غذاش تموم کردو بلند شد از آشپزخونه بیرون رفت.

با اینکه گرسنم بود اما میلم به غذا نمی‌کشید.

 چند قاشق بزور خوردم و بلند شدم، باقی مونده غذا رو تو یه ظرف ریختمو داخل یخچال گذاشتم تا اگه نصفه شب گرسنم شد بخورمش.

میز جمع کردم و چایی گذاشتم.

 همینطور که تکیه به اوپن منتظر آماده شدن چایی بودم بی اراده ذهنم کشیده شد سمت چیزی که نباید می‌رفت.

 ترم سوم دانشگاه بودم که دیدمش از هوس چایی با یکی از همکلاسیام تصمیم گرفتیم به سماور چای استادا دست برد بزنیم. 

اون کشیک میداد و منم هول هولکی تو لیوانای بزرگ دستدارمون چایی ریختم اومدم اونقدر حواسم به گوشه‌ی دیواری که مونا ایستاده بود، بود که جای دیگه نگاه نمیکردم…

 اومدم بیام بیرون  که محکم خوردم به یکیو همه‌ی چایی دوتا لیوان سرریز شد روی کسی که بهش خورده بودم.

از یادآوری اون اتفاق لبخند محوی رو لبم نشست.

_دیوونه شدی، برای خودت لبخند میزنی؟

با شنیدن صدا مهبد از فکر اون روز بیرون اومدم و جوابش ندادم لیوان بزرگ مخصوص خودم برداشتم که متوجه نگاه‌ش به خودم شدم و گفتم: چیه؟

_برای منم بریز

_خودت که اینجایی، بریز برای خودت دیگه.

سه چهارتا قد اول طبق عادت ته لیوانم انداختم با چایی لبالب پرش کردم و که از زیر دستم برش داشت حین نزدیک کردن به لبش گفت: این برای من

دست بلند کردم لیوانم از دستش بیرون بکشم که چایی داغ سر کشید. از داغیش صورتش درهم رفت لیوان از لبهاش فاصله داد و گفت: اه چه داغه لعنتی…

دهنش باز کرد و عمیق نفس گرفت.

 با خنده لیوان از دستش گرفتم و چایی تو سینک خالی کردم و گفتم: چایی خور نیستی!

_قهوه ترجیح میدم. ولی نه به این اندازه داغ!

لیوان آب کشیدم و چندتا قند داخلش انداختم و چایی ریختم توش با قاشق قندها رو هم زدم.

لیوان نزدیک لبهام بردم، خیره تو چشمهای متعجب مهبد چایی سر کشیدم.

_تو دیوونه ای

لحنش به خندم انداخت. انگار اولین بود که می‌دید یکی اونقدر دیوونه‌است که چای داغ سر بکشه!!

لیوان پایین آوردم و گفتم: من عاشق اینکارم‌‌…

_بهتر تا وقتی خونه‌ی منی دست از این کارات برداری نمیخوام بچه ام سر سهل انگاری تو ناقص عقل بشه.

پوزخند زدم و گفتم: مراقبم.

_اون مورد اورژانسیم حالش خوبه.

از آشپزخونه بیرون رفت. باقی مونده چایی لیوانمم سر کشیدم.

داغش زبون و گلوم سوزوند اما حس شیرینی بود که بعد چند سال جای اذیت کردنم باعث میشد لذت ببرم.

****

سرمش تنظیم کردم و در جواب سوالش گفتم: حال مادرتون خوب نگران نباشید‌. سرمتون که تموم شد می‌تونید ببنید‌.

از اتاق بیرون اومدمو سمت بخش رفتم‌. با دیدن دخترا که دور هم جمع شده بودن و مونا بینشون داشت چیزی تعریف می کرد شاخکام تکون خوردن‌‌‌… خودم بهشون رسوندم و گفتم: خبر جدیدی شده؟؟

مونا با ذوق کف دستاش رو هم گذاشت و گفت:نشنیدی؟؟ یه مامور مخفی تو بیمارستانمون

پوکر نگاه ش کردم و گفتم: گفتم چیشده!! از بسته پفک رو میز که پشت پیشخوان بود یکی برداشتم تو دهانم انداختم و گفتم: زیاد فیلم پلیسی دیدی توهم زدی.

_برو بابا‌‌… جدی میگم خودت برو ببینش اتاق۳۲۰

با شنیدن شماره اتاق فهمیدم که منظورش کیه!!

 از صبح خیلی سعی کرده بودم که یه موقع ذهنم سمتش نره ولی خوب انگار چه دست خودم باشه چه نباشه ازش میشنوم!

شهلا سوالی که تو ذهنم بود به زبون آورد: از کجا فهمیدی؟

_از آگاهی اومدن ولی خیلی سریع مسئله سرپوش گذاشتن و گفتن خبر از اینجا بیرون نره وگرنه تو دردسر میوفتیم.

_اینجا چه خبر دورهم میز گرد تشکیل دادید‌.

باشنیدن صدای سرپرستار از هم فاصله گرفتیم و مونا بسته‌ی پفکش روش کاغذای دم دستش گذاشت سریع بلند شد.

 دو سه نفر از بچه‌ها به بهونه اینکه باید برند به مریض سر بزنند جیم زدن و تونستن فرار کنند از تیرس حرفای ملکی!! 

با اخم نگاه به من و مونا  و نیکی که سر به زیر زیر چشمی نگاه می کرد و منتظر تنبیه بود گفت: باز که معرکه گرفتید!

با یه لحن چاپلوسانه گفتم:

_معذرت میخوایم داشتیم درمورد…

نذاشت حرف از دهنم در بیاد همینطور که با اون هیکل فربه‌ش از کنارمون رد میشد گفت: امشب میمونید تا بفهمید بخش من جای حرفهای خاله زنکی نیست.

مونا دستش بالا آوردو به نشونه کوبیدن تو سر ملکی تو هوا تکونش داد با حرص گفت: بدریخت عصاب خورد کن…

پوفی کشیدم. خیلی حوصله داشتم حالا اینم برام دردسر تراشید. 

با اخم نگاه به مونا کردم. 

تا اومد حرف بزنه گفتم: هیچی نگو‌…

2 پاسخ به “رمان پرستارشیطان من/پارت شانزده”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *