راوی

فاطمه طول اتاق رو طی کرد
قدم هاش رو بلند بر می داشت
حال مادرش خوب نبود
و او هم نگران حال مادرش بود
بغض به گلویش چنگ انداخته بود
چطوری این اوضاع رو به راه میشد ؟؟؟

علی از پریشونی زنش ازجاش بلند شد
سمت فاطمه قدم برداشت
شونه هاش رو گرفت و کشید سمت خودش..
نگاه عمیقی بهش انداخت..

-اروم باش این همه راه رفتن برای چیه!!؟
فاطمه نگاهش رو میخ چشم های علی کرد
لبش رو زیر فرستاد..

-به نظرت حال من چطوره!؟؟
نگران حال مامان هستم
قلبم داره می یاد
تو دهنم..
دندوناش روی هم ساییده شد..

با دست به مادرش که روی تخت خوابیده بود
اشاره کرد..

-ببین مادرمو حالش خوب نیست
بابام حال نداره
حرف نمی زنه
خواهرم گم شده خانواده ام داره از هم می پاشه..
این حرف ها رو با گریه می زد
علی
عمیق فاطمه رو گرفت توی بغلش و عمیق به خودش فشار داد

-هیس اروم باش دختر گریه نکن
همه چی درست میشه
اما این حرفش رو کامل قبول نداشت
خودش هم شک داشت
به این حرف..
نفس عمیقی کشید قفسه ی سینه اش

فاطمه ام گریه می کرد
به این اوضاع امیدی نداشت..

****

مهراوه

نگاه متعجبی به شهلا که داشت عق می زد کردم
دلیل این حالش چی بود!؟؟

لبم رو زیر دندون فرستادم و نگاهی به اطراف انداختم ..
نمی دونستم چی به چی بود

از جاش بلند شد با حال زاری اومد بیرون
رنگ به رو نداشت.

رفتم و کمکش کردم که روی صندلی بشینه
با چشم های گرد شده گفتم :
حالت خوب نیست!!.
چت شده!؟!؟
مسموم شدی!؟؟
سرفه ی خشکی کرد که چشم هاش چپ روی هم اومد..
درک نمی کردم که حالش چطوره..
تا حالا اینطور چیزی ندیده بودم.

رفتم براش یکم اب ریختم و دادم بهش..
لیوان اب رو گرفت و اروم سر کشید..

کمی که حالش بهتر شدبا
چشم های زوم شده گفتم : الان حالت چطوره؟
خوبی!!؟
سری تکون داد :
نه حس میکنم تموم دل و رودم داره بهم می پیچه..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
برای چی!؟؟
چی خوردی!؟؟
با همون چشم های بی حال وخمارگفت :.
نمی دونم فقط می دونم حالت تهوع دارم ‌‌..
-پوف صبر کن به شوهرت بگم..

خواستم برگردم که صدایی شنیدم..

-طوری میگی شوهرت
انگار من شوهر تو نیستم..
از صدای مهران برگشتم
نگاه عمیقی بهش انداختم ‌..

با اخم بهم زل زده بود با سر اشاره کردم بهش..

-مسموم شده داره بالا میاره..
نگاهی به شهلا انداخت‌..با تشر گفت :
چی خوردی…
شهلا با ترس بهش زل زد

داشت باهاش بد حرف می زد
دندونام روی هم ساییده شد و لبم رو زیر دندون فرستادم
و لبم رو فشردم..

-باهاش درست حرف بزن که نترسه و بگه چشه..
چرا اینجوری باهاش حرف می زنی
برده ات که نیست

از این حرفم اخمی کرد خودش رو کشید جلو..
زوم چشم های من گفت : حرف های بزرگ بزرگ می زنی..
به تو ربطی نداره من چطوری با هرکی حرف می زنم..
اون زنمه..
دلم خواست کلا بزنمش حرفیه هااان!؟
نیشخندی زدم..

-نه به من ربطی نداره
فقط جناب اقای ارباب زاده لطفا حواستون به
این زنتون هم باشه ببینید چشه که بالا میاره
یکم برات اهمیت داشته باشه..
بعد تنه ای زدم بهش زدم و از کنارش رد شدم..

برام مهم نبود که چه فکری میکنه
اصلا برام اهمیتی نداشت
فقط دور و بر من افتابی نمی شد..
خسته بودم ‌.
فقط می خواستم بخوابم
راه پله ها رو بالا گرفتم..
به اتاقم که رسیدم در رو باز کردم و خودم رو انداختم داخل..
بدون صبر رسیدم به تخت

خودم رو انداختم روش..
چشم هام از شدت خستگی بسته شد
و تا به خودم بیام به خواب عمیقی فرو رفتم..

****

راوی

جمیله نگاهی به اطراف کرد
دلتنگی تموم وجودش رو گرفته بود
نمی دنوست چکارکنه
تاریکی همه جا رو گرفته بود
صدای جیرجیرک تنها چیزی بود
که می شنید..
نفسی بیرون داد و چشم هاش رو گذاشت روی هم..

نمی دونست چکار کنه..
نفس کشیدن از براش سخت شده بود.
دلش پسرش رو می خواست
اهی عمیق از گلوش خارج شد

اهی از گلوش خارج شد.
ظرف ها رو گذاشت داخل حوض چه..
می خواست ظرف ها رو بشوره.
از این همه سوت و‌ کور بودن خسته شده بود.

خیلی وقت بود ارزوی جمع سه نفره اشون رو داشت
شاید از وقتی که رفته بود..
چشم هاش رو گذاشته بود روی هم..
اشک از چشم هاش می اومد.

یاد مهران و گذشته قلبش رو فشرده می کرد
چقدر زود گذشته بود..
چقدر گذشته بود که فهمیده بود
هیچی گذشته نمیشد
اشک از چشم هاش روون شد تا حد زیادی به هق هق تبدیل شد..

لبش رو زیر فرستاد..
کلا روی زمین نشست..دستی جلوی دهنش گذاشت
سایه ای بالا سرش افتاد کی بود جز حسین!!؟
نگاه اشکیش رو بالا اورد
حسین با مهربونی بهش زل زده بود.

-خانم باز که داری گریه می کنی..
دلت برای مهران تنگ شده!؟؟
جمیله با قلبی فشرده و صدای خفه ای گفت :
اره مگه میشه دلم برای بچم تنگ نشه!؟؟
اصلا میشه!؟
نمیشه بچمو میخوام حسین فکر نکنم این خواسته زیادی باشه..
اون بچه حقمه…مهران حقمه سی سال براش زحمت کشیدم..
چشم های حسین روی هم اومد..

کنار جمیله نشست
با مهربونی بهش زل زد با اون چشم های ستاره بارون گفت :
عزیز من مهران جاش خوبه فقط
باید یکم
تحمل کنی همین..
تحمل کن…وقت دیدن هم می رسه..

جمیله با داد گفت :
می فهمییی چی میگییی هاان!؟
می فهمی!؟؟
یکم فکر کن لطفااا..
من مادرم یه حرف بزن که با ذهن ادم جور در بیاد..

حسین از این همه واکنش سخت جمیله دست هاش رو
بالا برد
انتظار این واکنش سخت رو نداشت
خودش رو عقب کشید با چشم های رو هم اومده گفت :
باشه باشه
هرچی تو بگی فقط اروم باش
فشار نیار به خودت زن…
امروز عصر رو یادت رفته قلبت به درد اومد هااان ؟

جمیله با اشک گفت:یادت نیست!؟؟
یادت نیست قول دادی بچم رو بیاری
چرا بچم رو نیوردی هااان!!.
چرا نیوردیش
با صدای بلند شروع کرد به جیغ زدن
چشم های..
حسین پوفی کشید خودش رو سمت جمیله کشید
بازوش رو گرفت و بلندش کرد

دستی روی موهاش کشید

-هیس اروم باش ‌ عزیزم اروم باششش..
تند خودش رو تکون می داد…
دستی به قفسه ی سینه ی حسین زد

با داد گفت :
نمی خوام اروم باشم نمی خوام
من بچم رو می خوام
بچممم رو می خوووامممم….
حسین پوفی کشید نگرانش بود
سرش رو بوسید
با صدای گرفته ای گفت :
باشه خانم چشم چشم…می برمت
گریه نکن
دورت بگردم..

****

مهران

دکتر نگاهی به شهلا انداخت با اون چشم های ریز شده
گفت :
چند وقته داری بالا می یاری!؟؟
شهلا نیم نگاهی بهم انداخت..

انگار می ترسید که جواب بده دکتر نگاهی بهم انداخت
اخمی کرد و با همون اخم گفت :
چرا اینطوری بهش زل زدی!!؟
بذار راحت حرف بزنه..
تک ابرویی بالا انداختم و گفتم :
وا چکارش دارم…

-…جواب شهلا کی اینطوری شدی!!؟
شهلا زبونش رو زیر فرستاد
نگاهی به اطراف انداخت به نفس نفس افتاده بود
سرش رو پایین انداخت..
-حدود یک هفته..
-خوب عادت رو‌چی منظم میشی!؟؟

شهلا از خحالت سرخ شد دست هام مشت
شد این دکتره هیچی حالیش نبود و سوال می پرسید.
این چه سوالا بود
لبم رو زیر فرستادم و از حرص..
شهلا بازم نیم نگاهی بهم انداخت..

-حرف بزن عادت شدی یا نه!؟.
صدای خفه اش اومد

-نه..
-چه مدت!؟؟
این دفعه دکتر به حرف اومد..

-حدود دوماه هست که عقب انداختم
دکتر لبخندی زد..

-باید برات ازمایش بنویسم
شاید باردار باشی
هم من هم شهلا شکه زده شدیم
با تعجب گفتم :
چییی!!؟
شهلا با صدا اب دهنش رو قورت داد

-حامله ام!!؟
این امکان نداره..من که..
ادامه نداد حرصی شده بودم از مهراوه بچه می خواستم
حالا شهلا حامله شده بود
باورش برام سخت بود..

دکتر نیم نگاهی بهم انداخت..

-چیه اقای مهران انتظارش رو نداشتین!؟.
سرم رو به چپ تکون دادم و گفتم :
نه..
شاید اشتباه کرده باشین
خندید..
-نه تو این موارد عموما اشتباه نمی کنم..
خیلی کم پیش می یاد چون خیره

-براش ازمایش می نویسم که اطمینان حاصل بشه
حتما حتما این برگه رو
ببرید ‌پیش دکتر زنان تا تایید کنه بارداری خانمتون رو..
چشم هام سرخ تر شد شهلا با ترس بهم زل زده بود
دکتر ازمایش رو نوشت و بعد گورش. و گم کرد..

شهلا هم سریع از جاش بلند شد خواست بره
که با صدای بلند گفتم :
صبر کنننن ببینمممم…
از صدای دادم ایستاد و پرید بالا برگشت سمتم
با ترس بهم زل زد و دندوناش رو روی هم فشار داد
حالم اصلا خوب نبود
اب دهنم رو قورت دادم نمی دونستم
چی شده.

دستی روی صورتم کشیدم
عصبی بودم
-تو از کی اینطوری شدی!؟؟
مگه قرص مصرف نمی کردی!؟
از صدای جدیم وایساده توی خودش جمع شد
لباش رو بهم فشرد و گفت :نه
قرص از کجا بیارم وقتی نیست!؟؟
لبم با حرص روی هم فشرده شد

-الان ناراحتی از من بچه دار شدی!؟؟
از مهراوه بودی خوشحال بودی اره!؟.

زبون دراز شده بود
رفتم سمتش چونه اش رو گرفتم
به دستم
و محکم فشار دادم..

-می گم زبون دراز شدی هاان!؟
قرص مصرف نکردی
که حامله بشی وگرنه گیر می اومد
اینجا قطعی نیست که.

دندونام روی هم گذاشتم..

-جواب بده مصرف نکردی حالا دو قورتونیمتم باقیه ارره!؟؟
حرف میزد و داد می کشیدم
توی خودش از ترس جمع شده بود
فکش. رو فشار دادم

-برای من زبونت دراز نباشه
برو لباس بپوش
ببینم چه خاکی تو سرمون شده ..
اشک هاش اومد..

-حامله باشم سقط میکنم که ناراحت نباشی

از سقط و این واژه ها متنفر بودم
منو این لعنتی
جون به یه بچه داده بودیم حالا
بکشیمش زور داشت..
گناه داشت
با ‌پشت دست محکم کوبیدم توی دهنش..

-خفه شو کار من کشتن نیست عوضی
توام
دست از پا خطا کنی
کشتمت فهمیدی!؟؟
ترسیده زل زد..

-باشه ولم کن..
به عقب هلش دادم با غیض گفتم :
پایین منتظرم
لباس بپوش بریم بیمارستان.
تند سری تکون داد سرش رو با بغض تکون دادم..

-باشه..
بعد عقب عقب رفت و تند از اتاق بیرون
منم عصبی لبم رو زیر فرستادم و رفتم سمت کمدم
تا لباس بپوشم برم پایین..
لباس پوشیدم رفتم پایین

روی پله ها بودم که دیدم مهراوه سطل بدستشه و‌داره
میره و پایین..
منم از حرکت ایستادم و‌نگاهی بهش انداختم

سطل سنگین بود و داشت زور می زد
می برد..
اخمی کردم
رفتم تو فکر اگه شهلا با دو بار رابطن حامله شده بود
یعنی مهراوه حامله نشده بود!!؟

سوال برام پیش اومد..
حتما باید میشد..اگه شهلا با دوباررگ رابطه شده بود
پس اونم شده بود….
بااین فکر سرم رو بلند کردم با داد گفتم :
اونو بذار روی زمین زود باش..

با صدای من از حرکت ایستاد
برگشت سمت من..
نگاه گیجی بهم کرد با تعجب گفت :
چیو!!؟

انگشت اشاره ای کردم سمت سطل کردم و گفتم :
اون لامصب رو بذار
زمین کی گفت وزن سنگین بلند کنی..

سطل گذاشت روی زمین دست به کمر شد و گفت :
من هرروز دارم همین سطل
با همین وزن رو جا به جا میکنم چی شده
اقا الان چشمشون خورده به این!؟؟
الان دیدین!؟؟
توام جو زده ای همه چی رو درهم میکنی..
برو نبینمت…
بعد دوباره خم شد خواست
سلطل رو بر داره که با داد گفتم:
کری!؟؟
می گم برندار حرف ادمی زاد حالیت نیست!؟.

خودش رو صاف کرد و با داد گفت:
ای بابا بابا
باز داره چرت میگه….
بابا دوباره پیله شدی رو من!؟؟
برو به کارت برس به من گیر نده..

-کارم تویی بیا برو لباس بپوش
بریم
بود باش..
با تشر گفت : کجا!؟؟
-قبرستون..به تو چه که سوال می پرسی!؟؟
فقط لباس بپوش همراهم بیا.
پوفی کشید
از حرص با پاش زد به سطل کل اب ها ریخت روی زمین..

-ببین کثیف شد باید اینجا رو تمیز کنم
وقت ندارم..
عجب لجبازی بود کسی نمی تونست بااین راه بیاد‌‌.

عجب لجبازی بود کسی نمی تونست بااین راه بیاد..
پله ها رو دوتا یکی پایین رفتم داشت رو مخم راه می رفت
بهش که رسیدم
با سر تقی بهم زل زده بود

از اون ترس قبل خبری نبود..

-چیه چی می خوای ازم!؟؟
برو رد کارت
اصلا حوصله ات رو ندارم….هی به من گیر میده
چند روز از دستت راحت بودم ها..
با تشر گفتم : صدات رو برام بالا نبر وقتی می گم
لباس بپوش بریم بیمارستان
-من برای چی!؟؟ توهم زدی ها
اونی که حالش خوب نیست ‌…
یکی دیگه اس نه من کورم که هستی..

اینم باید لال میشد دستم رو بلند کردم
و کوبیدم توی دهنش
-خفه شو حد خودت رو بدون فهمیدی
دختره ی خیر سر..
وقتی می گم لباس بپوش باید بپوشی..
اما اگر تو من نداریم فهمیدی.
برو بپوش بریم زود باش..

بعد بازوش رو گرفتم و سمت جلو پرت کردم
چند قدم جلو رفت مکثی کرد
خودش رو صاف کرد
برگشت اشک توی چشم هاش جمع نشده بود
فقط چشم هاش به سرخی می زد…

لب هاش تکون خورد.

-ازت متنفرم مهرداد مطمئن باش
یه روز..
یه جا…تقاص این کارا رو‌ازت می گیرم
و می رم پی زندگیم
اون روز هم خیلی دیر نیست

اینو گفت و بعد با قدم های بلند شروع کرد به راه رفتن
منم از حرص سر جام ایستادم.
و دستی توی موهام کشیدم
دختره ی خیر سر
فقط حاضر جوابی می کرد

****

از ایینه به صندلی عقب نگاه کردم
مهراوه با تشر
و دست به سینه روی صندلی نشسته بود..
به بیرون زل زده بود
شهلا هم صندلی جلو..

اون از اون موقعی که از عمارت حرکت کرده بودیم
هیچ عکس العملی از
خودش نشون نداده بود..
فقط لباس پوشید و‌نشست تو ماشین..

الان هم از کلام تا کام حرف نمی زد
این دختر فقط حرص می داد
گردنی تکونی دادم
و با حرص دنده رو جا زدم ماشین سرعت گرفت..
مهراوه هم یکم به جلو کشیده شد

حرصی نگاهش رو بالا اورد
و بهم زل زد…
نیشخندی زدم و با خونسردی به جلو خیره شدم..

حدود بیست دقیقه بعد ما رسیدیم
ازمایشگاه..
نگه داشتم
مهراوه به اطراف زل زد
با نیشخند گفتم : فکر الکی برای فرار به سرت بزنه
می کشمت..
برات جون نمی ذارم مهراوه
پس مثل بچه‌ ادم رفتار میکنی فهمیدی!!؟

از صدای دادم پرید بالا و گفت :
چه خبرته یهویی
وحشی میشی..کی خواست فرار کنه..

کمربند رو باز کردم در همون حال گفتم :
از تو همه چی بر می یاد
پس نبینم
کاری انجام بدی فهمیدی!؟؟
نفس عمیقی کشید و گفت : باشه..
بعد هم پیاده شد
منم از ترس اینکه از همین غفلت هم استفاده کنه
خودمم پیاده شدم
می ترسیدم چون سرتق بود و خیلی کارا ازش
بر می اومد

دستش رو گرفتم و کشیدمش
سمت خودم..
-ولم کن داری چکار میکنی؟؟؟
-خفه شو
تو رو باید چهار چشمی دید زد
نیشخندی زد

-می ترسی این همه!؟؟
عصبی بهش زل زدم که خفه شد
شهلا هم تند عمل نمی کرد
با داد رو به به شهلا گفتم :
زود باش..
دیگه داری چکار میکنی از صدای دادم
سریع کاراش
رو انجام داد..

چشم هام رو گذاشتم روی هم..
عصبی بودم زیاد
شهلا اومد کنارم ایستاد
ریموت ماشین رو زدم..صدای دزد گیر که بلند شد
با سر اشاره کردم به جلو…دوتاتون راه بیوفتید…

شهلا باشه ای گفت
مهراوه ام سکوت کرد..

****

مهراوه

از این مرد متنفر بودم ..
امروز فرصت خوبی بود خوب میشد
ازش استفاده کرد
سرفه ای کردم و سرم رو پایین انداختم..

مهرداد دست منو گرفت و کشون کشون دنبال خودش برد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *