نگاهی به گوشیم انداختم..
شماره ی غریبه داشت زنگ می زد
نمی دونم کی بود.
چشم هام رو‌روی هم فشار دادم.

تا حالا هیچ شماره ی غریبه ای بهم زنگ نزده بود
جز همون اشکان..
که اونم اون شماره نبود
نکنه یکی دیگه بوده باشه!؟
با حرص نگاهی به شماره انداختم
خوندمش‌…
یادم نمی اومد
باز گوشی لرزید حالم خراب شد
باید جواب می دادم و می فهمیدم کیه..

لمس سبز رنگ رو‌کشیدم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم
گوشی رو‌گذاشتم دم گوشم
صدای یه مرد توی گوشم پیچید..
دقت کردم دیدم مهرانه ‌.

-الو‌…
هیچی نگفتم..
-الو چرا جواب نمیدی!!؟
اون شماره ی منو از کجا اورده بود!؟
اب دهنم رو قورت دادم
لبام رو بهم فشردم..

-تو…
خندید..
-پس زبون داری!!!
لال نیستی..
با لحجه حرف می زد
نفس عمیقی کشیدم دندونام رو روی هم فشار دادم و لب زدم :

-چی از جونم میخوای!؟
شماره منو از کجا
سکوت کرد.
-میخوام ببینمت..
عصبی خندیدم همه رو برق میگرفت منو قبض برق
چه خبر بود!؟
خدا داشت از زمین و‌اسمون همینطور نازل می کرد.

از دست یکی خلاص میشدم
بکی دیگه می اومد

-منو ببینی!؟
دیگه دستور چیزی نداری هان!.
ببین منو من اون ادمی نیستم که فکر کردی
به پدربزرگتم گفتم برو رد کارت
دست از سرم بردار
یهو با صدای جدی گفتم :

-باهات کار دارم فعلا
ببین من میخوام ببینمت یبار یه حرف رو می زنم
فردا تایم کلاسی رو که داشتی
نمی ری
میای پارکینگ استاتید
اونجا منتظرم
اگه نیایی چیزای خوبی در انتظارت نیست
از پخش کردن عکس هات شروع میشه تا میرسه به خانواده ات
برای منی که پیدا کردن شماره ات کاری نداشت
مطمئن باش اونا هم کاری نداره
پس فردا منتظرم
بعد قطع کرد

دهنم باز مونده بود..
نذاشت من هیچی بگم
تک تک حرف هاش رو توی ذهنم ردیف کردم
تهدید کردنش..
عصبی غریدم
هیچ غلطی نمی تونی بکنی..

با عصبانیت وارد اتاق شدم
الهه امتحان داشت داشت می خوند
با دیدن من ابروهاش رو بالا انداخت و گفت :

-خوبی!؟
از این کلمه خسته شده بودم..
هی خوبی خوبی..
لبام رو بهم فشردم و گفتم :

-اره..
اما نبودم از یه طرف اشکان و کارای مخرفش
از یه طرف مهران و چیزایی که ازش دیده بودم
داشتم پشیمون میشدم که چرا اومدم اینجا
تا حالا میگفتم رشت امن نیست راحت نیستم
بخاطر اشکان
حالا اینجا دوبرابر شده
اهی از گلوم خارج شد..

رفتم سمت تختم خودم رو روش انداختم و به بالای تخت زل زدم
اما تموم فکرم درگیر کم مهران بود
حرف هاش نمی تونست درست باشه
یعنی باید می رفتم..
پوفی کشیدم
به پهلو خوابیدم و چشم هام رو روی هم فشار دادم
نمی دونستم چکار کنم
اخ خدا یه چی نشونم بده…
یه راه..
زندگیم داشت به کجا کشیده میشد!؟
من داشتم به کجا می رسیدم

*

صبح با استرس تو جام نشستم
کف دست هام از استرس عرق کرده بود
نمی دونستم برم نرم..
چکار کنم..
حالم گرفته بود

نرجس لقمه نون پنیر رو گذاشت توی دهنش و لب زد :

– بیا بخور دیگه چرا نمی خوری!؟
حالت بده!؟
اخم ریزی کردم و گفتم :

-نه
یه حس می گفت همه چی رو به نرجس بگو اما خودم مقاومت می کردم
دلیلی نداشت حرف بزنم..
دلیلی نداشت کسی از مشکلاتم خبر دار بشه
خودم حل می کردم
ازجام بلند شدم و رفتم سمت کمدم
شروع کردم به پوشیدن لباس هام

شروع کردم به پوشیدن لباس هام..
ارایش مختصری کردم.
اروم کار هام رو می کردم
دلم می خواست لفتش بدم‌.

هدفم کلاس بود اما یه حسی می گفت برو برو..
اگه نری برات بد میشه..
بین دوتا احمق زور گو گیر کرده بودم..
مهران بهتر بودیا اشکان!؟
عقلم گفت مهران..

مهران هرچی بود نامرد نبود
بی ناموس نبود..

یادم اومد توی کلاس وقتی بهش دست زدم چه اتفاقی افتاد..
واکنش شدیدی که نشون داد
اما اشکان چی!؟
نامرد بود و عوضی..
تنهایی بامن خیلی کارها انجام داده بودم..

سه تا راه داشتم یا اینکه تو خوابگاه بمونم و‌ هیچ نرم..
یا اینکه برم پیش مهران و تهدید هاش رو جدی گرفتم..
یااینکه برم پیش اشکان و تهدید های مهران رو الکی بگیرم…
بین این سه تا راه مونده بودم..

کیفم رو چنگی زدم
به تصمیم درستی نرسیده بودم
نمی دونستم‌ چکار کنم..
تا از خوابگاه زدم بیرون همش توی فکر بودم
در نهایت تصمیم گرفتم برم پیش مهران..
خودمم کنجکاو بودم تا ببینم چی میگه‌

****

مهران

نگاهی به ساعتم انداختم
ده مین از ساعتی که گفته بودم گذشته بود..
مهراوه نیومده بود
کلافه بودم
دستی به گردنم کشیدم و‌ زیر لب لعنتی گفتم..
خواستم بهش زنگ بزنم که تقه ای به شیشه خورد..

شیشه رو پایین اوردم.

خیره شدم به صورتش…
خوشگل شده ..
نگاه سردی بهم کرد و لب زد :
-سلام..

نیشخندی زدم..
-سلام
تصمیم خوبی گرفتی که‌ اومدی..
سوار شو..
نیشخندی بهم زد
بعد ماشین رو دور زد و صندلی جلو سوار شد

در رو‌اروم بست
برگشت سمتم نگاهی سردتر از قبل بهم کرد و گفت :
-خوب کارت رو بگو…
خم شدم توی صورتش..

از این کارم شکه شد خواست خودش رو بکشه عقب که مچ دستش رو گرفتم و‌کشیدم سمت خودم..
-به من دستور نده چیکار کنم چیکار نکنم فهمیدی!؟
من هروقت بخوام حرف می زنم به کسی ام ربط نداره..

شکه شده بهم زل زد..
یهو با اخم گفت :

-دست کثیفت رو به بهم نزن حالم بد میشه..
ولم کن..
ولش ندادم هیچ دستش رو بیشتر فشار دادم
از درد صورتش جمع شد.

-گور خودت رو با اینجا اومدن کندی دختر جون..
نباید می اومدی..
نگاه گنگی بهم کرد..
تا خواست بفهمه چی به چیه دستم رو کردم داخل جیبم و یه دستمال بیرون اوردم

دستمال رو گذاشتم روی بینیش و‌فشار ارومی دادم..
شروع کرد به تقلا کردن
اما ماده ی بیهوشی قوی تر بود.
دستش سمت چپ شل شد و‌بعد بیهوش شد..
نیشخندی بهش زدم و‌دستم رو فاصله دادم

همینطور که خیره بودم بهش گفتم :
-تو نباید می اومدی.
به حریم مهران خوش اومدی دختر جون..
بعد استارت ماشین رو زدم و حرکت کردم..

****

اشکان

با حرص وارد کلاس شدم
چقدر منتظر بودم که امروز بشه..

نگاهی به کل کلاس انداختم خبری ازش نبود
دانشجو ها نشستن
دوباره نگاهی کردم کسی نبود
نیومده بود
لیست حضور غیاب رو بیرون اوردم.
نگاهی بهش کردم و لب زدم :

-خوب حضور غیاب می کنیم..
شروع کردم به خوندن اسم..
به اسم مهراوه رسیدم..

-مهراوه اسلامی..
کسی جواب نداد
سرم رو بلند کردم نگاهی به کل کلاس انداختم
پس نبود..

– خانم مهراوه اسلامی..
بازم کسی جواب نداد تا اینکه از ته کلاس یکی گفت :

-انگار نیستن اقا

با عصبانیت براش غیبت گذاشتم بقیه اسم ها رو خوندم..
لیست به ترتیب نبود هنوز رو لیست اصلی رو نگرفته بودم
حرصی نفس عمیقی کشیدم

شروع کردم به درس دادن خودم اصلا نمی فهمیدم چی دارم میگم
دانشجو ها رو دیگه نمی دونستم
از حرص چشم هام رو روی هم فشار دارم..
نیم ساعت به کلاس کلاس رو تعطیل کردم..

-درسمون تاهمین جا باشه..
جلسه بعد کوییز می گیرم همگی اماده باشید
صدای پچ پچ به گوشم رسید

یکی از بچه گفت :

-استاد میشه بنذارین برای جلسه ی بعد ترش.
اخه ما امتحان داریم.
کیفم رو از روی میز چنگی زدم و‌با لحن حرصی گفتم :

-نه.
بعد از کلاس رفتم بیرون..
گوشیم رو از جیبم چنگی زدم و شماره اش رو اوردم و‌شروع کردم به شماره گیری..
با شنیدن اینکه شماره ی مشترک مورد نظر خاموش می باشد چشم هام رو روی هم فشار دادم..

****

مهراوه

با سنگینی چشم هام رو باز کردم نگاهی به اطراف کردم..
خیلی سرم سنگین بود..
اینجا کجا بود!؟

ناله ای سر دادم..
با شنیدن صدای اشنایی که برام عین ناقوس مرگ بود همه چیز یادم‌اومد..
بهوش اومدی!؟
نگاهم به صورتش افتاد حالم بد شد
با لب های تکون خورده گفتم :

-من کجام!!؟
خندید خم شد توی صورتم و گفت :

-توی خونه ات..
خونه ی شوهرت..
مغرم داشت پردازش حرفش رو می کرد که روم خیمن زد..
سنگینی وزش و بوی تنش داشت حالم رو بد می کرد

-نفهمیدی چی گفتم!؟
گفتم شوهر می خوای واژه ی شوهر رو برات یاد اوری کنم!؟

از سنگینیش حالت تهوع بهم دست داد
چشم هام رو روی هم فشار دادم و‌نالیدم :

-برو کنار داره حالم بد میشه..
اما نرفت..
بیشتر خودش رو بهم فشار داد
سرش رو توی گردنم فرو کرد و بوسه ی عمیقی به گردنم زد..
لرزیدم..

کارای اشکان مثل فیلم از جلو چشمم رد شد
می گفتم این مردک کاراش مثل اون نیست!؟
اون که داره..
بهم دست درازی میکنه این الان داشت دست درازی می کرد..
تکونی به خودم دادم و لب زدم :

-ولم کن..
گازی از گردنم گرفت صورتم جمع شد..
با بغض نالیدم :

-تورو خدا ولم کن تو نامحرمی.
از حرکت ایستاد..
سرش رو از گردنم اورد بیرون و نگاه خیره ای بهم کرد..

لبام رو بهم فشار دادم اشکام پشت هم می اومدن..
خودش رو از روم کنار رفت
انگار بهم نفس رسیده باشه..
لباش رو شروع کرد به جویدن..

-زرزر نکن..
حوصله ندارم..
-من کجام!؟منو کجا اوردی..
نگاهی بهم کرد..
-گفتم اومدی خونه ی شوهرت باز بپرس.

با داد گفتم :

-من شوهر ندارم عوضی منو کجا اوردی..
روپوش رو کنار زدم..
خواستم از جام بلند شم که مچ دستم رو چنگی زد..
محکم فشار داد
از درد صورتم جمع شد..

منو نشوند کنارش و‌ اخم غلیظی کرد
با فک منقبض شده گفت :

-کجا سرت رو انداختی داری میری هان
با تقلا گفتم :

-ولم کن میخوام برم
میخوام برم خوابگاه..
دستش بالا اومد و روی گونه ام نشست..
صورتم سمت چپ متمایل شد..

-خفه شو کجا بری!؟
مگه نگفتم تو اومدی خونه ی شوهرت!؟
جز اینجا حق نداری جایی بری..
سرم رو پایین انداختم
اشکام روی گونه ام روون شد و شروع کرد به اومدن

-باید برم لعنتی مامان بابام چی!؟
اونا نگران میشن.

با خنده گفت : نترس نگران نمیشن..
فقط یکم گریه بعد به فراموشی سپرده میشی..
نفسم رفت قلب مامانم مشکل داشت
مطمئن بودم اگه خبر بهش می رسید دوم نمی اورد
با چشم های فشرده شده گفتم :تورو خدا بذار برم مادرم بفهمه زنده نمی مونه قلبش خرابه..

اخم شدیدی کرد و‌ ساکت موند
خودم رو کشیدم جلو

-خواهش میکنم هر کار بخوای انجام میدم فقط نذار مادرم چیزیش بده..
نفسی ول داد
-به پدر بزرگم میگم زنگ بزنه به پدرت و‌خواستگاری کنه
اگه اون روز با پدر بزرگم درست حرف زده بودی الان اینجا نبودی.
با عزت و احترام رفته بود برای خواستگاری اونم الان زنگ نمی زنه چون اون روز غرورش رو له کردی
حالا حقته همین جا باش..
هر بلایی سر پدر و مادرت هم اومد مقصر خودتی چون ما خواستیم راه بیایم خودت نخواستی

بعد از جاش بلند شد که بره دستش رو گرفتم التماس وار گفتم : تورو خدا مهران
تو رو خدا بذار برم
مادرم..
نتونستم ادامه بدم هق هق ام بلند شد

دستش رو از دستم کشید بیرون بعد دستش رو محکم زد توی گوشم..
پرت شدم روی تخت..

-در اون دهن لامصبت رو‌ببند این قدر نگو‌ برم برم
تو جایی نمی ری تا اخر عمر همین جایی
بیخ ریش خودم
جایی نداری برای رفتن فهمیدی
جایی نداری..
پس زر نزن همین جا باش و منتظر بمون چه بلایی سرت میاد

اینو گفت رفت..
رفت و‌ندید که قلب من درد گرفت
دردی که سراسر وجودم رو گرفت..

****

نرجس

پوست کف دستم از فشار زیاد انگشت هام به سوزش افتاد
حالم بد بود
نگران مهراوه بودم ساعت از یازده شب گذشته و هنوز نیومده بود

سرپرست اخم غلیظی کرد و به ما پنج تا زل زد

-شما خ بر ازش ندارین!؟
هیچ کدومتون نمی دونه کجا رفته!؟
لبم رو گاز ارومی گرفتم و گفتم :امروز صبح که رفت بیرون خوب بود
داشت می رفت کلاس
اصلا هیچیش نبود

سرپرست کلافه بود حق می دادم بهش براش مسئولیت داشت..

-دوست پسری چیزی داشته که بخواد بره بیرون باهاش قرار بذاره!؟
اخمی از این حرفش کردم
من از همه چیز مهراوه خبر داشتم اصلا اهل این کارا نبود..
تند گفتم : نه مهراوه اهل این کارا نبود
کسی رو نمی شناخت..
همینطور داشتم حرف می زدم که ذهنم رفت سمت اون مرده و حرف هاش

اون نمی تونست این کار رو کرده باشه می تونست!؟
اما خودش گفت که این کار رو میکنه ‌…
سرپرست دقیق شد توی صورتم

-چیزی شده!؟
حدس میزنی کجا رفته باشه..
نگاهم بالا اومد دو دل بودم به سرپرست بگم یانه..
اما این بین من و مهراوه بود یه حسی زد تو سرم و گفت : مهراوه مهم تره یا ایت راز!؟
قانع شدم و شروع کردم به تعریف کردن..

****

اشکان

کلافه داشتم توی اتاقم راه می رفتم نمی دونم چرا اما حس خوبی نداشتم
فکر می کردم یه اتفاق بدی افتاده یا قراره بیوفته..
لبم رو گازی زدم ‌.
دستی توی موهام کشیدم نکنه اتفاقی برای مهراوه افتاده باشه

بااین فکر قلبم اومد توی دهنم..
گوشیم رو برداشتم خواستم شماره اش. و بگیرم که همون موقع گوشی توی داشتم لرزید
دایی بابای مهراوه بود
چرا بهم زنگ زده بود

بی وقفه دستم رو روی لمس کشیدم

گوشی رو‌گذاشتم دم گوشمم صدای نگران دایی اومد : اشکان پسرم!؟
هول زده گفتم : سلام‌ جانم دایی!؟
چیزی شده چرا این‌همه صداتون گرفته..
-اشکان تو ایران شهری!؟
-اره چطور دایی!؟
-توی دانشگاه مهراوه تدریس میکنی!؟
-اره دایی چی شده این سوالا برای چیه..

صدای نفس عمیقش به گوشم رسید..

-ببین مهراوه امروز نرفته خوابگاه..
نمی دونم کجا رفته
الان باهام تماس گرفتن گفتن نیست
من دارم میام اونجا ازت می خوام ببینی چی شده..
چرا غیبش زده..
چشم هام تو حلقه گرد شد
یعنی چی نرفته خوابگاه!؟

-دایی یعنی چی نرفته خوابگاه مگه میشه!؟
-اره دایی شده
به پلیس هم خبر دادن اومده توی دانشگاه‌.
برو ببین چی شده تا من می رسم..
باشه ای گفتم و گوشی رو قطع کردم
زیر لب گفتم : لعنتی این دختر همیشه باعث دردسر هست‌.

سویچ و کتم رو چنگی زدم و رفتم سمت در..

****

مهراوه

گوشه ی اتاق کز کرده بودم حالم خراب بود..
چند روز اینجا زندونی بودم
تا الان باید مامان و بابا خبر دار شده باشن
اخ مامانم..

پاهام رو‌جمع کردم و سرم رو‌روی زانو هام گذاشتم
اروم شروع کردم به اشک ریختن..

داشتم گریه می کردم که صدای در زدن به گوشم رسید..
گوش هام تیز شد.
سرم رو بلند کردم فکر کردم مهرانه اما با یه دختره تقریبا همسن خودم روبه رو شدم..
حالم بد بود لبام رو بهم فشردم ‌..

دختره نگاهی از سر تا پا بهم کرد
با نیشخند گفت : تو می خوای هووی من بشی!؟
نمی دونم مهران توی تو چی دیده

صورتش کبود شده بود معلوم بود کتک خورده..

صورتش کبود شده بود معلوم بود کتک خورده ‌…
کامل وارد اتاق شد..

-بخاطر توعه احمق روی من دست بلند می کرد!؟
نمی فهمیدم داره چی میگه..
لبام رو‌روی هم فشار دادم و گفتم : تو‌کی هستی!!؟
خندید..
با صدای بلند حس خوبی بهش نداشتم

یهو خنده اش قطع شد..
-من کی هستم!؟
من زن مهرانم زنی که بخاطر خیلی چیزا شکنجه شد..
بی گناه..
تورو نیومده اوردن اینجا منو‌ اومدم انداختن توی زندان سرد و‌تاریک‌تو کجات از من سرتره هوم!؟
چیت از من سرتره..
هیچی…
چکار کردی مهران رو کشیدی سمت خودت!!
بهش دادی هوم!.!؟

از جام بلند شدم نگاهی بهش کردم و لب زدم : خفه شو..
وگرنه من می دونم باتو…
حد خودت رو‌بدون‌من مثل تو هرزه نیستم
من رو بزور اوردن اینجا خودم نیومدم به مهران هم هیچ علاقه ای ندارم
مامان بابام سریع پیدام میکنن‌.

نیشخندی زد و گفت : خوابی که دیدی خیر باشه ‌.‌.
تو تا اخر عمرت همین جایی تا اخر عمرت..

****

مهران بازوم رو گرفت و‌کشید شروع کردم به تقلا کردن

-ولم کن ولم کن داری منو کجا می بری ‌..
جوابی نداد…
یه در رو باز کرد و منو هل داد داخلش..

به جلو پرت شدم و در اخر روی زمین افتادم..

صورتم از درد جمع شد و‌چشم هام روی هم اومد..
برگشتم نگاهی بهم کرد و گفت : تا یه ساعت دیگه میام خودت رو قشنگ تمیز کرده باشی..
فهمیدی..
خواستم حرفی بزنم که در رو بست

خواستم حرفی بزنم که در رو بست..
نگاهی به اطراف کردم
چشمم به اطراف خورد اینجا حموم بود
منظورش از تمیز کردن این بود که خودم رو تمیز کنم!؟
شروع کردم پوست لبم رو جویدن
دست خودم نبود

برای چی باید خودم رو تمیز می کردم!؟
از فکری که به ذهنم رسید لرزیدم قدمی عقب برداشتم
داشت چه بلایی سرم می اومد!!!؟
چرا خدا کاری نمی کرد!!؟
چرا نمی دید که بهش احتیاج دارم.

اشکم روون شد..
دلم می خواست مامانم باشه خودم رو بندازم توی بغلش..
دلم بابا رو می خواست که خودم رو بندازم توی بغلش..
دلم همه رو می خواست در عین حال هیچ کس رو نمی خواست..

عقب عقب رفتم تا اینکه خوردم به دیوار سر خوردم روی زمین
نشستم روی زمین
پاهام رو به اغوش گرفتم و تا تونستم اشک ریختم..

حدود یه ساعت فکر کنم گریه کردم تا اینکه در باز شد.سرم رو بلند کردم
باچشم های اشکی به مهران خیره شدم
داشت با چشم های برزخی بهم نگاه می کرد..
لبام رو بهم فشار دادم و گفتم : چیه چرا اینجوری نگاهم می کنی!؟

اخم غلیظی کرد..
اومد سمتم توی خودم جمع شدم حالم بد شد..
با صدای بلندی توی گوشم داد زد : چرا خودت رو نشستی دختره ی احمق هان!؟
مگه نگفتم خودت رو بشور..
از رو زمین بلندم کرد..

بازوم رو توی دستش فشار داد از درد چشم هام روی هم اومد..

بااین حال گفتم : ولم کن لعنتی ‌..ولم کن..
با دندون های ساییده شده جواب داد : دختره ی احمق مگه نگفتم رو حرف من حرف نزن..
گفتم خودت رو بشور گفتم یا نگفتم هان!؟
دختره ی لعنتی..
حالا که خودت رو نشستی من می خودم تمیزت میکنم
فکر کنم اینجوری بیشتر دوست داری..

بعد منو کشید سمت خودش..حالم بد بود..
لبام رو روی هم فشار دادم حالت تهوع بهم دست داد..

-اررره همینو می خوای!؟
همینو می خواستی!؟
می خواستی خودم بشورمت باشه..
پس همین کار رو می کنم

دستش رفت سمت یقه ی لباسم تا به خودم بیام..
با تموم زورش یقه ام رو گرفت و پاره کرد..
یقه ام گردنم رو گرفت و‌کشید زخم شدنش رو حس کردم
چشم هام از درد روی هم اومد..

لباسم رو از تنم در اورد..خدای من داشت چه اتفاقی می افتاد!!!؟
با خشم لباسم رو از بدنم در اورد
نگاه اشکیم رو حواله ی صورتش کردم..

-داری چیکار میکنی ولم کن!!
محکم نگهم داشت و بازو هام رو چنگی زد و منو سمت خودش کشید..

-می خوام خودم بشورمت…تمیزت کنم..
اینطوری مگه نمی خوای!؟

نگاهی به قفسه ی سینه ام کرد لعنت به من..
تاپم زیادی باز بود
نگاهی به خط سینه ام کرد و لباش رو فشرد..

-جوون چقد سفیدی تو پس می خواستی اینا رو نشونم بدی نه!!؟
خوب اینو از اول می گفتی…
-ولم کن توروخدا ولم کن..
-هیس می خوام تمیزت کنم..
جابه جای بدنت رو تمیز میکنم…

سرش رو‌جلو اورد گاز محکمی از شونه ام گرفت صورتم از درد جمع شد..

-گاز میگیرم..کبود میکنم..
دندوناش رو توی پوست شوده ام با قدرت فرو کرد
از درد ناله ای سر دادم و سرم رو پایین انداختم..

-اخ مهران ‌‌.‌‌…مهران ولم کن تورو خدا ولم کن‌‌…
اشک از چشم هام روون شد.
سرم رو پایین انداختم و شروع کردم به گریه کردن..
اشک هام پشت هم روون شد..

حس سوزش به تک تک سلول های بدنم رسوخ کرد..
بازوش رو فشاری دادم..
ازم فاصله گرفت..
این مرد از اشکان بدتر بود…
نامرد تر بود…
اشکان اینطوری نبود….

نگاهی به صورت اشکیم کرد و با نیشخند گفت : خوب چته!!؟هدفت چیه هوم!!؟
مگه همینو نمی خواستی بده دارم بهت حال میدم!؟.
چشمه ی شکم جوشید..

چشمه ی اشکم جوشید
نیشخندی زدم و‌لبام رو بهم فشار دادم…
با صدای خفه ای گفتن : نه..
من کی هدفم این بود!!؟
دارم میگم دست از سرم بردار..
بابا من پدر دارم مادر دارم اگه منو می خوای خوب برو به پدر و مادرم بگو خواستگاری هست این کارا چیه…

خندید با صدای بلند خندید..

-خواستگاری مگه پدربزرگ من نیومده بود برای خواستگاری!!؟
تو لیاقت نداری..
خوشی زده بود زیر دلت..
نخواستی..
حالا لیاقتت همینه مثل هرزه ها باهات برخورد کرد..

نگاهم اشکیم به صورت سرخ رنگ و بی حسش افتاد..

-خواهش میکنم ولم کن خودمو تمیز میکنم می یام..
نگاه خیره ای بهم انداخت و بعد ولم کرد..
چشم هام رو روی هم گذاشتم..
صداش کنار گوشم روحم رو به لرزه وا داشت..
دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توی زمین..

-فقط نیم ساعت وقت داری..
طول بکشه خودم میام سراغت فهمیدی!!؟
-باشه..
انگشتش رو نوازش بار روی پوست صورتم کشید و‌ بعد ولم کرد و رفت..

****

اشکان

از حرص توی دست محکمی روی میز کوبیدم..
صدای بدی ایجاد شد و‌چهره ی سرپرست و یه دختره که کنارش نشسته بود تو هم رفت..

-یعنی چی..
این حرفا یعنی چی هوم!!؟؟
دلیل قانع کننده ای از نبود مهراوه است!؟؟
دختره نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت :بله چون اون مرده تهدید کرده بود بزور مهراوه رو می بره..

خنده دار بود..
باور می کردم که تهدید یه پیرمرد این همه مهم بوده باشه!؟؟
لب هام رو بهم فشردم و گفتم : قانع کننده نیست..
این دلیل قانع کننده نیست..
دختره با اخم و‌تشر گفت : هست که میگم پس کی اون بلا روسر مهراوه اورده
مهراوه اینجا کسی رو نمی شناخت..
من هرچی گفتم راست بود

خواستم حرفی بزنم که پلیس زود تر گفت : خانم اسم اون مرد
یا چیزی ازش دارین که بشه باهاش پیداش کرد!!.

دختره کمی فکر کرد و لب زد : یه شماره اما انگار اون شماره برای پسرش بوده تا برای خودش…
پلیسه چشم هاش برقی زد

-خوب همون شماره رو بده..
اینطور که باشه خیلی خوبه‌…
دختره نیم نگاهی بهم کرد و بعد باشه ای گفت..

گوشیش رو از روی میز چنگی زد و مشغول ور رفتن باهاش شد..
چند دقیقه بعد با هیجان سرش رو بلند کرد و لب زد : پیداش کردم همینه..

پلیسه سریع گوشی نوکیای ساده اش رو بیرون اورد و گفت : بگو..
دختره ام شروع کرد به خوندن..

-0915…

****

مهراوه

حوله رو با بغض دور خودم پیچیدم حالم بد بود…داشت حالم بهم می خورد..
خودم رو تمیز کرده بودم تا امشب به یه مرد غریبه حال بدم..

اب دهنم رو قورت دادم و دستم سمت دستگیره رفت
دستگیره رو کشیدم پایین در رو باز کردم
از حموم اومدم بیرون.

همینکه اومدم بیرون با مهران چشم تو چشم شدم
نگاهش رو از سرتاپای بدنم به چرخش در اومد..

خجالت زده سرم رو ‌پایین‌انداختم..
از جاش بلند شد و‌اومد سمتم..
بی اختیار قدمی عقب برداشتم

یه لحظه ت‌و جاش ایستاد بعد اومد سمتم..
عصبی بود بازم
این بشر کی اروم بود!!.

اومد سمتم بازوم رو گرفت تو مشت و فشاری بهش اورد..

-از من می ترسی!!.
می ترسی که قدم عقب بر می داری هوم!!.
از من که می خوام شوهرت بشم چی ترسی..
نگاه اشکیم رو حواله اش کردم و اروم لب زدم : نترسم ؟.
از کسی که منو دزدیده و اورده اینجا نترسم!!.

بازوم رو بیشتر فشار داد که صورتم از درد جمع شد‌‌
-من دزدیمت اره!!؟
کی باعث شد خودت یا من!؟ مگه پدر بزرگم نگفت بهت..
نیومد بگه تا بریم خواستگاری ‌.
چرا منو مقصر می دونی..
-اخ دستم مهران ولم کن…تورو خدا ولم کن‌..

بدون توجه به التماسم فشار دستش رو‌کمتر کرد نکرد هیچ بیشتر هم کرد..
منو کشید سمت خودش..
نگاهی بهم کرد و با لبخند های فشرده شد گفت : من شوهرتم مهراوه..
امشب میشم شوهرت..
پس فراموش کن که گذشته چی بوده..
چی شده..
حال و اینده مهمه..اینکه تو برای منی..
زن منی…اسیر منی..
تا اخر عمرت مجبوری که بسازی..
از منم نباید بترسی..
بترسی کاری میکنم که واقعا بترسی هنوز روی سگ منو ندیدی مهراوه..
پس منو سگ نکن.
حالا گمشو برو اون لباس رو بپوش..

بعد منو سمت جلو هل داد..سکندری خوردم..
بزور خودم رو کنترل کردم تا نیوفتم روی زمین..
حوله ام می خواست باز شه
با دست چنگی بهش زدم و محکم دور خودم نگهش داشتم..
صاف شدم..

با بغض نگاهی بهش انداختم..
با دست به تخت اشاره کرد…

-اون لباس رو می پوشی یا بیام تنت کنم!!.
به خودم اومدم و رفتم سمت لباس..
لباس رو برداشتم نگاهی بهش کردم..
لباس سفید بود..
لباس عروس..
نیشخندی زدم بیشتر شبیه کفن بود

بازم صداش رو شنیدم : منتظر چی هستی لباست رو بپوش..

برگشتم سمتش..

-برو بیرون می پوشم..
کلافه دستی توی موهاش کشید

-من امشب می دونم باهات چکار کنم
تا شب بتازون..
بعد اینو گفت رفت سمت در
منم توی دلم نیشخندی زدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *