که بخوام عوض کنم…
ولی حریف نرجس هم نمیشد شد..
بی حوصله مانتوم رودر اوردم و بعد مانتو رو پوشیدم..
نگاهی از تو ایینه به خودم انداختم قشنگ قاب تنم بود..

اروم خندیدم..
چقدر خوشگل شده بودم نه به اینکه اول نمی خواستمش نه به الان که خوشگل شده بودم..
صدای زدن در پرو اومد…

-پوشیدی مهراوه!!؟
باز کن ببینم چه شکلی شدی..
اروم خندیدم..
در رو باز کردم نرجس تا اینکه‌نگاهش به خورد چشم هاش تو‌حدقه گرد شد..
-چه خوشگل شدی لعنتی..
مثل مانکنا..
پشت چشمی براش نازک کردم و‌گفتم‌ :

-بگو ماشالله نکبت چشم نخورم..
چپ چپ زل بهم..

-خوب شد خودم برات انتخاب کردما..
خوب صبر کن یه شلوار و روسری کم داره..
چشم هام گرد شد میخواست اینا رو‌ هم بگیره!!.
خواستم حرفی بزنم که در روبست..
دهنم بسته شد این چرا این کارو کرد!!!؟
پوکر زل زدم به خودم.
انگار چاره ای نداشتم باید از سرتا پا رو خرید می کردم..

****

راوی

اشکان دستی به کرواتش زد..
نگاهی به رحمت انداخت..
-ساکت چند میاد دختره!!؟
رحمت سرش رو پایین انداخت از موضوع کتکی که خورده بود هنوز ناراحت بود
اخم غلیظی کرد و‌ با سردی گفت :

-تا بریم اونا هم می رسن پدر‌‌
اشکان از ایینه فاصله گرفت..
برگشت نگاهی به سر وضع رحمت انداخت..

-بااین سر ووضع می خوای بیای رستوران..
اخم شدید کرد..
رحمت نیم نگاهی به اشکان انداخت و‌گقت :

-لباس مناسب تر ندارم..
اشکان به وسط حرفش پرید و لب زد :

-لال شو..
لباس مناسب چند روز پیش بچه ها رو فرستادی که برات بخرن یالا برو بپوش..
حوصله ندارم منتظر بمونم..
هزار تا کار داریم

رحمت به ناچار سری تکون داد و باشه ای گفت و بعد از اتاق اشکان رفت بیرون تا اماده بشه..
اشکان نگاهش روی توی حدقه چرخوند و زیر لب نالید :

-پسره ی احمق..
هیچی مغز تو کله اش نیست بعید می دونم خون من تو‌رگای این پسرباشه..
پوفی کشید ‌‌
در باز شد..
اشکان با فکر اینکه دوباره رحمته برگشت..
با عصبانیت گفت :
-مگه نگفتم برو….

با دیدن مهران حرفش رو‌ خورد مهران ابرویی بالا انداخت..
اشکان دستی به گردن زد.

-اهان تویی..
فکر کردم رحمته پسره ی دیوانه اعصاب برام نذاشته..
مهران با کنجکاوی گفت :

-جایی می خوای بری پدر بزرگ!!؟
اشکان لبخند کوتاهی زد ‌.

-میخوام برم با ملکه ات ملاقات کنم..
میخوام از تو بگم براش و ازش خواستگاری کنم..
مهران با شنیدن این حرف اخم کمرنگی کرد ‌.
از اون دختر اصلا خوشش نمی اومد

با نفسی حبس شده گفت :

-من که لازم نیست بیام‌!؟.
سرش رو‌ به معنی نه تکون داد..

-نه پسرم فعلا میخوام برم باهاش حرف بزنم..
تو نمی خواد بیای..
فعلا با زیر خوابت خوش باش..
لذت ببر ‌.
مهران سرش رو پایین انداخت دست هاش رو مشت شد
نمی خواست تحت عقاید این مرد پیش بره!!؟
اما انگار ناخوداگاه داشت پیش می رفت..
دانشگاه و استاد بودن رو به کل فراموش کرده بود..
تصورلذت قدرت داشتن همه اینا رو از ذهنش پاک کرده بود..

****

مهراوه

وارد یه رستوران شیک و مجلل شدیم با تعجب به اطراف نگاهی انداختم اینجا دیگه کجا بود!؟؟
چرا اومده بودیم اینجا

نرجس با چشم های براق شده به اطراف نگاه می کرد..
بازوش رو چنگی زدم نگاهش برگشت سمت من..
یا تعجب گفتم :

-اینجا خیلی گرونه نرجس بیا برگردیم..
رستوران ارزون تر هم هست..
خندید
دستی به بازوم کشید و گفت :

-نگران نباش اونی که قراره پول بده فکر همه جاش رو کرده
ما چرا نگران باشیم
گیج می زدم..

گیج می زدم..
نمی فهمیدم داره از چی حرف می زنه..

-کی!!؟
ریز ریز خندید چشمکی زد..

-سوپرایزه حالا بریم میزی که رزرو کرده..
طرف این همه خرش میره که میز رزرو کرده..
اخم ریزی کردم
حس خوبی نداشتم..
شروع کردم از استرس لبم رو جویدن..

نرجس دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید..
-بیا بریم چرا خشکت زده دختر..
منو دنبال خودش کشید.

گارسون جلومون رو گرفت و نرجس با گفتن یه فامیل میز رزروی رو پیدا کرد…
پشت میز نشستیم..
نگاهی به اطراف کردم..

نرجس با خوشحالی به اطراف نگاه می کرد.
باید می فهمیدم اینجا چخبره..
خودم رو‌کشیدم جلو و نگاهی بهش انداختم..

-نرجس..
با صدای من نگاهش رو سمت من چرخوند..
-جان..
-نرجس اینجا چخبره!!؟
کی قراره بجز ما بیاد اینجا!!
بزرگوار کیه دیگه!!؟
من نمی فهمم من این طرف رو اصلا نمی شناشم..

نرجس نفسش رو بیرون داد
نگاه نامطمئنی بهم انداخت
برای گفتن یا نگفتن انگار دودل بود..

-حرف بزن خواهش میکنم نرجس وگرنه بلند میشم میرم..
چشم هاش گرد شد..
دست هاش رو بلند کرد و گفت :

-دیوونه ای مگه این همه زحمت کشیدم و بنده خدا اصرار کرد که تورو ببینه..
ابروم بالا پرید..
-از چی حرف میزنی کی میخواد منو ببینه
من اصلا این طرف رو نمیشناسم کیه..
-خوب مهم نیست که..
اون تورو میشناسه که برای پسرش میخواد خواستگاری کنه..

چشم هام گرد شد
با صدای تقریبا بلندی لب زد :

– چیی خواستگاری!!؟
نگاه چند نفر سمتمون کشیده شد..
نرجس دستی روی بینیش گذاشت و گفت :

-ارومتر همه رو خبر دار کردی دیوونه..
اخم ریزی کردم.
-حرف بزن..
-ببین چند روز پیش خوب..
یادته گفتم یکی سراغت رو می گرفت!!!؟
-خوب!!!
-خوب همین بنده خدا بود میخواست باهات حرف بزنه برای پسرش خواستگاری کنه اما خوب تو نبودی
در نهایت مجبور شد ازمن خواهش کنه بیارمت اینجا تا باهات حرف بزنه..
منم مجبور شدم..

باورم نمیشد
نرجس یه جور منو بازی داده بود و باهام بازی کرده بود
اخم غلیظی کردم..

-بهم دروغ گفتی..
نرجس تند لب زد ‌:

-نه نه داری اشتباه میکنی..
من فقط خواستم کمک کنم
نیشخندی زدم و دستی به میز زدم و‌از جام بلند شدم..
نگاهش باهام بالا کشیده شد
با تعجب گفت :

-کجا!!؟
-انتظار نداری که اینجا بمونم هوم!!؟

-مهراوه جون بابات بشین
الان میان بنده خداها
اخمی کردم
-نه کاری ندارم تو بگو نیومدن
تو خوابگاه می ببینمت

اومدم برم که صدایی به گوشم رسید..
-سلام خانما..
صداش چقدر اشنا بود
سرم رو بلند کردم با دیدن مرد روبه روم چشم هام گرد شد..
مهران گیرلندی!!!
چقدر پیر شده بود باورم نمیشد

همینطور بهم زل زده بود اونم با لبخند
نرجس از جاش بلند شد..
-شما!!؟
مرد نگاهش سمت نرجس کشیده شد..
-شما حتما باید دوست این خانم زیبا باشید
من بزرگوار هستم..
-اما ایشون که..

مرد نذاشت نرجس ادامه بده..
-من پدرشون هستم..
خوب بفرمایین ببخشین سر پا نگهتون داشتم..
اینجا چخبر بود!!؟
این مرد کی بود!!؟
چرا این همه شباهت به مهران میداد
مرد پشت میز نشست
حتی نرجس هم نشست.

حس خوبی نداشتم
بهت و‌ناباوری از این همه شباهت توی مخم نمی رفت
نرجس روش رو کرد سمت من..
اشاره کرد بهم که بشینم

اخم کمرنگی کردم و بعد بزور نشستم
مرد همچنان خیره بهم بود
خودش بود!!؟
خود مهران یا اینکه…
نه نه مهران نمی تونست باشه حتما..

نفسم رو‌بیرون دادم فقط می خواستم بفهمم چه خبره..
مرد دست هاش رو گذاشت روی میز..

-خوب من اشکان بزرگوار هستم
خیلی از دیدنتون خوشحالم..
نگاهش رو‌ سمت من کرد و با لحن و برق عجیبی که توی چشم هاش موج می زد..

-مخصوصا با شما خانم زیبا..
لبم رو بزور تکون دادم و گفتم :

-من برعکس شما..
جا خورد از این جوابم نرجس زد به پام
صدایی ایجاد شد از زیر میز
مرد خنده ی ارومی کرد..

-بذار راحت باشه دخترم
من انتظار این رک گویی رو داشتم‌

این مرد کی بود!!.
کی بود که همه چی از من انتظار داشت
منو میشناخت ولی من اصلا نمی شناختمش..
چرا شبیه اون استاده بود!؟؟
رابطه اش با گیرلندی چی بود

نرجس عکس مهران رو دیده بود نمی دونم یادشه یانه..
اما این‌همه شباهت واقعا غیر ممکن بود…
اشکان..
حتی اسمشم‌ مثل اشکان بود
منو یاد دوتا مرد انداخته بود که تا تموم وجودم ازشون متنفر بودم
پلکم پرید.

دلم می خواست برم‌..
اشکان دست هاش رو توی هم قلاب کرد و‌ گفت :
-خوب هرچی میل دارین سفارش بدین دخترای گلم.

دخترای گلم!!؟
چی پشت این لحن بود چی بود..
چرا حس خوبی بهش نداشتم!؟؟
نرجس لبخندی زد
منو رو دست گرفت خواست منو رو باز کنه که نگاه تیزی بهش انداختم

منو رو گذاشت روی میز از نگاه من..
اخم ریزی کرد
نیشخندی زدم
ازاینکه بهم دروغ گفته بود نظرم در موردش عوض شده بود
سرم رو برگردوندم‌ و خیره شدم به همون نگاه براق اشکان

-ما چیزی میل نداریم
کارتون رو بگید..
باید برگردم زود خوابگاه..
توپر خندید..

-فکر می کردم توام اخلاقت عین اون باشه اما اشتباه می کردم
انگار فقط ظاهرا شبیه هم هستین اخلاق نه..
از چی داشت حرف می زد!!؟
هیچی نمی فهمیدم

با کلافگی گفتم :

-من هیچی از حضور شما نمی دونم شما کی هستین!!
و اینکه شما. رابطه اتون با مهران گیرلندی چیه!!؟
شما خیلی بهش شباهت میدین..
لبخندی زد..

-خودت تا نصفه های قضیه پیش رفتی.
ابهام رو حل کردی منم راحت کردی برای توضبح الکی..
من پدربزرگ مهرانم پدربزرگ پدریش..
بخاطر اتفاقاتی پسرم از من جدا شد و توی خانواده گیر لندی ها بزرگ‌شد
بعد چند سال تونستم پسرم رو پیدا کنم فهمیدم نوه دارم که شباهت زیادی به من میده
همچنین‌حضور شما رو فهمیدم که شباهت زیادی به‌همسر من میدین
الان که دارم با شما صبحت میکنم انگار که همسرم جلوم نشسته
نوه ی من وارث تموم‌ثروت منه..

نگاه بی حوصله ای بهش انداختم
داستان قشنگی بود
اما من هرچیزی که به اون پسره ختم میشد حالم رو بد می کرد
دستم رو بلند کردم و لب زدم :

-من تمایلی به شنیدن بقیه ی داستان ندارم اقای محترم چون من و نوه ی شما چندان میونه ی خوبی باهم نداریم..
الانم که دارم میشنوم فهمیدم به من ربطی نداره
با اجازه ما دیگه بریم..

بااین حرفم لبخند از رو لباش پر کشید و یه اخم شدید کرد

از تغییر حالت ناگهانیش جا خوردم
با صدای جدی اما کنترل شده ای گفت :
-بشین ببینم
من حرفم تموم نشده تو‌م کجا می خوای بری!!.
خوش ندارم حرفمو نصفه ول کنم یااینکه کسی بپره وسط حرفم
مخصوصا کسی رو که برای همسری نوه ام انتخاب کردم
تو باید خیلی با ادب باشی
و احترام پدر بزرگ شوهرت رو داشته باشی

تعجب کردم
این مرد دیگه کی بود!!؟
کی بود که اینطوری برای خودش می دوخت می برید
سر هم می کرد
شوهرم داد بدون اینکه خودم بفهمم
واقعا یا مریض روانی بود
یا بیش از اندازه مغرور بود و از خود راضی که به نظر بقیه هیچ اهمیتی نمی داد

سرم بلند کردم
خندیدم..بازم اخمش شدید تر شد

-شوهرم!؟
ببخشید میشه بدونم که شوهر من کیه!!.
خودم موندم و‌تعجب کردم…
کی شوهرم کردم که خودم نفهمیدم..
-تو شوهرت پسرمنه…
منم الان برای خواستگاری اومدم..
با تشر حرف زد
انگشت اشاره ام رو بلند کردم و گفتم :

-اقای محترم لطفا صبر کنید
شما رو‌نمی دونم اما ما قانون خاص خودمون رو‌داریم
کسی که میخواد بره خواستگاری باید بره پیش پدر دختر
شما که این همه دقیق منو میشناسید باید ادرس خونه‌ام رو‌هم بدونید
بعدم من جوابم منفیه
یه ثانیه ام باتون پسره ی احمق نمی رم زیر یه سقف..
منو نوه ی شما ابمون از یه جوب نمی ره نمی تونم چطوری راضی شده که شما بیایین خواستگاری من..
حتما عاشقم شده بروز نمی داده
اما من از نوه شما متنفرم هیچ تمایلی هم ندارم باهاش ازدواج کنم
حرف اخر رو اول زدم

رو کردم سمت نرجس که از اون موقع فقط شاهد بحث ما بود
با سر بهش اشاره کردم که یعنی بلند شو بریم
از اعصبانیت در حالا انفجار بودم

فقط می خواستم از اینجا برم
چشم هام رو‌گذاشتم روی هم‌

 

نرجس از جاش بلند شد
خودمم از جام بلند شدم از پشت میز کنار رفتم
هنوز یه قدم برنداشته بودم که صداش رو‌شنیدم :
-من خواستم که باهات راه بیام اما تو خودت نخواستی..
بعدا هر اتفاقی افتاد گله ای نداشته باشی دخترجون
چون من اول با نرمی اومدم جلو
برای اولین از زور دستم کشیدم و با نرمی اومدم جلو
اما انگار که کارای من باید طبق همون زور پیش بره..

اینو گفت و‌ من برگشتم
نگاه با اخم بهم زل زده بود بهش نمی خورد که دروغ بگه
ترسیدم اما بااین حال مغرور بودم و چیزی نشون ندادم
با صدای گرفته ای گفتم :

-هیچ غلطی نمی تونی بکنی …
بازم جا خورد
با ادم بی ادب و زور گو باید بی ادب بود..
نرجس بازوم رو چنگی زد و گفت :

-مهراوه بسه تورو خدا
هرچی باشه بزرگتره بی ادبی نکن
با خشم دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم :

-ول کن حوصله ندارم..
کدوم بزرگتر
بزرگتر من خانواده ام..
بزرگ بودن به عقله که این اقا نداره..
هنوز بلد نیست چطوری باید خواستگاری کنه برای نوه اش
اون نوه اشم همینطور خود بینه
پس بگو بخاطر همینه..
به همین اقای از خود شیفته رفته

همینطور داشتم ادامه می دادم که نرجس منو به جلو هل داد
برنگشتم که ببینم صورت مرد در چه حاله..
نرجس با لحن پر از استرسی گفت :

-من از رفتار دوستم واقعا عذر میخوام اقا
لطفا ببخشید..
بچه اس..
بدون اینکه حتی ذره ای نگاهی به اشکان بندازم
دست نرجس رو گرفتم و این دفعه من بودم که اون رو دنبال خودم کشیدم
از رستوران زدیم بیرون
از شدت عصبانیت قفسه ی سینه داشت بالا پایین میشد

نرجس از حرکت ایستاد

-صبر کن مهراوه..
تو جام وایسادم نگاهی بهم انداخت
دستی روی قفسه ی سینه اش گذاشت :

-داری چکار میکنی دختر!؟؟
چرا این همه عجله!!!
با تشر گفتم :

-نمی خودم اینجا باشم یه ماشین پیدا کن
هرچی زودتر ازاین خراب شده بریم بیرون..
دست هاش رو اورد بالا و گفت :

-باشه تو اروم باش الان زنگ می زنم اژانس بیاد..

****

راوی

اشکان با عصبانیت از ماشین پیاده شد
در طول راه حرف های مهراوه رو به یاد می اورد و در اخر از حرص خود خوری می کرد
زیر لب تکرار کرد

-دختره ی گستاخ می دونم باهات چکار کنم
رحمت می دونست پدرش کلافه و عصبانیه اما اصلا ازش نپرسید که چی شد

اشکان وارد خونه شد رحمت هم پشت سرش
مهران منتظر پدربزرگش بود
خیلی دوست داشت بفهمه که جواب مهراوه چی بوده..

با صدای در سرش رو بلند کرد و اشکان رو دید که با حرص وارد اتاق شد
تعجب کرد چه زود برگشته بود..
از جاش بلند شد
اشکان نگاهش که به مهران افتاد خشم تموم وجودش رو گرفت..

قدمی سمت مهران برداشت
انگار سیبی بود که از وسط نصف شده بود
سیبی که یه طرفش پژمرده تر و طرف دیگه اش شاداب تر بود
اشکان به مهران که رسید دستی به یقه ی مهران زد و‌ با خشم کشید جلو..

با دیدن این حرکت فهمید مهراوه حرفی زده که به مزاج اشکان خان خوش نیومده..

-دیدی پسر جان..
دیدی که باید اشکان همیشه به زور متوسل شه هان!!؟
درک کردی که باید همیشه زور باشه تا جواب نه نشنوم..
امروز برای اولین بار پا گذاشتم روی زور گفتن و با احترام رفتم دیدن این دختره اما گند زد به همه..بی ادبو گستاخ بود.
با ملکه ی من از زمین تا اسمون فرق داشت
فقط ظاهری شباهت بهم میدان..

نتونست ادامه بده.
از خشم در حال لرزیدن بود مهران اخم ریزی کرد
دست اشکان رو گرفت و سمت خودش کشید

-اروم باش..
بیا بشین پدربزرگ بشین تعریف کن که چی شده..
اشکان رو سمت مبل راهنمایی کرد و کمکش کرد که بشینه.‌.

اشکان نفس عمیقی کشید
-خوب چی شده!؟؟
اشکان اخمی کرد و لب زد :

-هیچی با پرویی تموم گفت نه..
هزار تا حرف بد هم زد..
می دونم باهاش چیکار کنم
دختره ی گستاخ پرو..
انگار تورو هم می شناخت تا اسم تورو شنید از جا کند شروع کرد به بد گفتن..

مهران نیشخندی زد و گفت :

-اره دانشجوی منه.
من می دونستم این جوابشه خواستم بگم اما شما..
به وسط حرف مهران پرید..

-غلط کرده که جوابش منفیه..
انگار دست خودشه..
من تا چند روز دیگه میارمش اینجا…
من صبر نمیکنم تا منتظر جواب مثبت خانم باشم
من میارمش
تا یه ماه دیگه باید نوه ی من درست شده باشه و این دختره ازت حامله
تا زنده ام باید نوه ام رو ببینم..
مهران اخم کمرنگی کرد

حس خوبی به این دختره نداشت اما منکر خوشگلیش نمیشد دختر خوشگلی بود..
مهران نفسش رو‌بیرون داد..
و سکوت کرد..
هر حرفی می زد اشکان یه حرفی می زد..
پس سکوت بهترین جواب بود.

پس سکوت بهترین جواب بود
اشکان که دید مهران هیچ جوابی نمیده
عصبی از جاش بلند شد

نگاه مهران به بالا کشیده شد
اشکان با چشم های دریده گفت :
-همیشه برای رسیدن به خیلی چیزا باید از خیلی چیزا گذشت..
مثل پدر..
مادر..
محبت..
رحم..دلسوزی..
همیشه باید سرد و سنگ باشی تا همه بهت احترام بذارن.
اون دختر رو بخواه پسر با تموم وحودت بخواه چون من وارثی از تو میخوام از وجود همون زن..
نه کس دیگه ‌.
اینو همیشه توی ذهنت نگه دار..

مهران نگاه خیره ای بهش کرد
نه این حرفا بلکه تموم حرف های پدربزگش رو توی ذهنش حک کرده بود

چشم هاش رو روی هم گذاشت و گفت :

-چشم پدربزرگ..
اشکان نیشخندی که شبیه لبخند بود زد و‌بعد بدون حرف دیگه ای رفت..

****

اشکان

چمدونم رو گرفتم و از اتاق اومدم بیرون
بلاخره کارها تموم شد و‌تونستم کار های انتقالی رو انجام بدم
امروزم داشتم می رفتم سمت زاهدان

با پایین ا‌ومدم مامان که پایین پله ها ایستاده بود رو دیدم
مامان اخمی کرد و گفت :

-بلاخره کار خودت رو کردی پسره ی دیوونه!!
گفتم که بخوای بری باید فراموش کنی که مادری به اسم..
با کشیدنش توی بغلش مانع حرف زدنش شدم..

عمیق فشردمش و‌ لب زدم :
-دلم برات تنگ میشه مامان
اگه من دارم میرم دنبال دلم چون واقعا مهراوه رو دوست دارم
توی گذشته کارهای اشتباهی کردم که باید الان برم جبران کنم مامان
هیچ وقت جلوم رو نگیر..
چون باید گذشته رو برای بدست اوردن مهراوه‌ جبران کنم مامان

مامان سکوت کرده بود انگار که راضی شده و از لج بازی دست برداشته بود
اروم از بغلم اومد بیرون.
نگاه خبره ای بهم انداخت باورم نمیشد
اشک توی چشم هاش جمع شده بود

مامان دستی به گونه ام زد و گفت :
-من از اونجا اومدم ایران که تو کنارم باشی هیچ وقت ازم دور نبودی
حالا چطوری..
نتونست ادامه بده..
هق هق اش اوج گرفت لبخند ارومی زدم و‌شونه هاش رو گرفت
همراه خودم کاری کردم که بیاد

-گریه چرا!؟؟
چند ماه فقط دوریه مامان قول میدم دست زنم رو بگیرم بیام همینجا باش!!؟
قول میدم مامان..
هرروز زنگ می زنم..
تصویری زنگ می زنم‌ انگار کنارتم
حالا گریه نکن داری پسرت رو می فرستی تو جاده شگون نداره..

با شنیدن این حرف سریع گریه اش قطع شد و‌ دستی به چشم هاش کشید..
-ازاین حرفا نزن پسر..
میخوای دلم رو خون کنی هان!؟
دوباره بغلش کردم و‌پیشونیش رو‌بوسیدم و گفتم :

-من غلط بکنم مامان..
حالا دیگه دلت رضا شد که برم اره!؟؟
مامان لبخند تلخی زدم و گفتم :
-اره پسرم برم دنبال دلت نمی خوام دوباره چندسال دیگه ناراحت بشم که چرا جلوت رو گرفتم..
برو پسرم..
-از بابا هم میرم توی شرکت خداحافظی میکنم مامان..
برام دعا کن مامان..

****

مهراوه

با عصبانیت سر کلاس نشستم
دوروز از اون قضیه گذشته بود هنوز از دست نرجس عصبی بودم
امروز هم با مهران کلاس داشتم
دلم می خواست جلوش رو بگیرم و بگم چرا!؟؟
چرا من..
تو که زن داری چرا من

معظمه دستی به پهلوم زد
نگاهم سمتش کشیده شد.
-چه عجب ما شما رو دیدیم خانم..
نگاه بی حوصله ای بهش انداختم و گفتم :

-سلام خوبی معظمه..
معطمه توپر خندید ولب زد..
-تورو دیدم خوب شدم دلم برات تنگ شده بی معرفت
پوکر شدم..
-فقط یه روز همدیگه رو‌ندیدم ها..
-خو هرچی اصلا ببین خبرا رو شنیدی!؟؟

ابرویی بالا انداختم و‌لب زدم :
-خبر!؟؟
چه خبری!!؟
معظمه ریز ریز خندید..

-گیرلندی این ترم انگار براش مشکلی پیش اومده نمی تونه بیاد
قراره یه استاد دیگه برامون بیاد..
امروز هم فکر نکنم کلاس تشکیل بشه..
چشم هام رو گذاشتم روی هم..
چی بدتر از این!!؟
می خواستم سوال ازش بپرسم..

معظمه نگاهی بالا انداخت و گفت :
-چیه!!؟
مگه همینو نمی خواستی ازاین استاده که خوشت نمیاد
از هیچی خبر نداشت که
ازش خوشم نمی اومد اما خوب توی ذهنم سوال بود
تنها کسی هم می تونست جواب بده مهران بود

جوابی ندادم معظمه بازوم رو گرفت و‌اروم فشاری داد..
-ببینم نکنه حدسی که زدم درست شد عاشقش شدی!؟؟
این جمله رو با صدای بلندی گفت که نگاه چند نفر سمتمون کشیده شد..
با غیض گفتم :

-هیس ارومتر..
اوه اوهی زیر لب گفت و‌نگاهی به اطراف انداخت..
اروم دم گوشش گفتم :
-نه….
عاشقی چیه..
اون زن داره الاغ..فقط از اینکه استاد بخواد عوض شه حالم گرفته شد
تا بیایم به این استاده عادت کنیم..
ادامه ندادم

معظمه نگاه ماتی بهم انداخت..
-والا باور نمیکنی خوب نکن..
-باور کردم
هنوز حرفش تموم نشده بود که یه صدا پسرونه از ته کلاس اومد..
-بهتره بریم بچه ها کلاس تشکیل نمیشه..
خیلی وقته منتظر استادیم

نگاه همه سمتش کشیده شد
بچه ها موافقت کردن و در اخر همه بلند شدیم و رفتیم
اما من زیادی دپرس بودم
مهرداد تنها کسی بود که می تونست جواب سوالم رو بده..

****

وارد اتاق شدم..
نرجس فقط توی اتاق بود با دیدنم از روی تخت بلندشد
سلام سردی بهش کردم و‌ وارد اتاق شدم..

غذام رو گذاشتم روی تخت..
نرجس از تخت اویزون شد و نگاهی بهم انداخت..

-مهراوه..
جوابی بهش ندادم..
-هنوز قهری!!؟
من که توضیح دادم برات ‌.
نیشخندی زدم توی دلم..

-توضیح تو چطور دردی از من دوا میکنه!!؟

نرجس از روی تخت پرید پایین
اومد سمتم دستی به بازوم زد و محکم نگهم داشت..
تکونی به خودم دادم و بازوم رو از دستش کشیدم بیرون..

-بهم دست نزن اعصابم خورده..
چطور می تونی هنوز توی چشم هام نگاه کنی نرجس
من بخاطر دروغی که تو بهم گفتی شکستم فهمیدی.
حرف هایی شنیدم که تا حالا به عمرم نشنیده بودم
تهدید شدم..
یه تهدید سخت و بد کی مسئولشه تو
اگه بهم گفته بودی اینطوری نمیشد..
من حرف هایی که لایقم نبود رو نمی شنیدم
بااین ادم از خود راضی هم روبه رو‌نمیشدم

نرجس سرش رو انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت
از لرزیدن شونه هاش فهمیدم داره گریه میکنه
هیچ وقت راضی به گریه کردنش نبودم
نفسم رو بیرون دادم و گفتم :

-حالا گریه نکن توام گول خوردی..
سرش رو بلند کرد با اون چشم های اشکی گفت :
-بخدا گول خوردم مهراوه
اون مرده اصلا اونی نبود که اومده بود منو ببینه
اون یکی دیگه بود
اصلا این نبود اون جوون تر بود گولم زدن

سرم رو به معنی تاسف تکون دادم
همینجا بود که باید می گفتم دوتامون گول خوردیم..
-گول خوردیم فهمیدی!؟؟
حالا مهم نیست گریه نکن من که قبول نکردم جوابشم دادم نذاشتم هرچی خواست بگه.

نرجس فین فینی کرد و گفت :

-اما تهدید کرد
از تهدیداش نمی ترسی!؟؟

لبخند عمیقی زدم کشیدمش اروم توی بغلم و گفتم :
-نه برای چی بترسم اون پیرمرد حتما روانی بود که توی این دوران کسی رو تهدید میکنه
نمی دونه مثل قبل نیست که هر غلط بخوای انجام بدی…
کشیدمش توی بغلم و گفتم :

-حالا اروم باش باشه!!؟
سرش رو تند تکون داد و لب زد :
-باشه..

****

مهران

پدربزرگ نگاهی به دانشگاه کرد با دست اشاره کرد به دانشگاه و گفت :

-کسی باید اون دختره رو بیرون بیاره تویی..
دیگه کسی نمی تونه
چشم هام گرد شد
با بهت برگشتم سمتش و‌گفتم :
-چی من باید بیارمش!؟؟
پدربزرگ با ریلکسی سری تکون و گفت :

-اره تو باید بیاریش..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *