصله حرفهای صد من یه غاز ندارم.

_یعنی چی؟

_خودت بهتر میدونی که چی میگم.

_چی؟

پوزخند زد وارد اتاقی شد. 

دروغ گفتم…خوبم میفهمیدم که چی میگه. 

اونقدر رفتارم ضایعس که اونم فهمیده من حواسم سرجاش نیست پی اونیه که نباید باشه.

ولی خوب دیوار حاشا بلنده کسی تو فکر من نیست که من مچم پیشش باز بشه!!

وارد ااتاقی که شده بود، شدم داره پیرمرد جدیدی که عصر امروز نوبت عمل داشت معاینه می کرد.

پیرمرد بامزه و شیرینی زبونی از وقتی که اومده بود پرستارا یکی درمیون جیم میزدن تا بیان باهاش حرف بزنن قصه هاش از جوونیاش بشنوند.

 زنشم که گفتن نداره مثل خودش بود اما یه درجه بداخلاق تر انگار میترسید ما شوهرش از چنگش در بیاریم که وقتی بودیم از کنارش جم نمیخورد.

زنش با اخم کنار تخت ایستاده بود به مهبد که سرگرم مطالعه چارت بود نگاه می‌کرد. 

از سکوتش مطمئن بودم که میخواد حرفی بزنه ولی نمی‌دونه چطور بگه. 

چارت به جاش برگردوند و گفت: خداروشکر وضعیتتون برای عمل مناسب‌. 

رو بهم گفت: سرمش عوض کن تا قبل عملم حواست باشه چیزی نخورند.

از اتاق بیرون اومدیم که کسی آروم گفت: آقای دکتر…

برگشتیم با دیدن پیرزن از حدسم مطمئن شدم‌‌‌. 

حالا برخلاف چند دقیقه پیش یه آشفتگی و ترسیم تو چشمهاش بود انگار منتظر بود بزنه زیر گریه‌.

مهبد سمتش رفت و گفت: بله 

_حال همسرم چطوریه؟ خوب میشه؟

صداش از بغض می لرزید.

_بله خانم جای نگرانی نیست اون حالش بعد عمل خوب میشه.

_مطمئنید؟ اگه فکر میکنید عمل بی فایدس  عمل نکنه.

مهبد لبخند به نگرانیش زد و گفت: نه حاج خانم اون خوب میشه. به حرفم اعتماد کنید.

پیرزن زیر چشمهاش که از‌نمک اشک خیس شده بود دست کشیدو گفت: ممنون

با برگشتنش به اتاق آروم گفتم:

 خوشبحالشون چه خوب که همدیگه رو اینقدر دوست دارند.

سرش تکون دادو گفت: آره. امیدوارم پیرمرد عملش خوب پیش بره.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *