صبح خیلی دیر از خواب بلند شدم‌.

با سرعت اماده شدم و‌از خوابگاه رفتم بیرون.

دعا دعا می کردم که اون گیرلندی گنده دماغ نرفته باشه کلاس.

 

با سرعت از پله های دانشکده رفتم بالا.

طبقه‌ی سوم کلاس داشتیم.

تا رسیدم به طبقه ی سوم به نفس نفس افتادم.

فحشی زیر لب به کسی که این همه پله طراحی کرده بود دادم.

 

نفس عمیقی کشیدم خودم رو صاف کردم اما همین که صاف شدم با دیدن گیرلندی که وارد کلاس شد به خودم میام و با بدو سمت کلاس رفتم.

اما بی فایده بود.

 

نگاه زاری به در کلاس بسته انداختم.

الان چکار می کردم!!؟

باید می رفتم سر کلاس.

با دست های لرزون تقه ای به در زدم و بعد دستگیره رو پایین کشیدم و در رو باز کردم.

 

سرم رو بلند کردم.

گیرلندی با خونسردی بهم خیره‌  شده بود

 

 

-می تونم‌بشینم استاد!!؟

نگاهی به ساعتش کرد.

 

-خیر بفرمایین بیرون گفته بودم بعد کلاس

نباید بیاین.

یعنی چی حکومت نظامی که‌نبود‌

 

-اما استاد

با دادی که کشید حرفم قطع شد.

 

-همینکه که گفتم خانم بفرمایین بیرون.

بچه ها با نگاه های متفاوتی به من خیره شده بودن.

بعضی ها با تمسخر و خنده.

بعضی ها با ناراحتی و‌دلسوزی و‌بعضی هام بی تفاوت.

بغضم گرفت.

 

-خانم شما وقت کلاسم رو نگیرین برین بیرون.

از کلاس رفتم بیرون و بعد با تموم توانم در رو بستم…

 

داشت اشکم در می اومد با سرعت رفتم سمت در خروجی دانشکده.

حالم بد بود تا الان هیچکس با من اینطوری صحبت نکرده بود.چطور به خودش جرات با من اینطور حرف بزنه.

 

مردیکه ی عقده ی بیشعور.

 

با گریه وارد خوابگاه شدم الهه درحال خوندن بود همینکه منو دید سرش رو بلند کرد.

چشم هاش گشاد‌شد.

 

-چی شده‌ مهراوه!!؟

هقی زدم و رفتم سمت تختم‌.

الهه اومد کنارم.

منو کشید سمت خودش و گفت :

 

-میگم چی شده مهراوه تو‌که‌همین الان رفتی چی شد به این زودی اومدی!؟؟

با یاد اوری اون لحظه ی بعد با تنفر گفتم :

 

-مردیکه ی عقده ای سر من خالی کرد عوضی..

-کی!

-همین استاد بیشعور مهران گیرلندی دیر رسیدم‌کلاس جلوی همه ضایع ام کرد.

خیلی بیشعوره.

 

الهه با اخم گفت :

 

-خری دیگه برات اصلا مهم نباشه حیف نیست بخاطر این طور ادم عقده ای گریه کنی!!؟

پاشو دست و‌صورتت رو‌بشور.

توام دفعه دیگه تلافی کن‌

 

با غیض گفتم :

 

-تلافی کنم‌ چجوری!!؟

اون استاده من دانشجو‌ کاری بکنم منو می ندازه.

-بازم فدای سرت بعدم قرار نیست بفهمه تو کاری کردی.

حالا پاشو دست و صورتت رو بشور میگم‌چکار کنیم.

 

خودم‌ رو جمع و جور کردمو گفتم‌ :

 

-باشه…

با فکر به انتقام دندونام رو هم ساییدم‌من خوب سر این استاد در می اوردم…

دیگه داشت از حدش فراتر می رفت.

 

****

 

با خبیثی جعبه ی شیرینی رو تو دستم نگه داشتم‌ و وارد کلاس شدم.

 

هیچ کس توی کلاس نبود.

امروز صبح زودتر از همه اومدم تا از خدمت این اقاهه در بیام…

جعبه رو گذاشتم روی میز یه نوشته هم گذاشتم روش.

 

“استاد متاهل شدن مبارک ”

 

با پوزخند خودم رو عقب کشیدم.

همه چی نرمال بود فقط منتظر این بودم که وقتی جلوی بچه ها خیط میشه رو ببینم.

 

از کلاس زدم بیرون باید همه چیز عادی به نظر می رسید.

نیم ساعت به شروع کلاس مونده‌

 

خودمو سرگرم کردم تا رب ساعتش گذشت.

از جام بلند شدم و رفتم سمت کلاس وارد کلاس که شدم‌تفریبا پر بود.

بعضی ها با کنجکاوی رفتن سمت میز استاد ‌

 

با لبخند موزی تو دلم نشستم ‌

نرگس گفت :

 

-دیدی چی شده!!؟

تظاهر به چهره ام دادمو گفتم :

-چی شده!!؟

با خنده اشاره کرد به میز استاد و گفت :

 

-انگار برای استاد شیرینی اوردن…

با نامه فدایت شوم.

-عه دروغ نگو.

این استادهه هم فیلمه برای خودش ها..

هر روز یه ماجرا..

با ورود مهران به کلاس حرفم رو خوردم‌همه نشستن سر جاهاشون

 

با خنده گفت :

 

-چی شده همه دور میز من جمع شدن نمره میدن!!؟

یکی از پسرای خوش مزه ی کلاس گفت :

-نه استاد شیرینی خورونه…

 

مهران ابروهاش رو داد بالا.

نگاهش سمت میز کشیده شد ‌

قدمی جلو برداشت برداشت و گفت :

 

-وایسا ببینم دلیل چیه!!؟

بعد با صدای بلند شروع کرد به خوندن.

 

“استاد متاهل شدنت مبارک ”

 

بااین حرفش بچه ها هو کشیدن.

اخم ریزی کرد.

-استاد باز کنین دیگه بچه ها شیرینی میخوان

.

مهران سرش رو بالا اورد و نگاهش توی نگاهم خورد ‌

نگاهش غمگین بود نمی دونم ته دلم چی شد که‌ قلبم لرزید ‌

یه حس بدی از این کار بهم دست داده بود.

اما دیر بود برای اعتراف.

 

مهران نیشخندی زد و‌گفت :

 

-کار کیه!!!

بچه ها سکوت کردن هیچ کس هیچ حرفی نزد.

همون پسره خوشمزه ی کلاس باز به حرف اومد :

 

-استاد کار خیره خواسته انجام بده اونم بی نام نشون.

کارثوابه دیگه حالا باز کنین.

مهران با همون دستش سمت جعبه رفت‌

 

قلبم به سختی تو سینه می زد.

در جعبه رو باز کرد.

چشم هام بسته شد همین که در جعبه رو باز چهارتا قورباغه پریدن تو هوا و یکی دقیقا روی سرش نشست.

 

صدای هین بچه‌ها بلند شد.

لای چشم هام رو اروم باز کردم.

همه با تعجب به مهران خیره شدن…

صدای یکی از قورباغه ها که بلند شد همه زدن زیر خنده.

 

چشم هام زوم مهران بود‌

صورتش از حرص قرمز شده بود.

چهره اش خیلی مضحک‌ شده بود.

حس عذاب وجدان پرید و منم شروع کردم به خندیدن.

 

از ته دل شروع کردم به خندیدن.

مهران با غصب دستش رو بلند کرد و زد روی میز.

 

من به جای دستش دردش رو حس کردم.

صدای بچه‌ها قطع شد.

اما هنوز چند نفر داشتن می خندیدن.

 

-کی این غلط اضاف رو کرده‌همین الان بگه وگرنه تا اخر دنیا باشه می فهمم و تلافی خوب درمیارم.

صداش جدی بود.

ریلکس بهش خیره بودم حقش بود.

 

ریلکس بهش خیره بودم حقش بود.

انتطار داشت که من حرفی بزنم!!؟

یا اینکه بقیه بگن که کاری کردن درحالی که روحشون خبر نداشت ‌

 

یکی از قورباغه سمت دخترا پرید که اون دختره از ته دل جیغی زد و همهمه ای ایجاد شد.

 

همه از کلاس پریدن بیرون منم ریلکس کیفم رو چنگی زدم و از کلاس رفتم بیرون.

 

خیره گی نگاه عصبیش روی مخم بود اما اصلا برام مهم نبود.

 

نفس عمیقی کشیدم.

واقعا دلم خنک شد.

همه تو راهرو داشتن پچ پچ می کردن شلوغ.

 

در نهایت در تک تک کلاسا اعتراض زدن و مهران هم مجبوری هم رو فرستاد رفتن.

 

منم با دلی خوش از پله ها پایین رفتم‌.

بدستی از جلوی اتاقش رفتم همون موقع اونم از پله های اونوری رسید.

 

نگاهش تو نگاهم گره خورد.

 

دست پاچه شدم.

کیفم رو روی دوشم جابه جا کردم و‌سعی کردم اروم باشم…

 

از کنارش داشتم رد میشدم‌که کیفم رو از پشت گرفت و کشید باعث شد از حرکت باایستم.

 

نگاهمو بالا اوردم.

دندوناش رو رو هم سایید و گفت :

 

-کار تو بود اره!؟؟

نگاه گیج ظاهری تو‌چشم هام دادمو گفتم :

 

-چی!!؟

-همین مسخره بازی الان کار تو بود.

تو دلم قهقه ای زدمو گفتم اره کار من بود.

اما تو دلم ‌

 

با اخم گفتم :

 

-توهم برداشتی استاد چرا باید کار من باشه مگه مهمی که وقت باارزشمو برای تو تلف کنم!!.

 

نگاه سرخ رنگش رو بهم دوخت بعد یه دفعه خیلی ولم کرد.

دوتا دستش هاش رو بهم زد و‌ با لحن خونسردی گفت :

 

-اره راست میگین من توهم برداشتم تو چرا باید بامن شوخی کنی.

اصلا جرات این کارا از تو ساخته نیس.

ای مارمولک می خواست منو کاری کنه که حرصی بشم و حرفی بزنم.

 

سرم رو تکونی دادمو گفتم :

 

-بله استاد حق با شماست حالا اگه اجازه بدین من برم.

نیشخندی زد و گفت :

-بفرمایین خانم.

 

اخمی کردم و بدون حرف روی پاشنه ی پا چرخیدم و از پله ها رفتم پایین.

مردک جوگیر.

زهرش رو‌ گرفتم.

 

“اصلا جرات این کارا از تو ساخته نیس‌”

مردیک مفنگی..

فکر کرده ازش می ترسم.

از دانشکده اومدم بیرون.

دیگه کلاس نداشتیم.

قرار بود با بچه ها بریم بیرون.

با خوشحالی قدمامو تند تر کردم باید برای بچه ها تعریف می کردم که چکار کردم.

 

****

 

حرفام که تموم شد دخترا پقی زدن زیر خنده.

با صدای بلند می خندیدن.

نگاه بعضی ها سمت ما کشیده شد مخصوصا سه تا پسر که درست روبه روی ما نشسته بودن.

 

الهه با نفس نفس گفت :

 

-وای فقط اونجاش که گفتی قورباغه رفته رو سرش خیلی باحال بود.

دمت گرم باحال بود.

نرجس هم تایید کرد.

لبمو گازی گرفتمو و گفتم :

 

-هیس اروم تر همه دارن نگاهمون می کنن

مهران

 

خیلی تشنه ام بود.داشتم با ماشین از تو خیابون رد میشدم که نگاهم افتاد به یه کافی شاپ..

 

فکری خوبی بود می تونستم اینجا دلی از عزا در بیارم

گوشه ی خیابون زدم رو ترمز و نگه داشتم.

فکرم هنوز درگیر اون شوخی بی مزه بود‌

فکرم می رفت سمت اون دختره اما باز شکی به دلم راه می افتاد‌

 

نمی تونست کار اون باشه اما قسم خورده بودم که پیداش کنم.

حتی اگه قرار بود دوربین های دانشکده رو چک می کردم.

از ماشین پیاده شدم.

 

هوای زاهدان با اینکه توی پاییز بودیم هنوز گرم بود.

پوفی کشیدم تو این گرما یه چیز سرد می چسبید…

 

وارد کافی شاپ که شدم برعکس انتظارم صدای خنده ی سه تا دختر می اومد.

نگاهی گذارایی به میز انداختم‌

یه دختر پشتش به من بود و دوتای دیگه روبه روم..

 

انگار اون دختر داشت چیزی تعریف می کرد اوناهم می خندیدن.

دهن کجی کردم و رفتم سمت یه میز تقریبا نزدیک میز همون دخترا بود.

 

منو رو باز کردم.

یه اب هویچ بستنی برای خودم سفارش دادم.

 

منتظر شدم که بیارن.

با صدای میز کناری نگاهم برگشت..

چشم هام گرد شد خدای من این همون دختره مهراوه بود.

 

-هیس اروم تر همه دارن نگاهمون می کنن.

این اینجا چکار می کرد.

خیره بهش بودم.

 

میز من طوری بود که مهراوه به من دید نداشت اما من بهشون دید وحرفاشونم می فهمیدم

 

 

-اخه اسکل قورباغه چرا گذاشتی تو جعبه ب شیرینی سوسکی مارمولکی ،ماری می گذاشتی تو جعبه تا بفهمه نباید باهات در بیوفته…

 

از چیزی که می شنیدم بهت برم داشت.

پس کار خودش بود.

 

اروم خندید و گفت :

 

-دلم براش سوخت بدبخت بد خیط شد اما خوب حقش بود..

به ادم عقده ایه..

ازش خوشم نمیاد اونم منو چند روز پیش جلوی این‌همه ادم کم اورد.

پس از چند روز پیش عقده داشت

 

داشتم عین خوره خودم رو میخوردم.

دلم می خواست برم سمتش و تا میخورد بزنمش..

دختره ی روان پریش..

 

همینطور با غضب بهشون خیره بودم که میز کناری من سه تا پسر بود ازجاشون بلند شدن و سمت میز دخترا رفتن.

 

قصدش مزاحمت بود یا یچی دیگه یکی از پسر ها که یه صندلی خالی بود رو بیرون کشید و با پرویی نشست روی صندلی…

رنگ دخترا پرید ‌

با رضایت خیره شدم بهشون باید می دیدم چه میشد.

 

 

***

 

مهراوه

 

خنده ی ارومی کردم.دخترا چقدر شیطونی می کردن.

اومدم کمی از کاپوچینمو بخورم که با صدای پسری سرم رو بالا گرفتم.

 

-سلام..

پسره با پرویی نشسته بود سر میز ما دوتا پسر دیگه ام بالا سرش ایستاده بودن.

اینجا چخبر بود!!

 

-سلام خوشگلا صدای خنده اتون کل کافی شاپ رو برداشته ماهم عاشق صدای خنده..

اومدیم مزاحم شدیم برای اشنایت..

 

اخم هام رو تو هم کشیدم.

الهه و‌نرجس از ترس جیکشون در نمی اومد.

با غیض لب زدم :

 

-گورت رو ازاینجا گم کن..

دنبال دردسر نباش ‌.

-اوهو تهدید رو ‌..

 

نگاهی به سرتاپام انداخت و خنده ای کرد

 

-اخه تو بااین قد و‌هیکلت میخوره تهدید کنی!!؟

نیشخندی زدمو گفتم :

 

-هرچی باشه زورم به تو میرسه حالا گمشو از اینجا…

 

پسره با خنده نگاهی به دوستاش کرد و گفت :

 

-می ببینید پسرا این خوشگله داره سلطان رو‌تهدید میکنه.

با نگاه تیزی گفتم :

 

-تو سلطانی!!؟

پسره با صدای من دوباره خیره شد بهم و گفت :

 

-چاکر شما بله من سلطانم.دوست نداری بااین سلطان اشنا شی!!

-من اینجا سلطانی نمی نبینم بیشتر یه لاشخور می ببینم…

 

حرفمو که زدم دخترا زدن زیر خنده.

دست به سینه به صورت کبود شده ی پسره خیره شدم.

هیچ ترسی ازش نداشتم چون به لطف بابا کلاس های رزمی رو فول بودم.

 

پسره خواست دستمو چنگی بزنه که دستم رو کشیدم ‌

طاقتم طاق شد.

از جام بلند شدم دستمو بلند کردم و‌محکم زدم زیر گوش پسره…

 

ضربه دستم اونقدر محکم بود که صندلی پسره کج شد و روی زمین افتاد‌…

دخترا از ترس جیغی کشیدن کل کافی شاپ ما متوجه ما شد.

 

یکی از دوستاش اومد سمتم که پامو بلند کردمو محکم کوبیدم توی دهنش که پخش زمین شد.

 

****

 

مهران

 

با چشم های گرد شده به مهراوه خیره شم.

سه تا پسره رو لتو پار کرد و انداخت گوشه کافی شاپ.

 

باورم نمیشد این دختر اینطور رزمی کار باشه.

 

همه با تعجب بهش خیره بود.

با انگشت اشاره گفت :

 

-بخاطر امثال توئه عوضی دخترا جرات ندارن بیرون بیان اینو همیشه یادت باشه هر دختری دیدی ضعیف نیست.

یکی پیدا میشه میزنه مادر و خواهرت رو…

 

ادامه ی حرفش رو نزد.

 

با نفس نفس دستی به دیوار زدم

و‌شروع کردم

به راه رفتن..

نمی دونستم کجا برم

هیچ پولی ام نداشتم که خودم رو به دانشگاه برسونم…

 

چکار می کردم واقعا!؟؟

نگاهی به همه جاکردم در اخر به این

نتیجه رسیدم

که پیاده برم..

ولی بدی کار اینجا بود

من جایی رو نمی شناختم کجا می رفتم!!؟

 

قلبم عین چی تو سینه می زد

دستی گذاشتم روی قفسه ی سینه ام

و فشار دادم..

اومدم از خیابون رد بشم که یه ماشین داشت رد میشد

ایستادم تا ماشین رد بشه…

ماشین رد شد

 

منم اومدم عبور کنم که یهو ماشین ایستاد و چند لحظه بعد

صدایی بود که به گوشم خورد…

 

-مهراوه

انگار که کر شده باشم این

صدا..

صدای نرجس بود…

باورم نمیشد تا اینکه برگشتم نرجس بود..

با صورتی رنگ پریده پیاده شده بود

و بهم نگاه می کرد

خدای من چه بلایی سرش اومده  بود!!؟

 

اصلا اون اینجا چکار می کرد!!؟

رفتم سمتش..

نمی تونست راه بیاد بهش که رسیدم

خودم رو انداختم

توی بغلش با بغض صداش کردم..

 

-نرجس خودتی باورم نمیشه..

اونم دستش بالا اومد..

با اشک گفت : منم باورم نمیشه مهراوه

تو این مدت کجا بودی!؟؟

اینجا چکار می کنی!؟؟

 

از بغلش اومدم بیرون با حالت ترسیده ای

بهش زل زدم..

نگاهی به اخر خیابون کردم و گفتم :

فرار کردم…

بریم توروخدا از اینجا…بهت

می گم چی شد ‌.

نرجس تند سری تکون داد..

 

خودش رو کنار کشید و بعد با سر اشاره کرد

که بشینم

منم سریع نشستم..‌..

بعد رو به راننده گفت : راه بیفت اقا..

اونم راه افتاد

و‌ شروع کرد به حرکت کردن…

ماشین که حرکت کرد نفسم رو ول دادم ‌..

اروم شروع کردم به حرکت کردن

سرم

رو تکیه دادم به شیشه

باورم نمیشد فرار کردم معجزه رخ داده بود..

الهه هم جلو نشسته بود..

 

اونم تعجب کرده بود..

سرم رو فاصله دادم از شیشه و گفتم : سلام…

خوبی!!؟

الهه با ناباوری گفت : باورم نمیشه

مهراوه خودتی!!؟

تو اینجا چکار می کنی!!؟

کلافه بهش زل زدم…

نمی خواستم در مورد گذشته فکر کنم

و حرف بزنم..

 

-من خوبم..

بعدا حرف بزنیم الان حالم

خوب نیست نمی دونمم چی شد

که

رسیدم اینجا

یا اینکه شما رو دیدم نمی دونم…

شاید معجزه رخ داده

هرچی هست خودمم نمی دونم گیجم…

 

الهه نفسی بیرون داد

 

-خداروشکر پیدا شدی همینکه رسیدیم

خوابگاه…

به مامان بابان زنگ می زنیم

نگرانت بودن..

 

مامان بابام خودم رو کشیدم جلو و گفتم :

مامان و بابام چی شدن!؟؟

راننده نگاهش

از تو ایینه بهم زل زد..

 

نرجس لبش رو گاز گرفت با همون حال خراب گفت :

وقتی ناپدید شدی

زنگ زدن به مامان و بابات بیان

خوابگاه..

همه چی خیلی بد بود

همه جا رو دنبالت گشتم اما نبودی…

بابات نگران بود..

همه جا رو گشت اما نبودی.

رفتن بعد

دیگه خبری ازت نشد تا الان..

 

مطمئن بودم مهران اولین جایی می اومد

دانشگاه بود

با پریشونی گفتم :

من باید برم ترمینال …

منو برسونید ترمینال باید برگردم رشت..

نرجس با نگاه چپ چپی گفت :

چی چیو برگردی

باید به پلیس خبربدیم بفهمیم

این چند روز کجا بودی ‌.

حالت زاری به خودم دادم..

 

با نفس حبس شده گفتم :

نمیشه اون عوضی حتما می یاد دانشگاه

من باید برم رشت…دانشگاه اولین جاییه که می یاد..

تا وقت هست باید برم..

نرجس تعجب کرد

 

الهه و نرجس تعجب کردن..

نرجس راحتر به حرف اومد

-مهران کیه!؟؟

برگشتم سمت نرجس و گفتم‌: همون استاد که گوشیش رو برداشته

بودم یادته!؟؟

سرم رو تند تکون داد و گفت :

اره..

نکنه همون پشت این قضیه اس!!؟

 

نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و گفتم :

اره خودشه

اون منو کشوند سر قراری که

باهام گذاشته بود منو بی هوش کرد

بعد ‌

دزدید..

خیلی بلاها سرم اورد باید

برم نرجس اون همه کار ازش بر می یاد

خیلی حروم زاده اس…

 

نرجس توپر خندید با خنده گفت : نمی فهمم چه بلایی..

اخمی کردم

خودم رو کشیدم جلو درست دم گوشش گفتم :

تجاوز ‌..صیغه…کتک ‌.درد…

همه چی باید برم….

کمک کن نرجس به پول نیاز دارم…

 

نرجس خودش رو کشید عقب با چشم

های گرد شده گفت : واقعا تجاوز کرد بهت!!؟

صداش کمی بلند بود

 

نگاه اون مرده از ایینه بهم کشیده شد

بازوش

رو گرفتم و فشار دادم و گفتم :

هیش اروم باش‌.

داد نزن…

باید برم ترمینال بگو بره ترمینال..

 

نرجس رو کرد سمت راننده و گفت : اقا لطفا برین

ترمینال بعد دانشگاه..

 

راننده چشمی گفت و بعد سرعتش رو زیاد کرد

قلبم بد می کوبید تو‌سینه

فقط می خواستم

از این خونه برم دلم برای

مامان و بابا خیلی تنگ شده بود..

نگران هم بودم

از اینکه اتفاقی براشون افتاده باشه..

 

****

 

موقع سوار شدن خودم رو توی بغل نرجس انداختم

به خودم فشارش دادم و گفتم :

برام دعا کن..

خیلی می ترسم اون عوضیه خیلی عوصیه..

برام دعا کن از شرش خلاص شم..

 

دستش رو انداخت دور گردنم

و منو بیشتر

به خودش نزدیک کرد

و گفت :

باشه عزیزم مواظب خودت باش..

از بغلش اومدم بیرون..

کارت بانکی همراه با پول و‌یه گوشی

گرفت سمتم..

 

-رسیدی بهم‌ خیر بده

 

باشه ای گفتم

صدای شاگرد ماشین اومد که اسم

منو صدا  زد

 

-خانم سوار شو دیر شد.

برگشتم نگاهی بهش انداختم

و‌تند سرم رو تکون دادم و گفتم : باشه

چشم..

 

از نرجس و الهه سوار اتوبوس شدم..

اون مرده ام

پشت سرم

سوار شد و بعد در ولو رو بست..

نفس عمیقی کشیدم

شماره صندلی رو پیدا کردم و نشستم..

 

کنارم یه دختر با سر و‌وضع عجیب غریب بود

شروع کردم

ادامس رو توی دهنش جویدن حالت تهوع بهم دست داده بود

نمی دونستم این رفتارش برای چی بود..

 

دهن کجی بهش کردم و نفسم رو بیرون دادم

نشستم روی صندلی

ماشین هم بعد شروع کرد

به حرکت کردن و من دسته ی صندلی

رو محکم چنگ

زدم

باورم نمیشد دارم می رم رشت

 

خیلی وقت بود

که نرفته بودم شاید چند ماه

دلم برای مامان تنگ شده بود برای بابا

مهران عوضی

همه چی رو ازم گرفته بود

دیگه عمر داشتم اسمی درس خوندن

نمی اوردم

برام بس بود..

 

چشم هام رو بستم و سرم رو تکیه دادم

به صندلی..

الان مهراوه ای که داشت

می رفت خونه

هیچ شباهتی به مهراوه ی چند ماه پیش نداشت..

 

 

این مهراوه یه زن صیغه ای بود

یه زن

صیغه ای بود

که بزور عقدش کرده بودن…

بعد هم بزور زنش

امیدوارم بابا توان شنیدن این حرف ها

رو داشته باشه…

 

ماشین حرکت کرد منم چشم هام رو گذاشتم

روی هم و فشار

اروم دادم….

 

کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم..

 

با حس اینکه دستی داخل جیبم رفت هوشیار شدم

سیخ سر جام نشستم.

داشت چه اتفاقی می افتاد!؟

سرگیجه بهم دست داده بود…

 

برگشتم سمت همون دختره دیدم دستش تو جیب منه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *