روی یکی از صندلی ها نشستم.
یه دختر چادری مظلوم بغل دستم بود‌
با لبخند بهم خیره شد.
لبخندی زدم و ناخوداگاه دستمو جلو بردم و خیلی صمیمی گفتم :
-مهراوه هستم خوشبختم.
خنده ای کرد و دستی بهم داد و گفت :
-منم معظمه خوشبختم.
-رشتت چیه!؟
-کودک یاری.
-عه پس هم رشته ای هستیم.

معظمه ریز ریز خندید.منم خنده ام گرفته بود خواستم حرفی بزنم که همون موقع استاد که یه زن تقریبا جوون بود مانع حرفم شد.

با خستگی جزوه رو بستم روز اول این همه درس!!؟
زنیکه ی عقده ای.
از کلاس که رفت بیرون با غر گفتم :
-زنیکه ی عقده ای!!!
معظمه گفت :
-غر نزن بلند شو بریم کلاس بعدی.
از دوتا کلاس پشت هم واقعا متنفر بودم.

باشه ای گفتم و‌از جام بلند شدم.
همین طور با معظمه در حال بگو و بخند بودیم که نفهمیدم چی یه دفعه به یه نفر برخورد کردم.
تعادلم رو از دست داده بود و روی زمین افتادم.

صورتم از درد جمع شد.
مچ پاپام خیلی درد می کرد ‌

توی ازمایشگاه از من و شهلا همزمان
خون گرفتن
پرستار موقع خون گرفتن
لبخندی به دوتامون زد و گفت : همراه هستین!!؟
شهلا جوابش رو داد
من اصلا حوصله اش رو نداشتم.

-اره همراهیم..
لبخندی زد..
-پس دوتا خواهر باهم حامله شدین..
یااینکه دختر خاله ای چیزی هستین..
نیشخندی زدم..
این دفعه من گفتم : نه هوو ایم…
تعجب کرد
با چشم های گرد شده گفت :
واقعا!!؟
نیشخندم غلیظ تر شد..

شهلا با خجالت نگاهش رو از پرستار گرفت
چیری نگفت منم چیزی نگفتم..
این مسئله چندان خجالتی نداشت
بهرحال حقیقت این بود
پرستاره که دید ما جواب نمی دیم دوباره شروع کرد به حرف زدن
از رو نرفت…

-شما چطور می تونید تحمل کنید براتون سخت نیست!!؟
با نیشخند گفتم :
خیلی برات مهمه که بدونی!؟؟
می خوای برات مثلا درس عبرت بشه!؟؟
عصبی بودم…

پرستاره از اخلاق تند من خودش رو کشید کنار
با چشم های گرد شده گفت :
وا عزیزم چیز بدی گفتم‌!؟؟
محض کنجکاوی بود..

خون که گرفت دستم رو جمع کردم
استین لباسم رو کشیدم پایین
از جام بلند شدم
شهلا هم عین من از جاش بلند شد

دستگیره رو گرفتم و‌کشیدم پایین..
در باز شد
همینکه در بازشد
مهران پشت در نمایان شد…

مهران نگاه ماتی بهم از این بشر متنفر بودم
دندونام رو روی هم ساییدم
با نفس عمیقی گفتم :
برو کنار…
قدمی عقب برداشت و‌من از اتاق اومدم بیرون..

شهلا هم اومد..

-تموم شد!!؟
مهران بود که داشت ازم سوال می پرسید
سرم رو تکون دادم و گفتم :
اره تموم شد..
شهلا هم کنار من ایستاد..
پرستار از اتاق اومد بیرون نگاهی به من و شهلا و بعد مهرداد انداخت..

حتما داشت فکر می کرد
که مهران چقدر خوشگله
خدایی جذاب و‌خوشگل بود فقط زیادی هار بود…اخلاق نداشت
اخلاق هم نداشت هیچی نمی ارزید

مهران نگاهی به پرستار کرد و گفت :
خانم جواب ازمایش کی اماده میشه!؟؟
پرستار پشت چشمی براش نازک کرد
کمی جا خورد
مهران..

-سوال بدی کردم!؟؟
پرستار که فهمید گاف داده سرش رو به چپ راست تکون داد و گفت :
نه چیزی نشده..
فردا ساعت سه اماده میشه..
-چرا اینقدر دیر!؟؟
-چون شما دوتا دوتا زن دارین
یکم طول می کشه

حرفش بامزه بود با این حرفش دستی گذاشتم زیر دلم و شروع کردم
به خندیدن
با صدای بلند می خندیدم خیلی جالب گفت.
از صدای خنده ام
چند نفر برگشتن نگاهم می کردن
بعد چند وقت از ته دل میخندیدم..

تا اینکه خودم رو صاف کردم…
مهران با چشم غره بهم زل زده بود…
خوب چی؟؟

البته لبخند همداشت شاید یراش تعجب بود
که خندیده بود..
اخم غلیظی کردم و سرم رو پایین انداختم..
مهران برگشت سمت پرستاره..

-ناراحتی بیام شما رو هم بگیرم یه سه تایی
کامل شه!؟؟
مردک هوسباز رو بهش نمیشد
داد نگاهش هرکسی رو رصد می کرد
پرستاره انگار بدش
هم نیومده بود…
اما شروع کرد به ناز کردن با یه ایشی رفت داخل
و در رو هم کامل بست…

نرجس

با ترس وارد مطب دکتر زنان شدیم
با الهه اومده بودیم
نمی دونستم چی به چیه..حالم اصلا خوب نبود‌.
دستی گذاشتم روی قلبم
و شروع کردم به نفس عمیق کشیدن….

الهه با دست به صندلی اشاره کرد و گفت :
برو بشین تا من برات نوبت می گیرم..
سراپا وایسا نیستا..
باشه ای گفتم و رفتم سمت صندلی ها..
نشستم‌.

یه زن کنارم نشسته بود
حامله بود.
برگشت نگاهی بهم انداخت..
با چشم های رو هم اومده گفت : حامله ای!؟
توی دلم گفتم خدانکنه..

سرم رو به عنوان نه تکون دادم

-نه..
یه تای ابروش رو داد بالا..

-پس برای چی اومدی اینجا!؟
می خواستم بگم فضولی که سوال می پرسی..
ولی هیچی نگفتم..

-برای حامله شدن اومدن مشاوره بگیرم ‌.
خندید..
-مگه مشاوره داره!!؟اینا چیه میگی اخه!؟؟
حامله شدن که کاری نداره..
وای چقدر حرف می زد هیچی نگفتم..

قفسه ی سینه ام بالا پایین شد..
لبم رو زیر دندون فرستادم..
چرا الهه نمی اومد..
زنه که دید هیچی نمی گم ایشی گفت
و روش رو برگردوند‌.
منم بهتری گفتم..

****

سرم رو زیر انداختم دکتر بهم خیره شده بود
الهه همه چیز رو براش
تعریف کرده بود…

-خوب عزیزم الان اومدی برای ترمیم!؟؟
چرا رفتی خونه ی اون پسر!؟؟
نمی دونی تو این دوره نباید به چشم
راستت هم نباید اعتماد کنی!!؟

سرم روپایین انداختم چه میدونست
که‌ من اون
اشکان نامرد رو دوست داشتم!!؟
جونم رو براش
می دادم
چه می دونست اخه!؟.

با صدای خفه ای گفتم : چون دوستش داشتم خانم
درکی ازدوست داشتن دارین!؟؟ من دوستش داشتم
با تموم وجود وجودم رو هدیه دادم
اما اون چکار کرد ؟..
همه چی روخراب کرد
زد زیرش…بی ابروم کرد..

حرف می زدم و گریه می کردم…
دکتر هم با ناراحتی بهم نگاه می کرد…
الهه اومد نزدیکم
دستی روی سرم گذاشت و گفت :
هیس اروم باش عزیزم
همه چی درست میشه بعد منو کشید
تو بغلش…
عمیق منو به خودش فشرد..

-همه چی درست میشه اومدیم تریمم
تموم میشه
عزیز دلم..
صدای خفه ی گریه ام بلند شد تا اینکه
دکتر اشاره ای کرد به دستمال کاغذی که روی میز بود..

-بهش دستمال بده که اشک هاش رو پاک کنه
باشه ای گفتم
و دستم رو جلو بردم و دستمال کاغذی رو از
دست الهه گرفتم
اشک هام رو پاک کرد
دکتر روی صندلی جابه جا شد..

-خوب حالا گریه نکن دخترم اروم باش
من پرده ات رو ترمیم میکنم
هزینه ترمیم رو نصف ازت می گیرم
خوبه!!.
سرم رو پایین انداختم..

-ممنونم…تا اخر عمرم شرمنده ی مامان بابام هستم
از اعتمادشون سو استفاده کردم..
دکتر اهی کشید و گفت : هعی دخترجون
چی می گی اشتباه ما زنا همینه
سریع تحت
تاثیر قرار می گیریم همین…
اعتماد می کنیم
فکر می کنیم که مردا هم عین ما هستن
عاشقمونن
احساساتشون بی ریا و پاکه عین خودمون اما در حالی که اینطوری نیست
اونا موجوداتی هستن
که نصف فکرشون مشغول سکس و رابطه اس..
کلا دلیل مرد با یه زن بودن همینه…
اساس اصلی ازدواج هم همینه…

-اساس اصلی ازدواج همینه عزیزم…
مردا از زنا برای
رفع نیاز استفاده می کنن
هرچند زن هم شهوت داره اما نه قبل
ازدواج
خیلی کم پیش می یاد
چشمهام رو گذاشتم روی هم و فشار دادم..
حرف می زد حالم بد میشد
نمی خواستم
بشنوم هیچی از این قضیه
فقط می خواستم ترمیم کنم برم پی کارم

دیگه پشت دستم رو داغ کرده بودم.
دیگه سمت هیچ
مردی نمی رفتم به غلط کردن افتاده بودم…
دیگه همین اولیش
و اخریش بود …
الهه رو به دکتر گفت :
خانم دکتر حالا این ها رو ولش کنید
میشه
ترمیم
رو شروع کنید در مورد هزینه اش
اصلا
مشکلی وجود نداره…
خانم دکتر نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت
و گفت :
امروز وقت میشه
به دوستت کمک کن روی اون تخت
بخوابه
تا منم به منشی بگم
بیمارای دیگه رو بفرستم بره چون وقت نمیشه..

دکتر بلند شد رفت سمت در
الهه هم دست منو گرفت و بلندم کرد
با هم رفتیم سمت تخت..
شلوارم رو
کامل ‌پایین کشیدم و بعد روی تخت درازکشیدم
تا دکتر بیاد و کارش رو انجام بده..

****

با درد شروع کردم به راه رفتن از ترس
خم شدم
و زیر شکمم
راه رفتن برام مشکل بود خم خم
راه می رفتم…
اب دهنم رو قورت دادم و لبم رو زیر دندون فرستادم

از مطب اومدیم بیرون هرکی منو
می دید
فکر می کرد که
من زاییدم البته دردش کمتر از زاییدن نبود…

یه دربست گرفتم و‌نشستیم
توی ماشین
الهه ادرس دانشگاه رو داد منم اونقدر درد داشتم
سرم رو تکیه دادم به شیشه و چشم هامو بستم

ماشین حرکت کرد تکون ضعیف که می خورد
دردم بیشتر میشد اما من چیزی نمی گفتم..
دستی روی بازوم قرار گرفت
فهمیدم
که الهه اس..

-نرجس!؟؟
با درد سرم رو بالا اوردم و بهش زل زدم
با گیجی گفتم :
بله!!؟
نفس عمیقی کشیدم و‌چشم هام رو فشار دادم
یه درد
کوچک بهم وارد شده بود اخی گفتم

-خوبی نرجس!!؟
با بغض چشم هام رو باز کردم
ببین به چه خواری گرفتار شده بودم

-نه درد دارم..
نگاه ناراحتی بهم کرد و گفت :
دیدی که دکتر چی گفت نیاید تکون بخوری
شکر خدا تموم میشه
هیچی نگو…
تحمل کن…

توی دلم نفرینی کردم برای اشکان که منو به این حال روز انداخته
و خودش هم اصلا باکیش نبود‌‌…

باشه ای گفتم و تا رسیدن به خوابگاه فقط فکر کردم
و اشک ریختم

****

مهراوه

داشتیم از کنار سرویس بهداشتی زنونه رد میشدیم که یه فکری به سرم زد
وایسادم
مهران برگشت گنگ بهم زل زد و گفت :
چی شده!؟؟
مکثی کردم با دست به پنجره اشاره کردم و گفتم :
من باید برم دستشویی..
مهران نگاه خیره ای بهم انداخت و اب بابایی زیر لب گفت :
باشه برو..
لبخند کوچکی زدم توی دلم

باید شانس می اوردم که کار می کرد نقشه ای که
توی سرم بود ..
وارد سرویس شدم شلوغ بود یه دستشویی فرنگی فقط خالی بود..

پام رو گذاشتم روی سنگ و خودم رو بالا کشیدم
دریچه اش بسته بود
بااین حال میشد بازش کرد

بااین حال میشد بازش کرد
دریچه رو باز کردم
و‌کوبیدم به پنجره باز شد با خوشحالی
خودم رو کشیدم بالا
خودم رو از پنجره رد دادم و انداختم
بیرون..
البته صدای زن بلند شد
که جیغ می زد و فحش می داد

نفس عمیقی کشیدم تا بهش چیزی نگم..
بیرون که اومدم حس
کردم ازاد شدم..
نگاهی به اطراف انداختم
پشت بیمارستان بودم شروع کردم
به راه
رفتن باید یه جا پیدا می کردم..
برای بیرون رفتن از اینجا..

راه می رفتم تا اینکه فهمیدم
از اینجا برم
بیرون…
اخر یه راه پیدا کردم و خودم رو از این جای مزخرف کشیدم
بیرون…

****

مهران

پام رو روی زمین کوبیدم و به اطراف نگاهی انداختم
داشت حوصله ام سر می رفت
چرا نمی اومد
هی نگاهم به ساعتم بود
و منتظر بودم که بیاد اما اثری ازش نبود.‌.
نفسم رو ول دادم…

رو کردم سمت شهلا و گفتم :
برو ببین چرا نمی یاد
نیم ساعت حیرون کرده…

باشه ای گفت و بعد رفت سمت در سرویس
شلوغ بود
رفت داخل شهلا هم حدود نیم ساعت بعد
کلافه شدم
یه دستشویی رفتن این‌ همه
معطل کردن داشت!!؟

شهلا اومد بیرون نگاهی به پشت سرش
انداختم با تعجب گفتم : پس مهراوه کو!؟؟
شهلا شونه ای بالا انداخت..

-کسی نبود..
تعجب کردم یعنی چی نبود!؟؟
با تعجب گفتم‌ : یعنی چی که نیست!!؟نمی فهمم چی می گی…
کجا رفته پس..
نمی تونسته که در بره من تو
همین جا کسی رو ندیدم..

سری به عنوان نمی دونم تکون داد
عصبی بودم.

-یعنی چی که نیست نمی فهمم همه جا رو گشتی!!؟
-اره..
عصبی شدم رفته بود..
خواستم برم سمت سرویس که
شهلا دستم روگرفت
با تعجب بهم نگاه کرد با گیجی گفت :
داری کجا می ری!؟؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم :
دارم می رم ببینم
این دختره ی خیر سر کجاست
شهلا زبونش رو گاز گرفت و گفت :
نمیشه
صبر کن خودم می رم..

شهلا و‌مهراوه باهم چند روز بود که جور
شده بودن با دست به عقب‌ هلش دادم و گفتم :
گمشو اونور دوتاتون دستتون تو همه عوضی..
گمشو‌ اونور‌.‌
ناراحت بهم زل زد
توجه ای بهش نکردم و پرده رو بالا زدم
و کامل وارد شدم
همینکه وارد سرویس شدم با تعداد زیادی زن روبه رو شدم

چند تایی شروع کردن به جیغ زدن
سرم رو پایین انداختم..

-ببخشید من کاری ندارم دنبال زنمم اگه میشه
چند دقیقه ای نگاه بندازم و بعد برم..
یکی از زن ها گفت :
زنت که نمی ره بمیره اون همین جاست ‌..
بیرون باش اقا..
بیرون تا نگهبان رو صدا نزدم..

دندونام رو ساییدم روی هم و گفتم :
بابا می خوام خوب فقط ببینم زنم اینجا هست یانه..
یه زنه داشت می رفت که گفت :
ملت دیوونه شده یکی از پنجره فرار میکنه..
یکی ام اومده اینجا دنبال زنش می گرده..
گوش هام انگار کر شده باشه
رو کردم سمت اون زنه و گفتم :
چی!؟؟

زنه عصبی بود با تشر گفت :چی چی!!؟
توام عقلت رو از دستی دادی اقا ها
برو بیرون دیگه..
چشم هام رو گذاشتم روی هم و گفتم :
خانم گفتی یه زن فرار کرده از پنجره..
همین جا فرار کرده!؟؟
زنه تک ابرویی بالا انداخت..

-اره همین نیم ساعت پیش
نکنه زن تو بود!؟؟

خشم کل وجودم رو گرفت..
-از پنجره ی کدوم دستشویی رفت بیرون!!؟
با دست به ته اشاره کرد

-اون سرویس… اگه زن شما بوده خیلی بی شخصیته
بهش بگید…
ادم شعور شخصیت داشته باشه
اخه فرار از دستشویی شد کار..

برای مهراوه کار بود
دستی به قفسه ی سینه اش زدم
و به عقب هلش دادم

-برو ببینم بابا زنیکه روانی…
هلش که دادم برگشتم..
عصبی بودم با تشر شروع کردم به راه رفتن..
شهلا با چشم های زوم شده بهم نگاه می کرد..

-چی شد!؟؟
با عصبانیت گفتم : فرار کرده دختره ی خیر سر
ببینم تو ازش خبرداری!؟
از این کاری که می خواست بکنه
از این کارش خبر داشتی!؟؟
قدمی از ترس عقب برداشت..

-نه بخدا اصلا نمی دونستم
چطوری فرار کرده!!؟؟ کسی که از جلوی ما رد نشد
نفسم رو ول دادم و گفتم :
از پنجره دستشویی این دختره دیوانه اس…
فقط بلده شر درست کنه..
با دست به جلو اشاره کردم
و گفتم : راه بیفت بریم ببینم چه خاکی تو سرمون باید بریزیم..

باشه ای گفت
جلو راه افتادم و شهلا هم پشت سرم اومد
شهلا جایی نمی رفت
تنها کسی که اذیت می کرد همین مهراوه بود
دستم بهش می رسید
زنده به گورش می کردم..

با قدم های بلند رفتم پشت بیمارستان راه زیادی بود
به اطراف چرخیدم و با صدای بلند مهراوه رو صدا زدم

-مهراوه…مهراوههههه…
هیچ کس جواب نمی داد صدا اکو میشد اما کسی جواب نمی داد حالم داشت
بد میشد چشم هام رو گذاشتم روی هم و فشار دادم..

شهلا کنارم قرار گرفت با دست به بازوم زد
با تشر برگشتم سمتش و گفتم :
چیههه!!؟
از صدای داد من چشم هاش رو گذاشت روی هم گذاشت..

-چرا داد می زنی می خوام بگم اطراف رو بگردیم
شاید جایی مخفی شده باشه
همین..
چیز دیگه ای نمی خواستم بگم که اینطوری داد کشیدی

از حرفش چشم هام رو گذاشتم روی هم و گفتم :
خیله خوب بگردیم…
تو اینجا رو بگرد منم می رم اون طرف..

بعد با دستم به سمت چپ اشاره کردم
شهلا سری تکون داد
منم دیگه هیچی نگفتم و بعد شروع کردم
به راه رفتن…

همه جا رو وجب به وجب گشتم
هیچی نبود..
لعنتی زیر لب گفتم
نگران بودم
اگه اتفاقی براش می افتاد چی!؟.
دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو ببله…
چشم هام رو گذاشتم هم و فشار دادم..

صدای شهلا اومد باعث شد
برگردم….

با نفس نفس گفت : چیزی پیدا نکردم
تو چی پیدا کردی!؟؟
سرم رو به عنوان نه تکون دادم..
-فکر کنم رفته بیرون
الکی وقتمون رو تلف کردیم.

پوفی کشیدم و با دست اشاره ای بهش کردم
و لب زدم :
بیا بریم اعصاب ندارم
نگاه ماتی بهم کرد و باشه ای گفت

پوفی کشیدم و با قدم های بلند شروع کردم به حرکت کردن
فاصله ی زیادی رفتیم تا به ماشین
رسیدم..
ریموت ماشین رو زدم
صدای دزدگیر ماشین بلند شد
شهلا دستی به ماشین گذاشت و اروم شروع کرد
به راه رفتن
تک ابرویی بالا انداختم و‌گفتم : چیزی شده!!؟
چرا زیر دلت رو گرفتی!!؟
با صورتی جمع شده گفت :
دلم داره درد میکنه…

از راه رفتن زیاد بود با دست به ماشین اشاره کردم
و گفتم : بشین
از راه رفتن زیاده دختره ی احمق ببین
چه درد سری
درست کرده….سرم رو زیر انداختم….

سوار ماشین شدم سرم داشت درد
می کرد ..
بزور ماشین رو روشن کردم
و شروع کردم
به حرکت کردن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *