اونم برام ناراحت بود حق داشت
چقدر می گفت نرو..
می گفت بشین …بترمرگ سرجات..
گوش نکردم تا شد این..
اشکم همینطور می اومد
لبم رو زیر لب فرستادم و شروع کردم به گریه کردن..

هم صدا با الهه گریه می کردم
اونم دلش برا من می سوخت..
نفسم رو بیرون دادم..
الهه اومد نزدیک با همون چشم های غمگین گفت :
شاید دروغ باشه..
شاید اشتباه کردی شاید کاری باهات نکرده..
شاید..

همینطور داشت ادامه می داد دستی جلوی صورتم گذاشتم نمی شد که هیچی بگم..
می خواست بهش امید بدم
اما چه امیدی امید الکی!؟؟
من تموم شده بودم ..
من زن شده بودم عشق رو با هوس اشتباه گرفته بودم ..

پاهام سست شد روی زمین افتادم.

با هق هق گفتم :
ادامه نده دیگه بسه الهه شایدی در کار نیست
من بدبخت شدم..
دیگه دختر نیستم
دستی گذاشتم روی صورتم و شروع کردم به گریه کردن

++++

مهراوه

در رو بازکردم بزورسطل بلند کردم و بردم سمت اشپزخونه
مهران هرچی می گفت
من برخلاف خواسته اش عمل می کردم ..

در اخر برای ساکت کردنم به این نتیجه رسید
که برای تنبیه کردن باید کار ازم بکشه
الانم داشتم عین خر کار می کردم

همه جا رو طی کشیدم ..
کمرم که صاف شد حس کردم دارم بی هوش میشم
لبم رو زیر دندون فرستادم..

زیر لب نفرینی بهش گفتم ..
چشم هام رو گذاشتم روی هم و فشار دادم ..
گشنم بود..
اومدم برم که صدای شهلا اومد..

-سلام ..
بگرشتم سمتش دیگه مثل قبل نااروم نبود..

چشم هاش وحشی نبود..
کینه ای نبود..
با تعجب گفتم : سلام..
اومد جلو اونم لباس خدمتکاری پوشیده بود..

-حتما خسته ای بیا بشین
غذا بخوریم باهم
من غذا درست کردم..

بعد دست منو گرفت و دنبال خودش کشید ..
منو نشوند روی صندلی
حرکاتش عجیب بود چرا این کارا می کرد!!؟

رفت سمت گاز در قابلمه رو برداشت و شروع کرد به ریختن غذا..
قرمه سبزی بود..منم چیزی نمی گفتم..
بشقاب رو گذاشت جلوم..

نگاهی به محتویات بشقاب انداختم ..

زیر لب ممنونی گفتم و اروم شروع کردم به خوردن غذام ..
اونم غذا می خورد…
حس کردم غذا خوردنش خیلی با ولعه..

دست از غذا کشیدم..
با تعجب نگاهی بهش انداختم..

-خوبی !؟؟

اونم دست از غذا کشید
بادهنی پر بهم خیره شد..لقمه اش رو بزور قورت داد..

-خوبم چرا می پرسی!؟؟
-اخه خیلی تند می خوری..
چشم هاش رو روی هم فشار داد
با حالت زاری به غذاش نگاه کرد..

-نمی دونم چم شده..خیلی می خورم..
درک اینو نداشتم چرا شهلا یهو از این رو به اون رو شده بود..
از اون دشمنی دست برداشته بود و اومده بود اینجا..
نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو گذاشتم
روی هم و فشار دادم..

سوالی که تو ذهنم بود رو به زبون اوردم..

-تو چرا یهویی رفتارت عوض شده!؟.
مگه دشمن من نبودی!!؟
درک اینو ندارم که چرا اومدی اینجا..
باهام خوب شدی
تو که تا چند روز پیش..
یهو یه وسط حرفم پرید..

-تنها بودم..جر تو کسی اینجا نیست..
گفتم شاید بتونی باهام دوست بشی
تا اخر عمر که نمیشه دشمن شد..
منو تو هوویم..
از این حرفش اخمی کردم..

-قرار نیست من تا اخر اینجا بمونم..
من می رم.
چشم هاش رو ریز کرد..

-کجا!!؟
لبم رو زیر فرستادم..

-یه جای خوب..خونه ام من الکی اینجا نمی مونم..
نفس عمیقی کشیدم..
چشم هاش غمگین شد..

-به نظرت می تونی از اینجا بری!؟؟
از دست مهران کسی نمی تونه فرار کنه
نیشخندی زدم..

-من هرکسی نیستم

-من هرکسی نیستم..
اینجا هم نمی مونم می رم سراغ زندگیم..
شهلا نگاهی به پشت سرم انداخت
فکر کردم
کسی اومده

برگشتم دیدم کسی نیست اخم ریزی کردم و گفتم :
ترسیدم چرا اینجوری نگاه کردی..
سرش رو به علامت منفی تکون داد و گفت :
اروم باش این حرف ها رو نزن
نمی ترسی!؟.

نیشخندی زدم
مهران بسکه غذابم داده بود
شده بودم گرگ بارون دیده..

-من گرگ بارون دیده ام بالا تر از سیاهی برام رنگی نیست.برامم‌چندان اهمیت نداره
که چه بلایی سرم می یاد
من به مهران هیچ علاقه ای ندارم
اون منو بزور اینجا نگه داشته
پس از اینجا می رم

نفسی بیرون داد.

-باشه حالا غذات رو بخور هر کار دوست داشتی انجام بده..
نیشخندی زدم و‌دوباره شروع کردم به خوردن غذام.

****

مهران

اروم اروم شروع کردم به راه رفتن..
می خواستم با اقا جون حرف بزنم..
دلم برای مامان و بابا تنگ شده بود..

دلم می خواست بهشون سر بزنم..
لبم رو زیر
لب فرستادم..

نفس عمیقی کشیدم رسیدم به در..
اروم در رو باز کردم
و‌وارد شدم..
پدر بزرگ در حال خوندن کتاب بود.

در که باز شد
نگاه پدر بزرگ بالا کشیده شد
نگاه دقیقی بهم انداخت..

ابروهاش بالا پرید ‌.
با ابرو های بالا رفته گفت :
چیزی شده مهران!؟؟
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم : سلام..
نگاهش بالا اومد..

-سلام…
در رو بستم و کامل وارد شدم..
-می خواستم باهاتون حرف بزنم پدربزرگ..
پدر بزرگ با دست
به صندلی اشاره کرد..

-بشین پسرم..
باشه ای گفتم و‌روی صندلی نشستم.

نفس عمیقم رو ول دادم و شروع کردم به حرف
زدن..

-پدر بزرگ من خیلی وقته پدر و مادرم رو ندیدم
دلم براشون تنگ شده
می خوام برم به دیدنشون
اگه اجازه بدین برم به دیدنشون
اخمی کرد..

-تو می خوای بری به دیدنشون ؟؟
مکثی کردم و گفتم :
بله..
-نه اجازه نمی دم..
سرم رو بلند کردم ناباور به پدربزرگ خیره شدم..

-برای چی پدربزررگ!؟؟
اونا پدر و مادر منن

پدر بزرگ اخم بزرگی کرد
-خانواده باعث ضعف تو میشه
نقطه ضعف تو..
دشمن می تونه از این
نقطه ضعف استفاده کنه..نباید روی خوش نشون بدی..
خانواده رو فراموش کن.

چی از من می خواست پدر و مادرم رو فراموش کنم!!؟
اونا رو نمیشد فراموش کرد..
لبم رو زیر دندون فرستادم و از جام بلند شدم
بزور خندیدم..

-یعنی چی اقاجون!!؟
نمیشه که‌اونا پدر و مادر من هستن
نمیشه که ازشون دست بکشم.
چند ساله
زحمت منو کشیدن اونا فقط منو دارن
بعد ولشون کنم!!؟
مگه میشه اقا بزرگ..
اقا بزرگ اخم شدیدی کرد
دستی روی زمین و از جاش بلند شد
با اخم های شدید و در
هم گفت :
ببین منو اونا زحمت کشیدن توام باید زحمت بکشی!؟؟
این کصشعرا رو تحویل من نده..
پاشو برو..
از فردا می برمت بیرون باید
با ادمای این دوره و زمون اشنا شی پاشو برو
زود باش..استراحت کن فردا کار شروع میشه..

از اینکه بهم زور بگن متنفر بودم از جام بلند شدم
رو به پدر بزرگ گفتم :
با تمون احترامی که براتون قائلم باید بگم که متاسفم..
من می خوام برم دیدن پدر و مادرم و تا اونا رو نبینم بر نمی گردم…

و تا اونا رو نبینم بر نمی گردم
پدر بزرگ کتاب رو محکم بست با اخم های در هم از جاش بلند شد
با گذشت سالیان دراز
ازعمرش..
هنوز هیکل و قد بلندش رو حفظ کرده بود.

هم قد و هم هیکل خودم بود من داشتم به اینده ام نگاه می کردم
اون به گذشته اش..
غرورم به خودش رفته بود.

با دندون های ساییده شده گفت :
ببین پسر برای من اما اگر نتراش
من چندین سال از تو بزرگترم
خوب می دونم چی به ضرر توعه چی به ضرر تو نیست..
خانواده نقطه ضعف توعه..
دشمنت از این استفاده میکنه خانواده ات رو از بین می بره..
می خوای خانواده ات رو از دست بدی!؟

با دست اشاره کرد سمت در..

-هررری برو..
ار صدای دادش چشم هام بسته شد
داشت توی صورتم داد می زد
هیچی نگفتم
نفس های کشداری که به گوشم می رسید
حاکی از اون بود که خیلی عصبیه
صدای اخی باعث شد چشم هام رو باز کنم

پدر بزرگ دستی گذاشته بود روی قلبش
چند قدم عقب رفت..
با گیجی به پدر بزرگ نگاهی انداختم
چرا دست گذاشته بود
روی قفسه ی سینه اش..
چشم هاش رو‌رروی هم فشار می داد
لبمو کشیدم توی دهنم
و نفس عمیقی کشیدم..

یهو فهمیدم چه اتفاقی افتاده….
رفتم سمت
پدر بزرگ شونه اش رو گرفتم
و کشیدم سمت خودم با چشم های زوم شده
بهش نگاه می کردم..

صورتش رنگ پریده شده بود با هول
گفتم :
چی شده پدربزرگ!؟
-قلبم…

با هل بردمش سمت مبل..اروم نشوندمش روی مبل..
با دست اشاره ای به عسلی که اونجا بود
کرد…
-قرص…هام..اونجا..س…
نگاهی به عسلی کردم سریع رفتم سمت عسلی..

کشوی عسلی رو باز کردم
با دیدن یه قوطی فهمیدم که خودشه
برش داشتم
نگاهی به قوطی انداختم..
رفتم سمت..
پدربزرگ یه قرص بیرون اوردم و گرفتمش سمتش..

اونم قرص رو گرفت و گذاشت دهنش..
قرص زیر لبی بود..
انگار با خوردن این قرص حالش بهتر شده بود.
نگاه خماری بهم انداخت…
تقصیر من بود..
دستی توی سرم کشیدم و از جام بلند شدم..
خودش رو کشید سمتم
با اون چشم های لوچ شده بهم زل زده بود..

-خوبی پدر بزرگ!؟؟
چشم هاش رو گذاشت روی هم یعنی اره..
نفسم رو بیرون دادم..
سری به عنوان تاسف تکون دادم..
مقصر من بودم
از غم نشستم دستی روی شونه اش قرار دادم

-ببخشید پدر بزرگ تقصیر من بود
دیگه کاری انجام نمی دم خوب…
من معذرت میخوام…
حالا اروم باشید..
پدر بزرگ به کنارش اشاره کرد..

-بیا کنارم بشین پسرم..
مهم نیست..
همین که قول دادی بسمه..
اهی از گلوم خارج شد و من کنار پدر بزرگ نشستم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *