مچ دستم گرفت و کشیدم سمت خودش و نیشخند زد.

_میخوام برم.

سرش کج کردو آورد پایین، گوشه‌ی لبم بوسیدو سرش کنار گوشم برد و گفت: با من بازی نکن خوب! وگرنه من حسابمو یکجور دیگه باهات صاف می کنم دختر خوب.

با فشرده شدن گردنم از پشت آخی گفتم. 

دستم بردم پشتم تا گردنم از چنگش در بیارم که خودش دستش برداشت و ازم فاصله گرفت.

چند تار از موهام که جلو بیرون ریخته بودن با دست داخل داد مقنعه‌ام یکم جلو کشیدو همزمان گفت:

_می‌تونی بری…به حرفمم خوب فکر کن.

رفت پشت میزش نشست و لبتاش باز کرد جلو کشیدش و باز رفت تو ژست!

چشم غره‌ای بهش رفتم و از اتاق بیرون اومدم.

با حرص مقنعه ام دادم عقب که چون سریع بود مقنعه ازم سرم کشیده شد. پوفی کشیدم. وارد دستشویی شدم مقابل آیینه مقنعه‌ام درست کردم و اومدم بیرون.

همینطور که گفته بود ملکی یه ساعت بعد با دیدنم با خط و نشون گفت که با حرف جناب دکتر موافقت کرده اما بعد برگشتنم از مرخصی از خیرم نمیگذره!!

تمام مدت حرف زدنش فکرم پی هیکل فربه و اینکه بدون مقنعه چه شکلی  بود.

حرفش ‌که تموم شد گفت: شنیدی چی گفتم؟

لبخند زدم و گفتم: بله متوجه‌ام.

لبهاش بهم فشردو متاسف سرش تکون داد و رفت.

با قرار گرفتن دستی رو شونه ام برگشتم که شهلا دیدم.

دستش از رو شونه‌ام برداشتم و گفتم: می‌دونی من رو بدنم حساسما…

_بدبخت دکتر…

_چرا بدبخت؟ خوشبخت عالم با من.

با دیدن یک خط قرمز روی بیبی چک پوفی کشیدم و پرتش کردم توی سطل اشغال کنار روشویی.

 با تقی که به در خورد شیر آب باز کردم. 

با اینکه تست اول بود بعد گذشت یک ماه از ازدواجمون یکم دلشوره داشتم که بیشترشم بیخودی بود به نظرم و تاثیر حرفهای مهبد بود که می‌ترسید پسر عموش جلوتر موفق بشه!

در جواب سوال مهبد که پرسید چی شد گفتم: آبش کشیدم چلو شد.

که نفهمید این بار بلند تر گفتم: هیچی فعلا.

_ای بابا.

چند مشت آب به صورتم پاشیدم و حوله برداشتم همینطور که رو صورتم می‌کشیدم بیرون اومدم درو پشت سرم بستم.

مهبد طوری با اخم زل زده بود بهم که انگار گناه من که هنوز حامله نشدم. وارد اتاق شدم تا چمدونمون برای فردا صبح ببندم.

یه چمدون بزرگ جلو کمد کشیدم حینی که لباسامون توش میچیدم متوجه‌اش شدم وارد اتاق شد.

_امشب بعد رابطه از جات تکون نخور همونطوری بخواب.

فقط سرتکون دادم انگار شبا قبلی بلند می‌شدم ژیمناستیک کار می‌کردم.

_یه لیست از غذایی که نباید بخوریم مینویسم برات‌.

فقط با بی تفاوتی سرم تکون دادم. چمدون بستم بلند شدم گذاشتمش کنار کمد لباسم عوض کردم.

روی تخت دراز کشید و گفت: ساکتی؟

_نه نیستم.

دستاش زیر سرش گذاشت و نگاه‌م کرد. 

چراغ خاموش کردم کنارش دراز کشیدم که دستش برد زیر تنم کشیدم سمت خودش‌.

سرش تو گردنم برد و بوسیدم.

امشب حوصله‌ نداشتم و‌دوست داشتم پسش بزنم فکر کردم بی میلیم میفهمه اما بی توجه بهم مشغول تحریک کردنم شد.

باز خوب بود که یک راست نمی رفت سر اصل مطلب و لذت بردن منم براش مهم بود کم و بیش تو این رابطه.

2 پاسخ به “رمان پرستارشیطان من/پارت نوزده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *