-اون وقت برای چی!!؟
سرش رو بیشتر پایین انداخت..

-خوب راستش من این چند روزه..
به شما..
یعنی من…
نیشخندی به طرز حرف زدنش زدم..
فهمیدم می خواد چی بگه ادامه ی حرف زدنش رو تکمیل کردم..

به وسط حرفش پریدم
-علاقه داری..
نیم نگاهی بهم انداخت با صورتی سرخ شده گفت : بله‌.
علاقه دارم..من‌..برای اولین بارمه

نگاهی از سر تا پا بهش انداختم بعد کسی نبود..
میشد باهاش سرگرم شد..

-باشه شماره سیو کن..
0912..

شماره رو که سیو کرد نگاه عمیقی بهش کردم
چشم هاش ستاره بارون شده بود..
دخترا چقدر ساده ان..

-زنگ بزن منتظرم..
بعد چشمکی بهش زدم و توی ماشین نشستم..
ازاین دختر میشد استفاده کرد تا بفهمم اون روز بین مهراوه و اون مرد چی گذشت..

ماشین رو روشن کردم و شروع کردم به روندن..

****

مهراوه

در باز شد فکر کردم مهرانه عصبی برگشتم..
حالم رو بهم می زد..
اما مهران نبود..

پدربزرگش بود با دیدن من نگاهی از سر تا پام انداخت..
اخمم غلیظ تر شد..
این بااون چه فرقی می کرد!!
هردوشون کفتار بودن..

نگاهی از سر تا پام کرد اخم ریزی کرد و گفت : چرا همیشه توی این اتاق خودت رو گرفتی ؟؟؟
بیرون فضاهای قشنگی داره افسردگی می گیری دخترم..

از اینکه بهم گفت دخترم حالت تهوع بهم دست داد

از اینکه بهم گفت دخترم حالت تهوع بهم دست داد..
می خواستم یالا بیارم.
دستی روی گلوم گذاشتم و سرفه ای زدم
واقعا می خواستم بالا بیارم..

پدر بزرگ مهران نگاه عصبی بهم انداخت..

-برای چی ادای عق زدن در میاری!!
یعنی از من حالت بد میشه!!
خوب می فهمید..
باهوش بود اما کمی کم فهمیده بود..

هم از خودش متنفر بودم هم از اون نوه ی بی ناموسش..

-از اینجا برو نمی خوام چهره ی وقیحت رو ببینم.

یکه ای خورد..
یه دفعه خنده ای کرد خنده ی عصبی..

– هنوز زبونت تند و تیزه دختر..
مهران می گفت ادبت کرده
اما انگار اشتباه کرده تو همون احمقی بودی هستی..
سرم رو بالا اوردم و زل زدم توی چشم هاش..

-برو بیرون..
بازم داشت هیجان و عصبانیت می اومد سراغم.

دستم رو بلند کردم..
باید یه کاری می کردم نگاهی به اطراف انداختم.
چیزی نبود..
اتاق خالی البته جز کتاب مهران کتاب خوب برام گذاشته بود..

پوفی کشیدم و‌قدمی جلو گذاشتم..
همون کتابی که شبا می خوندم.

برداشتم و با یه حرکت سمت اون مردک وقیح پر تاب کردم..
ولی ضرب دستم کم بود..
بهش نخورد

خندید..
اومد سمتم..دستی به ریشش کشید.

-نه تو باید ادم بشی مهران ادمت نکرده تا بفهمم چی میگه
اومد سمتم..

دستی به دستم زدم و منو دنبال خودش کشید.

با تقلا گفتم : ولم کنید..
تورو خدا ولم کنیددد..

وارد یه راهرو شد بعد اون در راهرو ها رو باز کرد و واردش شد..
داشت حالم بهم می خورد

تقلام رو بیشتر تا اینکه با صدای زمختی گفت : باشه می خوای ازاد باشه..

تا بفهمم منظورش چیه..
منو سمت جلو پرت کرد که از پله ها پرت شدم روی زمین
جیغی زدم با صدای بلند

ازروی پله ها پرت شدم پایین..درد بدی توی بدنم پیچید..
اصلا نمی فهمیدم چی به چیه….می خواستم ناله ای سر بدم اما همون قدرت هم نداشتم..
قطره اشکی سمج از چشمش پایین افتاد..

مهران بالا سرم ایستاد..
نگاه دقیقی بهم انداخت با نگرانی گفت :
-مهراوه حالت خوبه!؟
نای جواب دادن نداشتم
دست مهران رو چنگی زدم و فشار دادم..
خواستم حرفی بزنم که حس کردم نفسم بالا نیومد ‌…

چشم هام روی هم اومد و دیگه چیزی نفهمیدم و بعد سیاهی مطلق..

****

مهران

با تعجب به مهراوه که بیهوش شده بود نگاهی انداختم.
چرا بی هوش شده بود!!
شروع کردم به تکون دادنش..

-مهراوه مهراوه..
جوابی نداد سرم رو بلند کردم از پله ها پرت شده بود
با پدر بزرگ چشم تو چشم شدم..

خونسرد از پله ها اومد پایین چشم هام گرد شد‌.

-بی هوش شده یا مرده!؟
از جام بلند شدم

-پدر بزرگ شما پرتش کردین پایین!؟
پدر بزرگ نیشخندی زد و سری تکون داد..

-اره باید ادب میشد
نفسم رفت این غیر ممکن بود..

-چرا پرتش کردین پایین اقا بزرگ!!؟
چرا؟؟
پدر بزرگ عصاش رو زد روی زمین..

-برای من چرا چرا نکن‌‌
گفتم باید ادب میشد فهمیدی!!؟
دستی توی موهام کشیدم بزگشتم خواستم بلندش کنم که صدای اقا بزرگ رو شنیدم..

-صبر کن..
از حرکت ایستادم دوباره برگشتم سمت اقا بزرگ..
با گیجی گفتم : چی شده اقا بزرگ!؟

-لازم نیست ببریش بسمارستان باید دووم بیاره..
ببرش اتاقش بخوابه.
اگه هم مرد دیگه مرد…از ادم بی ادب و قعطی زده بدم میاد..
کسی که هیچ‌ چشم رویی ندارم بدم میاد..

حالا ببرش بالا..
اخمی کردم پدر بزرگ داشت زیاده روی می کرد.

-پدر بزرگ باید ببرمش بیمارستان از این همه پله افتاده ممکنه خون ریزی داخلی کرده باشه..
پدر بزرگ عصاش رو کوبید روی زمین..

با خشم گفت : برای اما اگر نیار اینجا حرف حرف منه..
ببرش بالا تو به یه ملکه ی قوی احتیاج داری
نه به یه زن ضعیف..
پزشک عمارت بهش سر می زنه..
کاری رو که گفتم انجام بده فهمیدی.
نگاه خیره ای به پدر بزرگ کردم و به ناچار باشه ای گفتم..

خم شدم مهراوه رو روی دست هام بلند کردم و سمت پله ها رفتم
نگاهی به صورتش انداختم..

رد خون از پیشونیش تا سرش روون بود..
اهی کشیدم..
امیدوارم چیزیش نشده باشه..

****

دکتر نگاهی به مهراوه انداخت داشت ضربان قلب و نبضش رو چک می کرد
داشتم از نگرانی می مردم

شهلا هم دست به سینه کنارم ایستاده بود
توی چهره اش اثری از ناراحتی نبود
می دونستم از مهراه بدش می یاد فکر کردن رو گذاشتم کنار و شروع کردم به سوال پرسیدن

-دکتر حالش چطوره؟
نبضش می زنه!؟
دکتر نگاهی بهم انداخت اخمی کرد

-باز این دختر انداختی توی دردسر خیلی از اون اتفاق که افتاده بود نگذشته بود حالا الان..
تازه خیلی لاغر شده

-….چه بلایی داره سر این دختر می یاد مهران!؟
اصلا حواست به این دختر هست!؟
چشم هام رو گذاشتم روی هم بازم پند و نصیحت..

با داد گفتم : دست از سرم بردار به کارت برس عوض از این همه سوال پرسیدن خسته نشدی!؟
دکتر با نیشخند بهم زل زد
نگاهی به شهلا انداخت انتظار داشتم بعد این همه داد کشیدم سر عقل بیاد اما نیومد..

اشاره کرد به شهلا..

-اینم زنته رنگ حال درست حسابی نداره..
بااینم بد رفتار میکنی!؟

عصبی رفتم سمتش دیگه زیاد تر از حدش داشت پیش می رفت
مچ دستش رو گرفتم و از روی تخت بلندش کردم..
فشاری بهش اوردم و لب زدم : به تو ربطی نداره..
میکشمت..

دستم رو بلند کردم و محکم کوبیدم توی صورتش..
صورتش سمت چپ متمایل شد..
افتاد روی زمین

شهلا جیغی کشید و رفت عقب اما من بخاطر کار پدر بزرگ و بلایی که سر مهراوه اومده بود
می خواستم تا زور و عقده دارم سر این بشر خالی کنم و خالی هم کردم..
فقط مشت می کوبیدم فحش می دادم..

تا اینکه در با صدای بدی باز شد..
بعد صدای پدر بزرگ اومد

-مهران داری چکار میکنی..
بس کن..
با کشیده شدنم به عقب دکتر از زیر دستم نجات پیدا کرد..

پدر بزرگ یقه ی لباسم رو گرفت و تکونی داد : معلوم هست چت شده!؟
داری میکشیش..

با خشم خودم رو فاصله دادم از پدربزرگ..
نگاه حرصی بهش انداختم..مهراوه رو تا لب مرگ کشیده
حالا نگران جون بی ارزش یه دکتر حراف بود..

با عصبانیت دندونام رو روی هم ساییدم و با قدم های بلند رفتم بیرون…

****

اشکان

با غیض از کلاس زدم بیرون امروز از شدت عصبانیت و فکر مشغولی فقط دری وری می گفتم..

با قدم های بلند سمت اتاقم رفتم
در رو باز کردم و وارد اتاق شدم..

منتظر خبری از مهراوه بودم همه هیچی عادیم نشد

داشتم با خودم ور می رفتم که کاری کنم
اما چکار!؟
هرروز به اداره اگاهی که نمی تونستم زنگ بزنم..
از مهراوه بپرسم‌.

دیروز زنگ زدم پلیسه پرید بهم دیگه داشتم ناامید میشم..
پوفی کشیدم خودم رو انداختم پشت میز…
گوشی توی دستم شروع کرد به زنگ خوردن..

نگاهی به صفحه انداختم
نرجس بود اصلا حوصله اش رو نداشتم..

بزور لمس سبز رنگ رو کشیدم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم

صدای شاد و خوشحال نرجس توی گوشی پیچید..

-سلام بر عشق خودم
خوبی!؟
این دختر چقدر ساده بود
دستی روی چشم هام گذاشتم و فشار دادم..

-اشکان هستی!؟
-اره اره هستم سلام..
من خوبم تو خوبی!؟
-خوبم..
امروز بیکار هستی بریم بیرون!؟

فکر بدی نبود خیلی وقت بود که به خودم نرسیده بودم
مخصوصا که این دختر خودش داشت پیشنهاد میکرد
لیخند پت و متی زدم و گفتم : اره..
بیکارم..
اماده باش دم خوابگاه می یام دنبالت

ذوق و شوق تموم وجودش رو گرفته بود

-باشه فقط بیرون دانشگاه کنار میدون همو ببینیم..
می ترسم اتفاقی بیوفته..

می ترسید نیشخندی زدم و باشه ای گفتم..

****

نرجس با ذوق و خجالت روبه روم نشست.
گونه هاش از خجالت سرخ شده بود
به منو اشاره کردم..

-هرچی دوست داری سفارش بده..
ریز ریز خندید..
منو رو چنگی و نگاهی به داخلش انداخت..
منم ریلکس با چشم های مرموز شده به این دختر ساده خیره شدم…

داشتم به این فکر می کردم قبول می کنه کنه باهاش بخوابم یانه

توی این وضعیت خوب می تونست منو اروم کنه.
خیلی وقت بود سکس نداشتم..
نگاهی به منو انداخت و شروع کرد به چک کردن غذا ها..

منم با نگاه مرموز و شیطانی بهش زل زده بودم.
نگاه خیره ی منو که دید نگاه از منو گرفت..

با خنده گفت : چیه چرا اینجوری نگاهم میکنی!!
مشکلی پیش اومده!؟
دست از منو برداشتم دستم رو جلو بردم و دستش رو گرفتم ‌.

تعجب کرد برای اینکه یه دختر توی مشت بگیرم باید با احساساتش بازی می کردم..
خودم رو کشیدم جلو..

با لحن اغواکننده ای گفتم : خیلی دوستت دارم..
مات حرفم شد چشم هام برقی زد..
با ذوق گفت : راست می گی!!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم : اره عزیزم دوستت دارم
خیلی دوستت دارم..

چشم هاش ذوق زده شد عمیق دست های منو فشار میداد..

-منم دوستت دارم عزیزم مدیون مهراوه هستم که به تو رسیدم
منتظرم ببینمش ازش تشکر کنم

توی دلم نیشخندی زدم..

-وای خیلی خوشحالم اعتراف کردی عزیزم خیلی خوشحالم ‌.
-انتخاب کردی غذات رو!؟

سری تکون دادم و گفتم : اره..
من جوجه می خورم..
باشه ای گفتم و به گارسون اشاره کردم که بیاد

****

توی ماشین نشستیم داشتیم ماشین رو می روندم..
فکرم به این بود که سر حرف رو‌ باز کنم..

-میگم نرجس..
نگاهش رو از خیابون گرفت و به چشم دوخت با چشم های براق شده گفت : جانم!؟.

نفس عمیقی کشیدم اصلا برام مهم نبود بعد بلایی که می خواستم سرش بیارم چه اتفاقی قرار بود بیوفته اصلا برام مهم نبود..
فقط می خواستم به خواسته ام برسم..

-من خسته ام هنوز مونده چند ساعت شب بشه بریم خونه ی من!؟
نگاه عمیقی بهش انداختم

تعجب و کمی ترس توی نگاهش نشست..
سکوت کرد
چند دقیقه گذشت با خنده ی زوری گفت :
بریم خونه ی تو!؟
اخه..فردا امتحان دارم باشه یه روز دیگه..

دنده رو جا زدم با پوزخند گفتم : فردا پنجشنبه اس همه جا هم تعطیل..
امتحان از چی داری!!
رنگش پرید..

-بهم اعتماد نداری اوکی می برمت خوابگاه..
-نه…نه عزیزم من منظورم این نبود راستش من..
چشم هام رو روی هم کذاشتم به وسط حرفش پریدم..

-هیس نمی خوام بشنوم حرفت رو زدی..
سرعت ماشین رو زیاد کردم..

نرجس نفس عمیقی کشید و‌ سکوت کرد
تکیه ای به صندلی داد..
این کارم بهتر بود خودش با پای خودش می اومد توی خونه ام
می دونستم باهاش چکار کنم

پوزخند عمیقی زدم و سرعتم رو زیاد تر کردم..

****

مهراوه

با حس درد بدی توی بدنم چشم هام رو اروم باز کردم نگاهی به اطراف انداختم..

اخی از دهنم خارج شد
هیچ حرکتی نمی تونستم انجام بدم
به نفس نفس افتاده بودم اشک از چشم هام رووون شد..

صدای مهران رو کنج گوشم حس کردم..

-جانم حالت خوب نیست خانمم!!
الهی فدات شم ‌..درد میکشی من نمی تونم کاری کنم..
اشک تند تند روی گونه ام هام اومد چه اتفاقی برام افتاده بود

چرا یه تکون می خوردم حس می کردم می خوام بمیرم..

-اخ..
من چم شده مهران ‌..
مهران با چشم های غمگین شده بهم زل زد..
منو کشید توی بغلش حس کردم نفسم رفت..
درد کل وجودم رو گرفت اشک توی چشم هام جمع شده بود..

چشم هام رو روی هم فشار دادم
.اشک بازم اومد..
درد داشتم همه چیز عین فیلم سینمایی از جلو چشم هام رد شد.

کاری که اون پیرمرد باهام کرد مهران کنارم گوشم هی قربون صدقه ام می رفت..
اما این هیچی از دردم کم نمی کرد تموم بدنم درد می کرد
مهران توی نگاهم زل زد ‌.

-یه چیزی بگو مهراوه داری نگرانم میکنی.
چی می گفتم..
درد داشتم این چند هفته اینجا بودم همه بلایی سرم اومد..

این پدر و پسر چه بلایی سرم اوردن..
لبام رو بزور تکون دادم و گفتم : درد دارم..
درد دارم..

باورم نمیشد اما مهران نگاه خیره ای بهم انداخت
اشک توی چشم هاش جمع شد
از ترحم!؟
حال من این همه ترحم اور بود!!؟

دستش رفت سمت لباس هام..

-شاید لذت بتونه دردت رو کم کنه
دکمه های لباسم رو باز کرد..
سینه هام نمایان شد هیچ واکنشی نمی تونستم نشون بدم..
می خواست با خوردن به من لذت بده!!؟
تا دردم رو کم کنه..
نمی دونست بااین کارش دردم زیاد تر میشه..
چشم هام رو گذاشتم روی هم و فشار دارم
فکرم درست بود.

سرش رو ‌پایین اورد مک عمیقی از نوک سینه ام زد..
شزوع کرد به خوردن و لیس زدن
یه دستش رو داخل شلوارم کرد و وسط پامم شروع کرد به مالش دادن..

اما این کارش درد منو کم نکرد که هیچ برعکس حس حقارت بیشتری بهم دست داد

داشت حالم بد میشد بزور لب هام رو تکون دادم ‌.

-دست از سرم بردار..
داری دردم رو بیشتر میکنی..
همین حرفش کافی بود تا دست از سرم برداره
خودش رو عقب کشید
با چشم های اشکی بهش زل زدم..

دستی روی نوک سینه ام گذاشت و فشار داد..
چشم هام رو از درد روی هم گذاشتم..

-ول…م کن..
تورو خدا ولم کن‌‌‌‌
دستش خشک شد نفس عمیقی کشید

-می خواستم دردت رو کم کنم همین..
کم کردن درد نمی خواستم..
تنهایی می خواستم..
مادرمو می خواستم..
پدر مو می خواستم
خواهرمو می خواستم در اخر مرگ می خواستم
اگه هیچ کدوم از نبود هیچ کدوم رو نمی خواستم
مرگ می خواستم

-ب…رو..
باعث در…دم میشی…برو

نگاه خیره ای بهم انداخت و بعد ازم فاصله
گرفت
انتظار داشتم بره اما نرفت برعکس کنارم نشست و منو کشید توی بغلش و شروع کرد به بوسیدنم‌.

***

نرجس

دپرس در اتاق رو باززکردم و وارد اتاق شدم..
نگاهی به اتاق انداختم
همه خواب بود فقط الهه بیدار بود
داشت درس می خوند منو که دید سرش رو بلند کرد

با چشم های گرد شده گفت : چت شده این چه حال و روزیه!!؟…نفس عمیقی کشیدم…

-چیزیم نیست..
الهه نگاه مرموزی بهش انداخت ‌.

-اما اینطور معلوم نیست انگار ناراحتی

-اما اینطور معلوم نبود نیست انگار ناراحتی..
پوفی کشیدم..
در اتاق رو بستم و رفتم سمت تخت..
از اون روزی مهراوه نبود روی تخت مهراوه می خوابیدم..

روی تخت نشستم..
با لب های اویزون گفتم : گند زدم ‌.
الهه چشم هاش رو ریز کرد

-در چه مورد اون وقت!!؟
ببینم نکنه بااون پسره رفتی جایی هان!!؟
حدسش درست بود
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : اره..
ولی گند زدم..

الهه انگار به موضوع جالبی برخورد کرده باشه از جاش بلند شد
اومد سمتم نگاهی بهم انداخت..

-خوب چی شد حرف بزن
دپرس اهی کشیدم
شروع کردم به تعریف کردن براش..
اخرشم گفتم : باید همراهش می رفتم نه!!؟

الهه با چشم های گرد شده گفت : دیوونه شدی..
همراهش می رفتی کارت ساخته بود..
حتما می خواسته بلایی سرت بیاره
نگاهی بهش انداختم..
کلافه بودم..
دستی توی موهام کشیدم و از جام بلند شدم..

-اشکان اینطوری نیست
اون گفت دوسم داره..
الهه با چشم های گرد شده گفت : تو دیوونه ای..
کیو دیدی توی این مدت عاشق بشه..
این پسره حتما یه نقشه داشته..
گول نخوری ها..
کلافه زل زدم بهش چی داشت می گفت!!!
با غیض گفتم : داری چی میگی هیچ معلوم هست!
اون صادقانه گفت دوستم داره..
تو داری اشتباه میکنی
اصلا ولش کن نمی خوام در موردش حرف بزنم..

از جام بلند شدم رفتم سمتش به عقب پرتش کردم..

-برو اونور ببینم

-برو اونور ببینم..
دستم رو گرفته بود..
واکنش شدیدم بخاطر همین بود..

الهه دستس از حرکت خشک شد ناباور بهم زل زد
صدای نچ نچ بچه ها بلند شد

صدای دادم بلند یود الهه دست هاش رو بلند کرد..

-اروم باش دیوونه چته دارم باهات حرف می زنم.
دستی به مقنعه ام زدم
پشیمون شدم که اینطوری با الهه حرف زده بودم

-ببخشید منظوری نداشتم..
یه خورده کلافه ببخشید.
نگاه ناراحتی بهم انداخت..

-نه مهم نیست..
من نباید دخالت می کردم
بعد روی پاشنه ی پا چرخید رفت سرجاش..
دیگه چیزی نگفتم..

الهه هم بدون حرف مشغول درس خوندن شد..

****

مهراوه

بزور چشم هام رو باز کردم و‌نگاهی به اطراف انداختم
چند روزی از اون اتفاق گذشته بود و من هنوز هم تکون نخورده بودم..

دیگه داشت حالم بهم می خورد
روپوش رو زدم کنار و از جام بلند شدم..
البته بزور..

هنوز دردی توی پهلوم و کمرم میپچید..

نگاهی به اطراف انداختم..
از این خونه و‌اتاق داشت حالم بهم می خورد

سمت پنجره رفتم
پنجره رو باز کردم و‌زل زدم به بیرون
حیاط خلوت بود و کسی نبود

حیاط خلوت بود و کسی نبود
فکری مثل برق از سرم گذشت نگاهی به پایین انداختم..
فاصله اش زیاد نبود..
میشد فرار کرد برگشتم نگاهی به در انداختم از شانس خوبم کلید روی در بود..

فقط از اینجا باید می رفتم پایین..

اول رفتم سمت در ،در رو قفل کردم و بعد ملافه رو چنگی زدم از روی تخت.

ملافه ها رو برداشتم..

دوتا ملافه بود گره زدم روی تخت دوباره رفتم سمت کمد دیواری.
کمد دیواری رو باز کردم و چند تا ملافه بیرون اوردم…
ملافه ها رو بهم گره زدم..

ملافه رو محکم گره زدم رفتم سمت پنجره نگاهی به بیرون انداختم کسی نبود..

ملافه رو از پنجره انداختم پایین..
تا نصفه رفت
کوتاه بود..

دوباره رفتم سمت کمد
ملافه ای نبود حواسم جمع حریر پرده ها شد
اونا هم خوب بودن..
حریر پرده ها رو به هر سختی بود پایین کشیدم..

اونا رو به ملافه ها گره زدم و ملافه رو پایین انداختم..
ایندفعه خوب شد هیجانی به دلم چنگ انداخت..

قبلش سر ملافه رو به تخت گره زدم و بعد با ترس و لرز از ملافه پایین رفتم..

ملافه تکون شدیدی خورد

چشم هام رو گذاشتم روی هم و شروع کردم به صلوات فرستادن..
تا اینکه کم کم پایین رفتم

ملافه تا پایین ترسیده بود
هنوز فاصله ای داشت
باید کلافه رو ول می کردم

باید ملافه رو ول می کردم چشم هام رو بستم و طی یه حرکت ملافه رو ول دادم..
با ول داده شدنم نفسم تو سینه حبس شد
بی اختیاری جیغی کشیدم..

چشم هام روی هم اومد روی زمین فرود اومدم
درد بدی توی استخون های پام پیچید صورتم از درد جمع شد
دستی به مچ پام کشیدم و فشار دادم..

از درد داشتم می مردم..
نگاهی به اطراف انداختم با دیدن دوربین بالا سرم نفسم رفت
چرا به این دقت نکرده بودم

از جام بلند شدم و لنگ لنگ گون خودم رو به پشت درخت رسوندم..

****

مهران

داشتم فیلم نگاه می کردم که صدای جیغ زنونه ای به گوشم رسید
فکر کردم دارم اشتباه میکنم..

اما با یاد اوری مهراوه مثل جت از جام بلند شدم
حس کردم صدا از پنجره شنیدم
رفتم سمت پنجره.
نگاه کلی به بیرون انداختم
کسی توی حیاط نبود

یهو بادی اومد و یه چیزی یه صورتم خورد فکر کردم پرده ی اتاق خودمه اما با گرهی که داشت سرم گیج رفت

نگاهی به بالا انداختم چند تا ملافه و پرده بهم گره زده شده بود
نگاهم به پایین سوق پیدا کرد

اینجا چخبر بود!!؟
اینا از اتاق مهراوه بود ذهنم شروع کرد به پردازش کردن..
یهو از جا کندم وحشت زده رفتم سمت در..
و سمت پله ها دویدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *