-…چطوری می ره شهرشون ؟؟
نه گوشی
نه پول..
نه ابربانک توی این هوای سرد حتما
یه بلا سرش
می یاد…اشکی از چشمم اومد..

پدر بزرگ با اخم گفت : داری برای یه زن
اینجوری گریه می کنی!؟؟
با صدای خفه ای گفتم : اره چون اون
عشقم شده
قدرش رو ندونستم
فراریش دادم عذابش دادم
از کجا ‌پیداش کنم!؟.

پدر بزرگ لبخند تلخی زد و کنارم نشست..
دستی توی موهام
کشید با خنده گفت : پس توام
به اون درجه رسیدی..
عشق ادم رو‌ به جنون می رسونه
فهمیدی که عاشق شدن یعنی چی..
عشق یعنی چی..
بدونش نمی تونی نفس بکشی
در نبودش تب می کنی..
الان درک می کنی که دارم چی می گم!؟؟

بغض به گلوم چنگ انداخته بود
سرم رو پایین
انداختم و شروع کردم به نفس کشیدن..
با حال بدی گفتم :
اره پدر بزرگ حس پوچی دارم توروخدا
پیداش کن

پدر بزرگ خودش رو کشید
جلو
با چشم های زوم شده بهم زل زد
اشک هام
رو پاک کرد..

-گریه نکن پسر من برات پیداش می کنم
از این غلط اضافه
به غلط کردن
می ندازمش..

پدر بزرگ عصبی بودم خودم رو کشیدم
جلو…با چشم های ملتمس گفتم :
نه پدر بزرگ تورو خدا
کاری به کارشون نداشته باش
تورو خدا..

قلبم فشرده شده بود..

-سالم
برام پیداش کن…تورو خدا
این دفعه دیگه نه نمی خوام
باعث رنجشش بشم

پدر بزرگ اهی عمیق کشید
دستی به صورتم کشید و گفت :
اروم باش پسرم…
باشه سالم برات پیداش می کنم
اما
باید تنبیه بشه‌‌‌.
باید تاوان این کارش رو پس بزنه

چشم هام رو فشار دادم
چند قطره اشک
از چشم هام اومد پدر بزرگ
حرف های دیگه ای
رو از سر گرفت می خواست منو از این
حال
و هوا در بیاره
و فکر منو مشغول کنه تا بگذره اما نمیشد…

من فکرم فقط درگیر
مهراوه بود و بس دلم براش
شور می زد از اینکه الان کجاست و داره
چیکار می کنه..

***

مهراوه

با عجله شروع کردم به راه رفتن
حالم اصلا خوش نبود..
می خواستم بالا بیارم هرچی هست و نیست ‌.
نرسیده به همه
داشتم صدمه می زدم اولیش بابا بود

نگران بودم
دکتر هم نمی اومد جواب بده

نشستم روی صندلی
سرم رو گرفتم توی دست هام
و از ته
دل فشار دادم

علی همراهم اومده بود فاطمه پیش
مامان مونده
بود..
حال مامان هم چندان تعریفی نداشت
علی کنارم نشست

حال مامان هم چندان تعریفی نداشت
علی کنارم نشست
برگشتم سمتش نگاهی با لبخند بهم کرد
و گفت : خوبی دختر!!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم :
نه ‌..
حال بابا چی میشه!؟؟ نباید تعریف می کردم
همه چیز بد اتفاق افتاد…
نیومده
به خانواده ام صدمه زدم..

چشم هام رو گذاشتم روی هم و‌محکم فشار دادم
لبم
اومد زیر دندون..

اشکام شرشر می اومد تا جایی علی
خودش رو
کشید جلو.

دستی به سرم زد و بوسه ای
روی سرم
گذاشت‌‌…

عین برادرم دوستش داشتم..

-گریه نکن مهراوه بابات هم شکه شد
منم
شکه شدم
فاطمه برام تعریف کرد
اون حروم زاده رو باید بگیریم و‌ دار بزنیم..
کثافت حروم زاده..

مهران دار براش کم بود
باید زنده زنده به گورش می کردم
دستی
به قفسه ی سینه ام
زدم و‌نفس هام رو تند کردم‌.

تا اینکه صدای باز شدن در اومد
سرم رو
بلند کردم
و باچشم های اشکی به دکتر زل زدم..

از جام بلند شدم..
بی اختیار رفتم سمتش باشم های
اشکی
گفتم :
بابام…
دکتر لبخندی زد..

-خوبه دخترم نگران نباش یه درد
جزئی
حس کرده بود
که رفع شد ولی دیگه نباید
بهش
فشار اورد…
-می تونم ببینمش!؟؟
-نه باید استراحت کنه..‌

نفس اسوده ای کشیدم
همینکه خوب برام کافی بود ‌.

****

اشکان خان

گوشی شروع کرد به زنگ خوردن
خونسرد
گوشی رو
برداشتم نگاهی بهش کردم

خسرو بود…
گوشی رو جواب دادم و گذاشتم
دم
گوشم..

-الو..
-سلام اقا..

جواب سلامش روندادم
یهو رفتم سر اصل مطلب خیلی زود گفتم :
چی شد!!؟
-اقا ردش رو گرفتیم
با بچه ها رفتیم ترمینال عکس
رو نشون
دادیم تعاونی گفت چند روز پیش برای
رشت
بلیط گرفته…

 

نیشخند غلیظی زدم با مرموزی گفتم :
راست می گی!؟.
-بله اقا!!!
خندیدم خیلی خوب بود…
اب دهنم روقورت دادم و گفتم :
می خوام
برام پیداش کنی…یا اینکه
نه بچه ها روبیار اینجا پیداشون می کنیم..
مکث کمی کرد
و‌گفت :اقا شما خطرناکه
بیایید بسپاریدش به من خودم انجام می دم..

اخمهام رو کشیدم توهم..

-نه خودم می خوام پیداش کنم
بیاین
اینجا زود باشید ‌..

نفسم رو بیرون دادم و نفس عمیقی کشیدم..

-چشم اقا..
گوشی رو قطع کردم..
مهران هنوز حالش خوب نبود
انگار داشت توی تب عشق می سوخت..
از اینکه اون دختره ی عوضی این بلا
رو سرش اورده بود
کفری بودم..

دستی توی موهام کشیدم و با شدت
خودم
رو عقب فرستادم
داشت حالم بد میشد…

مهران با اون چشم هاس خمار شده
گفت‌ : چی شده
پدر بزرگ!؟؟
خودم رو کشیدم سمتش و با
چشم های زوم شده بهش زل زدم…

-مهراوه رفته رشت حدس من درست
بود..
چشم هاش
رو گذاشت روی هم..

-چطوری!؟؟ درک نمی کنم
چطوری رفته ‌.
خودم رو کشیدم جلو و زوم شدم توی چشم هاش..

-نمی دونم رفته دیگه برش می گردونم
تنبیه سختی
در انتظارشه..

یهو توی جاش نشست…

-ادرس بدین خودم میرم دنبالش..
نگاه چپه ای
بهش انداختم..

-کجا می خوای بری دنبالش!!؟
بعد تو حالت
خوب نیست پسر….
کجا می خوای بری پسرم!؟؟
خودم می رم دنبالش..
قفسه ی سینه اش بالا پایین شد..

با اشک گفت : نه شما اذیتش می کنید..
دستی گذاشت جلوی
دهنش و فشار داد شروع کرد
به گریه کردن..

این حال پسر من بود!؟؟ باورم نمیشد..
خودم رو کشیدم
جلو..

خودم رو کشیدم جلو دستی به گونه اش زدم
با مهربونی گفتم : کجا می خوای بری!!؟هوم‌!؟؟
تو بااین حالت خودم می رم می یارمش..
بیشتر از این می خوای!؟.

اشک هاش با شدت روی گونه اش روون شد..

-نه تورو خدا…شما اذیتش می کنیدپدر بزرگ نمی خوام اذیتش کنم..
اون گناه داره..
خواهش می کنم خودم می رم ‌.

اخمی کردم..
اخم منو که دید دستش رو جلو اورد
و‌مچ دستم رو چنگی زد..

-خواهش می کنم پدر بزرگ من این دفعه باید مهراوه رو
عاشق خودم کنم خواهش می کنم..
اون جون کنه باید
عاشق خودم کنمش‌….
باید گذشته رو جبران کنم باید عشق واقعی رو ببینه چیه‌.

دستی به گونه اش کشیدم و باشه ای گفتم
خوشحال شد خودش رو کشید تو‌ بغلم
و دستی رو دور گردنم حلقه کرد ‌..

-ممنونم پدر بزرگ برای همه چیز ممنونم…

****

شهلا

ناباور به حرف هایی که داشتم از پشت در می شنیدم
گوش می سپردم مهران داشت برای مهراوه
اینطوری داشت گریه می کرد!؟؟

برای مهراوه؟؟ باورم نمیشد..

سرم رو انداختم پایین و شروع کردم
به نفس
کشیدن…
اشک هام چند دقیقه بعد روی گونه ام روون شد.‌.
می خواستم از شدت گریه به نهلک بیوفتم

من توی زندگی مهران چی بودم!!
اصلا جایگاهی داشتم!!؟
هیچ حسی بهم نداشت!!؟موندن و زنده موندن
من اینجا الان چه فایده ای داشت!؟

باید خودکشی می کردم
شاید مرگ حالم رو خوب می کرد..

شاید مرگ حالم رو خوب می کرد با این فکر با قدم های بلند شده
رفتم
سمت اتاقم..جنون جلوی چشمم رو گرفته بود..
می خواستم بمیرم فقط همین.

حرف های مهران هر لحظه جلوی چشم هام رژه می رفت
من هیچ جایگاهی توی زندگی مهران نداشتم فقط یه مزاحم بودم همین..
یه مزاحم که نه جایگاهی داشت
نه چیز دیگه ای‌‌

دستی به در زدم و وارد اتاق شدم با پام در رو بستم
همینطور که پشتم به در بود ‌..قفل رو توی در چرخوندم..
با چشم های اشکی رفتم سمتم در‌ حموم..

بی وقفه خودم رو رسوندم کنار در ‌..فقط می خواستم بمیرم..
دستی گذاشتم جلوی دهنم و بی صدا گریه کردم..

وارد حموم شدم کف سرد حموم باعث میشد من
بلرزم اما من تحمل کردم…..
فقط برای مرگ اومده بودم اینجا چندین ماه بود که
من برای زندگی مهران هیچی نبود..

دندونام رو گذاشتم روی هم و فشار. دادم‌..حالم واقعا بد بود..

خودم رو کنار دیوار ول دادم و شروع کردم به گریه کردم….
قشنگ که گریه کردم و خالی شدم
نگاهی به سبد حمومی که
کنار دیوار بود انداختم..

بسته ی تیغ داخلش بود دستم رو جلو بردم
‌وبسته ی تیغ رو برداشتم..
یه تیغ رو برداشتم و گذاشتم روی مچ دستم و بعد فشار دادم و تیغ رو کشیدم..

خون شروع کرد به فووران زدن و همزمان یه درد بد حس کردم حالت تهوع بهم دست داده بود..

پاهام سست شد

پاهام سست شد روی زمین خم شدم..
حس کردم کل بدنم داره بی حس میشه..
پهن زمین شدم..سرامیک های سرد کف حموم داشت روح از بدنم جدا می کرد..

چشم هام روی هم اومد اخرین کلمه ای که از
دهنم خارج شد این بود

-خداحافظ مهران…
بعد چشم هام رو گذاشتم روی هم و بعد سیاهی مطلق دیگه چیزی نفهمیدم…

****

مهران

با درد چشم هام رو باز کردم شروع کردم
به سرفه زدن…این چه خوابی بوده دیده بودم..
دیدم که توی یه دریای بزرگ بودم صدای شهلا می اومد و هرچی
کمک کمک می کرد من صداش رو می شنیدم
اما خودش رو نه..

شهلا…کجا بود!؟ صداش زدم.

-شهلا شهلا..
هیچ صدایی نیومد کجا بود..
بزور سرفه ام رو کنترل کردم و از جام بلند شدم..
اروم شروع کردم رفتم سمت در‌‌

در رو باز کردم خیلی وقت بود از این اتاق بیرون نیومده بودم
الانم نمی دونم چرا حس خوبی نداشتم
اومدم ببینم چخبره…

به اتاق شهلا که رسیدم دستم رو جلو بردم
دستگیره رو پایین کشیدم..
خواستم در رو باز کنم اما باز نشد..
نفسم به شماره افتاده بود..

چرا در قفل بود‌.
بزور با کف دستم به در زدم و اسمش رو صدا زدم..
-شهلا شهلا…در رو باز کن ببینم

صدایی نیومد اخمی کردم..
-شهلا چرا در رو باز نمی کنی!!؟ چرا!؟

 

نگران شدم یه حس می گفت بلایی سر خودش اورده..
شونه ام رو به در زدم و بزور در رو باز کردم..
یهو در با صدای بدی باز شد..

پرت شدم داخل..
خودم رو کنترل کردم که نخورم زمین..
نگاهی به اطراف کردم خودم رو ضاف نگه داشتم..

کسی نبودد..
رفتم سمت حموم در رو باز کردم و وارد حموم شدم
با دیدن خون کف حموم صحنه ی خودکشی مهراوه از جلوی چشمم رد شد
ولی این دفعه جای مهراوه شهلا بود..

با چشم های گرد شده رفتم سمتش…
تکونی بهش دادم و با داد گفتم: شهلا شهلا..
کسی جواب نمی داد…

نفس توی سینه ام حبس شد..
سریع نبضش رو گرفتم نمی زدم
داشت قلبم می اومد تو دهنم..
این لعنتی
چه غلطی کرده بود!؟؟

خودکشی برای چی…فکر رو گذاشتم‌ برای بعد و روی دست هام بلندش کردم..
با قدم های بلند شروع کردم به راه رفتن..

****

پام رو با استرس تکون دادم بدن خودمم بی حال بود ولی بااین وجود برای
شهلا نگران بودم
در باز شد سر بلند کردم دیدم دکتره.

سریع از جام بلند شدم رفتم سمتش..
با چشم های ناراحت بهم زل زده بود..
این ناراحتی نمی تونست برای شهلا باشه اره..
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم : حال
زنم چطوره!؟؟

دکتر نفسی اه مانند کشید متاسفم ایشون فوت کردن…

 

سرگیجه ای بهم‌ دست داد سرم می خواست گیج بره
و در اخر بخورم زمین اما خودم رو کنترل کردم
از ترس اینکه بخورم زمین دیوار رو گرفتم

دکتر اومد سمتم دستی به شونه ام زد
و گفت :خوبی پسر جان!؟؟
اروم باش صبر باید داشته باشی
خون زیادی از دست داده بود و برای همین
فوت شدن..
متاسفم غم اخرتون باشه ‌…
اشک از چشم هام اومد دستی گذاشتم جلوی دهنم..

صدای خفه ی گریه ام بلند شد باورم نمیشد
قفسه ی سینه می خواست از شدت زنش بی رویه ی
قلبم بیاد بیرون…
دستی گذاشتم جلوی دهنم وبا شدت
شروع کردم به گریه کردن..
نمی دونستم دارم چکار می کنم..

شهلا مرده بود باورم نمیشد خودکشی کرده بود
باید حالت زاری به خودم می گرفتم..
نگاه گنگم رو به دکتر دوختم

قطره اشکی از چشمم پایین افتاد
با اشک
اشک رو از چشم هام زدم کنار…

-داری دروغ میگی دکتر مگه نه
این امکان نداره..
شهلا زنده اس من جواب باباش رو چی بدم..
دکتر از ناراحتی سرش رو پایین انداخت..
نمی دونستم چکار کنم حالت زاری به خودم دادم
و با داد شروع کردم به گریه کردن..

اصلا دست خودم نبود داشتم کم می اوردم
سرم رو محکم کوبیدم به دیوار ‌‌
با حال خرابی گفتم :دروغه دروغه..

از کوبیده شدن سرم به دیوار صورتم تو هم رفت
اما بس نکردم..

-نه این دروغه دروغه
دکتر محکم منو نگه داشت و‌دستم رو فشرد
با عصبانیت گفت :
اروم باش پسر قصد داری خودت رو بکشی!؟
خودم رو تکون دادم و در اخر عقب کشیدم
اشک از چشم هام همینطور می اومد..‌.

جواب محمود خان رو چی می دادم

دکتر می خواست منو اروم کنه اما نمیشدم
با شدت پسش زدم
و از. جام بلند شدم اون نمرده بود باید زنده می موند..

رفتم سمت همون اتاق

در اتاق رو باز کردم و خودم رو فرستادم داخل
نگاهی به کل اتاق انداختم یه تخت که پرستار داشت روی صورت شهلا ملافه می کشید‌.

صورت مهتابیش نمایان شد نفسم رفت
پرستار با دیدن من شکه شد نگاهی گیج بهم انداخت
یهو با اخم گفت : اقا شما کی هستید!؟؟ بفرمایید بیرون

با قدم های اهسته رفتم سمت شهلا
تک دختر محمود خان رفته بود
باورم نمیشد
من کشته بودمش با شدت تکونش دادم و با صدای گرفته ای گفتم : شهلا شهلا
از بغض گلوم بالا و پایین میشد نمی دونستم
چکار کنم…

هیچ صدایی نیومد دستم رو جلو بردم و با شدت تکونش دادم..
-پاشو شهلا پاشو…تو نباید بمیری..
با داد رو بهش می گفتم بلند شه و اون هیچ
واکنشی از خودش نشون نمی داد…

فقط اروم خوابیده بود از این خواب سنگین نفسم بند اومد

-پاشو شهلا چشم هات رو باز کن غلط کردم پاشو
پرستار اومد سمتم بازوم رو گرفت و برگردوند.

-اقا چکار می کنید این خانم فوت شده
چیزی نمی فهمه بفرمایید بیرون
با شدت پسش زدم و گفتم : گمشو به تو چه زنم نمرده زنده اس
برو عقب..

چند قدم عقب رفت منم دوباره برگشتم سمت شهلا..
دوباره تکونش دادم ولی افاقه نکرد زانو هام خم شد و افتادم روی زمین‌.
با شدت شروع کردم
به گریه کردن..
حالم اصلا خوب نبود دستی روی قلبم گذاشتم..

-اخ تورو خدا تورو خدا پاشو شهلا غلط کردم
پاشو…
مهراوه جواب نمی داد..
منم هق هق مردونه ام بالا می رفت

****

سرم رو پایین انداختم و لبم رو زیر فرستادم
شهلا حامله بوده
برگه رو توی دستم مچاله کردم حالم خیلی بد بود

دستی گذاشتم روی دهنم و فشار دادم
حالم به حدی بد بود که می خواستم بالا بیارم
سرم رو پایین انداختم و لبم رو زیر فرستادم
حالم داشت بد میشد
چقدر حالم داشت بهم می خورد
لبم رو زیر فرستادم

از این همه وقیح بودن خودم داشت حالم بهم می خورد
من چه بلایی سر این دختره اوردم!؟؟
سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم.

دیگه داشتم کم می اوردم
می خواستم بالا بیارم دستی گذاشتم جلوی دهنم
و از ته دل فشار دادم…
حاج محمود روی قبر خودش رو انداخته بود و داشت با شدت گریه می کرد..
گریه ی بلندی که دل همه رو کباب می کرد..

برادراش مادرش…مادرش تک دخترش رو به من
سپرده بود اخ چقدر دلم خون بود من چکار کرده بودم…
با شهلا بد کرده بودم…

بزور حاجی رو از قبر جدا کردن صورتش پر اشک بود
سرم رو پایین انداختم و‌نفس عمیق کشیدم..
اقا محمود از کنارم رد شد
با چشم های اشکی بهم زل زده بود
ناراحت بودم…

یهو سمتم حمله ور شد یقه ام رو چنگ زد
منو کشید سمت خودش با اون چشم های عصبی شده گفت : تو کشتیش…
تو قاتلی…تو کشتیش…بچم رو تو کشتی عوضی…
ازت متنفرم متنفررررم قاتل…دخترم رو سپردم دستت
تو چکار کردی حروم زاده چکار کردی

مشت توی سر و صورتم می زد هرچی
می گفت
راست بود..
سرم رو پایین انداختم و شروع کردم به گریه کردن
حقم بود هر چی می شنیدم حقم بود…

هرچی کتک می خوردم حقم بود
دست منو‌ گرفت و بلند کرد
نه خودش برادراش سمتم حمله ور شدن
اماده کتک خوردن بودم
که سد بزرگی از ادمای اقا بزرگ جلوم قرار گرفت و مانع شد
دست بقیه بهم برسه

پدر بزرگ با داد گفت : گمشید برید…
دستتون به نوه ام بخوره
همتون رو زنده به گور می کنم اوکیه!؟؟

همه قصد داشتن ادما رو کنار بزنن و بیان سمتم
اما نمیشد

پدر بزرگ سد بزرگی از ادماش مقابلم قرار داده بود
قلبم فشرده شد
دستی گذاشتم روی دهنم و فشار دادم
اب دهنم رو قورت دادم…

همه برادرای شهلا رو ‌پس زدن پدر بزرگ که دید
حریف حمله ور شدنشون نمیشه..
اسلحه برداشت
و محمود رو کشید سمت خودش
اسلحه رو گذاشت روسر محمود با داد گفت : یه قدم دیگه
نزدیک بیایید من می دونم با پدرتون..
یه تیر خلاصش می کنم

همه از حرکت اقا بزرگ شکه شده بودن.‌
برگشتن سمت من با دندون های ساییده بهش نگاه کردن
اسماعیل با داد گفت : پدرم رو ول کن حروم زاده…
پدرم رو ول کن…
داد می زد و حرف می زد..
باورم نمیشد این حرف ها رو زده باشه…

برگشتم سمتش با داد گفتم : اقا بزرگ دارید چکار می کنید ‌..
ولش کنید..
حالم داشت بد میشد ‌‌.‌.لبم رو زیر فرستادم و نفس عمیق کشیدم..

دستی گذاشتم روی گلوم و از ته دل فشار دادم..
همه ترسیده به اقا بزرگ نگاه میکردن…
خودم رو کشیدم…
-اقا بزرگ تورو خدا ولش کنید تورو خدا…

پدر بزرگ با صدای بلند می گفت برید کنار
من و بابا هم خودمون رو داشتیم می کشتیم
که ول کنه محمود خان رو
ولی فقط داشت تهدید می کرد خون
جلوی چشم هاش رو گرفته بود‌..

تا اینکه پسراش با ترس گفتن باشه باشه…
فرشته خانم اصلا نا نداشت و روی خاک
شهلا نشسته بود و داشت با صدای بلند گریه می کرد ‌‌‌

توی بیمارستان بودم چند روزی گذشته بود
حال بابا
بهتر شده بود اما خیلی نه…
سرم رو پایین انداخت و نفس عمیقی کشیدم..
حالم اصلا خوب نبود….

سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم…
حس کردم حالت تهوع دارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *