منم توی دلم نیشخندی زدم داغ امشب رو به دلت می گذاشتم..
نمی تونستم بذارم هر کار می خواد بکنه..
می تونستم با کشتن خودم این ماجرا رو ختم بخیر کنم..

لبخند تلخی زدم..
درسته کار بدی بود…گناه کبیره بود ولی کن نمی خواستم زنده بمونم..
باید می مردم…
می مردم تا باعث بی ابرویی برای مامان و‌بابام نشم..

بااین فکر لباس عروس از دستم شل شد و‌پایین تخت افتاد..
اشک توی چشم هام جمع شده بود..
زیر لب گفتم : منو ببخشید مامان و بابا..
منو ببخشید مجبورم..
نگاهم روی قفل زوم شد..

کلید روش بود..
حوله رو شل کردم که از دورم باز شد و افتاد روی زمین
رفتم سمت در..
خودم رو بهش رسوندم دستی به دستگیره گرفتم و بعد کلید رو توی در چرخوندم..

کلید رو توی در چرخوندم..
مکثی کردم و‌دوباره سمت حموم رفتم صدای کوبیده شدن در بعد مهران اومد..

-چرا در رو قفل کردی دختره ی دیوونه در رو باز کن..
میگم در روباز کن..
وارد حموم شدم در اونم قفل کردم…
بی وقفه رفتم سمت تیغی که‌خودم رو باهاش تمیز کرده بودم..

بینیم رو بالا کشیدم..
تیغ رو برداشتم روی دستم گذاشتم
چشم هام رو بستم و زیر لب گفتم : خدایا منو ببخش…
منو ببخش..

بعد تیغ رو روی دستم فشار دارم دقیق روی رگ دستم..
با حس سوزشی توی دستتم چشم هام ر باز کردم

خون فوواره زده بود..
با وحشت تیغ رو ول دادم روی زمین اما فایده ای نداشت..
سرگیجه ای بهم دست داده بود..

تا اینکه پاهام توان خودش رو از دست داد و روی زمین افتادم و دیگه نفهمیدم چی شد و بعد سیاهی مطلق.

****

مهران

با صدای قفل شدن در سرم رو چرخوندم..
در رو چرا قفل کرده بود!؟؟

رفتم سمت در دستگیره رو بالا و پایین کردم اما فایده ای نداشت..
نفسم رو ول دادم..

با کف دستم زدم به در و‌با صدای بلندی گفتم :
چرا در رو قفل کردی دختره ی دیوونه در رو باز کن..
میگم در روباز کن..

کسی جواب نداد حس بدی داشتم از اینکه بخواد بلایی سر خودش بیاره

شونه ام رو زدم به در..یک بار…دو بار…سه بار…
پام رو بلند کردم و محکم کوبیدم به در…
در با صدای بدی باز شد شدید خورد به دیوار..

خودم رو سریع کشیدم داخل اتاق..
نگاهی به کل اتاق انداختم..
کسی نبود….دندونام رو روی هم گذاشتم..

بدون صبر رفتم سمت حموم
در اونم بسته بود
اون رو با چندتا لگد باز کردم..

با دیدن اینکه مهراوه کف حموم افتاده اونم غرق خون سرگیجه ای بهم دست داد..
چکار کرده بود..
نگاهی به تیغی که اونور افتاده بود کردم..
با تیغ رگش رو زده بود..
رفتم سمتش..

صداش زدم : مهراوه مهراوه..
هیچ جوابی نشنیدم..
هیچی تنش نبود بدن لختش رو روی دست هام بلند کردم..
گذاشتمش روی تخت..

ملافه رو کشیدم روی بدنش و سریع از اتاق رفتم بیرون
تا دکتر عمارت رو خبر کنم..

****

دکتر نگاهی بهم انداخت..

-چرا خودکشی کرده!؟
خداروشکر بریدگی عمیق نبوده از بیخ گوشش رد شده..
-دختره ی دیوونه فقط بهوش بیاد می دونم باهاش چکار کنم
حالا واسه من خودکشی میکنه..

دکتر اخم ریزی کرد..

-پسر جان وقتی کسی خود کشی میکنه از با ارزش ترین چیزش گذشته جونش..
وقتی به درجه ای برسی که نمی تونی اتفاقات اطرافت رو تحمل کنی این اتفاق می افته.
فهمیدی!؟؟حالا عوض تهدید کردن خداروشکر کن که زنده مونده و‌نباید کاری بشه که دوباره بره سمت این کار

از نصحیت کردن متنفر بودم با تشر گفتم : تموم‌شد!؟؟
برو رد کارت..
با نیشخند بهم زل زد..بعد برگه ای رو سمتم گرفت..

-این دارو ها براش تهیه کنید..
بهش بدین حالش خوب میشه‌‌..
نگاهی به برگه انداختم و بعد گرفتمش

-اوکی حالا برو‌..
نفس عمیقی کشید ‌‌و باشه ای گفت..
از اتاق که بیرون زد لبه ی تخت نشستم..

نگاهی به صورت که مهراوه انداختم رنگ پریده بود‌.
لعنتی برای اینکه به عقد من در نیاد خود کشی کرده بود از جون خودش گذشته بود..

خم شدم توی صورتش از پشت دندون های کلید شده ام گفتم :
گور خودت رو کندی بااین کارت..
بلایی سرت میارم تا اخر عمر فراموش نکنی..

****

اشکان

زنعمو…عمو…فاطمه و‌ شوهرش علی هم اومده بودن..
زنعمو بعد اینکه شنیده بود مهراوه نیست فقط گریه می کرد
فاطمه سعی داشت ارومش کنه امانمیشد..

-مامان اروم باش پیداش میکنن چیزی نیست‌.
بیا این اب قند رو بخور..
زنمعمو دست فاطمه رو پس زد.

-نمی خوام من دخترم رو‌می خوام
این اب قند به دردم نمی خوره..

فاطمه دستش رو عقب کشید با لحن زاری گفت : مامان پیداش میکنن
این همه بی تابی برای چیه
گم شده..
خدایی نکرده نمرده که..
-از کجا معلوم دختر هان!؟از کجا معلوم که نمرده باشه..

-…از کجا معلوم!؟
من دخترم رو میخوام مرد من دخترم رو میخوام..
اخ مهراوه چقدر گفتیم اینجا نه..
گوشت بدهکار نبود که نبود..

چشم هام رو گذاشتم روی هم و‌فشار دادم..
گریه کردن زنعمو داشت حالم رو بد می کرد
خیلی بد گریه می کرد..
عمو رفت سمتش‌.
کنارش نشست نگاهی بهش کرد و لب زد : زن اروم باش چرا اینطوری گریه میکنی!؟.
من خدایی نکرده که نمردم…
مهراوه فقط گم شده این نفوس های بد چیه می زنی!!.
پلیس داره دنبالش می گرده..
شماره تلفن رو که دیدی که گرفته زود پیداش میکنن..
زنعمو اما انگار گوشش بدهکار نبود..

فقط گریه می کرد.اعصابم خورد شد
باید هوای تازه می خورد به صورتم وگرنه واکنش شدید نشون می دادم..

رفتم سمت در..
همه در حال پچ پچ کردن و حرف زدن بودن منم رفتم سمت در..
و سریع خودم رو از اونجا انداختم بیرون…

****

مهراوه

با حس سوزشی توی دستم چشم هام رو باز کردم
نگاهی به اطراف انداختم
کسی نبود..

حس می کردم دچار خلع شدم من کجا بودم!؟
اب دهنم رو بزور باز کردم و لب هام رو روی هم فشار دادم..
اشک از چشم هام چکید همه چیز یادم اومد..

من زنده مونده بودم..
با صدایی که دم گوشم شنیدم لرزی بهم وارد شد..

-حالا دیگه تو برای من خودکشی میکنی اره!!؟
می دونم باهات چکار کنم..
خم شد توی صورتم سنگینی وزنش حال بدی بهم داد

-حالا میخوای عقد رو خراب کنی اره!!.
از دست من فرار کنی..
نگفته بودم تا اخذر عمرت بیخ ریش منی هوم!؟

با هق گفتم : حالم داره خراب میشه ‌‌
تورو خدا از روم بلند شو..
بلند نشد که هیچ بیشتر خودش به من فشار داد…

سرش رو دم گوشم برد..

-حال منم وقتی خراب شد که عقدم بهم خورد..
می دونم باهات چکار کنم..
دستش رفت سمت دکمه ی لباس هام و شروع کرد به باز کردن
در همون حال گفت : نظرت چیه حالا که عقد رو‌ بهم زدی
حجله داشته باشیم..
حجله عروس خودکشی کرده توی تخت خوبه نه!؟.

نفسم رفت..
-مهران خواهش میکنم ولم کن ‌.
درد دارم..
حالم خوب نیست..
-مهم نیست باهم یکی شیم دردت تموم میشه ‌.

لباسم رو باز کرد
اصلا کی لباس تنم کرده!؟

-جووون چه خوشگلن این هلو ها..
شصت و پنج خالص..
بدست خودم هشتاد و پنج میشه..
بعد فشاری بهشون اورد

توی اوج درد و سردرگمی لذتی بردم که باعث شد اهی از گلوم خارج بشه…

خندید..

-پس الکی ادای قدیصه ها رو در میاری..
خودت هم می خوای..
خم شد..
مک محکمی ازشون زد..
ناله ام بیشتر شد اما باز به دندون کشیدنش ‌.
بیشتر لرزیدم..

به کارش ادامه داد التماس کردم..
گاهی ام لذت بردم..
اما سعی کردم تموم هوش و‌هواسم جمع باشه ‌..
لذت نبردم جلوش رو بگیرم..
اما نشد..

تقلاهای من گریه های من نتونست کاری کنه و‌سرانجام منو از دنیای دخترونه ام فاصله داد و من زن شدم..
اونم در اوج حرام بودن..

****

مهران

خودم رو از بدنش کشیدم کنار.
بی هوش شده بود..

نگاهی به وسط پاش انداختم از دنیای دخترونه ام خداحافظی کرده بود..
وسط پاش خونی بود..

خودم رو پاک کردم..
نیشخندی زدم از کاری که کرده بودم اصلا پشیمون نبودم

برعکس خیلی هم بهم خوش گذشته بود
مهراوه فهمیده بود برای کیه..
رد خونی روی ملافه این رو نشون میداد که یعنی زن منه..

از روش کنار رفتم..
نگاهی به بدن سفیدش انداختم..
کل بدنش کبود شده بود..
این یعنی این دختر برای منه من مالکش هستم..
خم شدم سمتش و ملافه رو کشیدم روش‌…

خودمم روی پاشنه ی پا چرخیدم و رفتم سمت حموم..

****

مهراوه

با دردی که زیر دلم پیچید چشم هام رو اروم باز کردم..
نگاه گنگم رو به اطراف کردم..
از درد توی خودم جمع شدم انگار پریود شده باشم..

ملافه رو بالا کشیدم توی جام نشستم با دیدن رنگ خون انگار همه چیز یادم اومد..
بااین فکر که دختر نیستم سریع توی جام نشستم..

پریود نشده بود..
این خون پریودی نبوی خون بکارتم بود..
خون بدبخت شدنم بود..
حالم بد بود…

اشک از چشم هام روون شد
تموم دیشب رو یادم اومد..
تجاوز و وحشی گری مهران رو یادم اومد
من زن شده بودم
در اوج نامحرم زن شده بودم

بدون هیچ محرمیتی‌..
اومدم خودکشی کنم خودم رو خلاص کنم بیشتر فرو رفتم..

دستم رو گذاشتم روی صورتم و از ته دل شروع کردم به گریه کردن و اشک ریختن..
اشک می ریختم و گریه می کردم..

می خواستم هرچی هست و نیست رو به اتیش بکشم و خودمم توی این اتیش
بسوزم چه بلایی سرم اومده بود

اما نمیشد یه بار این کار رو انجام داده بودم…
چی شده حالا دیگه..لب هام رو بهم فشردم و‌ دوباره اشکام سر خورد روی گونه ام.

صدای باز شدن دری اومد نگاهم رو بالا اوردم و به مهران دوختم..

رفته بود حموم و‌با یه بالا تنه ی لخت جلوم وایساده بود..
اشکام سر خورد روی گونه هام..
با تنفر بهش زل زدم..

نیشخندی زد و گفت : زن شدنت مبارک خوشحالی نه..
اینکه زن شدی به وسیله ی من..

هق هق اوج گرفت انگشت اشاره کردم سمتش ‌..

-تو یه حیوون حال بهم زنی..
ازت متنفرم…متنفرم…
دستی روی صورتم گذاشتم و‌از ته دل شروع کردم به اشک ریختن‌.
صدای ریلکس و خونسردش رو شنیدم‌.

-مهم نیست ‌‌…
اینکه تو مجبوری تا اخر عمر منو تحمل کنی باعث میشه من برای جبران دوستت داشته باشی‌‌
راستی درد نداری!؟.
با وحشی بازی دیشبش مگه میشد درد نداشته باشم..

اما خودم رو زدم به درد نداشتن..
درد قلبم بیشتر بود..
باور اینکه دختر نبودم داشت منو می سوزوند و از زمین محو می کرد..
دلم می خواست هرچی هست و نیست رو بالا بیارم…

شروع کرد به لباس پوشیدن..

-بهتره توام بری حموم کنی…
داشت حرف می زد که حرفش رو خورد
نگاهی با نیشخند بهم انداخت.

-یادم رفته بود که نباید تنها راهیت کرد حموم..
هنوز اتفاق دیروز ازش نگذشته زیادی..
انگار دوباره خودم باید برم حموم
تورو هم ببرم..
نفسم رفت ..
نه خدا این یکی نه..

لباسش رو در اورد و اومد سمتم خودم رو خواستم از روی تخت بکشم پایین اما درد نمی گذاشت..
بهم رسید خم شد سمتم و دستی زیر پام گذاشت و روی دست بلندم کرد

شروع کردم به ول خوردن..

-ولم کن تورو خدا ولم کن دارم میمیرم..
درد دارم..
-هیش می خوام دردت رو اروم کنم..
چخبرته..
بعد پیشونیم رو بوسید

حال بهم زن ترین بوسه ای بود که حس کردم‌.
دوستم رو بلند کردم و محکم کوبیدم بهش..

هق هق ام بلندشد..

-ازت متنفرم…ازت متنفرم…
مشت هام بی جون بود

اشکان

هرچی می گذشت به نتیجه ای نمی رسیدن..
چند روز گذشته بود ولی هیچی به هیچی…

سر کلاس نرفته بودم امروز بهم زنگ زده بودن و تاکید کرده بودن که باید بیام دانشکده..
اصلا حال و‌حوصله نداشتم..

اون شماره ای که دختره داده بود هم بی نتیجه بود…
اون سیم بی نام به اسم کسی ثبت نشده بود..
بازم هیچی به هیچی..
با حال خرابی از جام بلند شدم..
رفتم سمت کمدم
باید اماده میشدم توی این اوضاع..

یه کت و شلوار بیرون اوردم و پوشیدم بعد از خونه زدم بیرون..

****

مهران

سینی غذا رو چنگی زدم خواستم برم که پدربزرگ رو شنیدم..

-چرا نمی یاد پایین شامش رو بخوره!
نیم نگاهی به اقا بزرگ انداختم و گفتم : حالش خوب نیست
اگه براش غذا نبرم از پا در میاد..

اخم غلیظی کرد..

-چرا مگه چکارش کردی!؟
جرات نداشتم از کاری که کردم بگم..
با لبخند زوری گفتم : هیچ کار پدربزرگ..
از وقتی اومده اینجا مثلا قهر کرده..

پدر بزرگ با نیشخند گفت : خیلی بیخود کرده ‌.
قهر نداریم..
درست درمون بیاد نونش رو بخوره…
ببریم بالا بیاریم پایین این‌که نشد کار..

با حرص حرف می زد
لب زدم : باشه..
بعد سمت پله ها رفتم.
‌پله ها رو بالا رفتم و به اتاقش رسیدم..

در رو باز کردم دیگه کلید نمی گذاشتم روی در..
هر وسیله تیز و‌برنده ای هم بود بیرون برده بودم.
طبق معمول کنار پنجره وایساده بود و به بیرون چشم دوخته بود

از صدای در واکنشی نشون نداد
می دونست منم بخاطر همین برنگشت..
جز من کسی نمی تونست بیاد اینجا..

از اون شب دیگه هیچ واکنشی از خودش نشون نداد..
حرف نزد..
سکوت کرده بود انگار این حقیقت رو پذیرفته بود..

لبم رو به دندون گرفتم از این سکوتش بیشتر حالم بهم می خورد..
در رو بستم..
رفتم سمت میز و سینی رو گذاشتم روش..

-بیا غذات رو بخور..
خیره بود به بیرون انگار چیزی نمی فهمید…
رفتم سمتش..بازوش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم..

برگشت نگاه بی حسش بهم افتاد
با دندون های فشرده شده گفتم : مگه نگفتم بیا غذات رو بخور..
کری یا لال!؟

نگاه سردی بهم انداخت..
بازم حرکتی از خودش نشون نداد..
از این کاراش داشتم خسته میشدم.
بازوش رو فشار دادم..

-لج کردی!!؟
چرا چیزی نمیگی هان!!؟
داری خسته ام میکنی ‌…نیشخندی کنج لبش جا خوش کرد..
عصبی دستش رو گرفتم و بردم سمت میز ‌‌

نشوندمش پشت صندلی و گفتم : یالا بخور…
نگاهی به ظرف غذا انداخت..
مثل همیشه دستش رو جلو برد و لیوان اب رو چنگی زد و اب رو خورد..
غذا رو نخورد
فقط کارش این بود که اب بخوره..
اصلا غذا نمی خورد..

نشستم کنارش..قاشق رو توی خورشت ریختم و بعد ریختم روی برنج.

نزدیک دهنش بردم و گفتم : دهنت رو باز کن..
سرش رو برگردوند..
حرصم گرفت

دستم رو دو طرف دهنش گذاشتم و دهنش رو باز کردم..

-وقتی میگم باز کن یعنی بازکن..
قاشق رو گذاشتم توی دهنش..

نگاه تیزی بهش کردم و گفتم : بخور یالا..
شروع کرد به جویدن..
سرش رو پایین انداخته بود و با بغض شروع کرد به جویدن

کل غذاش رو شروع کرد به خوردن..
ازم ترسید
انگار گرسنه اشم بود..
فقط لج می کرد ‌ می گفت نمی خوام..

تا ته غذاش رو خورد..
نیشخندی زدم و گفتم : همین بود که می گفتی نمی خوای اره!!

نیم نگاهی بهم انداخت و چیزی نگفت
از جاش خواست بلندشه که دستش رو گرفتم..
این دفعه انگار عصبی شد

با شدت دستش رو از دستم کشید بیرون و با داد گفت : این همه به من دست نزن..
اعصاب برام نذاشتی..
دست از سرم بردار بذار به حال خودم باشم..

از این واکنش شدیدش شاید باید خوشحال می بودم ‌..
برعکس اینکه عصبی بشم دستم رو جلو بردم و کشیدمش توی بغلم..

با خنده گفتم : تو حرف زدی..
باورم نمیشه..
حرف زدی…و بعد با صدای بلند خندیدم..
تکونی به خودش داد..
از بغلم اومد بیرون

دستی به قفسه ی سینه ام گذاشت و به عقب هلم داد..

-حد خودت رو بدون
گفتم بهم نزدیک نشو..
حالم رو بهم میزنی..
با حرف زدنش حالم خوب شده بود…
بخاطر همین از حرف هایی که بهم می زد واکنشی نشون نمی دادم..
وگرنه جوابش یه چک زیر گوشش بود

وقتی دید من کاری نمی کنم و در حال خنده ام با حرص تنه ای بهم زد و بازم رفت سمت پنجره..

****

اشکان

نگاهی به عمو انداختم چهره اش شکسته شده بود توی این چند هفته ‌.
اومده بود خداحافظی کنه
موندش اینجا هیچ چیز رو حل نمی کرد..

با یه حرکت خودش رو انداخت توی بغلم..
همه این چند روزه خودشون رو خالی کرده بودن الی دایی..
دایی خیلی رنج کشید
توی خودش ریخت‌.بلاخره بعد چند روز بغضش شکست و شروع کرد به گریه کردن..
با صدای بلند گریه می کرد و‌اشک می ریخت..

عمیق دستم رو دور گردنش حلقه کردم و به خودم فشردمش‌‌..
عمیق به خودم فشارش دادم و لب زدم :اروم باش دایی
اروم باش‌‌..
مهراوه پیدا میشه

عمو اما انگار خیلی امید نداشت فقط هق هق اش اوج گرفت..
منم امیدی نداشتم..
این چند هفته کل این شهر رو زیر و رو کردم اما چیزی پیدا نکردم..

حالم اصلا خوب نبود می خواستم هرچی هست و‌نیست رو بالا بیارم..
بزنم..
ببندم..
برگردم به عقب و نذارم مهراوه برگرده اینجا..

از بغلم اومد بیرون با چشم های اشکی بهم زل زده بود.

-هر خبری شد بهم بگو دایی..
من دل تو دلم نیست..
زنداییت رو که دیدی حالش اصلا خوب نیست..
با نفس عمیقی باشه ای گفتم..

عمو روی پاشنه ی پا چرخید و رفت سمت ماشین
در ماشین در باز کرد و داخل ماشین نشست..
بعد ماشین رو حرکت داد
اونقدر خیره به ماشین بودم تا اینکه تز جلوی چشم هام محو شد

نفس عمیقی کشیدم زیر لب گفتم :
مهراوه تو کجایی..
کجایی..

سنگینی نگاهی رو حس کردم
برگشتم..
با دوست مهراوه نرجس چشم تو چشم شدم
همینکه منو دید سریع سرش رو ‌پایین انداخت..

نیشخندی زدم..
هول زده شده بود..
بی توجه بهش منم رفتم سمت ماشین..
باید می رفتم خونه..
صدای قدم هایی پشت سرم حس کردم..

-اقا اشکان..

از حرکت ایستادم برگشتم و‌ سوالی بهش زل زدم..

-بله!؟
توی دو قدمیم ایستاده بود..

سرش رو پایین انداخت باز
رنگش سرخ شده بود..

ابروهام پرید بالا..

-کاری داشتی!؟؟
نفس عمیقی کشید و لب زد : راستش بله..
میشه…میشه شماره اتون رو داشته باشم!؟.
-اونوقت برای چی!!؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *