با کلافگی دستی تو موهام کشیدم و زل زدم تو چشم های بابا و گفتم :

-بابا خواهش می کنم باید حتما برم.

من نمی تونم این شانس رو از دست بدم حالا که قبول شدم شما ناراضی هستین.

خواهش می کنم ‌..

بابا از جاش بلند شد هرچی باهاش حرف می زدم باهام راه نمی یومد.

دیگه داشت گریه ام می گرفت…

نگاه پراز التماس به مامان انداختم تا اون حرفی بزنه.مامان سری تکون داد و آهی کشید…

مامانم بین منو بابام مونده بود چه کنه.

-حمید اقا بذار بره تو که می دونی چقدر به این رشته علاقه داره حالا که قبول شده ما مانعش بشیم گناه داره.

بابا عصبی رو به مامان گفت :

-آخه زن من که نمی گم نره.

راه دوره خیلی دور…

انگار اون سر دنیاست ما توی گلستان و دانشگاه خانم ایران شهر..

می خواد بره ،بره همین دانشگاه آزاد.از هرجا باشه پول ترماش رو جور می کنم…

دانشگاه ملی رو ول کنم برم ازاد اونم بااین همه گرونی و وضعیتی که الان بود.

رفتم سمت بابا و با لحن مهربونی گفتم :

-بابا نگران چی هستی!؟

من مواظب خودم هستم از چی می ترسی بابا..

من مهراوه ام بابا کسی نیستم که از میدون به در بشم…

من می خوام درس بخونم شما که می دونین من چقدر عاشق کودک یاری هستم حالا که قبول شدم نرم!؟

-اخه دختر من که نمی گم نرو.تو حرف منو نمی فهمی!؟

میگم اونجا غریبی نمی تونی دووم بیاری..

اینجا برو دانشگاه هرچی باشه پول میدم می دونم که کنار خودمی…

وای بابا اصلا حرف منو درک نمی کرد…

من اصلا نمی خواستم به خونوادم سخت بگیرم و تحت فشارشون قرار بدم مخصوصا که الان در حال اماده کردن جهاز فاطمه بود..

مامان از جاش بلند شد و چشم غره ای بهم رفت.

فهمیدم که الان باید تموم کنم و بذارم برای بعد…

فعلا هرچی با بابا حرف می زدیم حرف ،حرف خودش بود اگه با مامان تنها بود بهتر قانع میشد…

با نفس عمیقی سمت آشپزخونه رفتم تا کمک فاطمه بدم‌..

فاطمه در حال چیدن میز بود نگاهش که به صورت من افتاد خنده ی ارومی کرد ‌..

پشت چشمی براش نازک کردم.

-زهرمار عوض اینکه بیای طرف منو بگیری و بابا حرف بزنی داری خنده می کنی!؟

فاطمه با همون خنده گفت :

-اخه من چی بگم بابا از یه لحاظ راست میگه از یه لحاظ تو…

هیچی نگم بهتره…

باشه ای گفتم و شروع کردم به کمک کردنش..

***

با دیدن اسم مهلا پوفی کشیدم جواب مهلا رو چی میدادم!؟

حوصله نداشتم ‌ اما جواب نمیدادم هی زنگ می زد…

لمس رو کشیدم و گفتم :

-الو مهلا!؟

صدای ذوق زده ی مهلا اومد.

-الو سلام مهراوه خوبی!؟

-سلام خوبی.

نتیجه ها رو دیدی سازمان سنجش اعلام کرده.

-وای اره من رشت قبول شدم تو چی!؟

وای همینو کم داشتم‌اگه به گوش بابا می رسید غوغا می کرد.

مهلا دختر دایی من بود و دایی هم با بابا رقیب امشب حتما می یومدن اینجا تا به بابا فخر بفروشن…

صدای اعصاب خورد کن مهلا باز اومد و‌باعث شد از فکر بیرون بیام.

-هستی مهراوه با توام!!

تو چی قبول شدی!؟

لبمو گاز گرفتم الان چی می گفتم.

-من کودک یاری.

-وای چه عالی همینجا دیگه!؟

-نه زاهدان..

صدای جیغ مهلا باعث شد گوشی رو از گوشم فاصله بدم.

-چیییی!؟

زاهدان چرا این‌همه دور!؟

اصلا حوصله حرف زدن بااین رو نداشتم زیادی از مهلا خوشم نمی اومد هی راپورت منو به پدر و مادرش می داد الانم مطمئنم گوشی رو گذاشته بود رو آیفون تا همه بفهمن..

-حالا بابات می ذاره بری!؟

فکر نکنم دیدی که چقدر سختگیره..

اگه بابای من بود می گذاشت برم…

حرصم گرفت گوشی از گوشم فاصله دادم و الکی داد زدم.

-جانم مامان الان میام..

بعد دوباره رو به‌گوشی گفتم‌:

-مهلا مامانم داره صدام میکنه بعدا باهات حرف می زنم خدافظ..

بعد بدون اینکه بهش اجازه ی حرف دیگه ای بدم سریع گوشی رو قطع کردم.

نفسمو کلافه ول دادم.وای مهلا چقدر حراف و فضول بود.

استرسی به جونم افتاد.

اگه به گوش بابا می رسید اصلا نمی گذاشت برم و هی مهلا رو می زد تو سرم که مهلا اینجا قبول شده و تو اینجا…

پوفی کشیدم و زیر لب به مهلا و زنگ بی موقعه اش فحشی دادم…

فکرمو درگیر کرده بود..

ازجام بلند شدم و سمت سرویس رفتم شاید اگه نماز می خوندم اروم میشدم..

این موقع ها خدا خیلی کمکم‌ می کرد..

لبخندی زدم و از ته دل همه چیز رو به خدا سپردم تا درست کنه و کمکم کنه بابا رو بتونم راضی کنم..

***

با تکون های شدیدی چشم هام رو اروم باز کردم.ترسیدم و سیخ سرجام‌نشستم.

نفس عمیقی کشیدم و نگاه گنگی به اطراف کردم چه خبر بود!؟

با دیدن مهلا که با چشم های خندون بهم خیره شده گیج تر شدم.

با همون گیجی گفتم :

-مهلا!؟

مهلا پقی زد زیر خنده.

-وای چرا مثل منگلا بهم نگاه می کنی!؟

مغزت سالمه!؟

تو خواب به جایی نخورده!!

تازه مغزم شروع به فعالیت کرد.

مهلا تو اتاق من بود.

از جام پریدمو گفتم :

-تو اینجا چکار میکنی!؟

کی اومدی!!

مهلا قری به گردنش داد و جواب داد :

-همین الان اومدیم  عمه گفت خوابی اومدم بیدارت کنم باهم بریم پایین شیرینی بخوریم.

دستی به موهای لخت و بلندم میکشم و از صورتم می زنم کنار ‌

-شیرینی چی!؟

با غرور نگاهی بهم کرد و‌ گفت :

-شیرینی قبولی من.

بابام قراره‌ مهمونی بگیره حالا بالا دستو روت  رو بطور بریم پایین شیرینی بخوریم این شیرینی خوردن داره.

وای پس بابا تا الان فهمیده وقتی اینا می رفتن یه فتنه بزرگ داشتیم.

با حرص گفتم‌.

-به بابای منم گفتین!؟

-اره دیگه بابای من بخاطر همین‌اومده.

نگاه تاسف باری به مهلا کردم این دختره فقط یاد داشت فخر بفروشه‌و از چیزی که شده‌جار بزنه.

امروزم با دایی و‌ زندایی اومده بودن اینجا تا منو جلو همه کم بیارن و‌از افتخارات و‌کملات دخترشون بگن.

اخمی می کنم و دوباره دراز میکشم.

مهلا با تعجب نگاهی بهم می نذاره و میگه :

-وا تو که باز خوابیدی مگه نگفتم بلند شو‌بریم پایین.

پتو رو‌ روی خودم کشیدم و به ظاهر لرزیدم و گفتم :

-وای فکر کنم سرما خوردم لرز تو‌بدنمه مرگ مهلا نمی تونم بیام پایین تو برو به مامانم بگو شیرینی برام برداره.

مهلا نگاه چپی بهم انداخت ‌

قشنگ فهمید که قصد پیچوندش رو دارم.

دستی یه پیشونیم زد و گفت :

-وا تو که تب نداری چطور لرز داری.

دستش رو پس زدمو گفتم :

-هنوز به اون مرحله  نرسیدم اول لرز بعد تب حالا برو بذار من استراحت کنم.

قشنگ بهش فهموندم از اتاقم گمشه بیرون.

مهلا اهانی گفت و از جاش بلند شد و رفت.

خنده ی ارومی سر دادم تا دایی اینا اینجا بودن از اتاق نمی رفتم بیرون حوصله اون همه قر دادنشون رو نداشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *