بااین حرفش روح از بدنم جدا شد
گفت نوه ی عزیزم
پس حقیقت داشت گفته های بابا حقیقت داشت
این مرد پدرش بود

از جاش بلند شد عصا زنان اومد سمت من
نگاه خیره ای بهم انداخت شباهت عجیبی بهم داشت
بالا سرم ایستاد
خواستم‌تکون بخورم که دیدم دستام و‌الیته پاهام با زنجیر بسته اس
پیرمرده خنده ای کرد

-تعجب کردی می خوای منو بشناسی اره بذار بگم من کی ام
من اشکانم پدر بزرگ تو..
پدر حسین حسینی که سالها دنبالش بودم و‌ وقتی رفتم سراغش دست رد به سینه ام زد
فهمیدم تورو داره
تورو که دیدم یاد جوونی هام افتادم انگار سیبی بودی که وسط نصف شدی
باید جای من رو میگرفتی اما بابات قبول نکرد
ادم فرستادم تا تهدیدش کنه یکی رو جای پسر برادرش جا زدم که اگه اتفاقی افتاد بترسه که جون تو به خطر می افته و باید فرار کنی همین کار باعث شد من به تو برسم پسرم

دندونام رو روی هم ساییدم
تکونی به خودم دادم و گفتم :

-ولم کن برم
نچ نچی کرد و گفت :
-نه پسرم منو تو خیلی باهم کار داریم
تازه بهم رسیدیم
بذارم کجا بری..
باید اونقدر پیشم باشی تا نبود پدرت جبران شه تو وارث منی
وارث منی و‌باید وارث بیاری البته با دختری که میگم

دستام درد گرفته بود.
با عصبانیت گفتم :

-دستام رو ازاد کن این مسخره بازیا چیه
من باید برم
من وارث هیچکس نیستم
خنده ای سر داد.
نچ نچی کرد و گفت :

-هستی تو جانشین منی من..
به موقعه اش دست هات رو باز میکنم نر وقت اروم شدی
عصبی و خشمگین بهش زل زدم
اصلا ازش خوشم نمی اومد..

-من زن دارم دستمو ول کن
خندید
یه خنده ی اروم

-همین دختره!!؟اخه تو به این میگی زن!!؟
من وقتی تورو دیدم عین خودمی گشتم گشتم تا اینکه یکی مثل ملکه ام پیدا کردم
تاریخ دوباره باید تکرار بشه پسر جون
تو باید دوباره من بشی و من دوباره قدرت بگیرم

خنده ای سر داد..
باورم نمیشد این مرد دیوونه بود
بااینکه حسی به شهلا نداشتم اما حق نداشت درموردش اینطوری حرف بزنه

با غیض گفتم :
-ولمممم کن مردک دری وری نگو..
تو دیوونه ای
خنده اش قطع شد با اخم زل زد توی چشم هام و گفت :

-من دیوونه ام!!؟
-اره دیوونه ای که داری چرت میگی دستامو باز کن
نچ نچی کرد و گفت :
-انگار حسین توی تربیتت کوتاهی کرده که نمی دونی با بزرگترت باید چطوری رفتار کنی.
خودم درستت میکنم
کاری میکنم عین خودم سرد بشی و پر جذبه ‌.
الان گفتم اون دختره رو برام بیارن
رحمت هنوز نیومده..
بهتره تا رحمت میاد بریم سراغ تربیتت..

“راوی”

رحمت روبه روی دانشگاه منتظر بود تا عبدالرحمان بیاد
نزدیک ظهر بود و هوا هم گرم.
کلافه شده بود
با تشر گفت :

-عه این پسره چرا نمیاد از گرما مردم قراره یه امار بگیره هانمی خواد که کوه بکنه..
لعنتی..
سعید دوست عبدالرحمان نگاهی به رحمت کرد و گفت :

-میاد اقا امار گرفتن هم سخته
تازه با پارتی فرستادیمش داخل وگرنه غیر دانشجو سخت راه میدن..
می خواین برم براتون اب سرد بگیرم بیارم!!؟
رحمت با اخم غلیظی گفت :

-اره برو بگیر مردم از گرما
سعید چشمی گفت و از ماشین پیاده شد

****

اشکان

قشنگ استفاده ام رو از بدنش کردم و خودم رو کشیدم عقب
فقط اشک می ریخت بدن نیمه لختش و اون کبودی های روی بدنش لذت زیادی بهم میداد

نیشخندی زدم و اروم گفتم :

-دیدی بلاخره رام شدی
اوووف سند مالکیت رو لبام همه جای بدنم گذاشته

با چشم های اشکی بهم زل زده بود
خنده ای کردم..
رفتم سمتش دوباره خیره شدم توی چشم هاش و گفتم :

-ببین منو هیچ وقت هیچ وقت سعی نکن از دست من فرار کنی
تو‌برای منی
هرجا بری دنبالت میام زیر سنگ بری پیدات میکنم.
الانم ازت استفاده کردم چون این بدن برای منه
خیلی وقته برای منه میشکنم دستی رو که بخواد به چیزی که برای منه نزدیک بشه..
حالا می تونی بری بخوابی پرنسسم
فردا باز به مامان میگم راجب خواستگاری حرف بزنه وای به حالت بخوای جواب رد بدی یجور دیگه بدستت میارم

دستی به وسط پاش گذاشتم و فشاری به وسط گذاشتم و فشاری دادم و گفتم :

-این جلویی رو افتتاح میکنم
وقتی این جلویی رو افتتاح کنم خودت می دونی چی میشه!!!
لرزیدن مردمک چشم هاش برام لذت بخش بود

دستم رو چنگی زد و پسم زد
با صدای بغض دار خفه ای گفت :

-گمشو حال بهم زن ترین ادمی هستی که دیدم..
بعد اشک هاش رو پیدا کرد و با قدم های بلند از اونجا دور شد…
نیشخندی زدم و گفتم :

-اول اخر برای خودم خودم..

****

مهران

صدای جیغ شهلا اومد وحشت زده به اشکان زل زدم
-مهررااان کمک…
ولممم کن عوضی ولممم کن من شوهر دارم عوضی..
چشم هام گرد شد

تکونی به خودم دادم داشتن با شهلا چکار میکردن!؟؟
تکونی به خودم دادم اما بازم دست هام قفل و زنجیرم بود
با داد گفتم :

-ولم کن عوضی ولم کن
داری چکار میکنی باهاش!؟؟
اون زن منهههه ولش کننن

-ولم کن عوضی ولم کن داری چکار میکنی باهاش..
اون زن منههه ولش کنین
اشکان خندید یه خنده ی بلند..
حرصی گفتم :

-بی ناموس ناموس سرت نمیشه اون زن نوه اته ولش کننن.
خم شد توی صورتم و با چشم های سرخ شده گفت :
-من ناموس حالیمه خیلی زیاد اما میخوام تورو ادب کنم
میخوام بهت بفهمونم که اشکان خان کیه
می خوام بهت یاد بدم وقتی تو رگ اشکان خان توی رگاته باید سنگ دل باشی
وقتی اشکان خان حرفی زد بدون هیچی باید قبول کنی

شهلا‌ جیغ میزد و التماس می کرد
نباید صدمه ای می دید
من به محمود خان قول داده بودم
باید از شهلا مواظبت می کردم
تند گفتم :
-باشه باشه قبول میکنم ولش کن..
اون دختر هیچ گناهی نداره ولش کن..

نیشخپدی زد..
چهره ی کریح حال بهم زنش داشت با روح و روانم بازی می کرد
دلم می خواست تا می خورد بزنمش..

-پس هرچی میگم رو قبول میکنی!!؟
مجبور بودم برای نجات شهلا گفتم :

-اره اره گفتم که تو زن منو ول کن..
باشه ای گفت و بعد صدای نحسش رو بلند کرد

-رحمت بسه همه رو بیرون کن اون دختره ام رو تو‌اتاقش زندونیش کن
همین حرف کافی بود که صدای کمک کمک گفتن شهلا قطع بشه

اما صدای گریه اش بلند شد
دلم به درد اومد..
اشکان اومد و روبه روم نشست

-خوب من به قولم عمل کردمو دختره رو ول کردم
حالا بریم سراغ معامله و شرط های من..
همینطور که گفتم خیلی شباهت به جوونی های من میدی وقتی تورو دیدم انگار دارم خودم رو می ببینم
ببین پسرجان تو نوه ی منی منم دوستت دارم
پس بهتره لج و لجبازی رو بذاری کنار
من هر حرفی می زنم هرچی میگم برای خودته
الانم فقط از تو چند تا شرط میخوام اول اینکه با اون دختری که من میگم ازدواج کنی

-….الانم فقط از تو چندتا شرط میخوام اول اینکه بااون دخترب که من میگه ازدواج کنی..
دوم اینکه طبق دستور من پیش بری و هرچی من میگم انجام بدی
سوم اینکه جانشین من بشی
چهارم اینکه تموم اصول من رو بکار ببری
پنجم صاحب وارث بشی..
همه اینارو میگفت و من فقط خیره به دهنش بودم

فقط ذهنم حول اون ازدواجی بود که میگفت..
با کدوم دختر بابد ازدواج می کردم!!؟

-با کدوم دختر باید ازدواج کنم!؟؟
از چی داری حرف میزنی!!
خنده ای کرد

-اهان یادم رفت بگم باید با کدوم دختر ازدواج کنی.
دندونام رو هم ساییدم..
حرف نمی زد..

عصاش رو توی هوا چرخوند و گفت :
-خوب نیست این همه عصبی باشی پسرم..
باید صبر داشته باشی.
ملکه ای که من داشتم شبیه این دختره اس
عکس ملکه ای که داشتم از چند سال پیش دستور دادم برام بکشن

رفت سمت ته اتاق چشم هام زوم روش بود ..
کنارش یه تابلود ایستاد با پارچه ی سفید پوشیده شده بود

نگاهی بهم انداخت و‌گفت :
-خوب الان منتظری که ببینی بهت نشون میدم
واقعا کنجکاو بودم که این زنی که ازش تعریف می کرد و اون دختری که بهش شباهت میداد میدیدم تا ببینم کیه
دستش پارچه سفید رو چنگی زد و پایین کشید و تصویر در مقابل چشم هام نقش بست

زبون توی دهنم شکست
این که…
ناباور به تصویر زل زده بود..
با چشم های گرد شده زیر لب تکرار کردم

-مهراوه!؟؟
باورم نمیشد..
نگاهم رو بالا اوردم و زل زدم به اشکان اونم خیره به تصویر بود
زن که شباهت زیادی به اون دختره ی حراف پرو بود
از اول حس خوبی بهش نداشتم..

صدای اشکان در اومد

-زیباست نه!؟؟
این ملکه ی من بود عشق من بود اما زود رفت خیلی زود رفت…
وقتی این دختر رو دیدم انگار مرسده روبه رومه..
دیدن این دختر چند روز بعد از فهمیدن این بود که تورو دیده بودم
رفتم پیش پدرت اما قبول نکرد
تورو ازم گرفت گفت تو پدر من نیستی

-…گفت من جنازه ی پسرم رو هم نمی دم که ببینی چه برسه بهش بگم پدربزرگشی..
خندید و قدمی جلو‌گذاشت و با دست بهم‌اشاره کرد

– حیف الان نیست که ببینه پسرش ،نوه ی من روبه روی منه..
همچی برام گنگ بودم چرا این زن باید اینقدر شبیه اون دختره می بود!!؟
چرا من باید شکل این مرد می بودم!!؟

چرا من باید با زنی ازدواج می کردم که شبیه زن اشکان بود
هزارتا چرا و‌سوال توی ذهنم ردیف بود
از اول حس خوبی به اون دختره نداشتم
لبم رو گازی گرفتم..

اشکان قدم برداشت و‌اومد دوباره سمتم و‌روی صندلی نشست..

-این دختره توی همین شهر درس میخونه
به رحمت سپردم بفهمن کیه..
دختره انگار گیلانیه..
کودک یاری همین جا درس میخونه وضع خانواده اشم‌ متوسطه..
بعد الانم اینجا نیست رفته شهرشون دیدن پدر و مادرش
به محض اینکه اومد اینجا میگم بیارنش تا عقدتون کنم..

با دندون های ساییده شده گفتم‌ :

-اون دختر خانواده داره همینطوری که نمیشه اوردش اینجا!!
یه تای ابروش رو بالا انداخت و لب زد :

-به گمونم منظورت اینه بریم‌خواستگاری درسته!!؟
ابروهام رو کشیدم تو هم
خواستگاری اون دختره ی پرو و گستاخ ‌.
اصلا ازش متنفر بودم حتی بیشتر از شهلا..

-منظورم اینه منو به بهونه نوه بودن اوردین‌ اینجا اونو به بهونه چی!؟؟
اگه بزور بیارینش ممکنه شکایت کنه..

خنده ای سر داد

-خوب شکایت کنه‌مگه دستش به اشکان خان می رسه!؟؟
چشم هام رو روی هم‌گذاشتم
این مرد هیچی حالیش نبود هیچ درکی نداشت..
فقط حرف خودش رو‌میزد..

****

مهراوه

صبح با تابیدن تور مستقیم خورشید چشم‌هام رو باز کردم..
از سردرد داشتم‌کور میشدم
هنوز خوابم می اومد پتو‌رو‌کشیدم روی خودم..

خواستم دوباره بخوایم که اتفاقات دیشب یادم اومد
بغض کردم
توی جام نشستم دیشب خیلی زیادی پیش رفته بود
حال بهم زن..
باید خودم رو میشستم و همین فردا می رفتم دانشگاه
هرچی بود اونجا در امان بودم..

بابا دم ترمینال زد روی ترمز
از ماشین پیاده شدیم..

نگاهی به اتوبوس انداخت و لب زد :

-مطمئنی خودت می تونی بری!!؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم :

-اره بابا خودم می تونم برم..
بابا لبخندی زد و منو کشید توی بغلش
-پس مواظب خودت باش دخترم
رسیدی خبر بده…

عمیق خودم رو بهش فشردم دلم نمی خواست برم اما بخاطر اون اشکان عوضی باید می رفتم..

با بغض گفتم :

-باشه چشم بابا..
شما هم مواظب خودتون باشین..
از بغل بابا اومدم بیرون بابا چمدون رو کشید بیرون
دسته ی چمدون رو گرفت و همراه هم رفتیم سمت اتوبوس..

بابا چمدون رو گذاشت توی ماشین برای اخرین بار همو بغل کردیم از هم خداحافظی کردیم منم سوار اتوبوس شدمو ماشین بابا هم رفت
سرم رو تکیه دادم به شیشه
دلم برای مامان و بابا تنگ میشد
این چند روز با حضور نحس اشکان اصلا نفهمیدم چی گذشت بهم همش استرس و ترس
ترس ازاینکه کاری کنه
اشکی از چشمم پایین افتاد
بلاخره تونست کاری انجام بده پریشب تونست..

نیشخند تلخی زدم اشکام دونه دونه روون شد.

****

راوی

رحمت قدمی جلو گذاشت پدرش در حال نگاه کردن به البوم قدیمی بود
کار همشیگیش این بود
هر شب این البوم رو نگاه می کرد..

سرفه ای کرد نگاه اشکان بالا اومد و سوالی به رحمت خیره شد.

-چیزی شده!!؟
رحمت از پدرش زیادی حساب می برد
لبخند زوری زد و گفت :

-بله پدر اون دختره برگشته
اشکان چشم هاش برق عجیبی زد
خودش رو تکونی داد و‌کشید جلو و گفت :

-خوب بیارش اینجا چرا همینطوری اینجا وایسادی..
رحمت سرش رو پایین انداخت و لب زد :

-وارد دانشکده شده پدر

-وارد دانشکده شده پدر
دیگه نمیشه رفت داخل اون دفعه ام با هزار التماس رفتم تا بتونم یه سر گوشی اب بدم
فقط تونستم‌یکی از هم اتاقیاش رو پیدا کنم..
اون بهم گفت رفته خونه امارش رو ازش گرفتم

اشکان با عصبانیت البوم رو بست و‌با دندون های ساییده شده گفت :

-عُرضه ی هیچ کاری رو نداری
مگه نگفتم مواظب باش ببین دختره کی میاد هان!!؟
چرا ادم نذاشتی ترمینال..
رحمت سرش رو پایین انداخت گاهی پدرش بدون فکر حرف می زد

-پدر ادم گذاشتن توی اون ترمینال به این بزرگی بی فایده بود
این همه ادم چطوری اون دختره رو تشخیص میدادم
شماره ی این دوستش رو گرفتم
میگم بیارش اینجا..
اشکان یه لحظه حرف مهران یاد اوریش شد
اون دختر خانواده داره
اول باید باهاش صحبت می کرد
اونم با زیرکی و چرم زبونی اونوقت اگه قبول نمی کرد با زور وارد عمل میشد

اخم غلیظی کرد و گفت :

-فعلا زور لازم نیست
به اون دوستش بگو‌ دختره رو بیاره توی یه رستوران
ادرس رستوران رو خودت بده
من خودم با دختره حرف می زنم.
-یه چیز دیگه ام هست پدر

اشکان نگاه بی حوصله ای بهش انداخت و لب زد :

-دیگه چیه!!؟
-اگه اون دختره قبول نکرد که بیارتش چی..
اشکان پوفی کشید..

-نمی دونمم
خودت یه کاری کن بهش پول بده تهدیدش کن نمی دونم اون دختره رو میخوام ببینم
رحمت نفسی بیرون داد و لب زد :

-باشه پدر…

****

محمود با هیجان وارد خونه شد
فرشته با تعجب به کاراش زل زد

-چی شده مرد چرا این‌همه پریشونی!!؟
محمود با داد گفت :

-گوشیم کجاست فرشته گوشیم‌ کجاست!؟؟
فرشته نگران شد
با هل گفت :

-روی اپنه چی شده محمود دارم نگران میشم
محمود بدون توجه فرشته سمت اپن رفت گوشی رو‌چنگ زد و شماره ی حسین رو گرفت
گوشی شروع کرد به بوق ازاد خوردن

محمود زیر لب گفت :

-جواب بده جواب بده یالا
اما کسی جواب نداد
با صدای بلندی غرید :

-لعنتی لعنتی…
.

-لعنتی لعنتی..
فرشته پریشون اومد سمتش زل زد توی صورت محمود

-خوب چی شده محمود دارم زهر ترک میشم حرف بزن
محمود با عصبانیت گفت :
-فعلا حرف نزن فرشته بذار ببینم حسین جواب میده یانه

فرشته سکوت کرد
محمود دوباره شماره ی حسین رو گرفت
و بازم بی نتیجه هیچ جوابی نداد
محمود عصبی گوشی رو بلند کرد و‌پرت کرد سمت دیوار
گوشی شکست
با غیض گفت :

-لعنت به این شانس
صداش بغض داشت از شدت بی چارگی روی زمین نشست و‌شروع کرد به گریه کردن..
صدای گریه ی مردونه اش دل هرکسی رو اب می کرد..
فرشته با قلبی دگرگون شده کنارش نشست

محمود سرش رو توی دست هاش گرفته بود و های های گریه می کرد
دست محمود رو‌گرفت
محمود سرش رو‌ بلند کرد و با چشم های اشکی زل زد به چشم‌های فرشته
جواب این مادر رو‌چی میداد!!؟
بهش چی میگم!!؟
چشم های فرشته پر از سوال بود

فرشته اب دهنش رو بزور قورت داد و‌گفت :

-به حرف بیا محمود چی شده!!؟
جون به لب شدم برای شهلا اتفاقی افتاده!!؟
فرشته مقدمه‌رو‌گفت و شهلا بقیش رو از سر گرفت..

-شهلا با شوهرش تصادف‌کردن‌
برام خبر اوردن رفتم سر صحنه ماشین کلا چپ کرده بود
هیچ خبری از جنازه هاش نبود
کل اطراف رو گشتیم کسی نبود
قلب فرشته از زدن ایستاد‌ ناباور به محمود چشم دوخته بود
نفس عمیقی کشید دستی روی قلبش گذاشت..

-نه شهلای من زنده اس زنده اس.
محمود نگران رفت سمت فرشته و گفت :

-اروم باش فرشته اروم باش..

****

راوی

رحمت غذا رو پرت کرد جلوی شهلا
شهلا از ترس خودش رو‌ جمع کرد..
با نیشخند گفت :

-کوفت کن..
فقط پنج دقیقه وقت داری وگرنه خودم میام می ریزم تو حلقت

شهلا نگاهی به غذا انداخت صورتش جمع شد
قابل خوردن نبود اما از ترس اینکه اتفاق اون روز دوباره تکرار بشه غذا رو از روی زمین چنگ زد

بغضش گرفت اینجا دیگه کجا بود
طوری باهاش رفتار می کردن که انگار سگه
حتی یه ظرف نذاشته بودن زیر غذا تا خاکی نشه
شهلا خاک روی غذاش رو پاک کرد
بزور نزدیک دهنش برد تا بخوره
رحمت با اخم به شهلا چشم دوخته بود
شهلا با هزار تحمل کردن غذاش رو خورد
رحمت نیشخندی زد و گفت :

-هرکی دیگه جای تو‌ بود این غذاها رو میخورد دوری صدتا کفن پوسونده نمی دونم تو‌حتما جون سگ داری اره!!؟
شهلا فقط با چشم های اشکی خیره به رحمت بود

رحمت با غیض گفت :

-اگه زن اون پسره ی عوضی نبودی می دونستم باهات چکار کنم..
کاریت می کردم زیرم روزی چقدر جیغ فریاد بکشی احمق‌ بفهمی وقتی حرفم می زنم لال نباشی
این حرف رو زد و بعد از اتاق بیرون..

شهلا اشک هاش تند تند روون شد
دلش برای مادرش تنگ شده بود
دلش برای حمایت های برادراش تنگ شده بود
زانو هاش رو جمع کرد
سرش رو گذاشت روی زانو هاش و از ته دل شروع کرد به گریه کردن..

****

مهران

خواب بودم که حس کردم یکی بهم زل زده اروم چشم هام رو باز کردم با دیدن اشکان بالا سرم
قلبم نزدیک بود وایسه
نفسم رو بیرون دادم و گفتم :

-چیزی شده اینطوری اومدی بهم زل زدی!!؟
اخم کرده بود..
-اره برای گفتنش نمی تونستم صبر کنم بیدار شی ‌.
نیشخندی زدم..

-حالا که بیدار شدم حرفت رو‌ بگو
لبه ی تخت نشست و گفت :

-دختره برگشته اما شانس بدم رفته دانشگاه..
خندیدم
یه خنده ی بلند..
عصبی بهم نگاه کرد و گفت :
-چرا میخندی!!؟
خنده ام قطع شد با نیشخند گفتم :

-دختره خوب دست اشکان خان بزرگ رو‌گذاشت تو حنا با اعتماد حرف می زدین که میارینش

اشکان بااین حرفم با صورتی سرخ شده گفت :

-کسی دست منو نمی تونه بذاره تو حنا
پسر جون اون دختره ام خودت گفتی خانواده داره.
دلم نمی خواد به زور متوسل بشم وقتی میشه همه چی رو با زبون حل کرد

ابرویی بالا انداختم چه جالب..
با زبون..
دستمو تکونی دادم که زنجیر بهش وصل بود
با مسخره گی گفتم :

-با زبون!!؟
جالبه اگه با زبون میشد حل کرد چرا بزور منو اوردین اینجا و‌ این زنجیر دست من چکار میکنه
اگه با زبون حل میشد چرا زن منو چند روزه انداختین تو اتاق تنگ و‌تاریک..
اگه میشه با زبون حل کرد چرا به زور تهدید می خواین منو به عقد اون دختره دربیارین هان!!؟
چرا!!
جواب این چراها باید برای شما خیلی اسون باشه اشکان خان نه..

اشکان فقط میخ من بود.
نفسی بیرون داد و گفت :

-من خودمم با زور موافق نیستم اما وقتی پدرت با من راه نیومد باید‌چکار می کردم
اگه خودش اومده مورد لطف محبت من قرار میگرفت زندگی خوبی هم‌داشت
طوری حرف میزد انگار خداست..

تیکه وار گفتم :

-پدر من همیشه دستش پیش خدا درازه اشکان خان نه پیش بنده ی خدا..
شما هم هر چقدر قدرتمند باشین به پای خدا نمی رسید می رسید!؟؟
اشکان از جاش بلند شد و گفت :

-زبونت رو گاز بگیر پسر
خدا منو به اینجا رسوند نه خودم
من هیچ وقت خودمو خدا ندیدم..
اهل زور گفتنم فقط وقتی هستم که طرف حرف حالیش نشه توام بزودی بااون دختری که من میگم ازدواج میکنی فهمیدی…
نیشخندی زدمو گفتم :

-بله اشکان خان چاره ای دیگه ای ندارم.

****

مهراوه

با خستگی وارد اتاق شدم
ظهر بود که رسیدم همه خواب بودن
اروم در رو بستم
چمدونم رو گذاشتم کنار تختم
گشنم بود

بی وفقه خودم رسوندم سمت یخچال و درش رو باز کردم
نگاهی داخلش انداختم..
بسته بندی سالاد الویه بهم چشمک زد
دستم رو‌ جلو بردم و چنگی بهش زدم و بیرونش اوردم

الهه نگاهی بهم انداخت خواب الود بود
دستی به چشم هاش کشید…
یهو انگار فهمیده باشه منم تو جاش سیخ نشست..
چند بار پلک زد و بعد با جیغ گفت :

-مهراوه…
از صدای جیغش همه بیدار شدن بعد شروع کردن به غر زدن..
دستم رو گذاشتم رو بینیم و گفتم :

-هیش دیوونه اروم باش خوابن
بدون توجه به حرفم از جاش بلند شد و اومد سمتم
خودش رو انداخت تو بغلم و لب زد..

-چرا اروم باشم دیوونه دلم برات تنگ شده بود..
بچه ها بیدار شین مهراوه اومده..
نرجس با غر گفت :

-خفه میشی الهام یا بیام خفه ات کنم..
خندیدم..
دم گوش الهه گفتم :

-بیا بیدارشون کنیم هستی!!؟
الهه با شیطنت گفت :
-اره من میرم سراغ اون دوتا توام‌برو سراغ اون نرجس غرغرو..
خندیدم و‌ باشه ای گفتم..

من رفتم سراغ نرجس و‌ الهه هم رفت سراغ سمیه و زهرا..

****

الهه نگاهی بهم انداخت و‌گفت :
-خوب چخبرا خوش گذشت این چند روز در کنار خانواده!؟؟

بااین حرف الهه تموم کارای اشکان و اذیت کردناش مثل فیلمی از جلوی چشم‌هام گذشت ‌.
اخمی کردم و جواب دادم..

-نه زیاد
الهه ابرویی بالا انداخت و گفت :
-چرا ؟؟؟
مگه میشه بعد این همه بری و‌ بهت خوش نگذره!!
نفس عمیقی کشیدم و‌گفتم‌ :

-پسر عمم ازش متنفر بودم اونجا بود
نذاشت خیلی بهم خوش بگذره
اذیتم کرد..
اهانی گفت..

کمی از ابمیوه اش رو خورد و گفت :

-راستی چند روز پیش یکی اومد سراغت رو از من می گرفت ‌
یه مرد بود..
ابروهام پرید یالا..

-مرد بود!!؟
کی بود میشناختیش!!؟
سرش رو به علامت منفی تکون داد و‌گفت :

-نه اهل همینجا بود
نمی دونم تورو از کجا میشناخت

-نه اهل همینجا بود
نمی دونم تورو از کجا میشناخت
شاید برات خواستگار پیدا شده هوم‌!..

تعجب کردم
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
-طرف جوون بود!!.
خنده اش گرفت.
-نه بابا جای پدرت حساب میشد
حتما پدر اون طرفیه که‌چشمش تورو‌گرفته هوم!؟؟
اصرار داشت ببینتت وقتی گفتم نیستی دپرس شد
پیله شد شماره ام رو بدم بهش..

ابرویی بالا انداختم و گفتم :

-توام دادی بهش ؟؟؟
بااین سوالم دست پاچه شد
خودش رو‌ جمع و‌جور کرد و بزور گفت :

-نه ندادم
نگاه با شکی بهش انداختم
حرفی نزد
فکرم مشغول شد نرجس شروع کرد به حرف زدن اما من هنوز فکرم درگیر بود.

****

راوی

نرجس با خنده از کلاس اومد بیرون
مرسده مشتی به بازوش زد و‌گفت :

-لعنتی این چی بود به استاد گفت با دیوار یکی شد
نرجس پشت چشمی برای مرسده نازک کرد
خواست حرفی بزنه که‌گوشیش زنگ خورد

پوفی کشید و‌گفت :

-وای بازم مامانمه‌حتما میخواد سوال پیچم کنه
مرسده خندید.
نرجس گوشیش رو بیرون اورد با دیدن شماره اخمی کرد
شماره ی ناشناس بود

مرسده نگاهی به صورت نرجس انداخت..
اخم کرده بود با تعجب گفت :

-چیه چرا جواب نمیدی!!؟
نرجس با همون اخم گفت :

-شماره ناشناسه نمی دونم کیه..
مرسده ابرویی بالا انداخت
دستش رو جلو برد و گفت :
-بده من جواب بدم…

نرجس به فکر فرو کرده بود..
شماره ی ناشناس بود …

سوده با غضب گفت :
-جواب بده دیگه الان قطع میشه
همینکه سوده این حرف رو زد
گوشی قطع کرد

سوده سرش رو به معنی تاسف تکون داد‌.

-بیا قطع شد
حالا بیا بریم که الان سلف پر میشه
نرجس با فکری درگیر باشه ای اروم گفت و با سوده شروع کردن به راه رفتن..

رحمت گوشی رو از گوشش فاصله داد رو به اشکان خان گفت :
-جواب نمیده پدر..
اشکان عصبی اخمی کرد و گفت :

-یعنی چی جواب نمیده
دوباره شماره اش رو‌ بگیر
رحمت..
رحمت نفسی بیرون داد و نگاهی به ساعت انداخت..

نزدیک ظهر بود
-شاید کلاس داره وپدر شب بهش زنگ می زنم.
اشکان سری تکون داد و‌باشه ای گفت…

نرجس از فکر زنگ به کل بیرون اومد
نزدیک های غروب بود که خسته وکوفته وارد خوابگاه شد
امروز رو کلا کلاس داشت
روز کسل کننده و خسته کننده ای بود..

همینطور در حال راه رفتن بود که صدای زنگ‌گو‌شیش بلند شد
گوشیش رو بیرون اورد باز همون شماره..
این دفعه بدون هیچ مکثی جواب داد

صدای نرجس که‌توی گوشی پیچید رحمت خودش رو صاف کرد
به پدرش اشاره کرد که یعنی جواب داد و‌ بعد دستی روی بینیش گذاشت یعنی ساکت..

نرجس اخمی کرد و دوباره گفت :

-الو‌..
چرا جواب نمیدی!!؟
رحمت خودش رو‌ جمع و‌جور کرد و‌گفت :

-سلام دخترم
شناختی!!؟
صداش اشنا بود براش فکرش رفت سمت همون مرده که برای مهراوه تعریف کرده بود.
حدس زد همون باشه..
اما به روی خودش نیومد با سردی گفت :

-خیر شما!!؟
رحمت چشم هاش رو گذاشت روی هم و گفت :

-من همونی ام که درمورد دوستتون سوال پرسیدم یادتون اومد!!.

نرجس لبش رو گازی گرفت
نگاهی به اتاق انداخت مهراوه نبود ولی بچه های دیگه بودن..
-اره اره شناختم فقط یه لحظه صبر کنید..

این حرف رو زد و بعد از اتاق زد بیرون..
به جای دوری که رسید با چشم های پر حرص گفت :

-امرتون‌ چیه اقا!!!
مگه نگفتم به من زنگ نزنید..
رحمت از این لحن دختره عصبی شد
اما به روی خودش نیورد..
خندید و‌ گفت :

-من که گفتم امرم خیره دخترم..
اگه کمک کنید ثواب داره دخترم..
پسرم خیلی خاطر خواه دوستتون شده..
نرجس چشم هاش رو گذاشت روی هم نمی دونست چرا اما حس خوبی به این اتفاق نداشت..
اما لحن این مرده طوری بود که‌ دلس میخواست کمک کنه..

-چه کمکی از من ساخته اس
من نمی دونم چه کمکی کنم بهتون!!
رحمت نیشخندی با پیروزی روی لباش نشست..

-کمک زیادی نمی خوام دخترم
فقط میخوام دوستتون رو بیارین تا یه جایی که من باهاش درمورد پسرم حرف بزنم
همین..
-اما اگه بگم ممکنه نیاد
مهراوه خیلی سر سخته..
رحمت با لحن غمگین ظاهری گفت :

-اگه نیاد دل پسرم میشکنه..
شما می تونی با یه بهونه‌دیگه بیارینش..
نرجس نفسش رو ول داد و‌گفت :

-خوب کجا هرجا میام الی خونه..
رحمت سریع گفت :

-خونه که نه دخترم چه حرفا
ادرس یه رستوران رو میگم بیارش
نرجس بی حوصله چشم هاش رو‌تو کاسه چرخوند و گفت :

-باشه ادرس بدین..

****

اشکان

کلافه به مامان زل زدم..
-یعنی چی رفته مامان مگه‌میشه‌بی سر و‌صدا بره!؟؟

مامان اخم غلیظی کرد و گفت :
-اره الان داییت گفت که امروز صبح رسوندش گاراژ و بعد از اونجا با اتوبوس رفته
دندونام رو با حرص روی هم ساییدم..

دختره ی سرتق..
-خوب بره..
مهم داییه..دوباره بهش بگو
مامان پشت چشمی برام نازک کرد و گفت :

-عمرا بهش بگم همون چند شب پیش خوار شدم بسه..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *