وارد خونه شد سراسر خونه رو از نظر گذروند
با دیدن اشکان و‌ مهران پشت سرش
خشم تموم وجودش رو گرفته بود..
به یک باره دستش رو بلند کرد و کلت رو سمت اشکان گرفت
با غیض لب زد :

-میکشمت حروم زاده..
بعد سمت اشکان شلیک کرد
اشکان سریع واکنش نشون داد دست کیارش رو گرفت و سپر خودش کرد
تیر مستقیم توی قفسه ی سینه اش برخورد کرد..
دوتا تیر دیگه ام شلیک شد..
تکون شدیدی خورد

نفسش رفت..
نگاه ناباوری به صورت اشکان خورد و در اخر با روون شد خون از دهنش چشم هاش بسته
مهران پلک عمیقی زد و با صدا گفت :

-کیارش‌.
بازوی اشکان رو چنگی زد و سمت عقب هلش داد
کیارش روی زمین افتاد
اما قبل اینکه کامل بیوفته مهران دستی زیر سرش گذاشت
پلک عمیقی زد..

کیارش رو تکونی داد و اسمش رو صدا زد

-کیارش..کیارش..
صدایی نشنید..
با خشم دستی به قفسه سینه ی اش زد و‌فریادی سر داد
-کیارشش..
کیارش نباید می مرد توی این چند روزه کیارش از خودش گفته بود
از زندگی و خانواده اش..
از اینکه مجبوره کار کنه هر چند خلاف تا جرج شش تا بچه قد و نیم قد رو بده ‌.

حالا اگه می مرد..
اگه نه..
کیارش تموم کرده بود با همون تیر اولی که توی قلبش خورده بود خلاص کرده بود
خم شد روی زمین و از ته دل زار زد..
شروع کرد به گریه کردن..
کیارش خیلی مظلوم بود
صدای پدرش اومد..

-مهران..
نگاهش بالا اومد و به حسینی دوخت که از خشم می لرزید
سر کلت رو سمت اشکان گرفته بود و با دل تنگی نگاهی به مهران می کرد..

-پاشو پسرم از کنار اون حروم زاده بیا عقب..
زود باش
مهران نگاه اشکیش رو بالا اورد
با دست به کیارش اشاره کرد..
هق هق اش اوج گرفت :

-چکار کردی بابا ‌.
چکار کردی…
اشک تند از چشم هاش روون شد..
می خواست بالا بیارخ..
حسین اخمی کرد با سر کلت اشاره کرد

-حرف اضافه نزن بیا اینور..
صدای کشیدن ماشه به گوش مهران رسید سرش رو بلند کرد و دید پدربزرگش هم سمت پدرش نشونه گرفته ‌.
اینجا چخبر بود ‌‌
یه ادم مرده بود..
عین خیالشون نبود . نه اشکان نه حسین..
محمود خان هم به حسین ملحق شد و با کلت سمت اشکان گرفت

با صدای خشداری گفت :

-دخترم کجاست!!؟
اشکان نیشخندی زد هم به حسین هم به اشکان..
-پس تو پدر اون دختر هرزه هستی
محمود خشم تموم وجودش رو گرفت
شهلایش از گل پاک تر..

-خفه شو..
هرزه تویی که دختر مردم رو به گرو می بری
لال نباش بگو دخترم کجاست..
اشکان خنده ای سر داد..
یهو سکوت کرد و سمت پای محمود شلیک کرد.
تیر به زانوی محمود برخورد کرد..
محمود دردی تموم وجودش رو گرفت

زانو زد و روی زمین افتاد
اما کامل نه..
حسین دادی کشید و اسم محمود رو صدا زد..
-محمود..
محمود صورتش رو جمع کرد و ناله ای سر داد
حسین سرش رو بلند کرد و با خشم اسمش رو صدا زد

-حروم زاده میکشمت..
خواست تیر اندازی کنه اشکان هم واکنش نشون داد
خواست تیراندازی کنه که مهران خودش رو‌انداخت وسط
با داد گفت :

-بسه دیگه تورو خدا بس کنید اینقده ادم کشی نکنید..
بابا شما پدر و‌پسرین ببینید بخاطر شما چقدر ادم بی گناه کشته شدن
شما انسانیت ندارین!!؟

اشکان و حسین دستشون پایین اومد
نگاهی بهم انداختن..
مهران نفس عصبی بیرون داد و رفت سمت محمود خان..
کنارش نشست با نگرانی گفت :

-حالتون خوبه..
محمود با صورتی عرق کرده لباش رو تکون داد‌.
-نه پام
چشم هاش رو روی هم فشار داد
مهران دست پاچه دستی زیر بغلش گذاشت و رو به پدرش گفت :

-کمک کن ببریمش بالا بابا

****

اشکان

نگاهی به خونه انداختم خوب بود
با خستگی کتم رو در اوردم و انداختم روی مبل
دلم برای مهراوه تنگ شده بود

منتظر بودم تا کلاس بعدی برسه و‌ببینمش
هنوز حالت چهره اش توی مغرم حک بود..
نفسم رو بیرون دادم..
چقدر از تعجب کردنش به حال اومدم
نیشخندی زدم
این هنوز اولش بود کارای دیگه ام باید تعجب می کرد
لبام از خنده کش اومد

راوی

محمود با درد چشم هاش رو باز کرد
چشم هاش روی هم اومد
شهلا تموم شب رو بالای سر پدرش بود.
محمود از درد ناله ای سر داد
شهلا خودش رو کشید جلو و با چشم‌ های براق شد اسم پدرش رو صدا زد

-بابا..
محمود صدای اشنایی به گوشش رسید‌
صدای که خیلی وقته‌ منتظرش بود..
نگاه خماری سمت شهلا انداخت
پلک عمیقی زد و گفت :

-خوبی بابایی!؟.
محمود ناباور به شهلا نگاهی انداخت
خنده ای با درد کرد
شکه شده بود شهلاش روبه روش بود..
شهلایی که فرشته منتظرش بود.
دستش رو بالا اورد و اروم گذاشت روی گونه اش..

-شهلام..
دخترم خودتی.
اشکی از چشمش پایین افتاد
شهلا دستی روی دست پدرش که‌رو گونه اش بود گذاشت..
اشک توی چشم های شهلا هم جمع شده بود
چشم‌هاش رو گذاشت روی هم..

شهلا بی طاقت شد خم شد
سرش رو گذاشت روی سینه ی پدرش
بالاخره توی این عمارت خوف ناک تونست یه اشنا پیدا کنه..
بلاخره باباش اومد

-بابایی چرا اومدی اینجا!!.
چرا جون خودتون رو به خطر انداختین!؟.
این ادما رحم ندارن..
به هیچ کس رحم ندارن نباید می اومدین
محمود خان دستی روی موهای دخترش گذاشت..

-هیس اروم باش دخترم.
اومدم دنبالت
می برمت نمی ذارم دیگه اینجا بمونی..
هم تورو هم‌ مهران رو..
شهلا با شنیدن اسم مهران قلبش فشرده شد
مهران خیلی عوض شده بود
اون شب شوم..
برای اولین بار که باهاش خوابید متوجه شد
هم خوابی با شوهرش فقط برای نیاز بود
نه چیز دیگه..
از عشق خبری نبود..
حالش بد شد..

سرش رو از روی قفسه ی سینه ای پدرش برداشت
دستی به گونه ی محمود زد با بغض گفت :
-تموم شد…
تموم شد بابا..
مهران عوض شده اون مرد روش اثر گذاشته
فقط منو از اینجا ببرید
دیگه نمی خوام مهران رو ببینم خیلی اذیت شدم

محمود خان گیج شد.
-یعنی چی!..
درمورد چی حرف می زنی شهلا!!.
شهلا لبخند تلخی زد از این همهسکوت خسته شده بود باید حرف می زد
حرف می زد تا خالی میشد..

نفس عمیقی کشید و بعد اروم شروع کرد به حرف زدن
از همه چیز تعریف کرد
تعریف کرد و شروع کرد به گفتن..
هرچی میگفت محمود چشم هاش گرد میشد و از خشم دست هاش مشت میشد.

***

حسین نگاه عصبی به اشکان انداخت..
اونم نگاهش پر از خشم و عصبانیت بود
با غیض گفت :

-ادمی مثل تو پدر ادم باشه باید غسل کنه..
خسته کفتاری مثل تو پدرم باشه
اشکان اخم غلیظی کرد

-حرف دهنت رو بفهم پسر من هرچی باشم بزرگترت هستم
باید احترام نگه داری..
حسین میشخندی زد..
-من احترامی برای ادم کشا قائل نیستم.
حرفی باتو ندارم..

مهران دستی به صورتش کشید
هشدار بار اسم پدرش رو صدا زد
-بابا..
حسین با نگاه غضب الودی لب زد :

-چیه!!؟
مگه دروغ میگم!!؟
اصلا ببینم تو چرا کنار این نشستی
بیا اینور ببینم
اشکان خندید با صدای بلند هم خندید
حسین کلتش رو بیرون اورد و گرفت سمت اشکان

-خفه شو در اون دهنت لجنت رو ببند
مهران پاشو بیا اینور من کار این پست فطرت رو تموم کنم
اشکان با خونسردی گفت :

-یه شلیک کن تا بفهمی چی میشه
منو دست کم گرفتی!؟
یا اینکه فکر کردی از مرگ می ترسم!!.
شلیک کن تا بهت نشون بدم چه بلایی سر اون دختره و پدرش میاد..
حسین دندوناش رو روی هم سایید و دستش رو بیشتر دم کلت زیاد کرد

مهران واکنشی نشون نمی داد
همین باعث میشد که حسین حرصی بشه
اشکان شونه های مهران رو‌ فشرد

-خوب نگاه خون چکار میکنه این پسر درست عین من
و بعد از من قراره اینجا رو بدست بگیره
نه اینجا رو همه جا
هرچیزی که برای من هست
توام نمی تونی وارث منو ازاینجا ببری
بخوای ببریش میمیری

****

مهران

پدربزرگ که حرف می زد حالم بد میشد
سرم رو برگردوندم و‌نگاهی به پدربزرگ انداختم..

-پدربزرگ خواهش میکنم
بابا ناباور شد..
-چی گفتی!..
پدربزرگ با عمیقی بهش نگاه می کرد..

-گفت پدربزرگ..
منو به عنوان پدربزرگ قبول کرده
یعنی اینکه توام باید قبول کنی که من پدرتم..
بابا خندید..
خنده اش معلوم بود حرصیه دندوناش رو روی هم سایید و گفت :

-فقط خفه شو مهران یالا
یالا پاشو بیا اینور…

تکونی به خودم ندادم فقط سرجام‌نشستم..
بابا از تکون نخوردن من شکه ناباور بهم زل زد
پدربزرگ هم فقط پوزخند می زد

بابا لب هاش تکون خورد
-بیا مهران بیا پیش من..
خواستم از جام بلند شم که پدربزرگ شونه ام رو فشار داد و منو نشوند روی مبل

-بشین پسر…
کسی که پدر توعه نه من..
تا وقتی که این مرد دشمن باشه دشمن توام هست و‌دشمن ها رو باید از رو زمین محو کرد
پلک عمیقی زدم
داشت چی می گفت!!؟
از من می خواست که پدرم رو بکشم!؟

ناباور بهش زل زدم..
-چی داری میگی پدربزرگ!؟
بابامه…
چطور بکشمش..
زوم شد توی چشم هام و گفت‌:

-همونطوری که اون میخواد منو بکشه
باید کار راحتی باشه
چون من ادم کشی هستم که راحت از جون یه ادم می گذرم
پدر توام مثل خودمه راحت کسیه که از جون پدرش می گذره و می تونه منو بکشه
توام باید راحت پدرت رو بکشی..
چشم هام رو اومد روی هم..

اخمی کردم..
اگه اونا ادم کش بودن من نمی تونستم..
بابا مات بهم نگاه می کرد و پدربزرگ منتظر
کلت رو گرفت سمتم بگیرش فقط یه شکلیک
نگاهم سمت کلت افتاد..
نیشخندی زدم
باید درس خوبی به این پدر و‌ پسر می دادم..

کلت رو از کف دست پدربزرگ چنگی زدم..
نگاهی بهش کردم
پدربزرگ با نیشخند پر اطمینانی نگاه می کرد
مطمئن بود مثلا من اینکار رو میکنم
نگاهم به بابا افتاد
از ناباوری پلک نمی زد
باورش براش سخت بود که من بخوام این کار رو بکنم

از جام بلند شدم
چند قدم از مبل فاصله گرفتم کلت رو بالا اوردم
بابا چشم هاش رو گذاشت روی هم
پدربزرگ خندید

-افرین پسرم
افرین تو وارث واقعی اشکان خانی
تنها کسی که به من وفاداره
این پسرای من بدرد لای جرز دیوار می خورن..
چشم هام چین خورد
چقد مطمئن..

تفنگ رو سمت پدر بزرگ بردم..
خنده از روی لب هاش محو‌شد

ناباوری توی چشم هاش موج می زد
الان جای بابا و پدربزرگ عوض شده بود
بابا پوزخند رو لب داشت و‌پدربزرگ شکه شده بود..

پدربزرگ لب هاش تکون خورد

-داری چکار میکنی مهران!؟
منی که کلت دادم دستت خودم رو‌نشونه میگیری!؟
بابا خندید.
صدای قهقه اش بلند شد
-پسر منه..
فکر کردی با دوتا حرف و قول پول و ثروت می تونی خامش کنی!؟
من برای رسوندن این پسر به اینجا خیلی تلاش کردم
برعکستویی که حتی نمی دوتستی من هستم
پدربزرگ با غیض به بابا خیره شد
چشم هاش رو گذاشت روی هم..

-من حتی نمی دونستم تو هستی
مادرت تورو‌ حامله بود فرار کرد چندسال گذشت که فهمیدم تو هستی
چرا منو مقصر می دونب مقصر اون مادر گور به گور شده ات بود که منو از تو گرفت
به خانم جون توهین کرده بود

-خفه شو به مادرم توهین نکن
اونی که گور به گور شده اس تویی
شکلیک کن مهران منتظر چی هستی
باید این مهره ی سوخته رو از بین ببریم..
کلافه بودم..
می خواستم باهم حرف بزنن همو قانع کنن

پدریزرگ اون چیزی نبود که نشون میداد
پدربزرگ نیشخندی..
-شلیک کن پسر منتظر چی هستی
به حرف پدرت گوش کن
صداش غم داشت

نگاه خیره ای بهش انداختم و بعد کلت رو ازش فاصله دادم
بابا با تشر لب زد :

-داری چکار میکنی مهران شلیک کن..
گول صدای غمگین و حرف هاش رو نخور
این همون ادمیه که ادماش رو فرستاد تا منو بکشن ‌..
مادرت رو بکشن..
تو با زنت رو بزور اورد اینجا..
به پدرزنت شلیک کرد
یک ماهه مادرت گریونه
دلیل همه اینا همین حروم زاده اس بکشش
من ادم کش بودم!؟
نبودم

چرا هردوشون کاری رو ازم می خواستن که نمی تونستم انجام بدم..
-من کسی رو نمیکشم
دست از سرم بردارین باهم خوب میشین بااینکه..
نگاه دوتاشون زوم بهم بود

سر کلت رو بالا اوردم و‌گذاشتم روی شقیقه ام..

-یااینکه با یه تیر خلاصتون کنم هان!؟
رنگ ترس توی چهره ی نشست
نگاه جدی به دوتاشون کردم..

-شوخی ندارم..
ماشه رو کشیدم با صدای ماشه دوتاشون از جاشون بلند شدن

-داری چکار میکنی پسر!.
اون تفنگ رو از خودت فاصله بده یالا..
بابا داشت حرف می زد

بابا داشت حرف می زد
اما من هیچ واکنشی نشون ندادم
پدربزرگ هم شروع کرد به حرف زدن..

-اون کلت رو بیار پایین پسر یاالله بیارش پایین..
لبام رو محکم روی هم فشار دادم..
-یا باهم خوب میشین
با شکلیک میکنم
تا ده می شمارم..
یک..دو..سه..
چهار..پنج..

همینطور که شماره ها رو می گفتم
فشار دستم رو روی ماشه فشار می دادم..

-شش..
هفت…هشت..
چشم هام رو بستم واقعا می خواستم شکلیک کنم..
-نه..
که صدای داد هر دوتاشون بلند شد..
-نه نه صبر کن باشه..
باشه..
چشم هام باز شد
دوتاشون سمتم بودن نگاه خیره ای بهشون انداختم..

-همو بغل کنید یاالله..
بابا مکثی کرد بخاطر من حاضر بود هر کار کنه..
سمت پدربزرگ رفت
نگاهی بهش کرد و بعد کشیدش توی بغلش..
پدربزرگ از حرکتش مات شد
نگاه مهربونی بهم انداخت و بعد دستش رو دور شونه های بابا حلقه کرد
چی بهتر از این!؟

عمیق خودشون رو بهم فشردن..
انگار که فقط یه غرور بود یه غرور سرد و خالی که از این محبت جلو گیری می کرد

****

مهراوه

داشتم از توی راهرو رد میشدم
کنار اتاق مهران مکثی کردم
خیلی دلم می خواست ببینمش ولی حیف که نیست..
همینطور خیره به در بودم که در اتاق کنار باز شد

به خودم اومدم..اومدم برم که دستم کشیده شد
بعد به داخل همون اتاقی که درش باز شده بود کشیده شدم
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد به طوری که ادامه حرفم توی دهنم موند..
به دیوار کوبیده شدم
درد بدی توی کمرم پیچید..

اخی گفتم
با صدای که دم گوشم شنیدم چشم‌هام خود به خود باز شد

-می گم تو هروقت من می کوبمت به دیوار چرا اخ میگی هوم!؟

نگاه خیره ای بهش کردم
تنفر توی چشم های من موج می زد و‌عشق توی چشم های اشکان
درست چند سال پیش منو اشکان برعکس هم بودیم
من سرشار از عشق به اشکان اما اون پر از شهوت و هوس..

دندونام رو روی هم ساییدم و‌ با صدای خفه ای گفتم :

-ولم کن رزل اشغال ولم کن..
بدون توجه به تقلاهای من خودش رو بهم چسبوند
سرش رو کج کرد و لب زد :
-اومده بودی منو ببینی اره!؟
دلم برات تنگ شده بود
سرش رو جلو اورد و‌عمیق گوشه ی لبم رو بوسید

حالم بد شد
با حالت تهوع گفتم :

-ولم کن چی از جونم می خوای!!؟
اروم خندید
یه روزی خنده هاش مرهم دلم بود اما الان حال بهم زن ترین چیزی بود که می دیدم

-مشخص نیست!؟
اینجا…حضور من..
توی دانشگاه شما..
توی این شهر غریب برای کیه فکر کردی!؟
برای تو..
برای بدست اوردن تو..
با نیشخند لب زدم :

-توی خواب ببینی که منو بدست میاری
دم گوشم گفت :

-من توی بیداری می ببینم مهراوه خانم
توام منو می خوای
اگه نمی خواستی نمی اومدی دم در اتاق من..
دندونام رو روی هم ساییدم و گفتم :

-برای تو نیومدم که..
اصلا نمی دونستم این اتاق توعه..
دستش رفت سمت دکمه ی لباسم
اروم بازش کرد

-داری چه غلطی میکنی
توجه ای به حرفم نکرد و حرف قبلیم رو‌ جواب گو شد

-چرا دروغ میگی دختر!؟
دروغ گو نبودی
دلیلی جز من نبود که دم در اتاق من وایسی
الان رفع دل تنگی میکنم برات
دکمه رو باز کرد
نگاهش با شهوت با لباس زیرم افتاد
خودم رو لعنت فرستادم که چرا تاپ و چیزی نپوشیدم‌.

-می ببینم که خودتم اماده کردی..

-می ببینم که خودتم اماده کردی..
جان چه خوشگل هم هست..
قرمز دوست دارم..
سلیقه اقات رو هم خوب به یاد داری خانم..
دستش رفت سمت خط سینه ام
شروع کرد با انگشت روش نوازش کردن

لرزیدم.
لرزش بدنم رو حس کرد..

-بازم شروع نکرده که لرزیدی دختر..
بذار شروع کنم بعد بی جنبه بشو..
خندید..
از صدای خنده اش حالم بد شد..
دستش رفت زیر سوتینم
با به چنگ گرفتن سینه ام و‌فشاری که بهش اورد
صورتم جمع شد..
لبم رو گاز گرفتم با تشر گفتم :

-ولم کن لعنتی….
بی ناموس ولم کن..
صدای دادم بلند شد رنگ ترس توی چشم هام نشست
دستش رو جلو اورد تا دستش رو بذاره جلوی صورتم که شروع کردم به تقلا کردن..
سرم رو به چپ و‌راست بردم و در همون حال با صدای تقریبا بلندی گفتم :

-ولم کن لعنتی..
ولم کن..
سرم رو تکون می دادم و لعنت می فرستادم بهش
تا اینکه با گرم شدن لبام بهم لرزی وارد شد..
با لباش خفه ام کرد
شروع کرد به خشم بوسیدنم..
یه بوسه ی عادی نه..
لبام رو که بوسید حالت تهوع بهم دست میداد…
حس کردم پاهام ازاده..
پام رو تکون ارومی دادم بالا می اومد
با شدت زانوم رو کشیدم بالا و زدم وسط پاش..
یه دستم از پشت به موهاش رسوندم و از پشت کشیدم
یادم رفته بود رزمی بلدم!؟

ناله ای سرداد..
هم بخاطر ضربه ای که به وسط پاش گذاشته بودم هم بخاطر کشیدگی موهاش..
عقب رفت
به خودم اومدم چرخیدم
روی یه پا وایسادم و بعد با پای دیگم و با تموم قدرت زدم توی دهنش‌.
چشم هاش بسته شد و روی زمین افتاد‌…

یه ضربه ی دیگه ام به وسط پاش زدم
همه اینا در عرض چند دقیقه انجام دادم
صداش اخ و ناله اش بلند شده بود
توجه ای نکردم بهش کیفم رو از روی زمین چنگی زدم و‌ با هیجان از اتاق زدم بیرون..

شروع کردم به دویدن..
حس می کردم اشکان دنبال سرمه..
از دانشکده اومدم بیرون
به نفس نفس افتاده بودم..

بازم صبر نکردم
تا خود خوابگاه دویدم ترس از اشکان باعث میشد اصلا صبر نکنم..
می ترسیدم
انگار همه جا هست
نگاهش..
نفس هاش..
پاهاش دنبال منه..

وارد خوابگاه شدم کنار اب سرد کن توقف کردم
باعث شد نفسی تازه کنم
نفس کشیدنم کند شده بود خیلی ام کند..

نرجس نگاهی بهم انداخت با ابروهای بالا رفته گفت :
-خوبی!؟
در رو‌باز کردم نمی تونستم حرف بزنم بزور گفتم :
-نه..
نگران شد..دقیق بهم خیره شد..

-رنگت پریده..
انگار ترسیدی کسی اذیتت کرده!؟
با صدای ارومی گفتم :
-سگ..سگ افتاد دنبالم
واقعا هم اشکان فرقی با سگ نداشت
بااون کاری که باهام کرد..
-یه لیوان اب بهم بده..
نرجس باشه ای گفت و رفت سمت یخچال
درش رو باز کرد و بطری ابمو بیرون اورد..

بطری رو سمتم گرفت به وقفه رفتم جلو و بطری رو گرفتم دستم ،اروم سر کشیدم..
حالم کمی بهتر شده بود
نرجس بازوم ‌رو گرفت و دنبال خودش کشید

-بیا بشین اینجا
فکر نکنم سگ بوده باشه ها چیزی فراتر تورو به این حالو روز انداخته
دوتامون روی تختم نشستم..
من اصلا حوصله نداشتم دراز کشیدم..
نرجس اخم ریزی کرد

-نمی خوای تعریف کنی!!
سرم داشت منفجر میشد لب هام رو بهم فشردم و لب زدم :

-الان سردردم بعد نرجس..
نرجس اه ریزی از گلوش خارج شد و گفت :

-باشه..
بعد از کنارم بلند شد و رفت..
منم چشم هام رو گذاشتم روی هم اونقدر خسته بودم و سردرد بودم که نفهمیدم کی خوابم برد..

****

مهران

پدربزرگ منو کشید توی بغلش دم گوشم اروم گفت :
-ممنونم..
می ترسیدم ارزو به دل بمیرم و پسرم رو بغل کنم
تو کمک زیادی بهم کردی
لبخند عمیقی زدم محکم به خودم فشارش دادم..

بابا رفته بود طبقه ی بالا تا محمود خان رو ببینه چطوره
اینجا نبود
پدربزرگ هم فرصت دونست این حرف رو بهم زد
نفس عمیقی کشیدم و لب زدم :

-خواهش میکنم..
ازم فاصله گرفت چند بار روی شونه ام زد..
صدای پایین اومدن از راه پله ها اومد و این یعنی یکی داره میاد

نگاه من و پدربزرگ سمت پله ها کشیده شد
بابا داشت می اومد پایین
خیلی ام عصبی بود
باز چی شده بود..
نگاهی بهم انداخت هرچی بود از دست من عصبی بود ‌..
نکنه شهلا بهش حرفی زده!!

اومد سمتم..
پدربزرگ تعجب کرده بود..
همینکه بهم رسید دستش بالا اومد و سیلی محکمی بهم زد
صورتم سمت چپ متمایل شد.
صدای دادش اومد..

-من به تو نامرد بودن یاد دادم!؟
اره نامرد باشی و‌دختر محمود رو این همه اذیت کرده باشی
اخه لعنتی این بود رسم مردونگی!؟ هان!؟
ببین چه بلایی سر دختر مردم اوردی اصلا روم نمیشه به چشم هاش نگاه کنم
محمود امانتی داده بود دستت
چرا اینطوری..
ادامه نداد از شدت عصبانیت صورتش ذو به سرخی بود..

اوایل هم به خودم سخت گذشت هم به شهلا
اما همه چی که گذشت..
خوب شد..
از اون حال در اومدیم..
پدربزرگ مثل گذشته نبود هوای شهلا رو هم داشتم
بااینکه بی حس بودم نسبت بهش..
نگاه ناراحتی به بابا انداختم
پدربزرگ با غیض لب زد :

-داری اشتباه میکنی مهرداد هوای اون دختره ی خیر سر رو خیلی داشت
بهش گفتم ولش کن فقط زیر خواب باشه برات
قبول نکرد
گفت امانته..
الانم می خوام براش زن بگیرم اون دختره جایگاه خودش رو داره..

بابا تعجب کرد.
با گیجی گفت :

-زن بگیری!!؟
کدوم زن چه زنی!؟؟
نفسی بیرون داد و لب زد :
-یه زن برای مهران جایگاهش به عنوان ملکه..
ملکه ی این قصر و اینده..
بابا ناباور بهم زل زد

-یعنی چی مهران!؟
شهلا حکم چیو برات داره!؟
شد همون زیر خوابی که پدر من داره میگه..
نگاه زوری بهش کردم و لب زدم :

-مهم نیست..
اینو گفتم و بعد روی پاشنه ی پا چرخیدم و با قدم های بلند از اونجا رفتم..
از عمارت زدم بیرون..

***

نگاهی به شهلا انداختم از ترس توی خودش جمع شده بود.
نگاهم خونسرد بود اما از درون در حال انفجار بودم
چی رفته بود گفته بود
دندونام رو روی هم ساییدم و لب زدم :

-تو حال بهم زن ترین کسی هستی که دیدم.
حالم ازت بهم می خوره..
رفتی چی دری وری به پدر من گفتی هان!.

دستم رو بالا اوردم و‌محکم کوبیدم توی دهنش..
صورتش سمت چپ متمایل شد..

صورتش سمت چپ متمایل شد
جیغ ارومی کشید و دستی روی گونه اش گذاشت..
رفتم جلو..
موهاش رو گرفتم توی دستم..

بازم ناله ای سر داد
توجه ای نکردم و‌صورتش رو‌مقابل صورتم قرار دادم
با چشم های بررخی لب زدم :

-دختره ی احمق من تورو کتک زدم!؟
دست روت بلند کردم هان!؟
چه کارت کردم رفتی دروغ به پدرمو پدرت گفتی
من هوای تو رو نداشتم اینجا!؟
دستی روی دستم قرار داد..

-اخ..
موهام رو ول کن مهران تورو خدا..
-خفه شو جواب بده
من بهت بد کردم!!؟
نگاه اشکیش رو دوخت به چشم های مهران
متجاوز اون شب شوم..
لب هاش تکون خورد..

-اره..
اون شب بهم سخت گذشت
عین وحشی ها برای ارضای هوست افتادی به جونم
منو دریدی.
روحم رو کتک زدی
یادت نیست التماسام!؟
تو که نمی خواستی به من نزدیک بشی
حرف هات شب اول عقد یادت رفته!؟
چی بهم میگفتی!؟
هوسبازی..
نگاه غضبناکی بهش انداختم..
-زنم بودی دلم خواست
هر وقت خواستم باید تمکین کنی…
الانم تمکین می خوام..

هنوز حرفم تموم نشده بود که سرش رو جلو اوردم و‌لبام رو گذاشتم روی لباش و با شدت و حرص شروع کردم به بوسیدنش..

****

اشکان

کلید رو انداختم توی در و وارد خونه شدم
از درد داشتم می مردم
دختره ی وحشی
این حرکات رو از کجا یاد گرفته بود
کلا مونده بودم
وسط پام داشت از درد می ترکید..

لعنتی بد زده بود.
در رو بستم و قدم برداشتم
راه رفتنم خنده دار بود انگار پنگوئن هستمو دارم راه میرم..
زیر لب فحشی به مهراوه دادم و قسم خوردم که بازم تلافی وحشی بازیش رو در بیارم

وارد اتاق شدم
کیف دستیم رو انداختم روی تخت و تکون ارومی خوردم..
کمرم کمی خم شده بود..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *