دستی زیر چونه ام گذاشت و وادارم کرد که بهش نگاه کنم.

 

-اون لامصب رو گاز نگیر برای منه لعنتی برای من من باید گازش بگیرم.

حرفش که تموم شد سرش رو جلو اورد و‌اروم لبش رو گذاشت روی لبم.

شروع کرد به بوسیدنم داشتم نفس کم می اوردم…

گاز محکمی از لبم گرفت و خودش رو کشید عقب…

با خنده گفت :

-اووف چه مزه داد یعنی جاهای دیگه ات چه مزه ای میده بعد سرش رو داخل گردنم فرو کرد و‌مک عمیقی زد…

داشتم لذت می بردم اما مغزم داشت هشدار میداد.

داشتم از نبود بابا و مامان سواستفاده می کردم.

خودم رو کشیدم عقب عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد

-نه درست نیست اشکان منو تو نامحرمیم..

نگاه خیره ای بهم انداخت و با نیشخند گفت :

-مهم دله وگرنه با یه ایه همه محرم میشن ‌

منو تو در اخر مال همیمم چرا از الان استفاده نکنیم هان!!؟

حرف هاش تونست منو خام کنه.

اما خوب بچه ها از پرده ی بکارت گفته بودن.

-اما نباید خیلی پیش بریم در حد معاشقه میفهمی که منظورم رو..

خنده ای سر داد..

منو خوابوند روی میز اشپزخونه و روم خم شد.

-حله خانمم فقط در حد معاشقه 

دستش رفت سمت دکمه ی پیراهنم رو باز کرد و با حرف های الکی عاشقانه اش منو خام کرد و‌ ازم استفاده.

مثل یه عروسک تو دست هاش شده بودم.

هروقت که می خواست ازم استفاده می کرد منم روز به روز وابسته تر میشدم و‌توی گناه غرق..

یکسال با تموم این گناه ها گذشت تا اینکه یه روز رفتم خونه ی مادربزرگم..

اشکان هم اونجا بود.

نظرم رو جلب کرد برم‌پیشش. 

داشت با تلفن حرف می زد پشتش به من بود.

بهش که رسیدم فهمیدم داره قربون صدقه ی یکی میره و اون مخاطب پشت گوشی هم یه دختره

-اره قربونت برم اخر هفته میام خواستگاریت..

….

-قهر نکن دیگه اون دختره فقط وسیله ی خوش گذرونی منه.

فکر کردی من میرم یه هرزه رو‌جمع میکنم هیچکس جای تورو نمیگیره

نفسم رفت از حرف هاش قلبم فشرده شد.

حق داشت بهم بگه هرزه..

اره من یه هرزه بودم که گذاشتم بدون هیچی ازم سواستفاده کنه‌

قلبم عین چی تو سینه می زد 

هق هق ام بلند شد.

از صدای گریه ی من برگشت چشم هاش گرد شد 

گوشی رو قطع کرد..

با دست پاچگی گفت :

-مهراوه..

نیشخندی زدم حرف هایی رو شنیده بودم که حقم بود.

با دو قدم بلند خودم رو بهش رسوندم و سیلی محکمی زدم تو‌گوشش.

سرش سمت چپ متمایل شد.

دستی روی گونه اش کشید با چشم های اشکی گفتم  :

-هرچی شنیدم حقمه من واقعا یه هرزه ام.

هرزه ای که عاشق تویه لعنتی شد.

ممنونم که امروز منو به خودم اوردی خیلی وقت بود که سردرگم بودم.

ممنونم ازت..

اما حرف اخرم ازت متنفرم اشکان پاکدل ازت متنفرم تا اخر عمرم ازت متنفرم..

حرفم رو زدم و روی پاشنه ی پا چرخیدم.

صدام نزد..

دنبالم نیومد.

التماس نکرد که وایسم..

از خونه ی مادربزرگ زدم بیرون.

شروع کردم به دویدن حالم از خودم بهم میخورد 

دیگه مثل قبل پاک نبودم.

معصوم نبودم..

اشکام دونه دونه روی گونه هام روون بود‌

اونقدر اشک ریختم تا رسیدم به خونه کلید انداختم و‌وارد خونه شدم.

مامان و بابا نبودن فقط فاطمه بود قبل اینکه وارد خونه بشم لب حوض ابی به صورتم زدم.

****

حال 

با یاد اوری گذشته دستمو رو‌ صورتم گذاشتم و از ته دل شروع کردم به گریه کردن.

گذشته ای تلخ…

فراموش کرده بودم که یه زمان چی بودم اما اشکان لعنتی با اومدنش اینجا…

قلبم گرفت..

ازش حالم بهم میخورد.

چطور جرات کرده بود که بیاد اینجا..

صبح روز بعد با صورتی پف کرده از خواب بیدار شدم.

تموم شب رو گریه کردم..

نگاهی از تو‌ایینه به خودم  انداختم.

حالم بد شد صورتم رو‌ جمع کردم…

بااین صورت می رفتم پایین همه چیز معلوم میشد.

پوفی کشیدم دستو صورتم رو‌ شستم و از سرویس اومدم بیرون.

باید ارایش می کردم 

روبه روی میز ارایش وایسادم و‌شروع کردم‌ به ارایش کردن…

زیر لب بیشعوری به مسبب این کار گفتم.

ارایش که کردم از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون..

فاطمه و علی اومده بودن لبخندی زدمو و باهاشون رو بوسو‌کردم‌.

اشکان هم طبق معمول ادم حساب نکردم

اثری از مامان و بابا نبود‌

ابرویی بالا انداختمو گفتم :

-مامان بابا کجان فاطمه!؟؟

فاطمه لقمه اش رو قورت داد و گفت :

-رفتن بیرون منو علی ام داریم میریم بیرون..

بعذظهر میایم 

میتونی نهار درست کنی برای ظهر که مامان اینا میان!!؟

نفسم رفت نگاهم سمت اشکان کشیده شد‌

چشمک نامحسوسی بهم زد.دندونامو رو هم ساییدم.

مردیکه ی عوضی..

اب دهنم رو بزور قورت دادم.

-مهراوه!!؟

نگاهم به بالا کشیده شد و با حواس پرتی گفتم :

-اره اره درست میکنم.

فاطمه خنده ای کرد و‌خوبه ای گفت دعا دعا می کردم اشکان صبحانه بخوره و به اما لعنتی از قصد طولش داده بود..

بلاخره صبحانه خوردن علی و‌فاطمه تموم‌شد و اونا عزمم رفتن کردن..

برای اینکه با اشکان تنها نباشم.

دنبالشون رفتم.

اما فایده اش چی بود بهرحال باید برمیگشتم تو خونه..

با قدم های لرزون وارد خونه شدم اما ترسم رو نشون ندادم..خونسردی ظاهری به صودتم دادممو سمت میز رفتم شروع کردم به جمع کردن میز

بعد گورش رو گم کرد خوشحال بودم از اینکه خدا صدام رو شنیدم.

با قدم بلند خودم رو به بابا رسوندم و خودم رو انداختم توی بغلش..

بابا با خنده گفت :

-دخترم چرا یهویی محبتت گل کرد.

من باید برما مامانت منتظرمه.

از بغلش اومدم بیرون بزور خودم رو کنترل کردم تا نزنم زیر گریه.

-ببخشین بابا حالا کاری داشتین!!؟

بابا سرش رو خاروند و‌گفت :

-یادم رفت مامانت چی گفت..

خنده ام گرفت خیلی بامزه گفت.

-اها یادم اومد مامانت گفت برای شب برنج بخیسون و گوشت هم بذار بیزون.

تعجب کردم مهمون!؟

-باشه ولی کی داره میاد بابا!!؟

بابا چشمکی زد و گفت :

-عمه شهین داره برمی گرده.

کارایی رو که گفتم انجام بده.

باشه ای گفتم..

بابا که رفت حالت زاری یه خودم دادم عمه شهین داشت برمی گشت یعنی موندن اشکان اینجا قطعی بود.

باید این هفته برمی گشتم دانشگاه لاقل اونجا ذهنم اسوده بود و از دست اشکان راحت بودم…

****

مهران 

دستی به پیشونی بابا گذاشتم تبش کم شده بود‌

نفسم رو بیرون دادم مامان نگاه خسته ای بهم انداخت.

-تبش پایین اومده مهران!؟

سری تکون دادمو گفتم :

-اره مامان پایین اومده.

صدای اذان بلند شد دستی به پیشونیم کشیدمو گفتم :

-من میرم نماز بخونم بعد برم یه چرت بخوابم توام بخواب مامان تبش نرماله.

مامان سری تکون داد.

لبخندی زدمو از اتاق زدم بیرون.

یادم اومد مامان از یه جنازه حرف زد.

روی پاشنه ی پاچرخیدمو گفتم :

-راستی مامان..

مامان نگاهش بالا اومد.

-خانم پسرم ‌

-اون جنازهه که گفتین کجاست مامان.

مامان زنگش پرید.

-توی انباریه پسرم.

نفسم رو بیرون دادم مامان رنگ ترس توی چشم هاش بود.

لبخند کمرنگی زدمو گفتم :

-نگران نباش مامان من الان میرم سراغش شاید نمرده باشه.

مامان ناراحت سرش رو پایین انداخت.

-با اون دوتا تیری که من توی کمرش زدم مطمئنم که مرده..

اشکش چکید.

دلم فشرده شد باید می فهمیدم چه خبر شده و این مرد کی بوده که اومده سراغ بابا.

صدای اذان بلند شد.

نفسم رو ول دادم از اتاق دوباره اومدم بیرون.

دست نماز گرفتم و بعد رفتم‌ تا نماز بخونم.

نمازم رو که خوندم وارد انباری شدم.

تاریک بود اما بوی خون به مشامم می رسید..

صورتم جمع شد‌

برق رو روشن کردم چند بار پلک زدن دیدن برام راحت شد.

با دیدن جنازه ای که وسط افتاده اه از نهادم بلند شد‌.

لباس سفیدش توی خون غرق بود‌

رفتم سمتش نگاهی بهش کردم چشم هاش باز بود‌..

تموم کرده بود.

تقریبا هسن بابا بود.

پوفی کشیدمو دستمو روی چشم هاش گذاشتم و بستم…

باید خاکش می کردم.

نگاهی به بیرون انداختم هوا گرگ و میش بود هنوز میشد کاری کرد.

****

مرده رو انداختم توی چاله ای کنده بودم‌.

نزدیک ظهر بود توی یه بیابون برهوت اومده بودم.

شروع کردم خاک ریختن روش‌

عذاب وجدان داشتم اما کاری نمیشد کرد‌

چاله رو پر کردم.

و طوری روش رو خاک خشک ریختم که جلب توجه نکنه.

دستی به پیشونیم کشیدم واقعا خسته کننده بود

روی پاشنه ی پا چرخیدم و سوار ماشین شدم.

با سرعت از اون جای منفور دور شدم باید می فهمیدم چخبره.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *