با تعجب و چشم های گرد شده
گفتم :
داری چه غلطی می کنی هااان!؟
از صدای دادم دستش رو سریع پس کشید..
دوتا دهی
از جیبم در اورده بود..

سریع پولا رو از دستش چنگی زدم و با تشر گفتم :
دزدی اونم جلو این همه ادم
دختره از رو نرفت
با همون سر و وضع اشفته گفت :
می خواستم ببینم چقدر
خودت رو نگه داشتی..
اخه شل و‌ وارفته بودی..

خودم روکشیدم جلو و‌با چشم های زوم شده
بهش زل زدم..

-من شلم به تو چه ربطی داره!؟
بگو می خواستی یه گوه بخوری که من فهمیدم
اوکیه!؟
حالا گمشو حال بهم زن..

شاگرد ماشین سر و‌صدای ما رو که شنید
بالا سرمون اومد
با چشم های لوچ شده بهمون زل زد
و گفت :
چی شده خانما دلیل این سر و‌صدا چیه!؟؟

برگشتم سمتش
عصبی بودم با دست بهش اشاره کردم
و گفتم : دلیلمون چیه!!؟
این خانم داشت از من دزدی می کرد
ادم این
همه عوضی.
دختره دستی به شونه ام زد
و‌منو سمت چپ یکم متمایل کرد.

-هوووی حواست به حرف زدنت باشه ها
هیچی نمی گم هر زری نزن.
من عصبی بودم
دلمم می خواست بعد این همه مدت یکیو
بگیرم زیر
مشت لگد و تا می خورد
بزنمش…

منم عصبی تر از قبل یقه اش رو گرفتم
و کشیدم سمت خودم
با چشم های عصبی شده بهش زل زدم
و گفتم : ببین منو دختره
با من یکی به دو نکن که همینجا با کف
ماشین یکیت می کنم
فکرنکنی الکی ادعا می کنما
نه من کاری رو که می که انجام می دم
اوکیه!!؟..
حالا گمشو‌..

پسره خنده اش گرفته بود دختره ام
خودش رو
کنار کشیده بود..
ترسیده بود.
پسره با دست به من اشاره کرد و گفت :
لطفا خانم بیایین جلو..
صندلی خالی هست

نگاه بدی به دختره انداختم و از جام بلند شدم..
بدون اینکه اعتراضی کنم
رفتم سمت جلو
یه صندلی بود جلو نشستم..

تا خود رشت دیگه خوابم نیرد..
می ترسیدم و استرس داشتم

حدود صبح زود رسیدیم از ماشین پیاده شدم
نگاهی به اطراف انداختم
همه جا خلوت بود خودم رو بغل گرفتم
و اروم شروع کردم
به راه رفتن…هوا سرد باید تا کمی می گذشت
داخل نماز خونه
منتظر می موندم

نمی خواستم به مامان و بابا خبر بدم
می خواستم
خودم برم خونه…
همینطور داشتم می رفتم که دیدم یکی کنارم قرار گرفت
برگشتم
دیدم همون دختره تو ماشینه که باهاش
دعوام شد.

با حرص گفتم : چی می خوای باز..
دستی به بینیش کشید
و گفت :
فراری هستی!!؟
اگه جا نداری جا دارم توپ و گرم
فقط یکم خرج لازمه
که خودم رو بسازم..

نمی فهمیدم چی داره میگه..
اخم هام رو
کشیدم تو هم و گفتم : برو رد کارت
حوصله ات
رو ندارم…دختره ی مفنگی…فکر کردی
همه عین خودتن گمشو بی خانواده من
یک ساعت دیگه می رم
الان دم صبحه هوا گرگو میشه یکم افتاب زد
می رم گمشو رد کارت
خواستم از کنارش بگذرم که سد راهم‌ شد..

-تورو خدا لااقل یکم پول بهم بده
خودم رو بسازم
از دیروز هیچی نکشیدم
دارم می میرم تورو خدا

از صداش حالم بهم خورد برای اینکه
از شرش
خلاص شم
همون دوتا دهی رو از جیبم در اوردم
و گذاشتم کف دستش.

-برو رد کارت
داری حالم رو بهم می زنی…
خندید‌…

-دمت گرم
گورش رو گم کرد منم با حالت عصبی شروع
کردم به راه رفتن تا از سرما خلاص شم

توی نماز خونه گذشت تا اینکه دوساعت گذشت…
ساعت حدود شب بود که از جام
بلند شدم ‌..
باید می رفتم خونه..

از نماز خونه اومدم بیرون هنوز سوز
سرد می زد
اروم شروع کردم به راه رفتن
خودم رو
دوباره بغل گرفتم…
هوا سرد بود تا رسیدم به ماشین هی لرزیدم..

داشتم می مردم از سرما‌.
به ماشین رسیدم سریع خودم رو انداختم
داخل ماشین..
راننده با تعجب بهم زل زده بود

عصبی شدم

-حرکت کن اقا منتظر چی هستی!؟؟
به خودش
اومد و نگاه ازم گرفت ‌..

-باشه خانم چرا جیغ می زنی
پشت
چشم برام نازک کرد و شروع کرد به حرکت کردن…

منم اخمی کردم و بازوهام رو شروع کردم به مالیدن
از سرما…
ادرس دادم حدود نیم ساعت
بد رسیدیم‌.

کرایه رو دادم و پیاده شدم
تاکسی که رفت سمت جلو قدم برداشتم….
با چشم های براق شده
به خونه نگاه کردم خیلی وقت
بود اینجا نیومده بودم
قلبم عین چی تو سینه می زد…

با دلتنگی رفتم جلو و زنگ ایفون رو زدم
خیلی نگذشت
که صدای از پشت ایفون بلند شد
قبلش
دستم رو گذاشتم روی دوربین
تا اون طرف منو‌
نبینه.

-بله..
فاطمه بود اب دهنم رو قورت دادم

-بسته ی ‌پستی دارین میشه
بیایید دم در..
کمی مکث کرد

-بسته ی پستی!؟.
-بله لطفا بیایید دم در

باشه ای گفت ‌ و ایفون رو گذاشت
استرس کل وجودم رو گرفته بود
اب دهنم
رو قورت دادن..

فاطمه همیشه همینطوری گول می خورد
خیلی ساده بود..
دستی گذاشتم جلوی دهنم
و‌اروم شروع کردم به خندیدن..

قفسه ی سینه ام داشت بالا و پایین میشد…
تا اینکه چند دقیقه ای
گذشت..
صدای کش کش کشیده شدن کفش
رو حس کردم..
فاطمه اینطوری راه نمی رفت.

پس یا بابا بود یا علی..
پشت کردم
به در تا یهویی منو نبینن و شکه نشن‌..
در باز شد قلب منم از زدن ایستاد چی
بدتر از این!؟

که قلبت اینطوری بزنه..
صدای بابا اومد..

-خانم!؟؟
الهی قربون خانم گفتنت برم
بابایی.
چقدر دلم برات تنگ شده بود خدا لعنت کنه
مهران رو
که چند ماه شما رو از من گرفت ‌…

-خانم بسته پستی داشتم چه بسته ی پستی..

صدام خفه بود
بااین حال جواب دادم
برگشتم سمت بابا و گفتم :
خودم بابا مهراوه..

بابا شکه شده بهم زل زده بود..
ناباور بود..
از شدت شک نمی تونست پلک بزنه..

اشک هام اومد‌.
دل تنگ بودم چقدر شکسته شده بودم..
چند قدم رفتم سمتش
و خودم روپرت کردم توی بغلش…
دست هام رو
دور گردنش حلقه کردم و به خودم
فشارش دادم.

-بابایی…الهی دورت بگردم..
قربونت برم..

عمیق خودم رو بهش فشار می دادم
و سر و صورتش
رو می بوسیدم

اونم از شدت شک نمی تونست حرف بزنه

***

مهران

عصبی با مشت کوبیدم روی
فرمون و لب زدم : لعنتی کجایی
کجایی‌.‌..

شهلا از شدت ترس نمی تونست هیچی
بهم بگه..
فقط سرش رو پایین انداخته بود
و‌نفس عمیق می کشید

جرات حرف زدن یا اینکه نداشت
می ترسید…

شب شده بود هیچ خبری ازش نبود..
دیگه واقعا داشتم
نگران میشدم
تنها جایی که می تونست بره
حتما دانشگاه بود
که اونم نمیشد ریسک کرد و رفت…

اگه می رفتم اونجا و سراغش رو می گرفتم
حتما حالم بد میشد.
سرم رو پایین انداختم و شروع کردم
به نفس
کشیدن…

ماشین رو خیابون پارک کردم
شهلا خودش رو کشید جلو با چشم های
نگران شده
گفت : خوبی!؟؟؟
سردرد بدی گرفته بودم به حدی که سرم
می خواست بترکه..
با نفس عمیق شده گفتم : نه سرم درد میکنه..
چشم هام رو گذاشتم روی هم و از ته دل
فشار دادم…حالت
تهوع بهم دست داده بود..
دستی به سرم کشیدم..

-برو جلو تر یه دارو خونه هست..
مسکن بگیر بخور..
برو..
نمی تونستم برم حتی قدرت حرکت
دادن ماشین
رو هم نداشتم نفس عمیقی کشیدم
لبم رو زیر دندون فرستادم

سرم رو گذاشتم روی فرمون و گفتم :
نمی تونم
درد دارم…سرم داره از درد می ترکه…
پوفی کشید..
با دست به فرمون اشاره کرد..

-می خوای من برونم
-مگه بلدی!؟؟ نگاه خجالت زده ای
بهم کرد
و لب زد : اره

از خدا خداسته دستگیره ی در رو پایین کشیدم
با حال دگرگونی گفتم :
خوب بهتر تو بشین من اصلا
حال روندن ندارم
باشه ای گفت و جاهامون رو عوض کردیم
اونم استارت زد و شروع کرد به روندن..

سرم رو تکیه دادم به شیشه و‌از سردرد
و خستگی
نفهمیدم چی شد…

****

مهراوه

سرم رو بلند کردم و به همه جا نگاهی انداختم‌..
دلم برای همه ی این
خونه تنگ شده بود..
از وقتی اومده بودم مامان نمی ذاشت

از جام بلند شم..
منو کنار خودش نشونده بود و با دقت
بهم‌نگاه می کرد
لبخند عمیقی بهش زدم

-خوبی مامان..
مامان با چشم های اشکی گفت :
مگه میشه تورو ببینم بد باشم!؟؟
ولی
خدا از بی خبرا چه بلایی سرت اوردن ها…
هیچی ازت
نمونده دخترم هیچی..
سرم رو پایین انداختم و شروع کردم
به نفس کشیدن..

قلبم فشرده شد
مادرم داشت اینطوری برای من گریه می کرد!!؟
لبم رو فرستادم
زیر..

خدا لعنتت کنه مهران خدا لعنتت کنه..
نفسم به شماره
افتاد..

مامان نگران بهم زل زد
با اون چشم های نگران شده گفت :
خوبی دخترم !؟؟
سرم رو تند تکون دادم و گفتم :
خوبم مامان
خوبم..

مامان نفسش روبیرون داد دستی
کشید
روی صورتش و خودش
رو کشید جلو..

اروم خندیدم…
-مامان من به این زودی ها
نمی میرم هاتازه رسیدم به شما….
مامان اخمی کرد

-این حرف ها چیه
اذیتم نکن چند ماهه عذاب می کشم…
الان دوباره تو..

خودم رو کشیدم جلو و لب هام رو کشیدم
توی دهنم
-ببخشید مامان منظوری نداشتم..
مامان دپرس شد..
نفسم رو ول دادم بیرون و با غمگینی
بهش نگاه
کردم…

مامان دستم رو فشار داد.

-اشکال نداره دخترم
خودت رو ناراحت نکن…..
صدای بابا اومد از اون موقع هیچی نگفته بود..

لبم رو فرستادم زیر..

-مهراوه…
-جانم بابا…
-چی شد اصلا چه بلایی سرت اومده بود!!؟
کجا بودی این
چند ماه یهویی کجا اینجا پیدات
شده بود!؟؟

سرم رو پایین انداختم..
چی می گفتم!؟؟

-بابا شنیدن حقیقت خیلی سخته
براتون
ممکنه دووم نیارین
به وضوح دیدم قشنگ لرزید..

-بگو طاقت دارم
اینکه نگی بیشتر اذیتم می کنه..
نگاهی به مامان کردم..

-پس جلوی مامان نباشه…
اخم هاش رو کشید تو هم…

-نه همین جا جلو همه حرف بزن
نگاه
نامطئنی بهش
انداختم..

-من حالم خوبه بگو…بگو چی شده

سرم رو پایین انداختم و شروع کردم به حرف زدن
شروع کردم به حرف زدن…
از همه چی گفتم
از اولین برخوردی که با مهران داشتم
تا همین
دیروز که رفتیم توی ازمایشگاه..

همه چی رو ریز به ریز گفتم
و از هیچی
فرو گذار نکردم..همه چی رو با جزییات
تعریف کردم..

اشک توی چشم بابا جمع شده بود
نمی خواستم نگرانش کنم
اما
خوب باید می گفتم..
حرفام که تموم شد مامان خودش رو
کشید
جلو و دست هاش
رو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش
نزدیک کرد..

قفسه ی سینه ام از شدت خشم داشت
بالا و پایین میشد…
-فدات بشم دخترم
چی به روزت اومده چه بلایی سرت اوردن
الهی دورت بگردم
دخترم..
ماه من الهی دورت بگردم..

لبام رو به دندون کشیدم شروع کردم
به گریه کردن
حالم اصلا خوب نبود.
مامان هم همراهم گریه می کرد
فاطمه و بابا هم..

-الهی دورت بگردم دخترم چی کشیدی
تو..
چه بلاها سرت که نیووردن..
خدا ازشون
نگذره..
از بغلش اومدم بیرون با چشم های
اشکی بهش زل زدم

-بسه مامان
همه چیز تموم شد ناراحت نباش من اینجام
گذشته رفته
الان مهمه..
بابا از جاش بلند شد
نگاه اشکیم سمتش کشیده شد..

از جاش بلند شده بود
دستی گذاشت
روی قفسه ی سینه اش و‌بعد
چشم هاش اومد روی هم باورش براش
سخت بود..
لباش رو گذاشت روی هم
و فشار داد…

اشک هاش تند تند می اومد..

یهو زانو هاش خم شد
افتاد روی زمین با چشم های گرد
شده به
بابا
خیره شدم
خیلی یهویی اینجوری شده بود..

به خودم اومدم رفتم سمتش…
و کشیدمش
توی بغلم..

با حالت هیجانی گفتم :
بابا باباااا
هیچ جوابی نمی داد بی هوش شده بود
فاطمه زنگ بزن به اورژانس زود باش..

****

نرجس

با درد خوابیدم روی تخت
الهه کلافه داشت طول اتاق رو راه می رفت
با چشم های گرد شده
گفتم :
چی شده!؟؟

-چی شده!؟؟
الهه برگشت سمتم با همون حال پریشون گفت :
به نظرت نباید به سرپرست بگیم!؟؟
بهش بگیم
بهتره ها ‌….

اخمی کردم و با همون خراب گفتم : نه
دیدی که مهراوه گفت
به کسی نگید من پیدا شدم..
-چرا!؟؟
به نظرت یه دلیل وجود نداره!؟
-نه نرجس
رسیده مهراوه بهم خبر داد
الکی خودت رو نگران نکن تو ام
هی حرص می خوری ها..

نفسی بیرون داد و گفت :
چون تو و مهراوه بهترین رفیق های
من هستید
نگرانتونم
ببینم حال خوبه!؟؟

سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم

-نه درد دارم
خوب میشم تو نگران نباش
مهراوه هرموقع
خودش گفت به سر پرست می گم..
اوکیه!؟؟

با اهی عمیق گفت : اره
-اون برق رو خاموش کن یه ساعت
بخوابم
درد دارم..
-باشه..

****

اشکان

نگاهی به مهران انداختم
داشت توی تب سوخت…
نگرانش بودم
خودم رو کشیدم جلو و دستم رو
گذاشتم
روی سرش..

هنوز تب داشت..
زنش شهلا با هیجان گفت : هنوز تب
داره
به دکتر خبر بدیم!؟؟
شانس گند من دکتر نبود..
اون دختره فرار کرده بود و به این
حالو
روز در اورده بودش….

-‌دکتر عمارتم نیست رفته پیش خانواده اش…

شهلا عصبی شد دست اشاره ای
به مهران کرد
و گفت : فقط دکتر عمارت
شما که دکتر عمارت نیست اقا
حال
مهران خوب نیست باید بریمش بیمارستان..
عصبی بهش زل زدم

حالا این دختره ام برای من دور برداشته بود
انگشت اشاره ای
که سمت مهران کرده بود رو گرفتم
و فشار دادم..

صورتش از درد جمع شد و ناله ای
سر داد
با دندون های روی هم
اومده گفتم :
برای من انگشت اشاره نکن نمیشه
برد
بیمارستان
چون پلیس ها دنبال من هستن
مهران
هم دنبالشن
یکی امار بده کارمون ساخته اس
خودم تبش
رو می یارم پایین
توام گمشو بیرون دختره ی
مزاحم..

بعد هلش دادم سمت در که بره بیرون…

چند قدم جلو برداشت.

عصبی گفتم : برو بیرون زود باش رو مخمی..
با چشم های
اشکی بهم زل زد و بعد رفت بیرون
منم برگشتم
و‌بدون حسی
خاص شروع کردم تب مهران رو پایین اوردن..

***

مهران

با سردرد بدی چشم هام رو باز کردم
نگاهی به اطراف انداختم
نمی فهمیدم چخبر بود…

گلوم بد جور درد می کرد
شروع کردم به سرفه زدن
دستی گذاشتم روی گلوم و فشار محکم دادم..

تا اینکه دستی زیر سرم قرار گرفت
و یکی
بهم
اب داد…
راه گلوم باز شد حس زندگی به دلم سر ازیر شد…

تا اینکه دستی زیر سرم قرار گرفت
و یکی بهم اب
داد..
راه گلوم باز شد حس زندگی به دلم سرا زیر شد..

نگاه بی رمقم رو بستم و دوباره باز کردم
پدر بزرگ رو
بالا سرم دیدم با اخم و چشم های
پر از
نگران بهم زل زده بود..

خواستم حرفی بزنم که سرفه ای اومد تو
گلوم..
با شدت شروع کردم به سرفه
زدن..سرگیجه بهم دست داده بود…
خواستم

حرفی بزنم که شروع کردم به سرفه زدن
با شدت سرفه زدن
پدر بزرگ کنارم نشست دستی
داخل موهام فرو برد با چشم های عصبی شده گفت :
اروم باش پسر
حالت خوب نیست..

حس کردم سرگیجه دارم خودم رو کشیدم
جلو و لب زدم :
خوبی!؟؟ حرف نزن پسر
سرفه ات می گیره….

حالم اصلا خوب نبود و ساز نیودم
حس پوچی
بهم دست داده بود…

با همون چشم های خمار شده گفتم :
حالم خوب نیست اقا بزرگ مهراوه فرار کرد…
امانت دار خوبی نبودم

پدر بزرگ اخمی کرد با اخم های در هم ور هم گفت :
اشکال نداره پسرم تو حرص اونو نخور ‌…
براش دارم
پیداش می کنم..

قلبم فشرده بود نگرانش بودم از اینکه اتفاقی براش بیوفته…

-حاجی اون یه زنه..
یه مشت گرگ ریخته توی خیابون های
زاهدان
اگه اتفاقی براش بیوفته
میمیرم…

لبم رو فرستادم زیر لب و شروع کردم نفس
عمیق کشیدن‌..

-اون چیزیش نمیشه ساده ای ها
دوری رفته
شهرشون…
-پول نداشت پدر بزرگ تموم وسایلش رو ازش
گرفته بودم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *