-حامله ای..
از این حرفش شکه شدم بگم لرز بهم وارد نشد
دروغ نگفتم…
با چشم های گرد شده گفتم : نه…حتما داره دروغ می گه..
اخمی کرد فاطمه دستی که تست داخلش بود رو مشت کرد..

با اون چشم های پر از غضب گفت : ببین منو
مهراوه خیلی کم پیش می یاد این تست ها دروغ بگه..
حالا که حامله ای باید به راهی برای خلاص شدن ازش پیدا کنی
بابا و مامان این خبر رو بشنون تحمل نمی کنن
این دفعه مرگ روی دوش دوتاشونه
نباید کم بیاری..

خودم رو کشیدم عقب باورم نمیشد..
سرم رو تکون دادم
با ناوری گفتم : نه این تست دروغ می گه
من حامله نیستم
فاطمه چشم هاش رو گذاشت روی هم
معلوم بود از دست من حرصی شده
با نفس
عمیق شده گفت : ببین دختر..
هرچی باشه
خوب با ازمایش هم ثابت شد
این بچه رو باید سقت کنی وگرنه حکم مرگ بابا و مامان رو امضا کردی ‌.

از ناباوری نشستم روی صندلی..
داشتم ناباور می شدم
یعنی چی چه خبر بود!؟؟ قفسه ی سینه ام بالا و‌پایین شد
واقعا نمی فهمیدم باید چیکار کنم
تنها چیزی که از چشم
هام اومد اشک بود…

****

مهران

سر خاک شهلا نشستم همه رفته بود
هوا هم تاریک و سرد..
سکوت قبرستون همه رو می ترسوند
ولی من
از اه شهلا می ترسیدم…
اون مظلومانه رفته بود خاک رو توی مشت

گرفتم و محکم چنگی زدم خواستم بمیرم
خواستم من جاش بمیرم
چه زود اتفاق افتاده بود

چه زود اتفاق افتاد اشک از چشم هام همینطور
اومد می خواستم بالا بیارم..
خاکش رو که مشت کرده بودم داشت برام دهن کجی می کرد
از اینکه من چه ادم کثیفی ام..

-شهلا منو ببخش…حالام کن از اینکه چی بهت گذشت
اره من بد بودم نخواستمت
ولی تو منو ببخش می گفتم و‌اشک می ریختم
منم حالو روزم دست خودم نبود
تا الان به چشمم نمی اومد
حالا که مرده بود فهمیدم چکار کردم
فهمیدم چه غلطی انجام دادم

خودم رو کشیدم جلو و با چشم های اشکی خودم رو
انداختم روی قبر…
بازم با صدای بلند گریه کردمو
از شهلا خواستم منو ببخشه..تا اینکه
با ادم های
پدر بزرگ از روی قبر جدا شدم
کسی نمی تونست منو از قبر جدا کنه..

-ولم کنید…ولم کنید‌…
ولممم کنید…
پدر بزرگ مقابلم قرار گرفت با اخم های در هم ورهم گفت : چیه
این کولی بازی ها برای چیه!؟
تو که این زن رو نمی خواستی
حالا که مرد خلاص شدی از دستش
این همه
ضعیف نبودی
این همه ضعیف بودنت برای چیه..
یه زن مرده
یه زنننن نباید گریه کنی
با همون چشم های اشکی گفتم : فقط زنم نمرده بابا
بچه ای که توی شکمش هم بوده
مرده برای من بوده
من قاتلم…قاتل دو نفر….

بابا شک زده بهم نگان می کرد
نیشخندی زدم
همه رو پس زدم و از کنارشون
رد شدم
شروع کردم به
حرکت کردن…

سمت ماشین رفتم خودم رو داخل ماشین انداختم
در رو محکم بستم عصبی بود
خون جلوی چشم هام رو گرفته بود
باید مهراوه رو پیدا می کردم
می دونستم باهاش چیکار کنم این ضعیف بودن تموم شده بود..

**

نرجس

دو هفته ای از ترمیمم گذشته بود
درد نداشتم
اما یک هفته میشه حس می کردم همش
ضعف دارم و باید بخورم
الانم با وجود خوردن غذا بازم گشتم بود..

در یخچال رو باز کردم
صدای الله اومد
-گشنته!؟؟
تعجب برانگیز بود برگشتم سمتش.با چشم های
مظلوم شده گفتم : گشنمه خوب چکار کنم

الهه ریز شده بهم زل زد : توجه کردی این چند روزه چقدر می خوری!؟؟
پنیر با نون اوردم بیرون سرم رو مظلوم تکون دادم و گفتم : اره
خودمم داشتم به همین فکر می کردم
خدا کنه چاق نشم.

نشستم روی زمین و سفره رو پهن کردم..
روی زمین نشستم
و شروع کردم به خوردن با ولع می خوردم
الهه هم بهم خیره بود با اخم..
طاقت نیوردم و گفتم : چیه چرا اینجوری نگاه می کنی زهرم شد اه…

الهه دست از خوندن برداشت از جاش بلند شد و اومد سمت من
با اون چشم های ریز شده گفت : می دونی دارم به یچی شک می کنم
اب دهنم رو قورت دادم

چهره اش طوری بود که ادم رو می ترسوند
با بغض گفتم : به چی شک کردی!؟؟
-به اینکه شاید
حامله باشی…
چشم هام تو حلقه گرد شد..

-چی می گی الهه دیوونه شدی!؟.
اخم هاش رو کشید تو‌هم و گفت : نه دارم جدی می گم
تو قرص ال دی خوردی!؟؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم : نه..
زد پس کلم بعد دستم رو گرفت..

-پاشو پاشو باید بریم تست بخریم
می فهمی حامله ای یا نه
داشت دیوونه بازی در می اورد
دست منو بلند کرد و نگاه خیره ای بهم انداخت‌.
حالم اصلا خوب نبود‌.
واقعا اگه حامله میشدم چی!!؟

****

مهران

نگاهی به پدربزرگ انداختم همه‌چی برای رفتن
اماده بود
اقا بزرگ اومد سمت من با اون چشم های خونسرد شده گفت : حالت خوبه!!؟
گفتم اگه حالت خوب نیست نمی خواد بیای
چشم هام رو گذاشتم روی هم و گفتم : لازم نیست حالم خوبه می یام
چشم هام رو گذاشتم روی هم
و از ته دل فشار دادم

پدر بزرگ باشه ای گفت سوار ماشین شد
و‌کنارم نشست رو به راننده گفت حرکت کن
داشتیم می رفتیم رشت ‌.
نمی دونم پدر بزرگ خونه ی مهراوه رو از کجا می دونست فقط می دونستم
که بلده و همینش
خوب بود..
تعجب هم نکرده بودم چون از دست پدربزرگ همه
کار ساخته بود…

سرم رو انداختم پایین و دندونام رو گذاشتم روی هم
از دست مهراوه خیلی حرصی بودم
فقط می خواستم
پیداش می کردم و‌تا می خورد می زدم

ماشین داشت حرکت می کرد که یهو ماشین جلوش
متوقف شد
با تعجب نگاهی به ماشین انداختم
اینکه ماشین بابا بوداون اینجا چکار می کرد!؟؟

یه لحظه نگرانی به دلم چنگ انداخت
دستگیره ی ماشین رو گرفتم
و کشیدم..
از ماشین پیاده شدم و‌رفتم سمت ماشین ‌.

در ماشین بابا هم باز شد
یهو دیدم بابا از ماشین پرت شد
پایین..
روی زمین افتاده بود
کل بدنش هم خونی باورم نمیشد…
چه بلایی سرش اومده بود..

نگاهی بهش کردم از شدت شک نمی تونستم تکون بخورم رفتم سمتش..
دستی به شونه اش زدم
و‌کشیدمش بالا…

با چشم های نیم باز بهم خیره شده یود..
-بابا شما..چی شدی بابا..
بابا یقه ام رو چنگی زد منوکشید سمت خودش..

-محمود….با…پسراش…ریختن…خونه‌…رحم نکردن..
تیر اندازی کردن….
من و مادرت‌…
نتونست ادامه بده خس خس شدیدی کرد و بعد
یهو چشم هاش روبست
با چشم های گرد شده به بابا خیره شدم..

ناباور شدم..
بابام چش شده بود..!؟ دستم رو جلو بردم و زدم
به صورتش…
-بابا….بابا…
جوابی نداد قلب منم عین چی تو سینه می کوبید..
نمیشد که بلایی سر بابام اومده باشه..

زدم به گونه اش و دوباره بابا رو صدا زدم..
جواب نداد..
با صدای بلند تری گفتم : بابااااا بابااااا
هیچ جوابی نیومد..

در عوض صدای پدر بزرگ اومد

-چی شده!!؟
با شدت برگشتم با دیدن بابا مات شد انگشت اشاره ای
سمت بابا کرد و گفت : چی شده ؟؟
اشک از چشم هام
اومد..

-داشت حرف می زد که یهو بیهوش شد…

 

خودم روی زمین کشیدم از مرگ شهلا
چقدر گذشته بود
که حالا دوتا غم دیگه ام باید
تحمل می کردم!!!
قلبم داشت می اومد توی دهنم مهراوه با فرارش تلافی چند ماه اذیت کردنش رو قشنگ در اورد.

چشم هام رو گذاشتم روی هم و از ته دل
فشار دادم..
پدر بزرگ توی غم از دست دادن بابا سکوت کرده بود
منم همینطور توی شک بودم
اونقدر شک زده که هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم…

فقط شاید چند تا دونه اشک اونم بدرد چی می خورد
حس می کردم
حالم خیلی خرابه..
دستی گذاشتم روی دهنم و فشار دادم
محمود خان بد رفته بود من مقصر نبودم کسی که
مقصر بود من بودم نه پدر و مادرم
کاش منو می کشت
نه دونفر بی گناه رو پدر بزرگ شونه هاش
شروع کرد به لرزیدن..

داشت گریه می کرد اونم داشت برای بابا گریه می کرد
بهش نرسیده بود بغض داشت..
خیلی با بابا نبود..
این داغونش کرده بود از جام بلند شدم رفتم سمت پدر بزرگ
کنارش نشستم شونه اش رو گرفتم و کشیدم
سمت خودم..
سرش روی شونه ام قرار گرفت..
عمیق به‌خودم فشارش‌..

-گریه کن پدر بزرگ گریه کن خالی بشی
گریه کن..گریه اش شدت گرفت..
منم فقط به خودم فشارش دادم
نمی تونستم دلداریش بدم
حالم بد بود

****

پدر بزرگ با عصبانیت سوار ماشین شد
به تموم ادماش دستور داده بود
که اماده حمله به
خونه ی محمود خان بشن چقدر سعی کردم
جلوش رو بگیرم اما نشد زورم نرسید
اخر به این نتیجه رسیدم ‌‌

بذارم بره..چون محمود خان حقش بود..
گناه منو پای دوتا ادم بی گناه زندگیم نوشته بود
منم همراهش رفتم

ماشینا حرکت کردن
حدود یک ساعت بعد دم در خونه ی محمود خان بودیم
دلم دیگه به رحم نمی اومد عین اونا که مامان و بابام رو بدون
هیچی کشته شده بودن منم شده بودم.عین اونا
می خواستم بکشمشون…

به‌خونه که رسیدیم ماشین رو پارک کردیم..
پیاده شدم و شروع کردم به حرکت
کردن ‌..
من جلو رفتم ‌.
کلتمم اماده ی شکلیک بود صدای
داد پدر بزرگ اومد
اما من توجه نکردم می خواستم خواستم خودم بکشمشون بهشون که رسیدم..

دوتا تیر زدم به قفل در خونه اشون در،در باز شد..
در تکونی خورد و بعد با کف پام زدم
به در
در با صدای بدی باز شد..
خودم رو بلافاصله فرستادم داخل و نگاهی به‌ همه جا کردم

خدمه در حال کار کردن بودن اسماعیل هم داشت با ماشینش ور می رفت
منو که دید با عصبانیت نگاهی
بهم کرد

-بهبه ببین کی این جاست اهوی گریز پا..
اومدی توی تله توام اومدی بمیری!؟؟
راستی
خبرخوب بهت رسید ؟؟؟
هوم..
نیشخندی زدم و خودم رو کشیدم جلو‌..

-اره اومدم توام خوش خبر کنم عوضی..
حرفم تموم شد دستم رو بالا اوردم و‌کلت رو مقابلش
گرفتم با شدت شروع کردم به
تیر اندازی کردن…
تیر مستقیم خورد توی قفسه ی سینه اش
و به عقب رونده شد..

صدای جیغ همه بلند شد با تیر اندازی من بقیه ی ادما هم اومدن داخل
اونا هم شروع کردن به تیر اندازی کردن
تموم ادم هایی که داخل حیاط بود رو کشتیم
کل حیاط پر از خون شده بود

محمود خان اومد بیرون نگاه خیره ای بهم کرد با انگشت اشاره
سمتم..
-تو…تو اینجا چه چه غلطی‌ می کنی؟؟؟
عصبانیت کل وجودم رو گرفته بود…
کلت رو
سمتش بردم و با شدت
بیشتری شروع کردم به تیر اندازی کردن.
تیر به قفسه ی سینه اش خورد
و به عقب پرت شد

سوراخ سوراخ شد حالم داشت بد میشد
دندونام رو گذاشتم روی هم و با شدت فشار دادم
دیگه غذاب وجدان نبود الان داشتم به این
فکر می کردم
فقط انتقام بگیرم انتقام مادری که ندیدمش
و‌پرپرش کردن..

پدری که روی دست هام مرد و هیچ کس
هیچی نگفت
چشم هام رو گذاشتم روی هم..
پدر بزرگ با قدم های بلند شده رفت سمت خونه
منم رفتم بقیه ام از خونه اومدن بیرون.به هیچ کدوم هیچ رحمی نکردم…

همه رو از دم تیر گذروندم فقط می خواستم
انتقام سخت بگیرم و می گرفتم..

***

مهراوه

بابا بهوش اومده بود اما اصلا حرف نمی زد
فقط به یه نقطه خیره بود نگرانش بودم..
دکتر می گفت کم کم خوب میشه اما من باور نداشتم
می خواستم زمین دهن باز کنه
من رو ببلعه حالم داشت از خودم بهم می خورد..

کاش نیومده بودم بلای بدی سر خانواده ام
اورده بودم..اشک از چشم هام همینطور می اومد
فاطمه کنارم نشست برگشتم سمتش..
یه برگه دستش بود با حالت سوالی بهش خیره شدم..
فاطمه نفسی بیرون داد و گفت : برگه ازمایش
رو اوردم…جوابش رو دادن…

خودم رو کشیدم جلو و گفتم :جوابش چیه

خودم رو کشیدم جلو و گفتم : جوابش چیه!؟؟
سری به عنوان تاسف تکون داد و گفت : متاسفم…حامله ای جواب
مثبته..

ناباور شدم این امکان نداشت با خنده زوری گفتم : داری دروغ می گی دیگه!؟؟
سرش رو چپ و راست تکون داد و گفت‌ : نه..
این برگه ی ازمایش بیا ببین..
نگاهی به برگه ی ازمایش کردم و اخم هام رو تو هم کشیدم..

-من چیزی سر در نمیارم خوب حامله ام باشم باید چکار کنم ،!؟؟
تک ابرویی بالا انداخت..

-باید بندازیش بابا رو که دیدی اصلا حرف نمی زنه می خوای
وصعیتش بدتر از این شه!؟
حس کردم اصلا حالم خوب نیست می خواستم بالا بیارم…

سرم رو پایین انداختم و دندونام رو گذاشتم روی هم…و فشار دادم…

-نمی تونم من نمی تونم این بچه گناهی نداره..
فاطمه خودش رو کشید جلو با چشم های زوم شده گفت : باید بتونی که سقطش کنی
وگرنه بابا رو برای همیشه
از دست می دی همین رو می خوای!؟.
ببین الان اوضاعش اصلا خوب نیست دختر تو باید یکم فکر کنی
تا ببینی چی میشه مامان و بابا دیگه تحمل ندارن ‌…
باید این بچه روبکشی ‌…
بودنش باعث ازار بقیه اس چطور می تونست
این همه بی رحمانه حرف بزنه..

چطور تونست ؟؟
سرم رو پایین انداختم پایین و چشم هام رو
از ته دل فشار دادم
فقط می خواستم گریه کنم و زار بزنم.

فقط تونستم بگم : باشه
صدام خفه بود و پر از حرف..

****

سرم رو پایین انداختم با ترس به امپولی که توی دست
فاطمه بود نگاه کردم خودم رو عقب کشیدم
با لرز گفتم : این چیه دارم
می ترسم…

فاطمه لبخند عمیقی زد و گفت :
فقط یکم درد داره همین باید تحمل کنی..‌‌
ترسیدم خودم روی تخت نشوندم ‌‌روی تخت و گفتم :
نه فاطمه نمی خوام می ترسم..
خواستم بلند شم
که فاطمه شونه ام رو گرفت
با ابرو های تو هم رفته گفت : بشین…

-بشین یادت که نرفته می خوایم چکار کنیم!؟
حرف زدم باهات نباید
هرکاری که بخوای انجام بدی ‌قبلش
به پدر و مادرت فکر کن….
مامان بابا اگه این خبر رو بشنون میمیرن
درد نداره تا چشم رو هم بذاری تموم شده..

اشک با شدت از چشم هام می اومد
خواستم
گریه بشم دستی گذاشتم
روی صورتم : نمیشه فاطمه گناه داره بخدا گناه داره..
من می رم از اینجا می رم.

فاطمه کلافه بهم نگاه کرد بعد کنارم نشست..
بازوم رو گرفت و کشید سمت خودش..
با چشم های زوم شده بهم گفت : ببین مهراوه کجا می خوای بری!؟ با به بچه کجا می خوای بری!!
اصلا درک کردی که جایی برای رفتن نداری!؟
اره!؟ فکر کن با یه بچه اونم بی شناسنامه جایی رو داری بری!؟
یکم فکر کن من
کاری رو می کنم اول بخاطر خودته بعد مامان و بابا
بابا و مامان هم دووم می یارن این بچه فقط یه نطفه اس اگه بندازیش هم می تونی پیشرفت کنی
هم می تونی…
خوبه مامان و بابا که از اول عمرت برات زحمت کشیدن
این همه خرج کردن برات حالا برا یه بچه
از دستشون بدی خوبه!؟
بابا دووم نمی یاره مهراوه فقط با عقل برو جلو..این بچه
اینده ات رو تباه می کنه..

می خواستم بمیرم..
ازمن می خواست قاتل باشم از دست من بر نمی اومد ‌.
با اون چشم های اشکی لب زدم : گناه داره..
فشار دست هاش
رو دور بازو هام زیاد کرد خودش رو کشید جلو و
گفت :هیچ اتفاقی نمی افته باید همه چی رو درست کنیم ‌….
این الان درد داره وقتی بندازیش
همه چی مثل سابق میشه عزیزم
نیاز نیست
تو الکی حرص بخوری..
ترمیم می کنی ازدواج می کنی
این بچه فقط یه بچه ی صیغه ایه..
حالا که برگشتی
باید همه چیز رو درست کنی..
کف دست هام عرق کرده بود با لرز گفتم : باشه..
لبخندی زد خودش رو کشید جلو
و پیشونیم رو بوسید..

به پشت خوابیدم شلوارم رو کشید پایین..
بعد سر سوزن که توی باسنم
فرو رفت
حس کردم دارم میمیرم…دردم گرفت
کمی خودم رو جمع کردم
بالا با دست های فشرده شده گفتم: اخ اروم تر.
تا بفهمم سوزن رو کشید
بیرون..

-تموم شد دیدی کاری نداشت
اما من می دونستم‌این هنوز اولشه..
اب دهنم
رو قورت دادم و‌چشم هام رو
گذاشتم روی هم و با شدت فشار دادم..

-حالا پاشو..
-دردش از کی شروع میشه!؟
-شاید چند ساعت دیگه نگران نباش
همه چی درست میشه.‌…پاشو لباست رو درست کن بریم اوکیه!؟
سرم رو
تکون دادم و باشه ای گفتم..

از رو تخت بلند شدم لباسم رو درست کردم
و از جام بلند شدم
لبخندی زد و خودش رو کشید جلو‌..
سرم رو بوسید.
و‌گفت : من می رم شفیت توام
برو پیش بابا
باشه ای گفتم و با قلبی پر از
درد از اتاق بیرون رفتم‌..

****
مهران

پدر بزرگ برگشت سمتم با ابروهای توهم رفته گفت‌ : نمی خوای نماز بخونی؟؟
نیشخندی زدم و
گفتم : نه…
تک ابرویی بالا انداخت و گقت : شنیده بودم
ادم معتقدی هستی…
بازم به حال روز خودم نیشخندی زدم و گفتم :
اره بودم ولی خدا به خودم ولم کرد
نشد که بمونم ‌.
شدم یه ادم لجن ادم کش..

پدر بزرگ خندید و سری تکون داد : محمود و خانواده اش
فقط تاوان کاری رو که کردن پس دادن…
پس خودت رو ناراحت نکن..

رجوع کردم به خودم ناراحت بودم!؟؟
سرم رو به
معنی نیشخند تکون دادم
و‌گفتم :نه نیستم
فقط از مرگ بابام و‌مادرم.‌شهلا
ناراحتم
که اونم تاوان پس داد‌‌…

آقا بزرگ نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
پسر جان من و تو دیگه جز هم کسی رو نداریم…
منم سنم بالاست و یه پام لب گور… اما این نصیحت رو از من داشته باش اگه میخوای همه چیز رو داشته باشی قبلش همه ی، همه چیز رو داشته باش اون همه همه چیز خداست اگه خدا را داشته باشی همه چی رو داری اگه همه چیز رو داشته باشی ولی خدا رو نداشته باشی هیچی نداری…
این که میگه الان قاتلی تو قاتل نیستی تو فقط انتقام دوتا از نزدیکترین کسات رو گرفتی که محمود خان اشتباهی دست گذاشته بود رو شون برحال این نصیحت من به تو بود…
دیگه خود دانی

سرم عین چی درد میکرد مهراوه رو می خواستم پیدا کنم ویه درس درست بهش بدم..
از پدربزرگ برای اینکه بی احترامی نباشه تشکری کردم برای حرفاش ولی من دیگه نسبت به همه کس بی حس شده بودم حتی همون خدایی که پدر بزرگ می گفت باید اول و آخر همه چیز باشه

سردرد رو بهونه کردم و رفتم توی ماشین خیلی راه دیگه نمونده بود تا برسیم به مهراه اون وقت بود تاروی جدید مهران رو میدید..

****
مهراوه

چند ساعتی گذشت درست مثل گفته فاطمه زیر دلم شروع کرد به درد گرفتن دردش ۱۰۰ بدتر از درد پریودی بود زیر دلم را گرفتم و کمی خم شدم…

این درد خیلی درد بدی بود حس می کردم دارم میمیرم سایه های بالای سرم افتاد سرم رو بلند کردم فاطمه رو دیدم که با خونسردی بهم زل زده بود سرش را کج کرد و گفت: شروع شد!؟

تند سرم رو تکون دادم و گفتم :
آره خیلی درد دارم

لبخند عمیقی زد و گفت :
خوبه باید تحمل کنی زود تموم میشه برای کندن نطفه حروم حتی با این درد کشیدن هم کمه

داشت تیکه می انداخت..
خواستم جوابشو بدم ولی توی حال خوبی نبودم فقط از درد عین مار به دور خودم میچرخیدم

تا اینکه حس کردم شلوارم خیس
مایعی داشت
ازم خارج میشد چشم هام رو گذاشت روی هم
و زانو زدم..اشک از چشم
هام همینطور می اومد می خواستم بالا بیارم..
دستی گذاشتم روی دهنم و ناله ای بلند سر دادم

داشتم مرگ واقعی رو حس می کردم
خودم رو
خم کردم روی صندلی ها
و بلند شروع کردم به ناله سر دادن تا اینکه
فاطمه بالا سرم سر و کله اش پیداش شد..
با چشم های گرد شده
گفت :چت شد یهو!؟ چرا این شکلی شدی!؟؟
با گریه گفتم : وای فاطمه درد دارم
توروخدا اخ…
فاطمه پوفی کشید خم شد توی صورم و دستی
گذاشت روی بینیش و فشار داد..

-هیس اروم باش کولی بازی در نیار همه رو خبر دار کردی
چشم هام رو تو حلقه چرخوندم با درد گفتم : درد دارم
توروخدا اخ…

فاطمه بازوم رو گرفت و بلندم کرد و همین که
بلند شدم مایع گرم وسط پام
بیشتر روون شد.
دستی گذاشتم روی چشم هام و با شدت فشار دادم..

****

اشک از چشم هام بچه ام سقط شد
منم عین چی
درد داشتم دستی گذاشتم روی
دهنم
و فشار دادم…
اشکم همینطور می اومد با بغض بهش خیره شده بودم

فاطمه با لبخند گفت تموم شد…

فاطمه با لبخند گفت : تموم شد
این تموم شد بد زخمی به دلم می انداخت‌..
قطره اشکی سمج از چشمم پایین افتاد
حکم یه قاتل بهم دست داده بود

دندونام رو گذاشتم روی هم و با شدت فشار دادم..
فاطمه خم شد روی موهام رو بوسید
با لبخند عمیقی گفت : می دونم
ناراحتی
اما برای داشتن مامان و بابا لازم بود
چاره ای
نداشتیم پس ناراحت نباش..
ازدواج می کنی بچه دار میشی
ترمیم کنی همه چیز درست میشه

حرف های فاطمه کاملا درست بود
اما به دل من
نمی نشست….
سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم..
داشت اشکم در می اومد می خواستم
گریه کنم..
از ته دل…فاطمه فهمید بغض دارم..
نشست کنارم
دسته رو گرفت توی دستش و اروم فشار داد
در همون حال گفت : بغض نکن
حرف بزن حرف زدن ارومت می کنه..

****
مهران

با خودم داشتم حرف می زدم
انگار بابا و مامان رو کنارم داشتم و داشتم حرف می زدم
به کل دیوونه شده بودم نیشخند
غلیظی زدم
و لبام رو روی هم دیگه فشار دادم
حالم داشت بد میشد می خواستم بالابیارم..

اشک از چشمم اومد..
به خودم فهمیدم کسی دور و برم نیست و‌توی
رویا غرقم نیشخند غلیظی زدم واقعا چه خبر بود
لبام از هم باز شد اشکمم همینطور اومد..

برگشتم دیدم پدر بزرگ بهم خیره شده
سریع اشک هام رو پاک کردم
پدر بزرگ خندید و گفت : خودتو از چی مخفی می کنی از من!!؟
تو تموم حالات منو داری منم غمگینم پسرم رو
از دست دادم فقط دو بار گرفتمش توی بغلم
یه بار که می خواست
منو بکشه یه بار هم که مرده بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *