-اره تو باید بیاریش..
خنده ای کردم..
-من باید بیارمش!؟شوخی بامزه ای بود پدربزرگ..

پدربزرگ خودش رو کشید جلو با جدیت زل زد توی چشم هام
انگار واقعا شوخی نداشت.

-تو چهره ی من اثری از شوخی می ببینی پسر هوم!؟؟
میگم باید بری اون دختر رو بیاری فقط تو می تونی
هیچ کدوم از افراد من نمی تونن..
تو استادی تو این دانشگاه کسی بهت شک نمیکنه..

کلافه نگاهی بهش انداختم
چی از من میخواست!؟؟
این کار برای من غیر ممکن بود..
-پدر بزرگ از من چی می خوای!؟
برم تو محیط به اون شلوغی اون دختر رو بیارم!؟؟
اصلا میشه..
بعد اون فهمیده که من ربطی به این ماجرا دارم نمیاد اصلا..
حتی اگه بخوام ببینمش..

پدربزرگ نگاه ارومی بهم کرد
چشم هاش نشون میداد که قانع نشده و من باید مهراوه رو بیارم.
نفسم رو بیرون دادم
-همینطوری که نمیشه
باید ماشین خودم باشه..
یه نقشه باشه که بکشمش بیرون
همینطوری نمیشه پدربزرگ..

پدربزرگ اروم خندید..
-گفتم تلفن دوستش رو هک کنن..
به چیز های جالبی رسیدم
شماره ی دختره رو پیدا کردم..
از شماره دختره هم به عکس و هرچی که داشتن رسیدن..
-یعنی اونم هک کردین پدربزرگ!!
پدربزرگ نگاهی به روبه رو انداخت و با نیشخند جواب داد :

-من که چیزی رو بخوام بدست بیارم خیلی کارا میکنم پسر..
حتی از جون پسرمم گذاشتم برای بدست اوردن تو..
حالا برای بدست اوردن این دختره ام گذشتن از کمی فکر نکنم چندان برام اهمیتی داشته باشه..
شماره و عکس ازش بهت میدم فقط لازمه تهدید کنی اونم با شماره ای که به اسم هیچ کس نیست
میخوام خودت زنت رو بدست بیاری منم کمکت میکنم..

****

مهراوه

با نرجس شروع کردیم به اب بازی کردن..
نفسم بند اومده بود
دستم رو بالا اوردم و گفتم :

-وای بسه دارم می میرم از خستگی..
نرجس از حرکت ایستاد
توپر خندید و گفت :
-باشه منم خسته شدم روی زمین نشستم
لرزیدم دوتامون عین موش اب کشیده بودیم..

سرم رو بلند کردم هوا سرد بود
-سرما خوردن روی شاخمونه
نرجس با غیض زد پس کلم و گفت :

-همش تقصر توعه عوضی فردا امتحان دارم چطوری بخونم!؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم :
-نمی دونم می بایس نیای با من بازی کنی..
درس مهم تره یا بازی!!؟
نرجس حرصی بهم نگاهی انداخت و گفت :

-خیلی بیشعوری..
تو پر خندیدم و گفتم :
-از بیشعوری خودتونه خانم..
-عه که اینطوریه اره!؟؟
سرم رو به عنوان تایید تکون دادم که یه دفعه با خیس شدن سرم..
از حرکت ایستاد سرم..

چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم..
سرما توی سرم پیچید
بیشعور روی سرم اب ریخته بود
صدای پر از شیطنتش رو توی گوشی شنیدم..

-اره دیگه من بیشعورم از یه بیشعور چه انتظاری داری!؟؟
جیغی کشیدم و گفتم :
-میکشمتت
نرجس با خنده از جاش بلند شد و شروع کرد به دویدن..
منم از جام بلندم و دنبالش دویدم..

****

عدسه ای محکم زدم و جلوی دهنم رو گرفتم..
اب بازی منو نرجس نتیجه اش این شد که دوتامون بیوفتیم توی رخت خواب..
اون طبقه بالا من طبقه پایین

بقیه ام ازمون مراقبت می کردن
الهه با غرغر گفت :
-یالا پاشو‌ ببینم این دم نوش رو بخور..
اخی خدا ببین چه بلایی سر خودشون اوردن..
نگاهی به لیوان توی دستش انداختم دم نوش..
صورتم رو‌جمع کردم
نمی دونستم چی توی این دم نوش هست هی بهم میده..
البته نرجس می خورد اما من نه

پتو رو‌کشیدم روی سرم و گفتم :
-نمی خوام…
الهه از دم نوش بدم میاد..
الهه پتو رو از رو سرم کنار زد لیوان رو گرفت سمتم و‌ با تشر گفت :

-ساکت بگیر بخور یالا
عین این مادرا بالای سرم ایستاده بود و‌داشت دستور میداد.

چند روز گذشت تا اینکه تونستم جون بگیرم و از رخت خواب بیام بیرون.
مامان ازوقتی فهمیده بود سرما خوردم ثانیه به‌ثانیه بهم زنگ می زد و می پرسید حالم چطوره.

الانم گوشی رو قطع کردم داشتم باهاش حرف می زدم..
باید می رفتم کلاس
از درس و‌دانشگاهم این سرماخوردگی منو گرفت
نفس عمیقی کشیدم و‌از جام بلند شدم..

نرجس سرش رو از زیر پتو بیرون اورد و گفت :
-کجا!؟
نگاهی بهش انداختم و اروم لب زدم :
-کلاس..
نگاه چپه ای بهم کرد..
-مگه حالت خوب شده!؟.
سمت کمدم رفتم و در همون حال سری تکون دادم و گفتم :
-اره..
خوبم درسم عقب افتاده..

پوفی کشید..
برگشتم با ابروهای بالا رفته بهش خیره شدم..
-ادمو وسوسه میکنی مهراوه
منم اماده شم برم کلاس
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
-هر طور خودت می دونی..
بعد شروع کردم به لباس پوشیدن
بدنم هنوز ضعیف بود..
بخاطر همین لباس گرم پوشیدم که حالم دوباره خراب نشه..

***

ناباور پلکی زدم..
اشکان!؟؟
اون اینجا چکار می کرد!!؟
معظمه مشتی به پهلوم زد صورتم از درد جمع شد
نگاهم سمت معظمه کشیده شد..

-خوردی بچه مردم رو چرا اینجوری بهش خیره شدی
پلکم پرید
نمی تونستم حرف بزنم
-اون اون….
معظمه اخمی کرد صدای اشکان رو‌ شنیدم روح از بدنم جدا شد
خدا می خواست بامن چکاره کنه!؟؟
اشک از چشم هام روون شد

معظمه شک زده شده بود سرم رو پایین انداختم تا کسی گریه ام رو نبینه
اما معظمه دیده بود
فایده ای نداشت
معظمه خودش رو کشید کنارم و با لحن نگران و ارومی گفت :

-حالت خوبه مهراوه..
قلبم داشت درد می کرد خوب نبود
لب های خشک شده ام رو تکونی دادم و گفتم :

-نه..
خوب نیستم..
معظمه پوفی کشید..
-صبر کن به استاد بگم..
نمی خواستم حواسش جمع من بشه گرچه مطمئن بودم می دونست من توی این کلاسم
دستش رو چنگی زدم و‌گفتم :
-نه نمی خواد..

معظمه چیزی نگفت دستی به چشم هام کشیدم و اشک هام رو پاک کردم
صاف نشستم
دلم نمی خواست فکر بدی درموردم بکنه..
اخمی به ابروهام دادم و به دومین منفور زندگیم کردم
بعد مهران اشکان بدترین کسی بود که ازش بدم می اومد

نگاهش رو سر تا سر کلاس چرخوند و در اخر روی من ثابت موند..
نگاه کوتاهی با نیشخند بهم انداخت و بعد با خونسردی شروع کرد به حرف زدن حالت تهوع بهم دست داد..
دست هام رو مشت کردم و زیر لب گفتم :

-پسره ی احمق..

****

درس رو که داد با غیض کتاب رو بستم
معظمه نگاه چپی بهم کرد
-چته چرا اینطوری رفتار میکنی مهراوه!؟
نگاه بی حوصله ای بهش انداختم..
کتاب و مداد رو گذاشتم داخل کیفم و از جام بلند شدم..
بدون جواب دادن بهش شروع کردم به راه رفتن که معظمه دستم رو گرفت :

-کجا صبرکن مهراوه بگو‌چی شده!!
کلافه چشم هام رو روی هم فشار دادم
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و با اخم گفتم :

-ولم کن معظمه من طوریم نیست
فقط یکم بد حالم
به کمی تنهایی نیاز دارم فردا برات توضیح میدم
همینطور داشتم ادامه می دادم که صدای اشکان لرزی بهم وارد کرد و‌ باعث شد ساکت بشم

-اتفاقی افتاده خانما!؟
معظمه برگشت اما من از شدت خشم داشتم می مردم..
صدای معظمه اومد که با خجالت حرف می زد..

-نه استاد حال دوستم کمی خوب نیست..
نگرانش بودم..
که رفع شد..
سنگینی نگاه اشکان رو روی خودم حس کردم..
سرم رو بلند کردم و‌نگاه ماتی بهش انداختم..
ابرویی بالا انداخت و گفت :

-خانم اسلامی!؟
درست بود ؟
مشکلی براتون پیش اومده!؟
فیلم بازی کردن رو خوب بلد بود
منم توی جلد بازیگریم فرو رفتم انگار نه انگار که میشناسمش..

خیلی سرد گفتم :
-نه استاد اتفاقی نیفتاده فقط کمی حالم خوب نیست
ممنون از شما
اینو گفتم و بعد بدون توجه به نگاه براق و‌کنجکاو معظمه از کلاس ودانشکده زدم
بیرون..

****

راوی

محمود خان نگاهی به حسین انداخت.
-یالا مرد سریع تر اماده شو..
باید بریم..
دختر من پسر تو درخطرن..
باید نجاتشون بدیم..

حسین دستی به شکمش زد و‌بزور کمربند رو دور شکمش پیچید
محمود خان تونسته بود جای اشکان رو پیدا کنه
حالا وقت خطر کردن بود
وقت نجات دادن و‌انتقام
اما حسین فراموش کرده بود که اشکان خان رو‌!؟
مردی که ادم کشیش و خطرناک بودنش زبان زد خیلی ها بود

پدرش بود اما قسم خورده بود هر حرکتی از حسین سر بزنه بی جواب نذاره..
حسین نیشخندی زد و کلتش رو چنگی زد..
-من اماده ام..
همسرش اسیه بازوش رو چنگی زد…

-حسین..
از صدای اسیه حسین ایستاد
نگاهی به صورت غمگین و بغ کرده ی اسیه انداخت..
با لبخند گفت :

-دارم میرم پسرم رو برگردونم

اسیه نگران بود نمی دونست چرا اما دلش شور می زد..
با لب های خشک شده گفت :
-نرو حسین..
خطرناکه…اون..
از شدت بغض نتونست ادامه بده لباش رو روی هم فشار داد..
اشکش سرازیر شد

محمود اسیه رو که دید یاد فرشته ی خودش افتاد
همینطور بی تاب بود
فهمید که باید این زن و‌شوهر رو تنها بذاره..
نفس عمیقی کشید و‌گفت :
-من بیرون منتظرم حسین زود بیا
اینو گفت و‌بعد رفت بیرون
محمود خان که بیرون رفت حسین قدمی سمت اسیه برداشت
دستی به صورتش زد و لب زد :

-چرا گریه میکنی اسیه میخوام برم مهران رو بیام
چی بهتر از این میخوای!؟
مگه نگفتی که دلت پر کشیده براش هوم!؟
خوب میخوام برم بیارمش
اسیه با چشم های اشکی گفت :

-با اسلحه!!؟
با خون و خون ریزی با پدرت حرف بزن شاید قانع شد
هرچی باشه تو از رگ و ریشه ی همون مردی
حسین اخمی کرد
-اون مرد پدر من نیست
میخوام برم برای همیشه از زمین محوش کنم
اینطور ادمی نباید روی زمین نفس بکشه
من باید مهران رو پس بگیرم..
-اون خطرناکه
می ترسم حسین می ترسم از دستت بدم..
تحمل نمیکنم اونو ولش کن
مهران اصلا خودش میاد
ولش کن
حسین اسیه رو کشید تو بغلش
محکم به خودش فشار داد..

-نه اسیه من‌ باید برم این مرد رو از روی زمین محو کنم..
این مرد خیلی بهم اسیب زده
تو تحمل کن من چیزیم نمیشه محمود برای پیدا کردنش خیلی زحمت کشیده نمیشه که بگم نه
مهران من نه دختر محمود هم هست
این مرد دوتا خانواده رو رنج داده باید به سزای کارش برسه
فقط برام دعا کن

پیشونی اسیه رو بوسید
-اینم بدون هر اتفاقی افتاد هر اتفاقی من تورو خیلی دوست دارم..
اسیه اشک هاش با شدت بیشتری روون شد..

****

اشکان خان روی تخت نشست نمی دونست چرا اما حس خوبی نداشت
حس می کرد امروز اتفاق بدی قراره بیوفته

از دیشب نتونسته بود بخوابه..
دستی به گردنش کشید و از جاش بلند شد
سردرد امونش رو بریده بود
نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد
با صدای بلند کیارش رو صدا زد

-کیارش کیارش!!؟
با وقفه نشد که کیارش در رو باز کرد و‌ اومد داخل..
-بله اقا در خدمتم

نگاه عصبی به کیارش انداخت..
-وقتی صدات میکنم زود اینجا باش
اسمت دوبار به زبونم نیاد
کیارش سرش رو پایین انداخت و گفت :

-ببخشید اقا داشتم صبحانه براتون اماده می کردم
تا اومدم دیر شد..
اشکان خان اخمی کرد..
-ببینم همه چی رو به راهه!؟
هیچ خبری توی عمارت نیست!!؟

کیارش تعجب کرد با صورت سوالی ابرویی بالا انداخت و گفت :
-نه قربان همه چیز مرتبه..
عمارت هم ارومه اتفاقی افتاده!؟؟

اشکان خان نفسی بیرون داد
پس دلیل این حس بد چی بود!؟؟
-رحمت پسرم کجاست!؟؟
-رفتن به خانواده اشون سر بزنن اقا
شب بر می گردن..

نگاهش رو توی حلقه چرخوند..
-نگهبانای عمارت رو زیادتر کن..
اسلحه چندتا کنار هر نگهبان باشه..
کنار هر نگهبان دونفر دیگه ام باشن..
کیارش تعجبش بیشتر شد..

-قراره اتفاقی بیوفته اقا!!؟
اشکان با تشر گفت :

-نمی دونم کاری رو که گفتم انجام بده
حرف اضافه ام نزن
کیارش سرش رو پایین انداخت و چشمی گفت
بعد روی پاشنه ی پا چرخید و رفت بیرون..
همینکه در رو باز کرد و از اتاق اشکان خان بیرون زد با مهران چشم تو چشم شد‌.

خودش رو جمع و جور کرد و سلامی کرد
بعد خودش رو کشید عقب..
مهران جواب سلامش رو داد…
-سلام
پدربزرگم بیداره!؟

کیارش که هنوز از لحن بد اشکان خان ناراحت بود
سری تکون داد و با صدای ناراحتی گفت :

-بله اقا..
من برم دیگه با اجازه..
بعد بدون اینکه منتظر حرفی از جانبی مهران باشه قدم برداشت و رفت..

***

مهران

با تعجب به کیارش خیره شدم
چش شده بود!؟؟
نفسم رو بیرون دادم و در رو باز کردم و وارد شدم ‌.
پدربزرگ وسط اتاق ایستاده بود انگار نگران بود

فکر کرد من کیارشم
برگشت و گفت :
-مگه نگفتم برو نگهبانا رو زیادتر..
با دیدن من حرفش رو خورد
دست هام رو به حالت تسلیم بالا اوردم و گفت :
-پدربزرگ منم ..
پدربزرگ با اخم بهم زل زد و گفت :

-میایی داخل یه ندا سر بده..
با بقیه اشباهت نگیرم..
لحنش بامزه بود شروع کردم به خندیدن‌‌
-چشم..
اما چرا عصبی هست پدربزرگ!!!
عصبی بودن برای سن شما خوب نیست..

پدربزرگ اخمی کرد..
قدمی عقب رفت و سمت کاناپه پا تند کرد..
انگار پریشون بود
دلیل این پریشونی چی می تونست باشه!!؟
منم قدم برداشتم و گفتم :

-حالتون خوبه اقابزرگ!!؟
چرا این همه پریشونی هان!!؟
اقا بزرگ سرش رو بلند کرد و با چشم های سرخ شده بهم زل زد..
-نه حس بدی دارم انگار قراره اتفاق بدی بیوفته..
از دیشب این حس لعنتی نمی ذاره من بخوابم..

لبخند عمیقی زدم..
-هیچی پدربزرگ فقط خودخوری و نگرانی..
این حس ها بخاطر این به وجود میاد..
بهتره استراحت کنید
همین طور داشتم حرف می زدم که صدای تیر اندازی به گوشم رسید
باعث شد که سرم بالا بیاد..

پدربزرگ بلند شد نگاهش به پنجره افتاد..
قدمی سمت پنجره برداشت و به بیرون خیره شد..

-لعنتی ها اینا دیگه کین توی روز روشن به عمارت من حمله ور شدن
هرکی باشه از رو زمین محوش میکنم..
بعد رفت سمت در
من همینطور مات وسط ایستاده بودم و درک نمی کردم چخبر شده..

****

راوی

محمود پاش رو گذاشت روی ترمز
صدای کشیدن لاستیک ها روی زمین خاکی به گوش هردوشون رسید…
محمود نگاه سرخ رنگی به عمارت اشکان خان انداخت ‌.

-همین جاست..
حسین لوله ی تفنگ رو توی دستش فشار داد..
-میکشمت حروم زاده
خواست پیاده شه که محمود دستش رو گرفت..

-صبر کن..
حسین نگاهی به محمود انداخت..
محمود جلیقه ی ضد گلوله رو سمتش گرفت..
حسین با حالت سوالی گفت :

-این چیه!!؟
-جلیقه ضد گلوله بپوش..
-بقیه چی!!؟
اونا هم دارن!!؟
محمود خان سری تکون داد و گفت :
-اره دارن..
تو بپوش نباید اتفاقی برای هیچ کدوممون بیوفته

حسین با نفسی عمیق شده جلیقه رو گرفت و بعد پوشید
نگاهی بهش انداخت و بعد پوشید
محمود لبخندی زد
دستی روی شونه ی محمود گذاشت و لب زد :

-بریم پیش برای نجات بچه ها
اینجا ممکنه هر اتفاقی بیوفته حسین
درسته جلیقه پوشیدیم..
اما مرگ خیلی بهمون نزدیکه اومدیم توی چنگال مرگ
خوبی بدی دیدی حلال کن..
حسین لبخند تلخی زد خودش رو کشید جلو و حسین رو توی اغوش کشید..

-ازت بدی ندیدم برادر..
من هرچی به تو بد کرده باشم
تو خوبی بدی دیدی حلال کن…
اینو گفت و بعد محمود رو از خودش فاصله داد
می خواست گریه بشه
بغض مردونه به دلش چنگ انداخته بود اما خودش رو کنترل کرد

از ماشین پیاده شد محمود خان هم پیاده شد
دوتاشون خیره شدن به عمارت بزرگ اشکان خان..
حسین با نیشخند گفت :

-پسر من میخواد وارث اینجا شه..
من امروز اینجا رو روی سر صاحبش خراب میکنم..
همینطور داشت حرف می زد که یه صدایی شنید..

-شما کی هستین!!!
اینجا چکار می کنید!!!

نگاه هردوشون شمت نگهبانی که بالا روی دیوار وایساده بود خیره موند
حسین نیشخندی زد..
کلت پشت کمرش رو اروم چنگی زد و بیرون اورد..
در همون حال محکم لب زد :

-من عزرائیل جونتم هم جون تو‌هم اون ارباب حروم زاده ات
نگهبان تا حرف رو فهمید و خواست درک کنه که چه اتفاقی افتاده حسین کلت رو بیرون اورد
ماشه از قبل کشیده شده بود
تیری توی قلبش زد که نگهبان تکون شدیدی خورد و بعد از بالا سمت پایین افتاد

نگهبان های دیگه توجه اشون سمت جنازه ی غرق در خون حسام افتاد..
همه باهم یا خدایی زیر لب گفتن و سمت حسام پا تند کردن
یکی خم شد نبضش رو گرفت و زیر لب گفت :

-مرده..
صدای بهم کوبیدن شدن یه چیزی اومد
نگاهشون سمت ماشینی افتاد که در عمارت رو از هم پاشیده بود و اومده بود داخل..
محمود بود که با ماشین وارد شده بود
همه تفنگ ها رو اماده ی شکلیک کردن..

تیر اندازی بین دو گروه سر گرفت
افراد محمود و حسین بخاطر جلیقه ضد گلوله که داشتن کمتر جراحت می دیدن
اما بااین حال سر ‌.
دست..
گردن..
پا در امان نبود..
حسین با خونسردی وارد خونه شد..
از درگیری بین افراد استفاده کرد و از کنار ماشین رد شد..
محمود خان هم پیاده شد و دنبالش رفت

چند نفر دم در بودن با دیدن حسین اسلحه رو اوردن خواستن شلیک کنم اما محمود سریع وارد عمل شد
از پشت هر سه نفر رو مورد شلیک قرار داد
باید سریع می بودن اما انگار اینجوری نبود

حسین با تعجب برگشت
با دیدن محمود پشت سرش لبخندی زد
محمود هم جواب لبخندش رو داد
کیارش با هیجان خودش رو از پنجره فاصله داد
باید به اشکان خان خبر می داد
کلتش رو اماده شکلیک کرد همون موقع مهران و اشکان هم داشتن از پله ها می اومدن پایین

کیارش با دیدن اشکان از حرکت ایستاد
با هیجان گفت :

-ارباب دارن میان داخل بهتره برین یه جای امن..
نگاه متعجبی به کیارش انداخت ‌.
ازحرکت ایستاد..
بعد یهو عصبی شد انتظار داشت کیارش بیرون باشه

دستش رو جلو اورد و کشیده ی محکمی به صورت کیارش زد
کیارش چند قدم عقب رفت اشکان خان با غیض گفت :

-مردک تو این جا چه غلطی میکنی!؟؟
مگه بهت نگفتم گمشو بیرون
نگهبان ها رو زیاد کن اینجا چه غلطی میکنی هان!!!
کیارش سرش رو پایین انداخت..
نگهبان ها رو زیاد کرده بود..

-اقا زیاد کردم نمی دونم یهو از کجا پیداشون شد
روحمم خبر نداره..
داشتم غذا درست می کردم یه دفعه از راه رسیدن..
صدای شکلیک شنیدم
به همه گفتم که مراقب باشن اما..

اشکان کلتش رو بیرون اورد
نگاهی بهش انداخت..
از شر ادمی که براش منفعتی نداشت باید خلاص میشد
سر کلت رو گرفت سمت کیارش

کیارش نفسش رفت مهران هم تعجب کرده..
دستی به شونه ی پدربزرگش گذاشت و گفت :

-پدربزرگ چکار میخوای بکنی!!؟
اشکان با نفرت گفت :
-میخوام از شر این عوضی خلاص شم..
بدرد نخوره..
ماشه رو کشید
کیارش لب هاش تکون خورد..

-توروخدا اقا رحم کنید
صدای شکلیکی اومد اما نه از جانب اشکان ‌.
حسین تیر زده بود توی در.
دستگیره شل شده بود و روی زمین افتاده بود
پاش رو بلند کرد و محکم زد به در
در با صدای بدی باز شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *