-مگه دخترم که خجالت بکشم مامان!!؟

اگه موافقی بریم بیرون که بابا منتظره…

مامان خنده ای کرد و بعد باهم رفتیم بیرون.

بابا هم مثل مامان ازم تعریف کرد.

منم تو دل فقط به خیال الکیشون پوزخند می زدیم.

نیازی به ماشین نبود خونه ی نجلا کمی پایین تر از خونه ی خودمون بود.

پس پیاده میشد رفت.

کادو هایی که مامان خریده بود رو توی دستم گرفتم.

دهن کجی کردمو و همراه مامان و بابا رفتیم سمت خونه ی شهلا.

خیلی زود رسیدیم.

قبل اینکه بابا در رو بزنه مامان نگاهی بهم کرد.

قشنگ فهمیدم می خواست ببینه که اماده ام یانه‌

بابا زنگ در رو زد ‌

خیلی زود در باز شد و بابا و برادرای شهلا پشت در نمایان شدن.

بابا با همه احوال پرسی کرد و وارد شد مامان هم.

نوبت من رسید منم با احترام شروع کردم حال احوال پرسی.

نگاه پدر شهلا پر از رضایت بود قشنگ معلوم بود خوشحاله که تک پسر گیرلندیا اومده برای دخترش خواستگاری.

خلاصه وارد خونه شدیم صدای کل کشیدن مهمونا بلند شد.

داشتم از درون می سوختم.

امشب باید جلوی این همه ادم اعتراف می کردم که نمی تونم بااین دختر ازدواج کنم!؟

اخه چطور می تونستم!!؟

گوشه نشستم.

مامان و بابا هم کنارم.مامان شهلا با لبخند گفت :

-خوش اومدین.

مامان با لبخند گفت :

-مرسی عزیزدلم عروس خانم ما کجاست!!؟

مادر شهلا با خنده گفت :

-پیش دخترا در حال حنا بندونه.

مامان اهانی گفت.

نمی دونستم‌چطور این موضوع رو شروع کنم

باید قبل اومدن شهلا حرفامو می زدم.

بابای شهلا هنوز نیومده بود.

سرمو برگردوندم تا پیداش کنم.

هنوز بیرون بود و با چند نفر داشت صحبت می کرد.

پوفی کشیدم.

مامان نگاهی بهم انداخت و گفت :

-چته مهران چرا این همه پریشونی!!؟

نگاهمو سمت مامان چرخوندم.

یعنی دلیل این رو نمی دونست!!؟

مامان نمی دونم چی توی نگاهم دید رنگش پرید.

نیشخندی زدم و با خونسردی به اطراف خیره شدم.

مامان نفس عمیقی کشید.

خوب منو می شناخت وقتی یه دفعه اینطور سکوت می کردم و هیچی نمی گفتم یعنی قراره یه کاری کنم که نتیجه ی خیلی خوبی نداره.

مامان دم گوشم لب زد :

-مهران می خوای چکار کنی!!؟

با لحن عادی گفتم :

-هیچی.

مگه‌نمی خواستی بیام خونه ی پدرزنم!!؟

الانم اومدم دارم از مهونا فیض می برم.

-خجالت بکش مهران.

هیزی تو خاندان ما نبوده.

دلم می خواست دلمو بگیرم و وسط بخندم.

منظورش از هیزی کی بود!!؟

تموم زنایی که تو مجلس بودن هم سن خود مامان بودن هیچ‌دختری اینجا نبود هیزی کی رو بکنم.

-چه هیزی مامان!!؟تموم مهونا همسن توان جای مادر منن ازاین حرفا به من نیومده…

خواهشا بس کن..

مامان دهن کجی کرد و لب زد :

-من تورو بزرگترت کردم.

امیدوارم اون چیزی نباشه که فکر می کنم‌ مهران.

سری تکون میدم و دیگه حرفی نمی زنم.

کم کم بابا و‌ برادرای شهلا وارد خونه میشن.

بابای شهلا کنار بابا میشینه و شروع میکنه به حرف زدن.

اسماعیل برادر بزرگتر شهلا هم بغل دست من.

لبخندی می زنه.

اما من فقط خونسرد بهش خیره شدم.

-چطوری مهران جان خوب هستی!!؟

توام داری میای قاطی مرغا ها.

-چکار کنیم داداش گفتیم ماهم قاطی مرغا شیم تا ببینیم چجوریاس.

-خیلی سخته داداش خیلی سخت.

ولی شهلا ماهم دختر خوبیه حقشه خوشبختی ‌

اره واقعا شهلا لیاقتش خوشبختی بود.

نباید با ازدواج با من خودش رو بدبخت می کرد.

شهلا سنی نداشت.

با شنیدن حرف های اسماعیل مصمم شدم که امروز کاری کنم.

چشم گردوندم.

اسماعیل باز خنده ای کرد و لب زد :

-دنبال عیال می گردی اقا داماد!!؟

نگاهی بهش انداختمو گفتم :

-اره می خوام باهاش حرف بزنم.

اسماعیل ابرویی بالا انداخت و جواب داد :

-می دونی که جلوی مهونا نمیشه حرف میشه.

بعد هرچی خواستی صحبت کن

من می خواستم الان حرف بزنم با شهلا بعد عقد که به درد من نمی خورد.

پس مجبور بودم توی جمع بگم!!!!

اما چجوری!؟؟

رو کردم سمت مامان و لب زدم :

-مامان بیا جای من بشین من جای تو.

مامان با اخم گفت :

-چرا!!؟

-با بابا کار دارم.

-چکار داری!؟

پوفی کشیدم با لحن جدی لب زدم :

-کارش دارم مامان. 

لطفا بیاین این طرف.

مامان چشم غره ای برام رفت :

-کنار مرد غریبه بشینم!!؟

با کلافگی گفتم :

-مامان برو پیش مادر شهلا من با بابا یه کار مهم دارم.

مامان غری و ازجاش بلندشد.

منم خودمو کنار بابا کشیدم.

داشت راجب کار با محمود خان حرف می زد.

زبونمو با لبم تر کردم و دم گوش بابا گفتم :

-بابا ؟؟

بابا حرفش رو قطع کرد و‌نگاهش رو سمت من متمایل کرد.

-جانم پسرم!!؟

لبخند زوری زدمو گفتم :

-با محمود خان کار داشتم.

محمود خان لبخندی زد و پدرانه گفت :

-جانم پسرم!؟؟

-ازتون یه‌خواهش داشتم.

-امرکن داماد گلم.

-من می تونم با شهلا حرف بزنم تنها.

محمود خان مکثی کرد

-الان!؟؟

سری تکون دادم و گفتم :

-بله الان کارم واجبه.

بابا فهمید یه کاری می خوام انجام بدم‌

چون زوری خندید و‌گفت :

-چه عجله ایه پسرم بذار بعد از محرم شدن‌

نگاهی بهش انداختم‌چشم هاش سرخ شده بود و پراز تهدید اما من اصلا باکیم نبود باید کارمو انجام میدادم.

محمود خان خنده ای کرد و‌گفت :

-چه حرفا حسین جان من مثل چشم هام به پسر شما اعتماد دارم.

چشم پسرم فقط باید طوری باشه که‌ مهمونا نفهمن.

تو که می دونی…

حرفش رو نصفه گذاشت.

خوشحال بودم..سری تکون دادم و لب زدم :

-بله می دونم‌

-خوب پسرم شما دنبال من بیا تا من اتاقی که قراره با شهلا حرف بزنی رو نشونت بدم..

بابا باز بهم نگاه کرد و با چشم ابرو بهم اشاره کرد که منصرف بشم اما من به روی خودم نیوردم.

محمود خان از جاش بلند شد.

منم از جام بلند شدم.

لحظه ی اخر بابا با لحن عصبی گفت :

-مهران کار الکی بکنی خونت حلالته…

نگاهی به بابا انداختم.

خونده بود کاری رو که می خواستم انجام بدم.

چشمکی برای بابا زدم و سریع دنبال محمود خان رفتم‌.

محمود خان وارد یه راهرو شد در اخرم وارد یه اتاق شد که نفهمیدم چندمین اتاق بود.

-پسرم همین جا باش من چند دقیقه دیگه شهلا رو میارم.

لبخندی زدمو باشه ای گفتم.

می دونستم وقتی محمود خان بفهمه چکار کردم دیگه اینقدر مهربون نیست و خون به پا میکنه‌..

اما خوب این کار من هم به نفع خودم هم به نفع دخترش.

محمود خان رفت‌

منم روی زمین نشستم و منتظر شدم تا شهلا بیاد‌

****

راوی 

شهلا با استرس نگاهی به دوستاش انداخت که داشتن با خنده و شوخی از شب زفاف و شوهر داری حرف می زدن.

شهلا پیش خودش گفت :

-یعنی مهران کوتاه اومده!!؟

نازگل نزدیک ترین دوست شهلا نگاهی به شهلا انداخت و گفت :

-عروس خانم چرا ساکته!!؟

شهلا نگاهش رو سمت نازگل کرد و لب زد :

-نگرانم.

نازگل نگاه پر از تعجبی بهش کرد.

بقیه ی دخترا هم ساکت شده بودن و داشتند به حرف های شهلا و نازگل گوش میدادن.

-چرا نگران باشی!!؟

-نمی دونم فقط نگرانم حس می کنم قراره اتفاقی بیوفته.

یکی از دخترا خندید و با شیطنتت گفت:

-اون که بله باید بیوفته.

دختر خانم تبدیل به خود خانم میشه.

شهلا با غیض نگاهی به اسرا کرد و‌گفت :

-زهرمار منحرف یکم جدی باش.

من واقعا نگرانم.

اسرا دختر مهربون و‌از جمله خیلی شوخی بود اما زیادی با شهلا صمیمی نبود‌

خودش رو کشید جلو و دست شهلا رو گرفت تو دستش و لب زد :

-نگران چی باشی عزیزم!!؟

باید خداروشکر کنی که خدا اینطور شوهری نسیبت کرده..

استاد که هست خوشگل و‌خوش قیافه ام است…

تا از همه مهم تر مومن و دین پرستم هست چی بهتر از این برات هوم‌؟؟؟

شهلا می خواست بگه همه اینارو داره ولی عشق و محبت نداره.

منو یه ذره دوست نداره

همه اینا رو می خواست بگه اما سکوت کرد‌.

می ترسید…

از مهران زیادی می ترسید.

نازگل درک کرد حال شهلا زیاد خوب نیست.

خنده ی بلندی سر داد و برای اینکه هواس بقیه ی دخترا رو از حال بد شهلا پرت کنه‌ گفت :

-خوب یه اهنگ بذارین برقصیم..

عروس خانم از نگرانی در میاد ‌

شاید نگرانیش اینه که دیگه نمی تونه این دوران رو تجربه کنه‌

دخترا خنده ای کرد و باهم گفتن :

-نه اخه میره قاطی مرغا…

همین حرف نازگل کافی بود که دخترا اهنگ بذارن و بعد با کل کشیدن مشغول رقصیدن بشن…

همه که مشغول شدن نازگل هم دست شهلا رو گرفت و اورد وسط و همه باهم شروع کردن به رقصیدن.

شهلا کم کم از فکر و نگرانی بیرون اومد و با دخترا شروع کرد به رقصیدن.

بدون هیچ دغدغه ای می رقصید و می خندید اما اصلا فکر نمی کرد که چه اتفاقی قراره بیوفته…

نازگل خنده ای سر داد و دست شهلا رو گرفت و تکونی داد.

شهلا هم خندید.

نازگل خوشحال شد که شهلا از اون حال در اومده.

اما خوشحالیش زیاد دووم نیورد چون…

با تقه ای که به در خورد دخترا به خودشون میان.

اسرا با صدای بلند گفت :

-صدارو‌کم کنید‌ دارن در می زنن

نازگل از شهلا فاصله گرفت و سمت در رفت.

-بله!!؟

محمود خان به ارومی گفت :

-دخترم به شهلا بگو حجاب بگیره باید بریم جایی.

نازگل فکر کرد مراسم شروع شده‌

تعجب کرد هنوز شروع نشده بود که.

-محمود خان شما هستین!!؟

-بله دخترم.

-مراسم شروع شده!!؟

-نه باید شهلا‌رو ببرم جایی.

نازگل اهانی گفت و لب زد :

-باشه الان بهش میگم.

-ممنون میشم دخترم‌

نازگل دیگه هیچ حرفی نزد و سمت شهلا رفت.

شهلا با تعجب گفت :

-چی شده نازگل!!؟

-باباته..

میگه به شهلا بگو حجاب بگیره باید بریم جایی.

-نگفت کجا!!؟

-نه

شهلا سری تکون و چادری رو که مهران به عنوان سوغات براش اورده بود چنگی زد و روی سرش انداخت.

بعد اینکه قشنگ حجاب گرفت سمت در رفت.

در رو باز کرد.

محمود خان با دیدن شهلا لبخندی زد و‌گفت :

-چه خوشگل شدی دخترم!!.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *